X
تبلیغات
رایتل

سال نو مبارک

دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 17:11



از آنجا که این چند روزه اصلا روی اینترنت را هم ندیده ام فقط اومدم بگم سال نو مبارک و بوس بوس و ایشالاااااا که سال خوبی داشته باشید و از این حرفا

کل نوروز را به حفظ جبهه های حق علیه باطل خواهیم گذراند و لحظه ای تهران را ترک نخواهیم نمود

عیدی هم برای خودم یک فقره دستگاه فرز انگشتی خریده ام که طول تعطیلات را به سر و کله زدن با ورق برنج و مفتول مس خواهم پرداخت

سال خوبی داشته باشید

اون کفشه

چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 14:16

شلوغ پلوغی ته سال

دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 18:53


دارد عید میشود و وقت ندارم برای اینکه منتظرش شوم! لحظه ها را بشمارم تا بیاید.

دقیقا این روزها را باید انتظار کشید و تمرکز کرد تا فکرت را خالی کنی و خانه ی مغزت را بتکانی و همه چیز را تر و تمیز و خالی کنی تا جنس جدید بیاید جایش (تازه فقط قکر ها! خانه تکانی پیشکش)

اما نمیشود

مهلت نمیشود

سر کار

کلاس

کار پروژه ای نشریه ی عرزشی

بعد پروژه ی همایش محیط زیست 

بعد اگر وقت بشود پیش فاکتور برای کارهای انجام شده تا کنون برای نشریه را بنویسم

بعد گزارش تصویری از کتابی که چاپ شده اما چون لحظه نود فایلش پریده و دوباره باید از اول کار کنم

بعد پایم اگر به خانه برسد  . . .

خانه را که عیب ندارد مرتب نباشد

ظرف ها را اگر بشورم

عمرا اگر دست به گاز بزنم، نه اصلا حتا بتوانم روشنش کنم 

چیزکی باشد برای خوردن 

لباس های شسته را که روی بند کنار بخاری زاغ سیاه مرا چوب می زنند تا بروم جمعشان کنم بیخیال می شوم و باز هم منتظر میگذارمشان

سی دی های زبان نسیم را که هنوز نصب نکرده ام که بخواهم شروع کنم

دلم قنج می رود برای بریدن ورق برنج و لحیم کاری و نگین چشباندن روی انگشترهایی که با دم باریک و قیچی آهنبر درست می کنم اما هی هی وقت نمی شود بروم طرفشان

شرح کارهای فردا را که ردیف کنم و در دفتر یاداشتم بنویسم

اوه

یادم رفت تماس بگیرم و حال و احوال حاج آقا را بپرسم

مسواکم را زده و نزده

یازده و نیم که رد بشود

هفت آسمان را خواب دیده ام

جالب ترش اینجاست چون نمی توانم تمرکز کنم حتا اگر این وسط مسط ها یک وقتی هم گیر بیاورم به اتینا می گذرد و رسما حرامش می کنم بدون رسیدن به هیچ کدام از کارهایی که دلم خیلی می خواهد و دست آخر میبینم دارم دور خودم میچرخم

اصلا یک جورهایی حولم

انگار دیرم شده

انگار سرویس مدرسه می خواهد حرکت کند و برود و من تازه دارم وسایلم را جمع می کنم

وای اگر جا بمانم

روزهای ته اسفند است و من هیچ آمادگی شروع بهار را ندارم. 

نمی شود یکم بیشتر طول بکشد؟

مثلا الان بهمن باشد؟

میترسم از آن سال هایی بشود که انگار آدم از وسطش شروع کرده



پ.ن:

راستی هنوز وقت دارم سبزه سبز کنم؟

انتخاب

چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 14:56


الان

آخر هفته

بعد از پایان ساعت کاری

به جای اینکه بروم خانه رفیق جانم

برایش غر بزنم و هی بگوید بی خیال

برایم چای بیاورد

قلیان چاق کند

آش رشته و ته دیک ماکارونی برایم گداشته باشد کنار

برایش صفحه ی فیس بوکش را بار گذاری کنم

عکس های قدیمی اش را زیر و رو کنیم 

با پسرکش بازی کنم و کشتی بگیریم

با چای شیرینی های کوچک برنجی و نبات بخورم

و گیر بدهم چرا وقتی هستم مجله می خواند

به جای همه اینا ها . . . 

باید برم غلط گیری مجله

که دست کم تا نیمه شب طول می کشد

کنار آقایی بنشینم که بوی عرقش خفه ام می کند

و آن یکی آقا که اصرار دارد بگوید کار بچه های خودش بهتر از من است

آه  . . . 

اولین ها

چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:35


این چند وفته هی دچار اولین ها می شوم و چیزهایی را تجربه می کنم که تا حالا برایم پیش نیامده بود. 

این بار برای اولین بار دچار زیرآب خوردگی شده ام. یعنی یک فقره زیر آب زنه ی (ت تانیث را دقت کنید) محترمه مشغول خالی کردن زیر پای ما می باشند.

ماجرا از این قرار است یک همکار از خدا با خبری داریم که ادعای حکمت و عرفان و  . . . سقف فلک را شکافته تا حدی که نام مستعارش را به حکمت تغییر داده. ایشان میرود ساعت ها و ساعت ها در اتاق مدیر عامل و هرم مدیران ذی نفود در شرکت و پنبه ی ما را میزند با عناوینی از قبیل پرینت زیاد گرفتن و  اصراف و . . .

خیلی حس بدی است.

از این ور و آن ور برایمان خبر می رسد که فلانی آمده، پشت سرت این جوری می گوید.

اولش گر می گیرم و روانم به باد می رود اما بعدش بی خیالش می شوم تا یکی دیگر بیاید و یکی از تازه ترین بیاناتش را به اطلاعمان برساند.

از آخرین اخبار واصله همانا یک کاسه بودن و گاوبندی با جماعت دودره باز شرکت است که با هم یک کاسه ایم و پول های شرکت را دولوپی میرنیم به جیب و عنقریب ایشان می خواهند دست ما را رو کنند


اصل ماجرا این است که تا زمانی که از این خانوم تعریف و تجمید کنی و در مدح و ثنایش بگویی، خیلی هم خوبی اما تا وقتی نظر وافعیت را عیان کنی آن وقت آن روی سکه هویدا می شود.

از شما چه پنهان این بنده خدا اهل عرفان حلقه بود، بعد زد زیر بساط و برای خودش یک فرقه ی جدیدی تراشید و با یک آقای 80 ساله ازدواج کرد که اصل ماجرای توهم پیامبر بودن و  . . . همین پیر مراد ایشان میباشند. که شک هم ندارد با یوحنای مقدس و مریم مجدلیه و  . . . یک نسبتی دارد البته اگر بگویید که خودش نیست.

و یک فرقه ی جدید را که مبنای اولیه اش رقص و عشق است را بنیان گذاری نموده اند  و برای خودش هفت هشت تا شاگرد دست و پا کرد و  . . .

خلاصه که اینجا هستند جماعتی ای که بیایند و ادعا کنند این خانم را دیشب در فلان محل مقدس و یا در حال پرواز و یا در حال سماع  . . . دیده اند. راستش را بخواهید برای من هم سه سوت است که یک خواب پرتمتراق و پر حاشیه ببینم  که مثلا در فلان بزم در حال مناظره با شیاطین بودی و صورتت می درخشید و فرشتگان الهی دور و برت بال می زدند و بشوم مورد پرستش این خانوم.

خلاصه که ای جماعت خواننده ی و ای همکار داران!

زیر اب کسی را نزنید

پشت سر رفیقتان صفحه نگذارید

خیلی ناجوان مردانه است

خیلی

این قصه آنقدر مفصل است که نوشنتنش هم حالم را بد می کند

اولین بار

سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:08


کار غلط گیری نشریه طول کشده است و ساعت کم کمک به دوازده شب میرسد و کنار مدیر تحریریه با شکم گرسنه نشسته ام به امید اینکه کار زودتر تمام شود و وقت را به شام خوردن نگذرانیم.

میان صفحه بالا و پایین کردن ها و غلط گیری ها صدای شکم گرسنه ام هم می آید که قار و قوری صدا می کند و انگار کن که از شدت خلا رو به اغماست.

بعد از یک چنین وضعیتی یک فقره ساندویچ سوسیس سفارش دادیم و از نیمه شب گذشته که وقت می کنیم تازه به شام برسیم.

ساندویچ تپل و با کمالاتی می نمود، تا وسط هایش کمتر را خورده بودیم که متوجه یک طعم جدید که اندکی شبیه کلم بود شدیم که با توجه به گرسنگی فراوان وقعی ننهاده و به ادامه ی روند گازها پرداختیم.

خلاصه آخر های ساندویچ بود که طعم جدید را شناختیم.

بعله، ساندویچ سوسیس با پیاز جعفری و خیارشور و . . . بود. و من به صراحت اولین باری بود که پیاز خام می خورم.

و نمردم


مادرم راست میگفت که می گفت نمیمری 

D:

 

ژرفنا

دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:45



درک جایزه ی درد است

درد سازنده ی بینش است


کپشن

دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 00:46

در نشریه و روزنامه عکس یک و مناسبت که همگام نباشند، کپشن می گذازند برای عکس تا تفهیم کند.مثلا

تولد که باشد می نویسد:

تولد آن .... بر پیروانش گرامی باد

تسلیت:

بر علاقمندانش تسلیت باد


تیتر اول خورده:

سالروز پیوند آسمانی مولا علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز ازدواج گرامی باد


کپشن مینویسم :

روز ازدواج بر علاقمندان آن مبارک باد

اساس هستی

شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:55

برای خواهرک لاله

برای عطیه بانو

برای رها

برای مهرین

برای همه دوستان نازنینم که در  شوق مادر شدن سنگین و سخت میشود روزگارشان . . .



زن

مادر

زایش، تولد، مهر، عشق

مهر ورزی ، بی واسطه ، بی دلیل

بی چشم داشت جان گذاشتن

بی چشم داشت درد کشیدن

بی واسطه بذر مهر کاشتن

بی توقع خرمن خشم درو کردن

زن، مادر! 

مادرانه


محور چرخه ی تولید و تکثیر و مرگ و زندگی

زن، کشیدن بار سنگین تولد بر دوش

قوی تر از هر موجود دیگری به وقت خطر برای اولادش

زن . . . 


شوق مهرورزی

قلیان عشق و انس و مهر و عاطفه

رویش بذر معصومیت 

زن . . . مادر

مظهر عشق الهی

اساس هستی

خداگونه

مادر




خانه تکانی

شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:28


دیروزم به خانه تکانی گذشت.


خانه ی سابق مادرم و خانه فعلی حاج خانوم. پرده ها و آستری و والان ها را لایه لایه کندم و آب کشی کردم و شستم و دوباره از سر نو آویزان کردم. لکه های روی دیوار را با پتینه ی بلکا پوشاندم و جارو برقی کشیدم و شیشه ها را پاک کردم.

تا بیست و دو سالگی ام که مادرم بود من یا یکبند سرم به درس و دانشگاه بود یا قبلش هم بچه بازی های خودم. 

هیچ وقت نشد برایش خانه تکانی کنم، کمکش کنم یا هر کار دیگزی که از داشتن دخترهایش کیف کند که یک بار، یک جا بگوید سه تا دختر داشتن هم کیف داره ها

دیروز من بودم و مادر دوقلوها که باید زود می رفت اما من ماندم و کلی کار و یک سینه حسرت

عکس جوانی های بابا را با میخ زدم روی دیوار

و عکسی که وقتی من به دنیا امده بودم و برای فتح قلعه ی الموت با تیم انگیسی شیخلی رفته بود و سیمرم دژ را دوباره فتح کرده بود و به جای هر چیزی فقط همین تقدیر نامه ی دست نوشت برایش مانده بود که آن هم کم کمک دارد رنگ می بازد و رنگ نوشته هایش میپرد.

تو بقچه های انباری یک دست لباس مادرم را پیدا می کنم. با یک مانتوی مشکی گشاد و یک جفت دمپایی رو فرشی 

گنج های درخوری هستند

یک قفسه زیر تختم دارم که انگار مادرم همه چیزهایش را در آن چیده باشد و گنج های جدید هم یحتمل به ناوگان لباس های دیگر خواهد پیوست

آمدنی وقتی آماده می شدم که بیایم حاج خانوم قربان صدقه ام می رود که الهی خیر ببینی و الهی  . . . برایم یک مشت بنشن و خرت و پرت می گدازد کنار تا ببرم.

حاج آقا هم مهربان شده می گوید ای کاش با هم زندگی می کردیم اما نمیشود چون اختلاف پیش می آید و  . . .

دارم میروم خانه و بعد از مدت ها از یک خداحافظی گرم از طرف هر دو تایشان بر خوردار شده ام. آنها نمی دانند که من برای آنها نرفتم

برای مادرم رفتم

که در خواب دیدم میی خندد

و من خانه اش را میروفتم و می سابیدم و تمیز میکردم


خوش به حال دارم نداریم

چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:06


میروم اتاق (خانوم!)  مدیر مارکتینگ تا حرف بزنیم، متوجه کفش هایم که میشود، میگویم خودم رویشان نقاشی کرده ام

میگوید خوش به حال شوهرت

ندارم!

خوش به حال نامزدت

ندارم!

الکن می شود . . .

میگویم عجالتا خوش به حال خودم!


پله آخر

چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:23


اگه شما هم مثله من تصور می کنید فیلم خوب، سر و صدا و جنجال به پا می کند و همه می فهمند که روی پرده است و از دست آدم در نمیرود و فرصت برای دیدنش منقضی نمیشود و . . . . سخت در اشتباهید!

دیروز رفتم پله ی آخر علی مصفا را دیدم

بیشتر از حد انتظارم خوب و خوش ساحت و دیدنی بود. آنقدر که دلم می خواهد باز هم برم و تا آخر فیلم را تماشا کنم.

از دستش ندهید


بهشت

سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:41


می دانم

دنیا بهشت می شد

می توانست باشد

اگر ادم ها می گذاشتند

اگر ما می گذاشتیم

ابر

دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 14:30


قبل تر ها فکر میکردم پاییز دلم را بی تاب می کند

بعد تر فهمیدم زمستان  ها هم با آهنگ های یواش گریه ام می آید

تابستان هم کمی دلم را تنگ میکرد

این روزها می توانست روزهای بهتری باشد

اگر . . .

اگر پول کلاس حجم را کامل داده بودم

اگر بدهی های کار پروژه ای را دریافت می کردم

اگر کسی بود که جنس روزهای مرا میشناخت برای بهتر شدن

اگر نمره ی چشم هایم این قدر زیاد نبود که با زل زدن به مونیتور سر درد بگیرم

اگر غده ی کوچولوی زیر گلویم که شک ندارم داخلش پر از بغض است آب می شد و کمتر درد داشت

اگر دندانم درد نمیکرد

اگر همکارم حسودیش را کنترل میکرد و برای گشادتر کردن جای خودش یکبند زیرآبم را نمی زد

اگر یک کفش مشکی ساده داشتم که با بارانی سبزم می پوشیدم

اگر نوک انگشت جوراب های زرد پاره نمیشد

اگر شارژ اینترنتم تمام نشده بود

اگر موهای سقیدم این همه زیاد نبودند

اگر از پس هزینه ی ایمپلنت دو تا دندان جلو بر می آمدم

اگر برگ های شمعدانمی خشک نمی شدند

اگر . . .

آه

امروز دل من از آسمان هم ابری تر است

کجاست که ببارد

کی است که طوفانش به باران بدل شود

کو عابر عاشقی که دوست دارد زیر باران خیس شود  . . .

اگر مادرم بود . . .



اشتباه لپی

دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 14:16


بعضی وقت ها آدم به صورت پیش فرض "ما"  است! 

بعد برای تصحیحش دچار مشکل میشوی:


خونه ما

نه . . . 

خونه ی  من!

( تعداد کل: 16 )
   1       2    >>
Instagram