X
تبلیغات
رایتل

مادرانه

شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 11:33



برای گولو که این روزها بیشتر از همه مادرانه ها را درک می کند

من یک زنم . . .

جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 20:13


اینجا وطن منه

جایی که زن بودن فحشه که میگه از زن کمترم اگه!!!


جایی که برای کوچک کردن اراذل و اوباش و تحقیرش لباس زنانه تنش میکنند. 

+ این

+ این

بدجنسی تا چه حد؟

جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 15:53


خواهرم با شوهر گرام حرفشان شده،آمده پیش من!

از صبح دو تا فیلم خوب با هم دیده ایم ، برایم قلیان چاق میکند و چای تازه دم می آورد و پای تلویزیون تخمه میشکنیم و گوجه سبز گاز میزنیم و بستنی فالوده ای می خوریم

نهار هم کباب درست کرده تازه

تازه الان هم دارد خانه را جارو برقی میکشد

خواستم مراتب خرسندی ام را از گل آلود شدن روابطشان اعلام کنم.

لذا در همین راستا منتظر قهر و قهرکشی آنهایی هستیم که خودشان همین شکلی مثه بچه ادم نمی آیند این وری!

D:



امداد نوشت:

یکی به داد من برسه . . . تو این مدتی که به هیچ دلیل خاصی لینکام پریده بالغ بر سه هزار دفعه است که گوردی رو میسازم و همه مراحلشو انجام میدم بازم نمایشش نمیده وبلاگ!!!! من گودری خودمو م یخواممممم

رستگاری

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:07


بعد از مدتی بالغ بر پانزده سال دوست صمیمیم را در یک شبکه اجتماعی پیدا میکنم. پیجش پر است  از عکس های دو نفره و بعدتر عکس نوزادی که کم کمک بزرگ شده بود و الان دست کم دو سه سالی دارد، با همان نگاه شیطنت بار مادرش و همان حس و حال . . .

به خودم نگاه میکنم و یهو یه حس بدی بهم دست میده، انگار خجالت کشیده باشم، یا انگار تجدیدی شهرویور ام و رفوزه شدن آینده ی محتومم است . . . انگار عقب افتاده ام و همه هم کلاسیا و هم دورهای هام رفتن و ازم رد شدن و وارد کلاس بعدی شدن . . .


میدونی


اگه هدف ازدواج باشه

من پنج شیش سال عقبم

اگه هدف بچه دار شدن باشه

من دو سه سال عقبم 

اگه هدف خونه خریدن باشه من فقط باید برم جلو و بوق بزنم 

اما دست آخر دلم گرم است که اعتقاد دارم هیچ کدام از این ها نه هدف است و نه اندازه اش قد هدف بودن هست حتا که بشود مثالش زد، این ها شاید نخود و کشمش های تو جیبت باشند وقتی که می خواهی به سوی هدفت حرکت کتی !

شاید بازیچه و نمک های روزگار باشند وقتی قرار است خودت به بته ی آزمایش در بیایی 

شاید بازیچه هایی برای خالی نبودن عزیضه که گاهی به اشتباه اصل ماجرا قلمداد می شوند

من عقب نیستم

هیچ کدام از این کارها برای زندگی کردن و درست زنده ماندن نه لازم است و نه واجب و نه ضروری

من سیر میکنم و به سمت خوب بودن و خوب شدن حرکت می کنم  

اگر لبخند زدن برایم آسان باشد 

اگر مهربان باشم

اگر پول خورد، دغدغه ام باشد تا از بچه های سر چهارراه نزدیک خانه دستمال کاغذی بخرم بیشتر حس رستگاری میکنم تا حسرت خوردن به چیزهایی که در روزگارم جاری نیست و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان دلم می خواست که باشد


اینا چیزاییه که نداشته باشم خیلی بیشتر احساس عقب افتادن و باختن میکنم . . 

اسم شناسی

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 00:43

ما هم مثه همه یک دانه اسم بیشتر نداریم اما روایت هایش آنقدر زیاد است که با شمارش انگشت های پا باز هم انگشت کم می آید برای سرشماری. بدین قرار که فراخور حال و روز گوینده و نوع رابطه ی دوستانه و صمیمتی موجود اسم ما هم با پسوند یا پیشوند یا تغییر کوچکی در حروف یا ترکیب با هجاهای همسایه به صورت ترکیب تازه ای در می آید.مثلا:


گوینده نمکی و خوش اخلاق است و  رابطه ی خیلی خاصی با هم داریم:

پرپریا!

گوینده نمکی و مهربان است و  رابطه ی خاصی هم داریم:

پرپری!

گوینده اندکی نمکی و مهربان است و حس حمایت گری دارد:

پرپرک! (همیشه ک کهتری را یدک میکشد)

گوینده سرتاسر لطف و مهربانی است:

شاپرک!

گوینده خیلی مهربان است اما کمی جدی شده است:

پپر!

گوینده بی نمک اما مهربان و قلمبه ی احساس است:

پری!

گوینده حوصله ی بازی با اسم و نمک و این ها را ندارد ولی خیلی خوش الحان است :

پری بانو!

گوینده آیدی کالر گوشی باشد:

پیت!

گوینده پسرک لاله باشد وقتی دو سالش است:

پته!

گوینده چیله باشد:

پلاله!

گوینده برادر باشد وقتی 8 سالش است:

پنه!

گوینده سریال مسافری از هند را دیده باشد:

پروانا!

گوینده خیلی قاطی شده و اصلا سری از هم سواییم:

پَ پ َ

گوینده علاقه ی شدیدی به اسم تک سیلاب داشته باشد:

ا ناد!

خلاصه این وسط مسط ها تعداد بسیار بسیار معدودی هم هستند که اسم ما را درسته صدا بزنند تا حسرت شنیدنش را کمتر بکشیم

 


ادامه مطلب ...

دایره

دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:50


هیچ میدانستید این ادم ها که در خیابان ایستاده اند و با دستشان دایره می کشند قصد ندارند انگشتشان را نرمش بدهند؟

شاید دنبال سکه ای پنجاه تومنی ای که گم کرده اند میگردند 

شاید هم دنبال سوراخ موش میگردند

شاید هم دنبال یک خانمی میگردند که صورتش عین قرص ماه است

شایدم دنبال نون تافتونی میگردند

شاید هم میخواهند با یکی حرف های پیچیده و فلسفی بزنند



چند وقت پیش یک آقای راننده تاکسی مهربان، یادم داد جای اینکه خم شوم و مسیرم را به هر تاکسی گذری ای بگویم خیلی شیک بایستم و با انگشت اشاره ی دست راستم یک دایره ی کوچولو بکشم! به این ترتین همه ادم های که دایره میکشند قصد عزیمت به اولین میدان در مسیر مربوطه را دارد!

بقیه ی حرکات را هم خودم با اقتباس از اولی یاد گرفتم

خط صاف - مستقیم

اریب مایل به چپ - مسیر انحرافی به چپ

اریب مایل به راست- مسیر انحرافی تقاطع سمت راست


همه امید من

دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:37


همه امید من کارمند،بیست درصد افزایش حقوقی است که بعد از سال نو قرار است به حقوقمان اضافه شود وقتی قسط هایم همان قدر میماند. . . ینی در حد بشکن و بالاها

 فقط دست به دعا و التماس دعا گویانیم که سایر قیمت ها با همان نرخ افزایش حقوق رشد قیمت نداشته باشند.

عدم دسترسی

شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 20:15


آدما یه وقتایی هوس میکنن با تمام ملحقات و التزامات و مخلفاتشون برن تو غاز تنهایی!

یکی از عدم دسترسی های وبلاگ هم اینه

نمیشه همه شو بغل کنی و با خودت دوتایی برین تو غار تنهایی

قایم بشین 

هیشکی نبینتتون

این ویزیبل بشه همه اش

تا غار طلبیتون تموم شه

من الان غارم میاد . . . دلم میخواد پیله ببافم دور خودم، هم باشم هم نباشم



رفیق 2

شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 18:24


در ادامه رفقای ما رو باش تو رو خدا:

وقتی می خوان قربون عزیزترین عزیزاشون برن میگن:

جونور

با تاکید روی حرف ر

یه همچین رفیقایی داریم ما


ماشالله همه شون جونوررررررر

:))))

رفیق

پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 22:07


رفقای ما رو باش تو رو خدا!

میخوان از هم تعریف کنن مثلا،این یکی به اون یکی میگه:

دیوونه! (یعنی خیلی آره، خیلی ok)

اون یکی بعد از اینکه کلی حالش خوب شد و کیف کرد ،چی جواب می ده حالا؟!میفرمایند:

مشنگ! (یعنی هلاکتم رفیقققققق)

بعد تیکه ی شوخی کردنی مون چیه؟

تو رفیق بشو نیستی!


بعد تازه ردیابی کردن عامل مشترکی که همه ما رو به هم وصل کرده رو زدن 

گویا همین مشنگیت بوده



نمک نوشت:

1- شرح امروز هم موجود است تازه


2- من وقتی نقاشی روی پرده مو اینجا گذاشتم دو تا هدف داشتم یکی اینکه کاری که انجام دادم رو نشون دوستام بدم یکی هم اینکه کسایی که خوششون میاد بهم سفارش بدن و کلی کار بگیرم و  . . . جدا از این که فقط یه نفر راجع به سفارش کار به من ایمل زد و بقیه دوستان هوس کردن خودشون دست به قلم مو بشن!  . . . خلاصه که این وسط بقیه رو بیخیال رفیق ما هم میره تابلو میخره تازه . . . بعد میخواین فکر کنید مشنگ نیست آخه؟ 

بعد میگید چرا از کارات عکس نمیزاری اون وخ . . . :(

  3- هی من هیچی نمیگم شما هم هیچی نمیگید؟ خوب چرا اسم پیشنهاد نمیدید من اسم دار بشه وبلاگم :)

بازی

سه‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:26


مثل یک بازی خیالی

تصور کنید!

داخل خانه میشوید

ناگهان با یک منظره ی ترسناک روبرو می شوید

سقف خانه تان ریخته است پایین

همه جا پر از تکه های بزرگ و سنکین گچ و کنتکس است

دست و پایتان شل می شود

اگر میز وسط حال کمی این ور تر بود حتما تکه تکه شده بود

پرش تکه های گچ همه جا را پر کرده است

دست پاچه میشوید

دست و پایتان را گم میکنید

میدوید در راه پله ها

هز چه زنگ می زنید، همسایه طبقه بالایی در را باز نمی کند

با موبایل زنگ می زنید به صاحب خانه

جواب نمیدهد و دست آخر که میرود روی پیغام گیر برایش تعریف میکنید که سقف خانه ریخته و باید چه کار کنید

به خواهرتان زنگ میزنید

جواب نمیدهد

آن یکی هم خاموش است

دست و پایتان همین طور میلرزد

زنگ میزنید به دوستتان

آنها هم جواب نمی دهد

اس ام اس می زنید به آن یکی

میگوید اگر سه شنبه بود الان آنجا بودم

تکه های دیگر سقف در حال فرو ریزی است

ترس همه وجودتان را در بر گرفته و حس میکنید از همیشه تنها ترید

دست میبرید تنگ را بردارید تا گلویی تازه کنید

از لرزش دستتان تنگ آب واژگون میشود

همه جا خیس است

درون کابینت ها دنبال دستمال میگردید 

سراسیمه پلاستیک سیاهی که تکه های ریز زغال در آن مانده را برمیگردانید

ترسیده اید و نمی توانید حتا برای برداشتن یک لیوان تمرکز کنید

کمی میگذرد

صدای در می آید،همسایه های بالایی هستند

به سراغشان که میروید می آیند و تکه های جامانده را با چهار پایه میکنند و از سقوط این تکه ها کل خانه به گند کشیده می شود

تکه ها را که کندند و خطر سقوط بیشتر از بین رفت میروند و شما می مانید و یک خانه که در برابر تمیز کردنش به شدت احساس عجز و ناتوانی میکنید

و سقفی که دیگر نمیشود درست شود و شبیه خرابه ها شده است

بالاخره کم کم سر و کله آن ها که جواب نمی دادند پیدا می شود

خواهرتان تماس میگرد و قرار می شود بیاید و خیلی زود خودش را میرساند و  همه کار ها را راست و ریس می کند 

دوستانتان هم تماس می گیرند و نگران می شوند

و شما خوشحالید که کسیانی هستند که وقتی سقف ریخت رو سرتان به دادتان برسند

بازی باحالی بود، نه؟

من این بازی را دیروز یاد گرفتم



پ.ن:

خدا را شکر همه چیز سالم است فقط سقف خانه از ریخت افتاده که با جواب ندادن های  صاحب خانه خدا میداند باید چه فکری برایش کنم!



دوای همه حال های بد . . .

یکشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 20:18


روزهایی هست که حالم آنقدر بد میشود که آدامس اکالیپتوسم تا آنجا روی شکاف دندان بالایی که پوسیدگیش تا عصب رسیده فشار میدهم که ناگهان درد میپاشد تو دهنم و یادم می آید آنقدر حالم بد هست که یادم نباشد دندان درد در حال بد هم شوخی بردار نیست!

روزهایی که غده ی گیگیلی زیر گلویم را که قرار بود لیپید (چربی) باشد مثل جوش، فشار میدهم و بعد که متورم میشود می فهمم کنترل ور نرفتن با گیگیلی هم از کفم رفته

روزهایی که ریمل، گوشه های چشمم پخش میشود و زیر چشم هایم سیاه می شود

روزهایی که بوی عرق میگیرم

روزهایی هست که حس میکنم به همه ی دنیا حسودیم می شود و از همه ی ادم ها متنفرم

روهایی که همه ی دنیا بوی گند پا میگیرد

روزهایی که همه گوش هایشان را میگیرند اما دهانشان باز است

روزهایی که حس میکنم خسته و سرد و متروکم

روزهایی که حس میکنم برای حتا حرف زدن با بغل دستی ام باید شاخ غول را بشکنم

میدانی . . . 

زندگی بی خدا

زندگی بی خودی است

شک ندارم

که نمی ارزد

خدا که باشد با همه آشتی ام

خدا که باشد سفتم

محکمم

می ارزم به همه دردسرها

خدا که باشد

دوست دارم همه ی ادم ها

چون خدا خود محبت است

خدا در همه ادم ها نفس میکشد

خدا رد و بدل می شود میان دست های مهربان

خدا که باشد مهربان میشوم . . .


هفت

جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 17:40


امروز

قبل تر از نیمه شب

میشود هفت سال


هفت سال است که 

سنگ سیاه برزیلی گرمای تنت را محصور کرده برای فقط خودش

و خاک آغوشت را در بر گرفته به تمامی

و عطر تنت با بوی خاک و حلوا در هم می آمیزد


هفت سال است برای طبقه ی بالای خاکت برنامه ریزی میکنم 

تا زود تر از هر تازه واردی بیایم و در کنارت آرام بگیرم

تا شاید ارامش حضورت دلم را ارام کند

تو که تنها نیمه شب ها می آیی و در آغوشم میگری

و صبح ها خاطره بودنت را مینویسم تا از یادم نرود

تو که تنها یادت جانم را به آتش می کشد

تو که حسرت آغوشت قطره قطره روی گونه هایم جاریست


تو که ساده بودی مثل آب روان

جاری بودی مثل عشق

تو که می خندیدی وقتی به آغوش خاک رفتی


نازنینم

کجایی تا نازت را بخرم

کجایی تا زیارت کنم انگشتان تکیده ات را

زیر سایه ات بنشینم

و دلم گرم شود از فوران حضورت


هزار سال هم که بگذرد

داغ دلم تویی


مادرم

فرشته ی زمینی ام

دوستت دارم




پ.ن:

ممنونم بچه ها

بابت همه تسلیت ها و همه احترام هاتون ممنونم . . .

و برای همه مادرا بهشت ارزو میکنم، تو هر دنیایی که که باشن، چون بی واسطه فرشته ان


خباثت

پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 18:49


چقدر لذت بخش است که روبروی برادر عرزشی نازنین، در بسیج تحصیلات تکمیلی،دانشگاه تهران در جلسه طراحی پوستر کنفرانس محیط زیست بنشینی و یواشکی پست هوا کنی

یوها ها ها

صدای خنده ی شیطانی عنایت بفرمایید

هی هی تعطیلات

پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 12:48


بعد از تقریبا بیست روز تعطیلات نوروز به سلامتی داریم به روزهای عادی زندگی بر میگریدیم!

آقا این رفیق ما که تشریفش را برده خارجه، سر ویزا گرفتن خورد به تعطیلات سال نوی مسیحی و وقتی داشت ترک می خورد که یحتمل چند روز کارش عقب میافتد شاهد دو روز تعطیلی بودیم که پس از آن به روال عادی و صدور گذرنامه در وقت مکفی به حالت عادی بازگشت و همه چیز روال عادی خودش را سپری کرد و خانوم ویزا و گذرنامه را گرفت و خلاص!

بعدش هم یک لانگ هالی دی ای به کار بود که در طول یک هفته جماعت بروند مسافرت و در در!

حالا سوال فنی من این است که شما خودتان!شما ترک نخوردید؟ نم نکشیدید و کپک نزدید در این تعطیلات طولانی؟ 

روال زندگی و  ساعت خواب و بیداری هایتان تغییر نکرد و نظمش به فنا نرفت؟

شرکت ما که ماشالله خیلی هم خوش فکر است و در تعطیلات این چنینی کل شرکت را تعطیل می کنند و تعطیلات، اجباری میشود  و از آن طرف از مرخصی هایمان کم می کنند و اصلا هم مهم نیست که ما مرخصیمان برای چه کنار گذاشته ایم! (مثل کی برود کلاس مجسمه سازی حالا با منفی ان عدد مرخصی؟)

داخل شهر اگرچه خلوت بود اما اکثریت غریب به اتفاق اماکن و سیستم های موجود یا به جالا تعلیق و سرویس نوروز برای مسافران نوروزی در آمده بود و یا به طور کلی تعطیل بود

همه جاهایی که تا دیروز می رفتی و روال خاص خودش را داشت با نوروز تغییر رویه داده بود و نمیشد منتظر همان کاربری سابق بود.

بعد فکر میکنم خوب لابد چون مسافرت نرفته ام اینقدر طولانی به نظرم رسیده اما مگر میشود تعطیلات عید را رفت سفر؟ نوروز گل فروش هتل و تور هاست و قیمت های خر داغ کنشان را گداشته اند برای همین روزها و از آن ور هم،شهر ها آنقدر شلوغ است که مسافرت را باید با اعمال شاقه گذراند.

خلاصه که ما مانده ایم، از این همه مسئولین فهیم و همه چیز فهم و کارشناس ارشد در همه چیز و همه چیز دان که چرا این تعطیلات گنده را چنج نمی کنند دو تا یک هفته باشد تازه با احتساب تعطیلات آخر اسفند می شود سه تا یک هفته که آخر هر ماه فصل بهار، یک هفته تعطیل باشد، که هم بار ترافیک جاده ای و پیک تصادفات تعدیل شود و هم اگر یک بنده خدایی یک بلایی سرش آمد و نیازمند خدمات اداری و اجتماعی و  . . . شد بتواند از امکانات روزمره و عادی زندگی اجتماعی بهره بگیرد.

در نهایت سه تا تعطیلی یک هفته ای داریم که این طوری هم با تعطیلات کیف میکند که میان روزهای کاری یک هفته هستی و از طرفی هم  انقدر تعطیلات پیوسته و یکجا نیست که برای برگشتن به زندگی عادی و روزمره و تغییر ساعت خواب به یک جهاد اکبر نیازمند شوی.



( تعداد کل: 28 )
   1       2    >>
Instagram