X
تبلیغات
رایتل

حقوق

یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:09


یه ماه کار کردم

یه روزه خرج شد

جمله ها

یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:51


بی زحمت به در و دیوارشهر، بنر ها و استند های شهری، تابلوها و بیلبورد ها، پل های هوایی، دیوار نوشته ها، تبلیغات محیطی، هدر سایت ها و سربرگ سازمان ها و تراکت های تبلیغاتی و  . . .  یه نگاهی بیندازید.

جمله ها!

جمله ها نقش به سزایی در محیط و روان ما دارند، اینجا من دو تا دسته بندی برای جمله ها حایل می شوم که می توانید به راحتی مصادیقش را ببینید!

جملات قصار! (اول با جمله حال می کنی بعد میبینی مال کیه)

جملات غیر قصار! (جمله ای که می دونی مال کیه و باهاش حالم نمیکنی)

جملات قصار ممکن از انبیا، امامان، رهبران، دانشمندان ، فیلسوفان، اندیشمندان و جامعه شناسان و تاریخ سازان جهان باشد که نشان از عمق بینش و اندیشه ی روشن این جماعت دارد که خواندنش جماعتی را متحول و متفکر و انگشت به دهن می کند که شما می توانید به صورت انگشت شما که عرض کنم بسیار نایاب و . . . در سطح شهر و سایر منابع نامبرده مشاهده بفرمایبد! 

جملات غیرقصار هم که حاوی هیچ نکته ی خاصی نیست اما گوینده ی آن شخصیت است! یعنی به واسطه ی شخصیت بودن فلان شخص بیاناتش نیز اتوماتیک وار  ارزشمند و خواندنی میشوند! که الی ماشالله در هر سوراخ سمبه ای مشهود است! 

مثلا اگر میخواهید در باب آلودگی هوا و وجوب بهره گیری از وسایل نقلیه ی عمومی بهره بگیرید نیازی نیست در باب چیستی و چرایی و چگونگی ماجرا بنویسید، همین که جمله ی مذکور متعلق به فلان شخص باشد کفایت میکند حتی اگر گفته باشد : آلودگی هوا خیلی بد است! فی المثل عرض می کنم البته! این است که با خط خوش و بنرهای آن چونانی و هزینه های فلان قدری حسنی بده بده بد را میکنند تو چشم آدم!

و من نمی دانم چرا این روند همچنان ادامه دارد . . . یعنی میدانم ها! اما خوب هر چیزی که گفتن ندارد! اما خوب برایم سوال است هی هی

اون وختا

شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:54


مرد . . .

بغض میکند!

اون وختا با پا لای درو وا میکردم که برم تو خونه . . . 

تحسین برانگیز

شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:04


 به بلندای فکرم تحسینم کن

نه بلندی مژه

 

من یک فمنیست هستم

دوشنبه 25 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:18

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند. او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ 

نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. 

نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. 

او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. 

او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهدذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. 

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و درواقع “مرد” است..از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است. با این همه زخمی وخسته است.خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. 

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. 

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند


شیرین عبادی

آقای وایت!

یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:06

ما خیلی شرمنده ایم

آقای وایت ببخشید ما این چند روز ارواح عمه ی محترم شما را زیر سوال برده و اندکی مورد التفات قرار داده و نواختیم. اینجا هم از شما و هم از عمه نازنینتان مراتب عذرخواهی و شرمندگی را داریم باشد که مورد بخشایش قرار بگیریم، انشاالله!

آقای وایت ما می دانستیم که شرکت محترم و داخلی مینو که هم اکنون قراردادهای آن چنانی دولتی می بنند و به روایتی فعالیت دولتی می کنند تولید کننده ی آدامس وایت است و بعد از اعلام تحریم های جهانی از سوی آمریکای جهان خوار و هم دستان بی پدر و مادرش علیه این گربه ی فلک زده ی دم بریده ی بی گوش کلیه ی محصولات وارداتی افزایش قیمت چندین و چند برابری پیدا کرد که البته ما ملت ایران اصلا برایمان مهم نیست و همه ی این فشار ها را به سادگی و شیرینی با دیدن روی همچو ماه فرزانگانی که خواب و خوراک از روزهایشان دریغ می دارند تا مردم با آسایش بیشتری شب و روزشان را سپری کنند پاس می کنیم و عین خیالمان نیست!

اصلا همگی دایورت کرده ایم روی آن عوض شریفه و نیمه ی مونث جامعه هم با اضافه ی ت تانیث و افزودن علامت جمع و مابقی الفاظ و غیره مشکل مربوطه را مرتفع ساخته و هم اکنون همگی، اعم از زن و مرد شاد و شنگول،خوش خوشک و خوشحال و بشکن زنان به سر می بریم و همه با هم دم می گیریم که :

ما منتظر دومیش هستیم!!!

البته این دومی به منظور حفظ قافیه آمده و الا منظور همان چندمین است !

خلاصه آقای وایت . . .

ما هی جد و آباء شما را نواختیم که بعد از آن که ریلکس ملعون به خاطره پیوست و جعبه اش شد دو هزار تومان ما دل خوش به اکالیپتوس های وایت بودیم که جعبه های کوچکش چهارصد و بزرگتر هایش هشتصد تومن بودند و فقدان هر گونه خودنی سق زدنی ای را با خرید آن جبران می کردیم!

علی ای الحال این روزها سماق مکیدن کلاس ندارد این است که یک فقره آدامس به اندازه ی لنگه دمپایی می اندازی تو حلقت و با همان نیت شب و روزت را سپری می کنی!

خلاصه بعد از گران شدن ریلکس خیل مشتری های وایت که شما باشید خعلی زیاد شد! ینی اصاً یه وضی ها  . . . 

تا اینکه پریروز ها ما رفته بودیم سوپر خرید کنیم دیدیم یک خانومی با چشم های گرد شده هی میپرسد این وایت ها شده هزار تومن؟ جعبه ی بزرگش هم شده کلا نایاب شده که در صورت رویت با قیمت دو هزار تومن به فروش می رسد!

ما هم شوکه شدیم و گفتیم شاید خدایی نکرده شما هم زده به سرتان وقتی ریلکس با کیفیت خیلی بهتر دو هزار تومن است شما هم قیمتتان را کرده اید همان قدر؟ بعد خودمان هم از آن سوپر و چند تا سوپر محلمان پرسیدیم و دست آخر دیدیم که بعله جعبه ی کوچک شده هزار و جعبه ی بزرگ هم کلا نایاب است و در صورت رویت شده دو هزار تومن!

آنجا بود که شما و تن و بدن عمه جانتان را لرزاندیم که در این هاگیر واگیر شما هم دیده اید تنور داغ است و آمده اید که بچسیانید و  . . . . 

تا اینکه،یک روز به یکی از نمایندگی های شما در شیرین عسل که گر و گر تو خیابان هست سر زده و تصادفا ادامس با جعبه ی بزرگ شرکت شما را دیدیم و وقتی قیمت را از فروشنده محترم پرسیدیم به غایت سرخورده و پشیمان و نادم گشتیم از این همه پیش داروی و بی لطفی به شما و عمه ی گرامتان.

جعبه ی بزرگ با درج قیمت روی روی بسته بندی 900 در نمایندگی مورد نظر 800 به فروش میرسید و جعبه ی کوچک که موجود نبود هم 600 تومان با این تفاوت که قیمت روی جعبه ی کوچک درج نشده است.

بعله، آقای وایت!

ما خیلی متاسف شدیم که شما صد تومن قیمت کالایتان را افزایش داده اید اما این افزایش پنج برابر به دست ما میرسد و این وسط نمیدانم دندان چه کسی این همه گرد شده است که با این ترفند ناجوانمردانه قیمت کاذب را با سوء استفاده از عدم حک قیمت مصرف کننده این چنین می کنند تو پاچه ی جماعت

ما باز هم خدمت شما و ارواح محترمه و متشخصه ی اباء و اجدادتان نهایت شرمساریمان را عرضه می داریم و امیدواریم دندان گرد شخص یا اشخاصی که با این تمهیدات سبب سوء استفاده ی از ملت شده اند از بیخ کشیده شود به حمد و قوه الهی انشالله! 

آخر آقای وایت ما عادت کرده این در شرایط این چنینی دست به دعا برداریم و به درگاه باری تعالی شکواییه ببریم زیرا که مدت هاست از وجود هر گونه ارگان نظارتی بر قیمت های مختلف و گاهی بسار ناعادلانه ی اقلام گوناگون نا امید شده ایم و به صورت طنز و مایه ی سرخوشی به آنها نگاه می کنیم که یحتمل این مقال نیز از صدقه ی سر همان دایورت شریف و شریفه می باشد و لاغیر


خلاصه اینکه جانتان صادق و دلتان خوشحال

شما هم عین ما در این کازار کاره ای نیستید! 

دنیای ما

دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:14

راستش امروز آمده بودم از اسپشیال  های شخصی و پرنده ی کوچولوی خوشبختی ام بنویسم. بنویسم روی بخاری عدسی پخته ام و کاناپه ی بزرگم را جلوی بخاری گذاشته ام و هی فیلم میبینم و هی عدسی گرم و تندم را توی ماگ بزرگی میریزم و هورت می کشم و پتوی مسافری چهارخونه ی سبزم را تا زیر گلو میکشم بالا و همانجا پای لب تاب خوابم می برد و نیمه شب که از خواب میپرم نور دلنشینی از شعله ی بخاری فضا را روشن کرده و . . . 

اما خوب حالم از خودم بد می شود اگر به این چیزها پر و بال بدهم و یک پست مفصل بنویسم از حس های کوچک و گذرایی که دلم را گاهی اوقات خوش می کنند، وقتی می بینم دخترک بیست و سه ساله ی هندی که در اثر تجاوز شش مرد و و بیرون کشیدن روده هایش توسط یک میله ی آهنی و رفتار وحشاینه و غیر انسانی که شرف حیوان زیر سوال میرود اگر بگویم حیوانیت محض! جان سپرد و مجری محترم تلویزیون جمهوری اسلامی ایران میگوید «بدپوششی تجاوز دختران به آرامش روانی مردان است!» و هیچ کس هم دم بر نمی آورد که کجای پوشش یک زن هر چقدر هم غیر متعارف و دون  شعن انسانی باشد به یک مرد اجازه می دهد تجاوز کند؟

دلم می گیرد

خیلی دلم می گیرد که میبینم در آسیب شناسی های خاله خان باجی گرانه و آسیب شناسانه ی دو زاری ریشه ی تمام این هنجار شکنی ها را در رفتار و پوشش زنان کشف می کنند و لاغیر!

و شک ندارم در این وبلاگ و در خوانندگان اینجا هم هستند کسانی که به این نگرش لایک می دهند که یعنی کرم از خود درخته!!!

بعد فکر می کنم که زن ها باید در جهانی دیگر در دنیایی زنانه زندگی کنند تا نه هر طور که دلشان بخواهد فقط آن شکلی که کمی راحت باشند نفس بکشند و لباس بپوشند و نوک تیز هیچ پیکانی مانتوی سر زانویشان را نشان بی عفتی و چراغ چشمک زن بیا بیا بپندارند.

دختر بیست و سه ساله جان سپرد و حداقلش این است که شاد باشیم از موج اعتراض و بازخورد وسیع این فاجعه و برخورد شدید با عاملین فاجعه اندکی از حجم غم و اندوه رخدادش را می کاهد که متاسفانه ما همین قدرش را هم در موارد مشابه در موج بازخوردی مردممان ندیدیم . . . 


چاپلین . . . مارمولک!

یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:20



یکی از کمدی های چاپلین در  1916 را می دیدم.

داستان مربوط به یک زندانی فراری است که بعد از فرار لباس یک کشیش روحانی را می پوشد و بعد از حاضر شدن در مجلس وعض و منبر و جمع آوری اعانه و . . . سرانجام موفق به فرار و  در نهایت تسلیم میشود!

داشتم فکر میکردم  یک قرن بعد در عصر حاضر همان درون مایه (مارمولک را یادتان هست) در کشورمان ساخته شد و توقیف و نمایشش غیرقانونی و اکرانش متوقف شد 

فکر کن . . . صد سال پیش


گاهی روزانه نوشت

جمعه 15 دی‌ماه سال 1391 ساعت 18:17

دیروز صبح رفتم قسط های بانک ملی و کشاورزی را بدهم.

یک سال از بازپرداخت قسط های بانک ملی گذشته و باید دفترچه ی واریزی قسط را عوض میکردم، بماند که تا ته دنیا برای تعویض دفترچه رفتم و در عین ناباوری شاهد یکسان شدن بانک مربوطه با خاک بودم و یک آدرس چپ اندر قیچی دیگر که مال یک ناکجا آباد دیگر که باید می رفتم و کشف و خنثی میکردم آدرس بانک جدید را از بانک سرکوچه بغلی گرفتم که پیدا کردن  آن یکی هم ،نیازمند کلی وقت بود و حوصله که من در قفای هر دو روانه ام این روزها!

رفتم نزدیک ترین شعبه ی بانک ملی به محل کارم و پس از توضیح دادن شرایط ، رحم نموده و بنده نوازی کردند و دو فقره دفترچه ی خام در اختیارمان نهادند، خوب دقیقا در همان زمان بود که سوال بزرگ بشریت از نظر من این بود که خوب چرا از همون اول اینو ندادید!!! که من تا ته دنیا نرم؟

خلاصه که با دفترچه های تازه رفتیم قسط آخر دفترچه ی قبلی را بدهیم که متصدی بانک ناگهان ابرو در هم کشید و همچون ابری که آماده ی باریدن می شود برای اهدای خبر خوش به ما آماده شدند.

و بدین سان دو برابر مبلغی که همیشه برای دادن قسط کنار می گذاشتیم را پرداخت کردیم تا تازه کارمزد سالانه وام را پرداخت کرده باشیم و حسابمان باز شود که بتوانیم قسط بعدی را پرداخت کنیم.

خلاصه اینکه تتمه ی ته جیب هایمان را هم تکاندیم میلغ مزبور را پرداختیم و با دماغ و سایر اعضای سوخته مان و صد البته قسط های واریز نشده برگشتیم سر جای اول!

این اتفاقات این شکلی، این روزها برایم زیاد می افتند! 

یکهویی از جایی که خیالش را نمی کنی یک خرج تپل می افتد تو کاسه ات! در راستای تمام و کمال کردن عیش امروز مدیر ساختمان سرپرستی و ولایت دو فقره فیش گاز و آب را به اینجانب واگذار کرده تا در شرایط فقدان حضور دو واحد دیگر به تناسب نصف نصف فیش ها را پرداخت کنم!

فیش گاز صد و هفت هشت تومن آمده، آب زیاد نیست، البته آن قدر هستند که قایله ی ته مانده ی پس انداز نداشته ی من را در بیاورند و خیالشان راحت شود که مبادا چیزی ته جیب  مایه ی ناآرامی شپش ها برای پشتک زدن شوند!

خلاصه اینکه هی استرس پشت استرس و حجم فکر و خیال بشود  و نشود و  . . . روی مخم سوار میشوند و خیال می کنم الان است که بترکد! 

چند وقت پیش برای پرداخت یک فقره بدهی مجبور شدم حلقه ی بازمانده از ازدواج ناکاممان را بفروشم و تازه آن وقت بود که حلقه را که  نزد حاج آقا به امانت بود باز پس ستاندیم تا به زخمی بزنیم و حاج آقا هم وقتی فهمید میخواهیم حلقه را بفروشیم گفت قیمت بگیر تا خودم بخرم و احتمال اینکه حلقه ی نامبرده بر دستان خاج خانوم دیده شود بدجوری آتش به جانمان زد و به علاوه باعث شد خیلی فکر و خیال ها که ادم میکند که وقتی به جایی برسی که نیاز به کمک داری هستند کسانی از جمله بابا جانت که حمایتت کنند و در همچین شرایطی ثابت می کنند نخییییر! زرشک!!!!

ادم کم می آورد خوب، آدمم دیگر! 

آهن که نیستم!

:(

این طوری شد که به جد مصّر شدم تا با یک فقره خواستگار که از رفقای شوهر خواهرمان هم بود تیریپ جدی برداریم!

خوب از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ما اصلا با این آقا حال نمی کردیم، یعنی کلا سیگنال هایمان از نوع پالس مختلف بود و دوره تناوبیمان در هیچ شعاعی نمی توانست جور در بیاید الا در زمینه ی مادیات که ایشان دست به جیب و خرج کن و اهل بریز و بپاش بودند و یحتمل می توانست در این زمینه تکیه گاه مناسبی برای روزهای پر خرجی باشد که مثل تیر غیب از در و دیورا برایت هزینه های ناگهانی و تصادفی می رسد و می توانست آرامشی هر چند کاذب را حکفرما کند.

باز هم می گویم خوب آدمم دیگر! 

آدم کم می آورد! 

و برای خلاص شدن از گیر و گرفتاری هایش به خیلی راه ها فکر میکند و شاید آن راه ها راه های مناسبی هم نباشند.

خلاصه اینکه یک ماهی ما با هم رفتیم و امدیم و هی رستوران های شیک و هی غذاهای گران و هی مرکز خریدهای شیک و هی ددر دودور و این ها  . . . 

فرمول زندگی کردن "مال خودت باش"،خیلی فرمول همه گیری است!!!

 این روزها خیلی  بیشتر از خیلی ها را می شناسم که یک همسر متمول نه همچین خوب دارند و برای خودشان و با دنیای خودشان زندگی می کنند و تنها دنیای مشترشکان با هم دو خط نه دو جمله نه دو کلمه است که وقت صبحانه یا شام به سوی هم پرت می کنند و هیچ فضا و دنیای مشترکی که بینشان به اشتراک گذاشته شود نیست و هر کسی برای خودش سیستم و کانال خودش را دارد و کاری هم به کار هم ندارند یعنی در واقع هر کس برای خودش تنهایی ، در خانه ی دو نفریشان زندگی می کند! فقط در همزیستی مسالمت آمیز یکی از پول آن یکی و دیگری از وجود این یکی بهرمند میشوند!

خلاصه اینکه فرمول بالا جواب می دهد اما فقط برای یک مدت محدود و بعدش دیگر نمی توانی تحمل کنی کسی را که با بودنش تنها تری!

این چنین بود که عطای مادیات آن هم از نوع سیگنال ناخوانایش  را زدیم و بی خیال تشکیل همچین زندگی مشترکی که اساسش بر پایه ی تنهایی باشد را شدیم!

هیچی 

همین دیگه 

نوشتنم میومد نوشتم  . . .

:)


و این منم همون مارگزیده ی قبلی، در ابتدای فصلی سرد 

این شکلی

چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:13

کاغد های باطله ای که یک رویشان سفید مانده را جمع میکنم و نگهشان می دارم برای چک پرینت یا میدهم شان به کسی که استفاده کند و دور ریز نباشند این شکلی حس می کنم تنه ی پیر چنار دوهزار ساله ای را نوازش می کنم که اره را روی گردنش گذاشته اند و هیچ حواسشان نیست چندین و چند سال دارد و چقدر نازک دل و مهربان است

هر بار که میروم دستشویی حواسم هست از یک تکه بیشتر دستمال کاغذی برای خشک کردن دست هایم استفاده نکنم

این شکلی حس میکنم در جنبش عدم قطع درختان عضویت فعال دارم

پلاستیک های فریزری که صبح ها درونشان ظرف غذا، لقمه ی نان و پنیر و گاهاً میوه میگذارم را دور نمی اندازم و تا می کنم و لای جیب کیفم نگهداری می کنم تا حداقل دو بار مصرفشان کنم

این طوری حس می کنم دشت وسیع زباله ای که پر است از کیسه های پلاستیکی کمی کمپشت تر میشود و شاید راه نفس زمین کمتی بازتر شود

کیسه های خرید میوه و سوپرمارکت و یا شاپینگ بگ های تبلیغتاتی را دور نمیریزم و ریز کابینت آشپزخانه نگهشان میدارم و برای دور ریختن زباله ها از کیسه های جدیدی با عنوان کیسه ی زباله استفاده نمی کنم

این شکلی حس می کنم زمین شاید به اندازه یک ثانیه بیشتر زنده و سالم بماند

لبه های چقر و سفت نان لواش را برای پرنده ها ریز ریز می کنم و ته مانده ی نهار را به جای اینکه بخورم که تمام شود به خورده نان ها اضافه میکنم .

این شکلی حس می کنم ادم ترم



می دونی من نمی تونم فقط بشینم و تماشا کنم، این شکلی حس می کنم بدم، بی خاصیتم بی فایده ام  . . .  گاهی هیچ کاری از دستم بر نمیاد، نه می تونم دست کنم تو جیبم و خرج کنم نه می تونم کسی رو شاد کنم نه می تونم اتفاق درست کنم و نه حتا می تونم خوب باشم، این جور وقتا که میرم تو غار خودم و حتی جامو میدم تا دیگرانی که مایل هستند سرجام بشینن و با همین کارای کوچولوی بالا که نوشتم حالم بهتر میشه

یکی از ماها

یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1391 ساعت 15:22

همه ی ما دردهایی داریم که گمان می کنیم بزرکترین درد دنیاست و برای مواجهه و رویایی با آن به بزرگترین نیروی وجودی مان نیازمندیم تا بر آن غلبه کنیم. پست حاضر درد یکی از ماهاست که می نویسم تا با شما به اشتراک بگذارم و از همه ی دوستانی که می خوانند و راهکار یا تجربه ی مشابهی دارند استدعا می کنم که تجربیاتشان را به اشتراک بگذارند و در قسمت کامنت ها نظرشان را بنویسند تا شاید یکی از ادم های اطرافمان که این روزها به شدت سر درگم و پریشان است با خواندنش نیروی لازم برای رویارویی و مغلوب کردن غول مشکلات این روزها یش را به دست بیاورد.  

دکتر جهانگیر مرد جا افتاده و متشخصی است که هشت سال پیش با زن رویاهایش آشنا شد و سپس با هم ازدواج کردند و زندگی شیرین و رویایی شان را آغاز کردند و سه سال بعد در یکی از روزهای اردیبهشتی ترین ماه سال صدای گریه ی دخترکی شیرین مو و زرین مو قهقهه هایشان را در فضا طنین انداز کرد.

روز ها از پی هم میگذشت تا نحوست و نامبارکی آن روی نازیبای زندگی دست و پاگیر روز و شب های خانواده ی کوچک و گرم مرد قصه ی ما شد و تولد سلول های ملعون سرطانی آغازیدن گرفت تا سرانجام سرطان در رگ و ریشه و پوست زن ریشه دواند و تا اعماق جانش را خشک و درگیر کرد و مبارزه ی مادر با سرطان آغاز شد.

اما سرطان ناجوانمرد تر از اینها بود که خنده های دخترک شیرین پنج ساله به رحمش وا دارد و خود مایه ی اصلی آویختن رشته ی بی انتهای اشک های امروز و فرداهای دخترک را رقم زد و نعمت دارا بودن آغوشی که بی توقع عشقش را نثارت کند تنها پنج سال نصیب دخترک شیرین روی و زرین موی  ما شد و بس.

یک روز اردیبهشتی که پیش تر ها بهشتی ترین ماه ترین ماه سال بود و تاریخ تولد دخترک و باز کردن چشم های معصومش به دنیا ‌، حالا اردیبهشت جهنمی ترین ماه سال است که در یکی از روزهای نامبارکش دخترک از نعمت مادر داشتن محروم شد و درست در همان روز و همان تاریخی که دخترک چشم باز کرده بود مرد قصه ی ما چشم های زن زندگیش را برای همیشه هم گذاشت و یک دنیا غم و قصه و درد روی دستش ماند و دخترک پنج ساله ای که هنوز هوای مادرش را به سر دارد.

غم مرگ زن زندگییش از یک سو و استیصال رو به رویی با نگهداری دخترک پنج ساله ای که نیاز به مادر دارد ضربه ی بزرگ و مهلکی را بر پیکر مرد وارد کرد که با نقل مکان مادربزرگ و خاله به خانه ی دکتر جهانگیر بار عظیمی از دوش های خسته ی مرد کاسته شد و بار دیگر آرامشی هر چند کاذب و زودگذر بر خانه مستولی شد که به سرعت دستخوش ابرهای ناخوشایند نامهری و بی مروتی شدند.

ماجرا از این قرار بود که مادر دختر دیگرش را به داماد پیشین پیشنهاد داد و مصّر و پیگیر و سرسخت روی تصمیم خود پای فشاری میکند و بهای مهرورزی به دخترک پنج ساله چیزی نیست غیر از اینکه همانا زنی از یک دنیای دیگر وارد دنیای مرد قصه شود.

مرد قصه هر چقدر پا فشاری کرد که نگاه من به خواهر زنم مثل نگاهم به خواهرم است و نمی توانم به عنوان زن زندگیم به ایشان بیندیشم و کلا هیچ قصدی برای تجدید فراش و ازدواج مجدد بعد از همسر مرحومم ندارم به گوش کسی نرفت تا جایی که مجبور بود شب ها در اتاق خواب را کلید کند تا با رفتار بی پروا و فوق العاده راحت خواهر همسر مرحومش مورد سورپرایز قرار نگیرد.

رفتار زننده و دخالت های گاه و بیگاه مادر و دختر از یک سو عرصه را بر مرد تنگ کرده بود و از سوی دیگر میدید اگر با رفتار قاطع خواهان ترک منزل توسط مادر و دختر شود، دخترش روی دستش می ماند و با توجه به شیفت های بی سر و ته پزشکی که علاوه بر شب صبح ها و عصر های بسیاری از روزها را درگیر میکرد مدت زیادی دخترک تنها می ماند که نمی توانست ان را بپذیرد.

از سویی برای استخدام پرستار و نگهداری کودک در تمام طول شب محدودیتی  مینی بر این وجود داشت که یک مرد جوان و مجرد است و هزار حرف و حدیث که از در و همسایه بر می خواست و برایش هیچ خوشایند نبود.

قصه به اینجا رسید که دکتر قصه ی ما پا روی دلش گذاشت و قبول کرد با زنی که هیچ تناسب و یا حتی شباهتی به زن رویاهایش که مابقی عمرش را کنارش زندگی کند ندارد ازدواج کند به شرط اینکه زن مادر خوبی برای دخترک باشد، اما وقتی این تصمیم را گرفت نمی دانست شرایطی به وجود می آید که اطمینانش برای اینکه زن بدل به مادر مناسبی برای دخترک شود نیز از دست می رود.

خلاصه که آخر قصه ی ما با ترس تمام می شود و انتظار

انتظار مادر و دختر برای جواب مرد به پیشنهاد ازدواج اجباری

و ترس از اینکه وقتی زن و دختر از خواسته ی قلبی مرد و مخالفت با ازدواج با زن مطلع شوند، بلافاصله دخترک تنها می ماند و بهای محبتی که به کودک گسیل می داشتند را خواستارند و در صورت عدم این کامیابی چشمه ی انس و الفت و عشقشان به سرعت خواهد خشکید و تنهایی و غم نصیب کودک می شود.

انتظار و ترس

 


پ.ن: 

کامنت دانی این پست باز است. اگر فکر می کنید با نوشتن یک کامنت از ترس و انتظار درونی مرد قصه ی ما خواهد کاست از نوشتن دریغ نکنید

رابطه ی شکمی

سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:45


ته مانده ی ناهار ما را کبوترها می خورند

پرخوری کنیم ، گرسنه می مانند

کشتی

سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:30


اولین اصلی که دو نفر می توانند با هم کشتی بگیرند این است که هم وزن باشند و از نظر جثه یکسانی تقریبی ای داشته باشند تا در مرحله بعد به زورآزمایی و دسته پنجه نرم کردن بپردازند تا ببینند کدام یکی زورشان بیشتر است و کدام یکی میدان را خالی میکند و کی پشت کی را به خاک می مالد.

اما از آنجایی که در بازی زندگی داور بازی ما چرت میزند و یا شاید هم دایورتمان کرده روی اعضای مقبوحه ی ملعونه که یک همچین حریف قدری را انتخاب کرده برای مگس وزن بی قابلیتی که در منهای چهل و پنج کیلو وزنه می زند.

خلاصه که ادم وقتی می بیند و میفهمد که حریف هم کفه اش نیست و این هم آورد نتیجه ای غیر از باخت ندارد دیگر نه انگیزه ای دارد که وزنه بزند نه کشتی بگیرد و نه حتی از جایش بلند شود. . .

این است حال و روز جماعتی که دانه دانه پشتشان به خاک مالیده می شود و باخت را می پذیرند.

بازنده بودن  . . .  

این که هیچ وقت در این پیکار از حریف بی صفت روزگار کامی نخواهند گرفت



زایمان های پیش رس

دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:13


در این که شرایط فعلی خیلی ها را حامله کرده و چیزی نمانده که مردم بزایند زیر بار این همه فشار شکی نیست، اما نکته ی جالب فرارسیدن موجی از این زایمان پیش رس در برابر بهت و تعجب جماعتی است که می گویند آستانه ی سکوت و همچنین آستانه ی درد مردم بالا رفته است و هر بلایی هم که سرشان بیاید دم بر نمی اورند.

یعنی همان روز که جای افزایش بیشت و پنج درصدی کرایه های تاکسی هشتاد درصد که چه عرض کنم، گاها صد و بیست درصد افزایش رخ داد و کسی دم بر نیاورد.

همان وقتی که بهای شیر و ماست و پنیر و سایر مواد لبنی همچون هواپیمای جت آتش کرد و پرید و به هوا برخواست و تنها ردی از خودش در خاطرهایمان گذاشت و رفت و کسی دم بر نیاورد . . .

همان وقت که قیمت هزار و یک قلم کالای دیگر دو برابر و سه شد و همه فقط نظاره کردیم و عبور کردیم و خدا را شکر کردیم که هنوز می توانیم نان بخوریم و خورشتمان اگر گوشتش کم باشد یا نباشد، هم عیبی ندارد . . .

همان وقت که در برابر این افزایش های چندین و چند درصدی حتی یک پاپاسی به حقوق یکی از ماها اضافه نشد که شاید کم هم شده باشد و با همان گردش مالی پیشین باید بحرانی مضاعف بر دوران سابق را پاس می کردیم 

مثل این ماند که دنیا پیشرفت کرده و جلو رفته و ما با زمان پیش نرفته ایم، انگار کن از خوابی چند ده ساله بیدار شده ای و میبینی همه چیز عوض شده و تنها چیزی که مثل قبل است درآمد یا همان میزان ورودی جان برای مقابله با این همه بحران است که اینک این جان را یارای مقابله با بحران ها و نیروهای خصم و دژخیمی که به غیر از ورقه های تا نخورده ی اسکناس کسی را نمی شناسند نیست.

زمانی که دیگر چهار تا قرص مسکن و آرام بخش هم جواب ندهد به این همه دادخواهی بی جواب که هر روز و هر روز اعماق جدیدتری از این فاجعه ی جان کاه رخ می نمایاند که کسی را در این کارزار یارای هم سانی بین عرضه ی جان و تقاضای آن نیست . . .


زایمان های پیش رس اینک یکی یکی از راه میرسد و خدا می داند که والد بی شرف این آبستنی های ناخواسته چگونه از پس این موج فاجعه بر خواهد آمد . . .

روز از نو روزی از نو

شنبه 2 دی‌ماه سال 1391 ساعت 09:06


اول صبح

اول هفته

اول ماه

ابتدای فصل

اول زمستان


من هم از اول شروع می کنم

Instagram