X
تبلیغات
رایتل

کوچه

یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:28


کوچه ما خیلی دراز است.

تایم گرفته ام از اول کوچه تا دم در خانه با قدم تند بیایم میشود هشت دقیقه، با قدم معمولی یازده دقیقه، دلی دلی کنم هم الی ماشالله . . .

سر یک دقیقه و نیم یک پراید خاکستری بر خیابان پارک است که پشت ماشین یک کتاب پارچه ای صورتی گذاشته که رویش یک شیر زرد جست زده و کمین کرده .نمی دانم یک همچین اسباب بازی گت و گنده ای پشت شیشه ی عقب چه کار می کند، آن هم این همه مدت! احتمالا این اسباب بازی مال بچه ی برادر آقاست که روز آخر که می خواسته اند بروند شهرستان خانه عمو جان جا گذاشته و حالا عمو اسباب بازی را گذاشته که به برادر زاده ی عزیز برساند اما دریغ از یک مرخصی جانانه که راهی دیار صاحاب اصلی شیر زرد روز کتاب قصه شود . . .

دقیقه ی سه و چهار می رسد به خانه ی مادر و فرزندی که هر روز صبح با رسیدن من یا از خانه در امده اند یا در حال در آمدن هستند. مادر کیف کج می اندازد و پسر موهای لخت شانه کرده دارد و به سمت مدرسه که انتهای کوچه است حرکت میکنند، اسم پسر را خودم گذاشته ام آرش، یکی دو روزی هم مادرش نبود که تنهایی می رفت. حواسم بود خیلی هوشیار بود و کاملا پیاده رو روی می کرد، احتمالا مادرش سرمای اول پاییز را خورده بود و بعد از کلی سفارش تنهایی روانه اش کرده بود سمت مدرسه.

قصه ی آرش و مادرش را هم این طوری است که مادر آرش کارش نیمه وقت است و ساعت 8 می رود سرکار یعنی بچه را که رساند از همان ور میرود دنبال کار و پدرش هم عسلویه کار می کند و دو ماه یک بار می آید سر می زند.

دقیقه ی شش و هفت هم یک اتوموبیل خسته پارک است که هر روز یکی پشت شیشه اش گل می گذارد. مثلا دیروز که داشتم می رفتم خانه روز برف پاک کن ها و روی شیشه یاس های ریز و سفید و معطر ریخته شده بود. یک روز دیگر یادم هست که یک شاخه رز قرمز گذاشته شده بود و  . . . نسخه ی ان ها را این طوری پیچیده ام که فاطی خانوم صاحاب ماشین است که با قسط ماهی فلان قدر این ماشین را با بدبختی خریده و حالا حسابدار شرکت که پسر فوق العاده کم رویی است و تازگی ها فوق دیپلم دانشگاه پودمانی اش را گرفته، عاشقش شده و وقتی فاطی ماشین را پارک می کند حسابدار یک مشت یاس کبود که از دیروز لای دستمال گذاشته تا تازه بماند می ریزد روی برف پاک کن و یکی دو تایش را هم با خودش می برد می گذارد روی میزش تا اگر فاطی یک هویی از جلوی میزش رد شد و مشامش بوی یاس را شنید، یک کلیدی داشته باشد از جستجوی کسی که یاس ریخته پشت شیشه . . .

سر کوچه هم مش روح اله گل فروش بساط دارد و کل پیرمردهای محل را جمع می کند روی تخت چوبی اش و گاهی بساط چای اشان هم به راه است . . .

برای روح اله تا حالا چندتایی قصه گفته ام اما تکراری ترینشان این است که روح اله وقتی زنش سر زاییدن بچه ی اولش مرد پاشد آمد تهران و دیگر کلا بی خیال ولایت شد تا جای خالی گلی خانوم کمتر به چشمش بیاید و اینجا یک دکه ی گل فروشی باز کرد و اسم چند تا از گل ها را هم گذاشته گلجهان و تو خلوتش میرود با گلی جانش درد دل می کند . . .



پ .ن: تولدت سی سالگی ات مبارک! آیدای عزیزم . . . خیلی مبارک 

یک جستجوی تکراری . . .

چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 14:59


من آن زنی که فیش آب و برق را می پردازد نیستم

آن که وام میگیرد و دفترچه های قسطش همیشه در کیفش هست نیستم

من آن که هر روز صبح اولین نفری که از ساختمان بیرون می رود نیستم

من آن نیستم که هر روز صبح زباله ها را ببرم

من آنم که گردن بند ظریف و نازکی به گردن می آویزد و گوشواره های رنگی در گوش هایش انداخته است و به لب هایش رژ صورتی  می زند و قبل از خواب نوار قصه میگذارد تا با غصه خوابش نبرد . . .





پ.ن:

ینی باید توضیح می دادم که افعالش معکوس بود؟


هدیه

سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:35


سر کلاس مبانی هنرهای تجسمی کیوان عسگری یک رسم با مزه و خوبی بنیان گذاری شده بود مبنی بر این که یک ربع آخر کلاس بچه ها به هم هدیه بدهند.

این هدیه ها چیزهایی جالبی بود که شاگردان طی یک هفته کشف کرده بودند. مثلا کسی کتاب ارزشمندی خوانده بود، یا خبر جالبی شنیده بود، یا رستورات خاصی رفته بود، یا  . . . یا حتی طعم جالب و تازه ای از ادامس پیدا کرده بود را به همه معرفی می کرد.

امروز طبق آن رسم قدیمی می خواهم هدیه ام را بشنوید


یک ترانه است. اما لطفا از این چشم نه  . . . از آن یکی چشمتان بخوانید و بشنویدش

جواب میدهد



ادامه مطلب ...

آخر قصه

دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:13

ما واقعیت ها رو دیدیم

دیدیم چه قدر ننگ است

چقدر سنگ و چقدر شرنگ . . .

دیدیم که دنیا توسط پول اداره می شود و نه اخلاق و نه شرافت

عجیب بازار مکاره ای است

ما دیدیم که دروغ و تزویر می شود قانون

ریا می شود عرزش!!!

و گوسفند بودن ایده آل

دیدیم کاخ های آن چونانی را که در کنارش پیرمرد کارتن خوابی دیشب در سرما یخ زده

ما  آن کودک افریقایی که دنده هایش از گرسنگی بیرون زده را دیدیم

و کنارش سفره های هفتصد رنگ گردن کلفتان 

خورده شدن حق مثه شکلات مغزدار را دیدیم

و جویدن گردن آدم ها مثل جویدن آدامس اکالیپتوس اربیت که برای دندان ها مفید هم است

چکاندن گلوله در مغز اولاد مردم راحت تر از چکاندن لیمو ترش روی بشقاب نهار را تماشا کردیم

دیدیم که خوردوهای برقی ماندگار نشدند چون مافیای صنعت نفت چاله اش را کندند

دیدیم که مردم می میرند و با ریه های مزمحل شده زجر می کشند و صنعت زورش میچربد 

دیدیم که مردند

کشتند

رفتند

ما دیدیییم که دزدان دست کردند تو جیب مردم و دزدهای کوچک از دزد های بزرگتر دزدیدند و دزدی شد شغل شریف و معیار 

ما دیدیم که تملق و چاپلوسی بالاترین مهارت دنیاست که با درا بودنش به هیچ مهارت دیگری نیازی نیست

ما دیدیم

دیده ایم

چشم هایمان پر است

حالا . . .

بی زحمت  . . .  یکی بیاید یادمان بیاورد که صبح که شد چیزی هست که ارزش بازکردن پلک هایت را داشته باشد

یکی بیاید بگوید دنیا آنقدر ها هم تنگ و تاریک نیست

یکی بیاید بگوید اخر قصه ی رستم و سهراب جور دیگری تمام می شود

بگوید کلاغ قصه این بار رسید

وقتی باورمان این شده است که کلاغ قصه این بار نه تنها نمی رسد بلکه این بار با کامیون حمل زباله تصادف می کد و نخاعش صدمه م یبیند و از گردن فلج می شود و تا اخر عمرش در خانه می خوابد و جوجه های یتیمش که قبلا پدرشان هم ترکشان کرده از گرسنگی می میرند و  . . .


ارزو

یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 14:51


زنگ تفریح خورد

برید آنتراک

نظام مدیریتی شرکت ما

یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 14:01


اینجا

هرقدر مدیرتر باشی

زنگ همراهت نخراشیده تر میشود

جای پارک ماشینت گشاد تر

لبحندهای دریافتی پت و پهن تر

کرنش ها با زاویه ی حادتر

بادمجان های دور قاب واکس خورده تر

و البته بی خبر تر

از واقعیات و آلام و درد ها


پیاز

جمعه 21 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 19:53


هنوز هم پیاز خام نمی خورم و اگر ردش را بگیرم که هست کلا بیخیال خوردن میشوم. 

توی غذا اما اگر از هوش رفته باشد و قرچ قرچ صدا نکند مشکلی ندارم حتی اگر درسته هم باشد.

بچه که بودم اما حساسیت پیازی ام خیلی جدی تر از حرف ها بود.

پیازهای سرخ شده ی لای گوشت مایه ی ماکارونی هم باید اندازه ای بودند که پیاز بودنشان به چشم نیاید، چه قهر ها و اعتصاب ها و گرسنه ماندن ها که نکشیدم تا نهضت پیاز ریز ریز ریز در خانه را، توسط مادر اجرایی کنم.

سرانجام پس از پیگیری و ممارست های پی در پی شاهد عدم روئت هر گونه پیاز بزرگتر از نخود در هر غذایی بودم اعم از خورشت و انواع سوپ و سالاد و . . . 

پریروز ها خوراک سبزیجات پختم آن هم با متد چینی. وقتی داشتم از گنده گنده خورد کردن پیاز ها در روغن داغ لذت می بردم یادم آمد مادرم را چه طوری مجبور میکردم پیاز را با انواع دستگاه های خورد کن ریز ریز ریز کند . . .

بقیه ی پیازها را یواشکی خورد کردم و با خودم اگر بود الان حتما میگفت بالاخره  . . .


چهارخونه های قرمز

چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:15


یه سارافون قهوه ای دارم که هم میشه با ست کرم پوشیدش هم ست قرمز!

چهارخونه است . . .خط کشی های ریز و قرمز دارد

این چهارخونه های قرمز وقتی با کرم ست می شن موجودی شون کلا بی ربط و زیادیه! که زیر رنگ قهوه ای کل سارافون ندید میگیریشون!

همین چارخونه ها با ست قرمز عامل اصلی هم خوانی و ارتباط و یک دست شدن میشن.

خواستم بگم ادم بعضی جاها با بعضی ادما حس می کنه چقدر بی ربطه بعد همون رفتاراش باعث میشه با بعضی های دیگه ارتباطش جون بگیره


چارخونه های قرمز منم خیلی جاها دست و پا گیر و زیادیه 

شاید جایی هم باشه که مثبت فرض  بشن . . . 

نزهت

سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:06


دوره زمونه عوض شده

ادم ها هم عوض شدن، شایدم عوضی شدن

اما بازم یه سری ادم هستن که مثل سابق ادامه میدن راهشونو، یه سری ادم که کاری ندارن بقیه چند درجه و به کدوم جهت تغییر زاویه و  روش و منش دادن.

سر راه خودشون باقی موندن و استوار ادامه میدن، می بینن که این روزا باخت تو صداقته، اما صادقن! می دونن این روزا نون تو بریدن نون دیگرانه، اما نمی برن! می دونن این روزا باید بی خبر باشی از حال همسایه ات، اما میرن احوال پرسی! می دونن اگه حال دل دوستتو رفیقتو بدونی دردسر میشه برات که آخر آخرش فوقش دلت می سوزه و عذاب وجدان می گیری که چرا هیچ کاری نکری اما سکوت نمی کنن . . .

یه وقتایی ادم حس می کنه دنیا داره تاریک تر میشه، ساختمونا داره بلند تر میشن و سایه ی رو دیوارا تیزتر و خشن تر! یه وقتایی آدم حس می کنه نفسش داره تنگ شده و نمیاد بالا و راه نفسش بسته است از این دنیا و این آدمایی که از هیچ کاری برای بالا بردن میزان دریافتیشون فروگذار نمی کنن، هر کاری می کنن که بیشتر داشته باشن . . . حتی اگه برای این بودن باید پاشونو روی گردن یه ادم دیگه نه صورت یک طفل بی گناه دیگه بزارن و رد کفششون بمونه روی بوسه گاه لب های مادری که جگرپاره اش مونده زیر پای جماعت . . .

اما گاهی همین جا  . . . تو همین دنیا، تو همین دخمه ی تاریک و نمور . . . یه چیزایی می بینی که جیگرت حال میاد که انگار دنیا آدامس نعنای اسپیرمنت جویده باشد، خنک می کند و عطر شادابی و طراوت می دهد .

به شرم حضور بعضی از این ادم ها که به یمن بودنشان، که فقط بدانی یک جای این دنیا هستند و نفس می کشند.

که مثل تصفیه خانه ی عظیم آلاینده های و پلشتی های دنیا را تصفیه می کنند و  ابرهای تاریکی و یاس را که جلوی خیالت را می گیرند با خیال این ادم ها کم رنگ می شوند و پشت سرشان جوانه ی خورشید میروید.

من یکی از این معجزه ها را می شناسم.

یکی از این معجزات لطیف و ملایم که مثل نسیم جریان دارند  . . .

اسمش خانوم حسینی است.

مهربان است مثل بنز

مادر است 

بیمار است اما بیماری اش را در طاقچه ی دلش پنهان کرده 

گاه و بیگاه احوالت را می پرسد

اعتماد می کند و از هر چه در وسعش باشد کوتاهی نمی کند


هر وقت می خواهم سرد باشم، نگاه نکنم و  چشمانم را ببندم و نبینم که همه همین طورند، هر وقت دلم می گیرد از دنیا، از آدم ها . . . دلم گرم میشود به بودن ادم های این شکلی

ادم هایی که وقت معرکه فقط به فکر کلاه خودشان نیستند که باد نبرد




پ.ن:

تعداد ادمهای گل روزگار کم نیستا . . . زهراسادات، مهرین، بهارک، خانم امیری، نازنین . . .  هستند! یواشکی بین بقیه قایم شده اند فقط

 

افتاده رو زیونم

سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:23


مثه تموم عالم 

حال منم خرابه . . .



کاغذ پاره!

دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:30


دیروز کودکی را دیدم که مادر برای سرگرمی، اسکناس دویست تومنی ای دستش داده بود تا پاره کند

نزول

دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:04


یهو به خودت میای می بینی بزرگترین دغدغه هات شده، دفترچه های قسط و سررسید هر ماه و جور کردن فولان شارژ و بهمان شهریه . . .

از مصائب گزیدگی

شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:50


هی باید آسته بری و آسته بیایی که گربه شاخت نزنه و از بزرگترین مصادیق این رفت و آمد آسته این است که نگذاری دیگران بفهمند که شرایط زندگیت چیست! نگذاری کسی بفهمد . . . 

این طور وقت هاست که خواهر و مادر نامبرده را مورد عنایت قرار می دهم، حتی گاهی وقیحانه جد و اباء و ارواح طرف را می کشم وسط از بس که درد دارد گاهی این گاهی وقت ها!

نامه ی کسر از حقوق و قسط دادن ها و وام و مرخصی ساعتی های بیگاه و . . . آنقدر هست تا خیال کنم می شود جواب فلان آقای دکتر را بدهم که چرا اینقدر درگیری های اینچنین داری! و بیجا کردم البته که فکر کردم می توانم بگویم چرایی اش را!

شماره ام را از خیلی پیش تر دارد، زنگ می زند که با شما کار دارم، از آنجا که هیچ گونه رابطه ی صمیمانه ای با این آقا ندارم با عصای قورت داده جوابش را میدهم. هنوز یک هفته نیست که فهمیده شرایط زندگی من چطور است که درخواست می کند بنده را بیرون از شرکت ملاقات کند و درباره ی پاره ای مسائل کاری و مهم صحبت کند!

خون هجوم آورده به صورتم و آنقدر داغ شده ام که نمی دانم چطور آرام شوم و بدنم می لرزد. حتی لحظه ای شک ندارم که هدف این ملاقات چیست! و الا مسایل کاری معلوم است که کجا باید حل شود . . . 

رابطه ی دوستانه با آقای کرگدن صفت، گردن کلفت مایه دار کراوات زده ای که همسر محترمشان جایی انتظارش را میکشد!!! این چیزی است که این گونه مرا به ارتعاش در آورده.

روابط عصا قورت داده و رییس مرئوسی طوری است که نمی توانم نروم و از طرفی می دانم اگر بروم ممکن بحثی مطرح شوم که تاب نیاورم و طرف را همان جا قهوه ای کنم که در هر دو صورت یعنی رفتن و نرفتن احتمال از دست رفتن موقعیت محترمانه در برابر شخص مورد نظر وجود دارد.مخم دارد ترک بر میدارد، بروم  . . . . نروم!

بروم طرف فکر می کند از خدا خواسته ام! نروم پا پی میشود که من در باره ی مسائل کاری باید صحبت کنم با شما و ادامه میدهد! این است که به این نتیجه می رسم باید در این مدخل را طوری بست که حتی در مخیله اش گمان نبرد که می شود کوچکترین امیدی داشت!!!! 
خلاصه بعد از کلی سبک سنگین کردن راه چاره ای می یابم.

ماجرا از این قرار بود که ما یک دوستی داریم که همسرش این آقا را می شناسد  و از آن ور در آن جمع دوستانه هم کلی آدم محترم و متشخصی بوده اند که نخواهد گذاشت احترام و اعتبارشان زیر سوال برود و  وقتی با اوتول آن چونانی شان تشریف آوردند ، تا نشستیم تو ماشین آخرین خبر از فلان حادثه ی مربوط به همین ادم را واگویه  کردیم  که یعنی ما ایشان را می شناسیم و شما هم که میشناسید و اگر شما بخواهید اینجا ملق بزنید بلافاصله اخبارش به گوش رفیقتان می رسد و  . . . 
آقا دست پاچگی اش را پنهان می کند که  اِ . . . چه جالب که دوست مشترک!

چنین بود که بعد از آن راجع به مضحک ترین و خنده دارترین و خاله زنکی ترین مسائل کاری ای که میشد،حرف زدیم و بعد از ده دقیقه با عزت و احترام و همچنان با همان عصای بلعیده شده ما را رساندند همان جای اول و همه چیز تمام شد.

اگرچه با تمهیداتی که به کار رفت و البته ابروداری طرف مقابل ، هیچ بحث خاصی مطرح نشد و با ماست مالی و ماله کشی همه چیز تمام شد اما . . . اما ادم تا تهش که چه عرض کنم تا صد تا بدتر از فیها خالدونش هم گر می گرد و جلز و و لز میکند که چرا!

حالم بد می شود، گونه هایم همچنان گر گرفته ، انگار دم تنور نانوایی ایستاده ام . . .

یاد می گیرم که کسی نباید بداند که متارکه کرده ای! که تنها زندگی می کنی! حتی اگر حالت خیلی بد باشد و حرفت بیاید و قر قر داشته باشی! حتی اگر واقعا توضیح شرایط حاضر این باشد که آقا درخواست افزایش حقوق من به خاطر این است که  90 درصد حقوقم را قسط وام رهن خانه ای را می دهم که خیر سرم دارم توش زندگی می کنم که تنها هم زندگی میکم و  که . . .



دنیا

شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:29


همین همین دنیایی که یک بند در قفایش چس ناله سر می دهی و از نامردی و نااهلیش می گویی و از وخامت و شرارتش و عر و عور می کنی و اینا . . . یه وقتایی، یه چیزایی برات رو می کنه که نمی دونی از شدت شعف چطوری هوار بکشی . . .

الان من منتظرم بازم یکی از اون آس هایش را برام رو کنه!

نمی شود

جمعه 14 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 17:42


وقتی که می دانی نمیشود عشق بیشتر می شود . . .

( تعداد کل: 33 )
   1       2       3    >>
Instagram