X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یک جستجوی تکراری . . .

چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 14:59


من آن زنی که فیش آب و برق را می پردازد نیستم

آن که وام میگیرد و دفترچه های قسطش همیشه در کیفش هست نیستم

من آن که هر روز صبح اولین نفری که از ساختمان بیرون می رود نیستم

من آن نیستم که هر روز صبح زباله ها را ببرم

من آنم که گردن بند ظریف و نازکی به گردن می آویزد و گوشواره های رنگی در گوش هایش انداخته است و به لب هایش رژ صورتی  می زند و قبل از خواب نوار قصه میگذارد تا با غصه خوابش نبرد . . .





پ.ن:

ینی باید توضیح می دادم که افعالش معکوس بود؟


نظرات (58)
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 15:19
خوب تو پری هستی دیگه
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 15:55
:( درد مشترک و تکراری
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:15
آفرین به تو که به فکر خودتی *:
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:19
آفرین ای زن ظریف... ای مهربون..... ای صاحب کلمه هایی که خوب کنار هم چیده می شوند:)
پاسخ:
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:35
من آن زنی هستم که صورتش را از گریه به بالشت فشار می دهد تا هم تختی اش گریه اش را نبیند...
پاسخ:
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:36
دوست دارم این زن رووووووووو راستی چه قصه ای گوش میدی ؟؟؟
پاسخ:

خروس زری پیرن پری شاملو
شازده کوچولوی شاملو
شهر قصه ی مفید
کلا یه فولدر دارم محض قصه گوش دادن
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:44
ای وااااای من همه اینا رو هسم البته بدون گردنبندوگشواره !!!
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:58
میشه دو تاش بود و گاهی هیچکدوم هم نبود.
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 17:15
منم خیلی دوست دارم این زن رو حسابی دوستش دارم
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 17:19
ای جانم

چه قصه های قشنگی گوش میده د خترکم
پاسخ:
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 17:26
چه غمگین. شادیت آرزوست.
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 18:41
خیلی خوبه دوستم وقتی زندگی پر از آشوب یه فیلم خوب یه کتاب خوب یه قصه خوب خیلی آرامش بخشه. می دونی دوستم توی روز وقتی یادت می افتم نمی دونم چرا یه کلمه تو ذهنم میاد " افتخار" . با این همه تنهایی سختی گلایه باز هم پر از حس زندگی هستی . تسلیم بدیها نمیشی .
پاسخ:
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 18:58
پری جون. فکر نکنما
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 19:04
ای جانم پرنیان.. منم دوست دارم این زن رو :)
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 19:09

زده باد این زن...منم از این قصه ها میخوام
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 20:35
خروس زری با صدای منوچهر آذری و آهنگ سازی بابک بیات رو گوش میدی؟ این نوار بچگی های منه.. من عاشقشم..ورژن های دیگش هم هست که دوستشون ندارم.موش و گربه رو داری؟ گربه های زیر شیروانی رو چی؟ خیلی دنبال این دوتا می گردم.
شهر قصه مفید رو نشنیدم.
پاسخ:
نمیدونم صدای کیه
کارگردانش مفید هستش
:)
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 20:36
خروس زری با صدای منوچهر آذری و آهنگ سازی بابک بیات رو گوش میدی؟ این نوار بچگی های منه.. من عاشقشم..ورژن های دیگش هم هست که دوستشون ندارم.موش و گربه رو داری؟ گربه های زیر شیروانی رو چی؟ خیلی دنبال این دوتا می گردم.
شهر قصه مفید رو نشنیدم.
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 21:35
به نظرم این دو تا زن هیچ منافاتی با هم ندارن میشه هردوشون بود. زیاد دیدم آدمهایی که هردوشون هستن.
البته اگه یه زن بالغ با قصه خوابش ببره باید یه سری به روانشناس بزنه
پاسخ:

زن بالغ باید بی قصه بخوابه؟
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 22:01
منم اون نیستم پس اون کیه که ر همه جای شهر توسط همه هم روئیت شده ؟!
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 22:29
و توی چایش تکه های دارچین می اندازد... :)
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 22:31
آخی نازیز عزیزم
عمیقاً عمیق حس ات رو می شناسم و تا همین چند ماه پیش حسش می کردم و چه شاکرم خدا رو که عبور کردم از اون حس و حال ها و اون دوران...
ان شالله به زودی زود این دوران تو هم به بهترین نحو تموم بشه
به خدا توکل کن جز اون هیچ کس کاره ای نیست...
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 00:11
تو همون رعنایی هستی که....
پاسخ:
:)
چقدر هم رعنا قشنگه / / / /
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:13
همه ی آنها هم که باشی خوبی قلمت خوب است و من چقدررر لذت میبرم از خواندن زنی که گردن بند ظریف و نازکی به گردن می آویزد و گوشواره های رنگی در گوش هایش انداخته است و به لب هایش رژ صورتی .....
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:45
هستی یا نیستی؟؟!!!
منم با قصه میخوابم.
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:50
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:47
فکر کنم همه ما وقتهایی هست که آن زن دونده خسته هر روز نباشیم... و چقدر لذت بخش و لازم است این زمان ها! :)
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:55
من هم ....
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 13:40
هر دو زن خوبند و دوست داشتنی. ترکیبشون با هم دوست داشتنی تر...
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 13:43
موگیر گل منگلی رو از قلم انداختی!
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 17:14
ببخشید چطور شد؟!!! توی پست قبل به همه کامنتها حداقل یه اسمایلی دادی جز به کامنت من
منو رنجوندی دیگه کامنت بی کامنت
مگر اینجا جبران کنی
پاسخ:
تا حالا شده تا دهنتو باز می کنی یکی بیاد بگه چقدر بدبینی چقدر بد چقدر منفی؟!!!
کامنت شما هم همچین چیزی بود
چی می نوشتم جوابش
وقتی حق ندید به نوشتنش
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 21:50
اون وبلاگت خدابیامرز اگر آدم بود و روز فیل/تر شدنش روز مرگش بود الان چهلمش شده بود
پاسخ:
پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 23:44
vay doostam belakhare yaftamet mer c az peyghamet too fb dooset daram :*
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:28
پری ،
من این زنی رو که گفتی دوس ندارم...
زن تر از فروغ ؟
سینه سوخته بود ، یه کوه غم داشت روی دوشش ...
پاسخ:
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:14
:(

این زنانگی ها چیزیه که هممون از یاد بردیمش تو این هیاهوی زندگی. پری برای من دختریه با یه سارافون چارخونه. دختری که دفترچه های قسط، اضطراب سررسید مهلت اجاره، و غم نان هم چیزی از رژ صورتی اش کم نمی کنه... قصه هات بی غصه دوست ندیده ی من
پاسخ:

همین
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:57
سلام پرنیان جونم..خوبی گلم..؟چه خوب که هنوز کودکی میکنی...منو میشناسی مهربون؟
پاسخ:
دلربا هستید خوب؟!
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 13:33
افرین..... خوشمان امد از این زن....
غصه هات کم باد انشالا
پاسخ:
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 13:35
این زن همیشه عالی بوده و خواهد بود
جمعه 28 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 19:32
خوبی؟
پاسخ:
خوبم
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 05:29
همه اونایی هم که نیستی بد نیست و اخزی و اون رژ صورتی که دیگه اخر عشقه اما چرا غصه دوست من؟
پاسخ:
غصه همیشه هست خوب
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 07:22
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 07:44
اینو قبلا شنیدم ، فکر کنم خودت گفته بودی اون قدیما .
پاسخ:
واس همین نوشتم تکراری
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:01
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:48
پرنی جان تو همان سیندرلایی هستی که فعلا دارد sing sing را پای پله ها می خواند و تمام این عمارت بزرگ مادر خواندهای را زیبا میکند ..اما فقط ما میدانیم اوهمان دختر دارای دارای کفش بلور نیمه شب است...
پاسخ:
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:58
وقتی زندگی اونی رو که باید داشته باشی نمیده! تو باید ازش بگیری...
خوب کاری میکنی...
با قصه بخواب...
غصه ها تمومی ندارن...
فقط به همون لحظه ای باید فکر که توش هستی... تجربه کردم که اینجوری ثانیه ها قشنگ تر میگذرن!
پاسخ:
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:37
کلا نوشته هایت رو دوست دارم . این جور زنی باشی یا نباشی
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:45
خوش به حالت.....من آن زنی که فیش آب و برق را می پردازد هستم

آن که وام میگیرد و دفترچه های قسطش همیشه در کیفش هست هستم

من آن که هر روز صبح اولین نفری که از ساختمان بیرون می رود هستم

من آن هستم که هر روز صبح زباله ها را ببرم

من آن نیستم که گردن بند ظریف و نازکی به گردن می آویزد و گوشواره های رنگی در گوش هایش انداخته است و به لب هایش رژ صورتی می زند و قبل از خواب نوار قصه میگذارد تا با غصه خوابش نبرد . . .
پاسخ:
افعال معکوس نشنیده اید گویا . . .
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:37
و منم زنیم که با دلخوشی به گوشواره های رنگی که میندازه میتونه زنی باشه که حواسش به قسط های سر ماهه!!!
گاهی فکر میکنم اگر سختی های زندگیم نبود هیچ وقت از خریدن یک گوشواره کوچولو لذت نمیبردم.گاهیم برعکسش البته
پاسخ:
همین طوره
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:57
پرنیان جان امیدوارم هرچه زودتر غصه هات تبدیل به قصه بشن و تموم شن من هم زنی هستم تو مایه های دیگر زنرن طلاق داده شده با یک فرق فاحش و اون غم دوری از تنها پسرشه که در نهایت سنگدلی پدر خیانتکارش از مادرش دریغ میشه خدا رو شکر که تو دوستم ازاین غمها نداری هرچند که لفظ تنها غم براش کمه منتظر شادیهاتم
پاسخ:
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 17:25
تا بحال با قصه نخوابیدم!
پاسخ:
امتحان کن
شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 18:01
ببخشید پرنیان جان اگر کمتر نظر می دم راستش انقدر شما همیشه با هر پستتون کلی تفکر یا خاطره به ذهن آدم می رسونید که انسان از گفتنش عاجز می شه گرچه خودم هم خیلی دل و دماغ نوشتن تو وبلاگم یا تو وبلاگ دوستام و ندارم اما می خواستم بگم به قول استاد عزیزم که برام از مدت آشنایی مثل یک پدر بوده زن بودن تو این جامعه جزو سخت ترین کارهاست و تا یک زن نباشی سختیش و نمی فهمی
ایشون می گفت یدک کشیدن جنس مونث تو این جامعه شجاعت و پایداری می خواد که شاید حتی یک مرد هم از پسش بر نیاد راستش شما هم هرچند پست یک درمیان به خوبی این را جلوی چشممان می آورید که اگر یک ساعت است به خانه رسیده ایم و کمی از فضا دور بودیم یک وقت خدای نکرده فراموشمان نشود
اما می خواهم بگویم از خواندن اولین پست ها ی آن وبلاگت با این که خیلی دیر با شما آشنا شده بودم شما برایم یک زن اسطوره ای شدید که دوست دارم گاهی گله مندیتان را در نوشته هایت بشنوم و باز با همه ی اینها با افتخار بگویم که او سرپاست و در این جامعه که بر سر مهریه اش این گونه با او برخورد کردند؛ بر سر کارش یک جور دیگر و با هزار ..... اما او باز با سرپاست و سعی در ایستادگی می کند و هنوز زنی است که .....
پاسخ:

لطف شماست
( تعداد کل: 58 )
   1       2    >>

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram