X
تبلیغات
رایتل

پایان زمین

سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 12:34


سه روز بیشتر تا بیست یک دسامبر و سررسید پیش بینی مضحک نوستراداموس و پایان دنیا باقی نمونده.

پریروزا فیلم مالیخولیا  رو میدیدم، داستان زمین که با یه سیاره ی دیگه به همین نام تصادم می کنه و لحظه انتظار همه برای به پایان رسیدن عمر زمین فرا میرسه. وقتی کلر با واقعیت روبرو میشه، جاستین،برای التیامش میگه،زمین پر از شرارته و ادامه ی زندگی توش ادامه ی بدی هاست. تا به خواهرش بباورونه که نابودی زمین اونقدر ها چیز بدی نیست و دیگه حتا کسی نمی خواد نجاتش بده 

از اون طرف هم این روزا تو فیس بوک و پلاس و شبکه های دیگه این ماجرا رو به مسخره گرفتن و تبدیل به دستمایه ی خوبی برای خنده و شوخی و طنز های لحظه ای شده.

اما جالب ترین نکته ای که به چشمم میاد همون عکس العمل جاستین گونه ی خیلی هاست . . .

که اگه دنیا با همین شرایطی که داره ادامه بده وحشتناک تر از اینه که بخواد سه روز دیگه تموم شه.

اگر چه بیست یک دسامبر روز آخر دنیا نیست و فرداش همه تو رخت خواب هاشون از خواب بیدار خواهند شد اما  آنچه که می مونه اینه که اگه واقعا هم این پیش بینی واقعی بود، اگه واقعا زمین با مالیخولیا برخورد می کرد . . .  ادامه ی دنیایی پر از ظلم و بدجنسی با شرایط فعلی دردناک تر از تموم شدنشه

لحظه

یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 08:34


صدای قار قار کلاغ می آید

دانه های درشت برف، حتی درشت تر از پنبه ی زده از آسمان می بارد

یاد تنگ نیم دایره ای کودکی هایم می افتم که وقتی تکانش میدادی و دانه های برف درونش به رقص در می آمدند و ساعت ها مایه ی سرگرمی مان می شد

و در پنجره ی روبرور انعکاسی از تصویر من هست

نان شیر مال روی دستمال کاغذی را تا نیمه خورده ام

لیوان چای هنوز بخار دارد

چه کسی تماشایمان میکند حالا؟!

حالا که دانه های برف این چنین به رقص در آمده اند

تخته سیاه

سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 15:00


آخرین بیرق هم می افتد، مثل آخرین سرباز

امید آخر، گام اخر . . .

غرورت هم له می شود

له و لورده 

بر بالینش مینشینی و جان کندنش را نظاره میکنی

سرباز اولت را آسان داده ای

دومی را کمی سخت 

سومی را دلت نمی آید

در این لشکر بی رمق 

نفرات را راحت به کشتن نمی دهی

اینک این آخرین برگ، آخرین نفر، آخرین چیزی که برایت مانده است و همه ی بود و نبودت را برای حفظ کردنش از تیغ گذرانده ای پیش چشمت سر می برند  . . .

تو می مانی و خودت

بی همه چیز و هیچ چیز

گوسفند وار سر بریده اند غرورت را هم 

حتا

مثل میوه ی ته صندوق که زیر فشار انبوه، له و لورده شده و نفسش بند امده است 

روزهایی که از پی هم میگذرند، مثل باری است که هر روز و هر روز روی سرت ریخته می شود 

و هر روز سخت تر می شود 

حباب های اکسیژن سیال را دانه دانه می بلعی تا نفست نگیرد اما این هوا الوده است، مسموم است، این اسمان جانت را می گیرد و تو در مضحک ترین حالت ممکن، یک ماسک سفید به بینی ات زده ای و نمی دانی این فضا . . . این دنیا . . .  بزرگ تر از تو را له میکند

لای چرخ گوشت بی مسئولیتی و لا ابالی گری و خیانت و بی شرفی و نفاق

سرت را روی آسفالت سرد اتوبان بگذار و به صدای چرخش چرخ های تریلر های سیصد میلیاردی گوش بسپار

اینجا رقم ها درشت است، حرف از یک و دو نیست . . . ده ها تن جان سپردند و رفتند و زیر خاک آرمیدند

ده ها گلبرگ نازک جان لطیف که جانت را میدهی برای یک لحظه ی لبخندی روی لب های شیرینشان

این آسمان کثیف و خون بار است

من هم له شدم

زیر بار مسئولیت زنده ماندن

زنده گی

که در این روزها با نزخ دلار و یورو و سکه و طلا در حال افزایش و  تورم مضاعف است

فاضلاب جاری می شود در روزهایمان،  به جای حلاوت اکسیژن ناب

و همین طور بالا می رود تا به لب و دهانمان میرسد

لب هایم را بسته ام

گنگ

و حالا تا آنجا بالا می اید که راه نفسم را بگیرد

گلبرگ های پر پر

یاس های سفید و خون چکان

آن دخترکان روی تخته سیاه نوشته شدند

ما مشق شبیم

مشق شب هر کداممام یک صفحه مردن است

یک صفحه مرگ

یک صفحه سوختن



میز جدید من!

دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:39

 

از نزدیک های صبح درگیر عوض کردن میزم بودم تا همین الان!

میز قبلی دم در اتاق بود و به هزار و یک بهانه دوستش نداشتم، اما از وقتی همکار ایزویی مان رفت خارجه ما هم زاغ سیاه میز لب پنجره ی شیشه دودی ای اش را زدیم تا بالاخره پس از گذشت مدتی امروز موفق شدیم جول و پلاسمان را جمع کنیم و بیاییم سر این یکی میز.

جالب است بدانید از تمدید قرارداد سه ماهه ام مدتی کمتر از دوهفته مانده و هنوز هم هیچ حرفی برای تمدید نزده ام  و در این بل بشوی مدیرعامل عوض کردن و تعدیل نیرو و ده ها عامل تهدید کننده ی دیگر که مثل سنگ به میز قبلی میخ کوبم کرده بود و امروز سرانجام بعد از چند ساعتی جابه جایی و گردگیری و . . . صاحب یک میز جدید با موقعیت استراتژیک پشت پنجره شده ام که وقتی سرم را از پشت مونیتور بلند می کنم برگ های گلدانی که شبیه بنجامین است را میبینم که بسیار مزید امتنان و خوشوقتیمان گردیده است.

همکار ایزویی از کبوتر ها می ترسید و وقتی بعد از نهار خرده نان یا برنج لب پنجره می ریختیم و کبوترها هجوم می اورند و برای تکه های نان تو سر و کله ی هم می زدند کیش شان می کرد و می ترسید بنده خدا، اما اگر یک دلیل قاطع برای این جابه جایی داشته باشم همین منظره ی جادویی است که در فاصله ی کمتر از یک متر قابل رویت است و همانا دیدنی ترین نمای  ممکن است در این شهر دود گرفته که همه پنجره هایش هم به نماهای خاکستری و آسمانی بی رمق باز می شود.

علاوه بر کبوتر چاهی ها، گاهی کلاغ ها و گنجشک ها و بعضا سارهای سیاه هم میهمان سفره ی پشت پنجره مان می شوند و موهبت تماشایشان را نصیبمان می کنند.

میز قبلی را هم تر و تمیز کردیم و کشوها را خالی و دستمال کشی کردیم که اگر چه پس از این شخص دیگری قرار نیست که آنجا مستقر شود اما از آنجا که جای قبلیمان بوده، تر و تمیز و مرتب به عالم تجرد و بی سرنشینی ملحق نمودیم.

علی ای الحال الان بالغ بر ده دقیقه است که پشت میز تازه مسکن گزیده ایم و اولین کارمان هم هوا کردن همین پست پیش رویتان است.

جابه جایی که تمام شد دست هایمان را حسابی شستیم و یک لیوان چای داغ ریخته و پشت میز نشستیم. به لیوان چای نگاهی انداختم و خیلی جدی پرسیدم خوب حالا جات خوبه؟ راضی ای؟ و بلافاصله جواب دادم که اوهوممممم!



پ.ن:

1- دستم به قلم نمیرود . . . ناگفته پیداست که خوب نیستم! بعضی وقت ها بهتر است بعضی روزها هیچ جا با هیچ عنوانی ثبت نشوند تا زودتر به فراموشی سپرده شوند . . .  

2- من خوبم! ممنون از همه کامنت های احوال پرسی  . . .

3- :)

درجا

دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 09:46


-: پس فکرت درگیر چیاست؟  

+: زنده گی


همه نام ها

یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 14:15

در وجود همه ی آدم های دنیا

چیزهایی برای دوست داشتن وجود دارد

که باید پیدایشان کرد

باید استخراج شوند و دوست داشته شوند

مثل ذرات طلا در معدن جواهر

با این تفاوت که احتمال وجود طلا در این معدن قطع به یقین است . . . 

 

مهمونی

شنبه 11 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:59

در راستای دورهمی های گاه و بیگاه پریروزها مهمان خانه زن بابای عزیز بودیم! آیدا، لاله، گولو، نشمیل و من من کله گنده! برای بار اول بود که نشمیل را میدیدم، اگر چه وبلاگش را تا حالا نخوانده بودم اما از آشنایی تا پسرخاله شدنمان کسری از ثانیه را می طلبید.

اما این مهمانی یک تفاوت داشت و آن این بود که پوران می گوید همه یک پست درباره اش بنویسند از زبان خودشان، که ما هم لبیک گفتیم.علی ای الحال، پوران و خانه اش در یک نگاه خریدارانه، یک قاچ از مجازی های ذهنم بودند که حقیقی شده  بودند ناغافل . . . شیرین و آبدار! خوردنی!

می دانستم که دوستمان میزبان فوق العاده خوبی است، دفعه ی قبل هم از همین دیس گرد فلزی تراش خورده لوبیا پلوی اعلایی خورده بودم که هنوز یادم هست.

سایر ملحقات و مخلفات را هم قلم می گیرم که مشغول ضمه ی لب و لوچه ی نمناک شما نشوم! شما فکر کنید که همچین زن بابایی مگر می شود که ترک ندهد مهمان را؟!

در خانه ی جدید زن بابا که بعد از مدت ها مرارت و جنگیدن حالا با نمره ی اعلا کسبش کرده بود، زیاد گشتم، خانه ای که مطمعن بودم برای هر جز اش از قبل در ذهن این زن چقدررر پیش فرض و فانتزی  موجود بوده، از گلدان ها و میز نهارخوری و کاشی های حمام توالت بگیر تا تلویزبون هایی که هر قسمت از خانه را تحت پوشش قرار داده بودند.

من اما عاشق مکعب های رنگی و گلدان های ریز کاکتوس توالت شدم، همچینین کتابخانه ی مفصلی که نمای حال را پررنگ میکرد، عاشق رنگ سبز با طراوت راحتی ای که خیلی شبیه حال خود خود صاحب خانه بود.

دو طرف راه ورودی به منزل آفتاب گردان کاشته شده که می شود تخمه های مخملی اش را توی خانه هم پیدا کرد.

خانه ی زن بابا یک حس باحالی دارد.

از یک طرف مثل خانه ی ادم بزرگ هاست که همه چیز سر جایش باشد و کاربرد و اولویت رعایت شده و از یک طرف مثل خانه ادم بزرگ ها نیست، خانه ادم های با ذوقی که برای دلشان کار می کنند. انگار یک ادم بزرگ اهلی باشد . . .


پشت پنجره ی آشپرخانه نه تا پیشی ملوس می چرخند که گاهی خودشان را میمالند به نرده ها تا صاحب خانه نگاهشان کند و برایشان غذا بریزد.

روی هره ی آشپزخانه گلدان های تزیینی کاکتوس و بن سای بافته هست.

روی ماکروفر یک جفت نمکدان است که مرا یاد نمک دان های عاشقم می اندازد.

روی دیوار یک ساعت گرد به سبک ساعت هایی که یک زمانی تو فیلم های قدیمی پاریسی می دیدم آویزان که هم از رویش ساعت است و هم از آن یکی رویش!

پیمانه ای پایه دار و بلند از دانه های ریز برنج روی اوپن آشپزخانه قرار گرفته که می گوید ادم های این خانه برنج را برکت می دانند و از آن طرف هم بوی برنج دودی در فضا پیچیده . . .

روی دیوار خانه عکس های ازدواج پسر ها هست و عکس پدر و مادر آقای همسر و همچینین تصویری که متعلق به عنفوان نوجوانی شان است.

زیر تلویزیون یک عکس دو نفره هست که پوران و آقای خانه دارند حرف می زنند و قشنگ معلوم است این آدم های بزرگتر جمع بوده اند که کوچکتر ها ازشان عکس گرفته اند و حالا دارند شادی درونیشان را با یک لایه بزرگواری به نمایش می گذارند، عکس فوق العاده خوشبختی است.

البته خنده دار است که شرح ماوقع را با شرح خانه یکی کنم اما این چیزهایی بود که در ذهنم برجسته می ماند و همیشه بلد است. 

این را هم محض خالی نبودن عریضه از خودش بگویم که پوران ممکن است گاهی وقت ها که حرف می زنی ساکت باشد و یک طوری نگاه کند که انگاری شاهد مکالمه به زبان غریبه است و خیال کنی که ممکن است اگر یک ساعت نه نیم ساعت زودتر برسی به مهمانی مجبوری در و دیوار را تماشا کنی اما با همان سکوت های طولانی اش هم می آید می نشیند پای پنجره ی دلت و به آوای گنگ و گمی که از تو می اید گوش می کند تا جایی که به غلط کردن می افتی که چرا متصور بوده ای نیم ساعت تنهایی با زن بابا ممکن جو سنگینی داشته باشد!


به لاله می گویم که چقدر از داشتن دوستانم احساس خوشبختی می کنم! خیلی خوب  . . . لاله می گوید که خیلی خوب است اما باید هر کسی حدش را بشناسد و . . . ولی قاطی حس مسخره و لحظه ای ام نمیشود، حسی که مثل آتشفشان ناگهان به غلیان در می آید و میپاچد تا ته دل آسمان را بسوزاند از گدازه هایش . . . 


 


پ.ن:

 1-ببینین من چقدر صبر کردم اول اینا بنویسن بعد من بنویسم. ننوشتن که!!!

2- یاد دختر معمولی و کفشدوزک هم بودم که الان  آن طرف کره زمین هستند اما به اندازه یک ادم اینجا ازشان برایمان خلاء حاکم بود! آنقدر که شب رفتم عکس های قدیمی خانه لاله را دیدم که هر دو هم بودند . . . :(

3- محض تا سه نشه باشی نشه

شرف

سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:18


یک روز می رسد که چرخ میزنی می بینی این هیبت ملعون و منفور کیست که اسم و عنوان و هویتش عین مال توست . . . منفعت طلب و بی شرف و کم حوصله و زودرنج و  بی طاقت و نامرد و بی معرفت و زیاده خواه و راحت طلب و کم کار و  . . . و خیلی چیزهای گند دیگر هم هست.

آن روز خیلی روز بدی است

روزی که ادم از خودش بدش می آید

که فروخته، شرافت را در ازای ارامش

آزادگی اش را به منفعت طلبی

سختش را به سهل

دور و دیرش را به نزدیک بی زخمت

میانبر زده از راه های پر از مشقت تا برسد به جوی شیرین شهد روان آرامش

ان روز عق میزنی از بوی خودت

من این روزها بو میدهم

بوی گند

بوی خون گندیده و چرک و عرق و لباس چند روز مانده

به خود می آیم و میبینم هیچ خبری نیست از آن همه باید و نباید و چرا و چگونه، دیدم شده ام له و لورده و فقط دلم می خواهد ارامش داشته باشم، به هر قیمتی . . .

لای پنجره را می بندم

اگر از آن سوی دیوار صدای زجه بیاید

سرم را میچرخانم

اگر جلو چشمم دستی دراز باشد

چشم هایم را می بندم 

اگر پیش چشمم حقی ناحق شود

رد می شوم

دیگر سرم درد نمی کند که وسط قائله باشم و تا آخرین نفسم سیخ شوم و بروم تو چشم ان که نامردی کرده

سر شده ام از بس هیچ کاری نکرده ام

نخ نما شده از بس که گفته ام که زیاد است، پر شده . . . اگر پر شده درست نکردنش هم همان قدر زیاد شده لابد

همه چیز را استپ می کنم

پاوز

صبر کن ببینم

چه مرگم شده؟

چرا این شکلی شد یهو ؟

آژیر قرمز را بزن!

جعبه ی کمک های اولیه کجاست؟

دارد جان می دهد . . .

دارد می میرد . . .

نفسش بند آمده و سینه اش به زور بالا و پایین می رود

رنگش سیاه شده

دارد می میرد

نجاتش می دهم

یعنی سعی می کنم که زنده بماند

چیزی که اگر زنده نباشد دیگر زندگی، انسانی نیست . . .


کارناوال

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 14:03

-: کی مش موهاتو عوض میکنی؟

+:بزار دم محرمی، که جدید باشه


-: سرویس تازه خریدی؟

+: آره گفتم میریم هیئت نو نوار باشه


-: ماشینتو عوض کردی؟

+: دم محرمی قدیمی بود


-: ازدواج کردی؟

+: نه هنوز ، اما با هم اومدیم که ببینمون با هم


-: گوسفند کشتن؟

+: نه دیگه امسال گاو زدن زمین


-: چند تا گوسفند سر بریدن جلو پای هیات؟

+: از اون یکی هیئت خیلی بیشتر کشتن


-: امروز تو پفک می خری بریم هیات بشینیم یا من چیپس بیارم؟

+ نه امروز فاطی تخمه میاره


-: شب کی میایی با هم باشیم ؟

+: بعد از نماز


-: با این دوست پسرت کجا آشنا شدی؟

+: محرم پارسال، دم هیئات



Instagram