X
تبلیغات
رایتل

کارناوال

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 14:03

-: کی مش موهاتو عوض میکنی؟

+:بزار دم محرمی، که جدید باشه


-: سرویس تازه خریدی؟

+: آره گفتم میریم هیئت نو نوار باشه


-: ماشینتو عوض کردی؟

+: دم محرمی قدیمی بود


-: ازدواج کردی؟

+: نه هنوز ، اما با هم اومدیم که ببینمون با هم


-: گوسفند کشتن؟

+: نه دیگه امسال گاو زدن زمین


-: چند تا گوسفند سر بریدن جلو پای هیات؟

+: از اون یکی هیئت خیلی بیشتر کشتن


-: امروز تو پفک می خری بریم هیات بشینیم یا من چیپس بیارم؟

+ نه امروز فاطی تخمه میاره


-: شب کی میایی با هم باشیم ؟

+: بعد از نماز


-: با این دوست پسرت کجا آشنا شدی؟

+: محرم پارسال، دم هیئات



حال این روزهای من

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 14:14


استعلاجی : دو روز

دل کمر شکم به انضمام  دندان


نذر

شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 13:59


همکارمان روی گربه های حیاط آب ریخته

نذر کرده برای کبوترهای دم پنجره ارزن بریزد که آه گربه ها نگیردش!

بعد از این همه مدت

شنبه 20 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:19


تقاطع جلال آل احمد و کارگر شمالی . . . روی پل زیرگذر نیمه ساز،دور یک آتش بزرگ که کارگران ساختمانی روشن کرده اند،سرانجام همه ی عکس و فیلم های عروسی را سوزاندم.

حتی خود خودم را

فکر میکردم جزیی از زندگیم است و نیازی نیست که نابود شود

اما خاطره هایی هست که یادآوریشان هم تیغ دار است

دلم سوخت . . .

برای عکس هایی که باید می سوختند و خاکستر می شدند، وقتی می توانستند در آلبوم های شکیل و زیبا سال های سال خوش بیارمند و عمری یادآور روزهای خوش شوند 

یه همچین شرکتی داریم ما

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:30



 آبدارچی شرکت پیداش نیست. میگیم کجایی؟ میگه والا دارم یه کتاب می نویسم یکم مشغولم . . .


نشستیم داریم نهار میخوریم مدیر عامل داره با تلفن حرف می زنه: گ ه خورده که گفته، به فلان جای فلانش خندیده . . .



رضا

سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:40


آقای اسدی که مریض و حال ندار بود، یکی دوبار برایش سوپ پختم. قبل تر ، ماه رمضان هم یکی دو بار آش رشته که پخته بودم، دم افطار برای آنها هم بردم و یکی از پرستارهایش را که از اقوام دور هم بود و برای ارشد آماده میشد را دیده بودم.

اسمش رضا بود

اولین بار رضا در را باز کرده بود و من کاسه ی بزرگ آش را دستش داده بودم و او دو دقیقه بعد کاسه ی بزرگ را به انضمام یک شیشه مربای آلبالوی مامان پز برایم پس آورده بود.

از آن طرف پنجره ی آشپزخانه ی آقای اسدی دقیقا طوری تعبیه شده که آمار لحظه به لحظه ی رفت و آمد ساکنین ساختمان قابل رویت است و گویا این آقا رضا وقت هایی که آقای اسدی مرحوم می خوابید می آمد پشت همین پنجره می ایستاد و سیگار می کشید و خیلی دقیق آمار رفت و آمد من و حتی دوستانم را در آورده بود که با کی می روم و با کی می آیم.

اولین باری که حرف زدیم وقتی بود که در راه پله ها اتفاقی برخورد کردیم و میخواست راجع به مودم اینترنتم که روی پشت بام است بپرسد که از کجا نت گرفته ام و کجا بهتر است و چه طور اقدام کند که کلی راهنمایی اش کردم و راه و چاه نشانش دادم.

همان شب آش نذری را برده بودم که وقتی کاسه را آورد گفت آقای اسدی بیدار است و اگر می خواهید ببینیدش الان وقت خوبی است.

یک ربع بعد رفتم بالا و کنار بالین آقای اسدی که به سختی حرف می زد نشسته بودم، آقای اسدی میگوید من دلم می خواهد تو ازدواج کنی! می گویم حالا وقت زیاده، می گوید آخر چرا؟ می خندم و میگویم آقای اسدی شوهر خوب مثل جای پارک است. خوب هاشو قبلا پر کردن! کلی می خندد و رضا هم از آن ور سرخ و سفید می شود و میگوید نخیر! اصلا هم این طور نیست. 


همان شب وقتی دیدم رضا چقدر تنهاست و نگهداری از پیرمرد چقدر فرسایش دهنده است خواستم کمکش کنم و چند تا سرگرمی برایش جور کنم.فیلم و سریال دیدن  و . . . فیس بوک و وبلاگ! این شد که پسورد وایرلسم را دادم تا اینترنت داشه باشد و از آن طرف هم پسور شبکه نمره ی موبایلم بود!!! و او هم با اصرار قسمتی از هزینه ی شبکه را داد که راحت باشد با خیال راحت از اینترنت استفاده کند.

یکی دو روز بعد وقتی فهمید تولدم است، عطر گران قیمتی برایم هدیه خرید و همان شب هم بلافاصله خواستگاری کرد

به شدت شوکه شده بودم که مگر می شود که کسی به این شدت علاقمند شود و چند بار با طرف حرف نزده خواستگاری کند اما بعدها فهمیدم به واسطه رفت و آمد و شکل زندگی ام امار مفصلی در آورده و حتا می دانست که نقاشی می کنم و . . . 

خیلی با اشتیاق و با هیجان حرف می شد، وقتی داشت راجع به آینده می گفت اصرار داشت تکرار کند بهترین عروسی ها را برایت می گیرم و من آن وسط خیلی احمقانه یاد مصائب آن جشن لعنتی عروسی افتاده بودم که برای برگزاریش تا گردن تو قرض و قوله فرو رفته بودم و تقابل این جمله ها با آن بدبختی ها زخم میکرد دلم را . . .

خیلی فکر کردم، از آنجا که رضا با هیچ کدام از معیارهای من جور در نمی آمد و به هیچ وجه نمی توانستم طور دیگری غیر از یک دوست، دوستش داشه باشم جواب سربالا دادم و بعد از پیدا کردن کلی بهانه که به هم نمی خوریم و  . . . مطمعن شد که نمی شود.

یکی دوبار دیگر در راه پله ها هم را دیدیم اما هیچ وقت حرف اضافه ای نگفت و بعد از فوت آقای اسدی برای همیشه از این خانه رفتند.

بعدها فهمیدم رضا هیچ وقت از اینترنت استفاده نکرده و آن روز توی راه پله ها فقط دنبال بهانه می گشت برای حرف زدن ولاغیر!



 پ.ن:

1- اصلا از اولش قرار بود این پست ها را محض خنده بنویسم.  اما از بس گفتند شمش پرنده خاله زنکی بود، بی خیال طنازی شدم و شرح ماوقع نوشتم.


2- قسمت فان ماجرا متعلق به دلایل من برای رد کردن آقا رضا بود! من که گفتم که دلیل داشتم.... اعتماد کنید به دلیل هایم اگر چه ننویسم! 

روزهای دردی

یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 13:10


به هیچ دلیلی درد دارم

دردی کهنه می پیچد و تاب می خورد و مثل گربه ی سیاه از روی شاخه های انگشاتنم آویزان می شود و میپرد ناگهان پخش می شود . . . بعد ناگهان زایمان می کند و چند تا می شود و هر انشعابش مثل برق جست می زند تو رگ و ریشه ام و سرخوشانه و مستانه می چرخد و از رد پایش من درد می کشم . . .

دردها مثل تارهای عنکبوت به هم وصل می شود و از دلم که مرکز تور باشد منشعب می شوند و پخش می شود و زاویه می بندند و بزرگ می شود  . . .

بعد تو دلم ته نشین می شود و هی رسوب می کند و سنگ می سازد

مثل سنگ های ادراری کلیه است که وقتی می خواهد دفع شوند درد ایجاد م یکنند و هی بد تر می شوند

من اما حالم خوب است

سرحالم

زنده ام

امروز هوا هم خوب بوده . . . اما نمی دانم !

چه دردی دارم

شمس پرنده

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 14:32


اولین دیدار من با آقای میم بعد از  سه چهار بار چت و ایمیل اتفاق افتاد.

یک قرار ملاقات بسیار کوتاه.

اقای میم از خواننده های وبلاگم بود و فکر می کردم با خواندن دست نوشته هایم کلی من را می شناسد و با توجه به اظهار عشق و علاقه ی فراوانی که از آن دم می زد خیال می کردم الان چه کیس اوکازیونی را دیدار خواهم کرد!!!

خلاصه، دیدار کوتاه ما با جملات کوتاه و  مختصر به پایان رسید و باعث شد برای بار دوم همدیگر را ببینیم.

دیدار دوم مان در تالار وحدت بود، اجرای مجدد شمس پرنده ی پری صابری که برای بالکن، گوشه ی سمت چپ بلیط گرفته بودیم.

به سبب انحراف زاویه، صندلی ها از حالت عادی نزدیکتر بود و رایحه ی پیاز تازه ای که آقای میم با کباب کوبیده نهار زده بود به بدن بر رماتیکی و رویای بودن فضا تاثیر صد چندان داشت و سراسر طول نمایش وقتی اقای میم حرف میزد من مجبور بودم یا سرم را بچرخانم یا آن وری را نگاه کنم! و بر حظ بصر و کیف مضاعف اینجانب که اجرای فوق ضعیف نمایش ناشی می شد تاثیر شگرفی داشت.

طوری که اواخر اجرا حس می کردم کل سالن بوی گند پیاز و کوبیده می دهد،یحتمل پیاز فوق العاده تندی هم بوده و کبابش هم با دنبه ی اضافی طبخ شده بود که همچین رایحه ی جگرسوزی را در فضا متصاعد می کرد.

از آن طرف هم آقای میم می خواست جبهه را خالی نکند یک بند اظهار فضل می فرمود و در پخش و انتشار رایحه ی مورد نظر لحظه ای کوتاهی نمی کرد و خیلی هم دلش می خواست که دست های سرنشین صندلی کناری اش را اگر چه یک بار با نهایت قساوت از میان دست های کشیده شده بود دوباره در دست بگیرد و از اجرای بازیگران لذت ببرد. که متاسفانه ناکام ماند!

اجرا تمام شد و ما راهی منزل شدیم و آقای میم هم با سرعت زیادی بنده را رساندند منزل و زمانی که خواستم پیاده شوم با تعجب پرسیدند که نمیخواهم دعوتشان کنم منزل تا یک چای ای چیزی با هم بخوریم؟ یحتمل این سرعت رساندن به سبب این بود که زودتر به چای و این ها برسند که متاسفانه با گره خوردن اخم های اینجانب که همچون نارنجکی بر برجک ایشان اصابت نمود، مجددا ناکام ماند.

چه تماس ها که ریجکت نشد و چه پیامک ها که بی پاسخ نماند اما همچنان آقای میم ادعا می کرد که به شدت عاشق است و هرچه ما اصرار می کردیم این ورم سر دلتان است و از روی نفخ و باد معده صادر می شود اصرار بیشتری می کرد تا اینکه یک بار به سبب موقعیت جغرافیایی منزلشان ازشان خواهش کردیم بروند و یک آدمی که آنجا مغازه دارند یک آدرسی را برای ما بگیرند، که . . . تا همین الان که بالغ بر یک سال از واقعه ی مذکور میگذرد هنوز منتظریم فعل مورد نظر را مرتکب بشوند که هنوز گویا موفق نشده اند.

به این صورت باد سر دل آقای میم که با توهم علاقه اشتباه گفته شده بود به کسری از ثانیه تخلیه شد و ایشان هم رفتند تا شراب انگورشان را که در خانه ی تازه شان انداخته بودند هم بزنند که نکند نگیرد!


 



پ . ن:

اقای میم اینجا را نمی خواند!


تصمیم کبری

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:41


می خوام یه سری یادداشت بنویسم از خواستگارها و مواردی که پیش میاد!!! 

محض خنده البته


خانه پدری

یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:19


بالاخره حاج آقا از ییلاق بازآمد.

روز گذشته پس از مدتی بالغ بر چهار پنج ماه کم یا زیاد، چشممان به جمال حاج آقا جانمان روشن شد. (تصحیح می کنم حاج آقا و همسر گرامی شان)

خلاصه ما که مدت ها بود غم دوری از پدر را بر خود هموار نموده بودیم پس از دریافت اخبار تازه مبنی بر رجعت ایشان در اولین فرصت واصله خدمتشان جهت دستبوسی شرفیاب شدیم.

بعد از مدت ها سوار مینی بوس های درکه شدم،که البته بر خلاف قبل ها هیچ کدام از آدم هایی که سوار مینی بوس بودند را نشناختم.

در کوچه پس کوچه ها هیچ آشنایی را ندیدم که سلام علیک کنیم

نرسیده به میدان درکه یک پاساژ به زودی باز می شود، مرکز خرید به راه می شود، آدم های تازه سر و کله شان پیدا شده، کلی ساختمان تازه هم!

مسجد جامع شماره ی پیامک گویا دارد و برای اطلاع از برنامه های مسجد باید پیامک بزنی. یحتمل برای حسینهیه جامع هم تلفن گویا گذاشته باشند.( فکرشو بکن . . . زنگ میزنی آن ور خط یکی می گوید امشب هیئات اوین می آید درکه و سینه زنی داریم و شام به زنانه نمی دهند . . . :)))

امروز صبح هم که سوار اتوبوس شدم از کل آدم های اطرافم فقط یک نفر را شناختم که آن هم دخترکی بود با موهای فر و دماغ کوفته ای که امروز البته با ابروهای نصفه و دماغ نخودی و موهای لخت از روی یک شباهت خیلی دور شناختمش. لاجرم بر اساس جبر زمانه بدل به یک فقره داف شده بود بنده ی خدا! (تقاضا زیاد است)

کلا همه چیز عوض شده بود . . .

حاج اقا هم برای خودش دایره ی ادم های تازه پیدا کرده است، مثلا این دفعه مثل همیشه که خواهرم از ولایت می آوردشان نیامد و با برادرزاده ی حاج خانوم آمد. با فک و فامیل خانوم جان هم روابطی به هم زده و تو دفترچه تلفنش اسم همه ی برادرزاده های حاج خانوم و متعلقاتشان اضافه شده بود. گویا در این چند ماهی که ولایت بوده اند هم کلی تیریپ رفاقت برداشته اند.

دیشب یهویی گفت شاید شما ما را دوست داشته باشید اما بعضی ها ما را بیشتر هم دوست دارند، بعد که تازه فهمید چی گفته آمده از دلم در بیاورد!یک دقیقه و نیم قهر کردم و بعد از منت کشی دوباره آشتی شدیم! 

حسودیم شد به اونایی که این چند ماه دور و بر پدرم بوده اند! حسودیم شد به شماره هایی که بهشان زنگ می زده! و می زند . . .  

از کوچه باغی رد شدم، وسط باغ های گردو و شاتوت کلی آپارتمان تازه مثل قارچ از زمین سر در آورده اند .

از کوچه ی توده شیشه ی گرد سوز خریدم

مغازه ی محبوب بچه گی هایم که همه ی کادوهای روز مادر را از آنجا میخریدم هنوز دایر بود

دیروز خاطره می بارید . . .  


نت

شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 07:58


اینترنت خانه ام قطع است

و من بی انتها زمان دارم . . .

برای حرف زدن

راه رفتن

دور همی گرفتن

بیرون رفتن

بازی کردن

رقصیدن

 دویدن

کوه رفتن

 . . .

سوره بادمجان

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:22


سپاس خدای را زمانی که از رستنی های زمین بادمجان را آفرید

آنگاه که میرزا قاسمی را از گوجه و سیر بنیان نهاد

و حلیم بادمجان را با نعنای سرخ شده رونق بخشید

و زمانی که کشک را بر بادمجان نازل فرمود

و زمانی که قیمه بادمجان را فرو فرستاد

و زمانی که شکمش را از سبزی و گوشت معطر مملو ساخت

که از تناولش روح و جانتان صفای دوباره میابد

حتی زمانی که به تنهای در روغن سرخ شده است

و این از نشانه های عظمت خداست، برای آنان که بینا باشند

به درستی که اگر بادمجان نبود دنیا چیزی کم داشت

و تمام نمیشد نعمت ها بر انسان

پس وای به حال مسخره کنندگان و عیب جویان

و بر آنان که حساسیت دارند گناهی نیست

باشد که رستگار شوید




پ.ن:  تشکر ویژه از بادمجان عزیز برای همه ی بودن هایش

Instagram