X
تبلیغات
رایتل

هی کار هی کار

دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 15:23

این روزها با تمام قوا که چه عرض کنم با قوایی مافوق تمام توانم کار میکنم

اغلب شب ها دیر میرسم خانه

و اغلب صبح ها زودتر از هفت میزنم بیرون

صبح علی الطلوع میروم شرکت و بعد از پایان ساعت کاری که ساعت سه و نیم باشد میروم طرف دانشگاه محیط زیست داشنگاه تهران که مشغول برگزاری دوره ی جدیدی از سری کنفرانس های محیط زیستی شان هستند و من برایشان کارهای طراحی پوستر و کاتالوگ و بنر و . . . را انجام می دهم

تا چهارشنبه!

که اول خرداد باشد و فولان کنفرانس محیط زیستی برگزار بشود و خیالم راحت شود که پیک کار ها پاس شده است تا با فراق بال بروم سراغ کارهای دیگر خودم که به شدت به حالت استند بای درآمده اند 

خواهر خانوم میگوید کمی خلوت تر کن سرت را . . .

اگر چه اکثر شب ها کم می خوایم و مدت هاست که در آشپزخانه حتا گاز روشن نکرده ام، اما راستش را بخواهید من شرایط موقت و این چنینی را دوست دارم، دوست تر دارم که همه ی وقتم را این طوری بگذرانم، دوست تر دارم که زمانی نماند که یادم بیاید که دلم می خواست چطوری باشد و چطوری نیست.

آن طوری دلم  میگیرد و وقتی بگیرد  هیچ راهی برای وا شدنش نیست! این طوری اما . . . همه ی زمانم طوری سپری میشود که یا مشغول کارم یا کلاس یا مشغول کارهای کلاس یا طراحی  . . .

البته یک پنج شنبه و جمعه را با خلوص نیت و بدون هیچ گونه خللی به تفریحات سالم و مفرح می پردازیم طوری که آنقدر با روزهای دیگر هفته توفیر داشته باشد که این تفاوت تمایل برای شروع هفته ی جدید و تم روز از نو روزی از نو را درم ایجاد نماید!

تازه تازگی ها چیزهای تازه را هم کشف و شهود نمده ایم

از سردرد های عصبی پشت سرم که ضربان دارد بگیر تا سوزش سر معده و افت فشار و کاهش ضربان قلب که همگی متفق القول منشا عصبی دارند و خوب میدانم فشار هماهنگ کردن این چند روزه که کنفرانس تمام شود است که از این راه ها نشت دارد و خود نمایی میکند . . .

تا چهارشنبه بشود و کیک تولد هفتمین کنفرانس را که هر دوره من می خرم با بچه های پژوهشکده فوت کنیم و . . . 

 

پست کاری غمگین

دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:06

درست همان روزی که با همکار نه چندان محترمم بحث کردم که فولان کارش غیراخلاقی است نود و هشت درصد از حجم اطلاعت کاریم که اغلب فایل های لایه باز یا اجراهای مربوطه بوده است ناپدید شده است!

امروز هم سر بازستاندن هاردی  که حاوی بک آپ سیستم ها بود نزاع خونینی درگرفت.که بنده برای در امان بودن از حجم هوارهای و متعاقبا بی ادبی ها مکان را ترک نموده و به سایر طبقات پناهنده گشتم

سیستمم را فرستادم ریکاوری

و هم اکنون آواره ای میباشم

به تاراج رفته

:(

امروز تا دیروز

یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:59


این یکی به اون یکی میگه:

اینا واس شما جوکه !

واس ما خاطره ست . . .




ادامه مطلب ...

حسش نیست

شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 16:52


یه روزایی مثا امروز حس هیچی نیس

نه نوشتن

نه تایید کردن

نه جواب دادن

نه حتا خرید کردن

نه کافی شاپ رفتن

نه بازار رفتن


یه روزایی مثه امروز شبیه بادبادکیم که یه سوراخ ریز یه جاش داره

هی فس تر میشه

هر بی تاب تر

هی بی دلیل تر



شب ارزو ها

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 19:46


ارزو میکنم . . .

زود یادم بیاید، وقتی که یادم رفت

زود برگردم، وقتی که بیراهه رفتم

بترسم، وقتی که کم شدم

دور نشوم، وقتی که امن و ارامشی هست

ارزو دارم

گرم باشد، همه دل هایی که تو در آن خانه داری

و در همه دل ها لانه کنی، وقتی که جایگاهت تنها همان جاست

ارزو دارم

بغض کنم، وقتی کم رنگ میشوی

گریه ام بگیرد، وقتی که نیستی

نادم باشم، وقتی که راه دور شدن از تو را پیش گرفته ام

ارزو دارم

گرم باشد همه نان های روی سفره

چرب باشد همه خورشت ها

پر از نخودچی و کشمش باشد همه جیب های قصه

شیرین باشد همه کام ها

شاد باشد همه لب ها

و دست ها به نوازش برود 

و سینه ها سبک 

ارزو دارم . . .

ارزو نماند

یک خط صاف!

چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:50


اولین درس کلاس جواهر سازی ای که بعد از دوره ی مقدماتی حجم میروم، بریدن خط صاف است

خط صافی که اضلاع یه مربع یک در یک سانتی متری است!

اولش خیال کردم خیلی ساده است  و قبل از بریدن خط صاف سعی کردم یک فرم منهنی رو ببرم، اما وقتی دست به کار شدم فهمدیم درس اول شکستن شاخ فیل است و بعد از بریدن ده دوازده تا مربع فهمیدم باید یک تجدید نظر اساسی در شکل کارم کنم تا نتیجه بگیرم.

من ادم دست گنده ای هستم!یعنی بوم نقاشی ام از پنجاه هفتاد کمتر باشد دستم پیش نمیرود

کاغد طراحی ام از A3  کوچکتر باشد قلمم گره می خورد

حالا فکرش را بکن که ادمی با این وسعت دست برود مربع یک در یک ببرد آن هم صاف صاف

نتایجی که در بردین خط صاف با اره و کمان از ورق برنج کسب کردم به شرح زیر است:


برای سیر در خط صاف نباید حتا لحظه ای به راست یا چپ متمایل شد! همان یک لحظه کار را خراب میکند (گاهی فرصتی برای ریسک کردن نداریم و همان یک آن نتیجه را تغییر می دهد)

برای سیر در مسیر مستقیم باید همواره هدف را مدنظر داشته باشی و موقعیت آن را نسبت به خود بسنجی تا منحرف نشوی 

اگر در اولین لحظات انحراف متوجه آن بشوی میتوان رفع و رجوع کرد اما اگر دیر بجنبی واحد یک در یکت به فنا رفته و دوباره باید از اول شروع کنی 

برای صاف بودن باید همیشه روی مسیر خودت حرکت کنی و مسیر را از براده ها بروبی تا آلودگی ها باعث نشود مسیر اصلی را گم کنی

برای صاف شدن باید قبل از راه افتادن ، مسیرت را با دقت و ظرافت ترسیم کنی تا هر لحظه در طول مسیر موقعیت مکانی را نسبت به مسیر مرجع بسنجی

برای صاف بودن باید صاف بود، هر انحراف در ساعد و مچ و حالت نشستن در نتیجه ی کار خودش را به حالت اعوجاج و برقوارگی نشان می دهد 

برای صاف بودن باید بدانی که چه می خواهی

تند نروی، تند رفتن نشانه ی غروری است که با دست کم انگاشتن هر آنچه که هست حاصل میشود و الزاما رسیدن به هدف را تضمین نمی کند بلکه اکثر اوقات نتیجه ی عکس میدهد

اهسته رفتن اما احتمال خطا را کاهش میدهد چه اگر اشتباه کنی هم فرصت برای فهمیدن و جبرانش داری


خنده دار است که با بردین مربع های فلزی یک در یک به این نتایج رسیده باشم اما اگر n عدد مربع کج بریده شده که تلفات داده ام را رویت بفرمایید حق می دهید که این قدر به نظرم فنی و استراتژیک و مهم جلوه کند! از آن طرف من اعتقاد راسخ دارم که قوانین حاکم بر دنیای ما در هر سایز و هر جایی قابل رویت است!

 چه فیل ! 

چه فنجان!

تازه!

 آخر آخرشم من هنوز یه مربع کامل و صد در صد صاف نبریدم و تمام تلاشم منتج به داشتن مربع های نزدیک به فرم اصلی شده که از اونم نتیجه گرفتم که داشتن مربع صاف و تونستن بردیدن یه خط صاف نیازمند مهارت هم هست که فعلا ما فاقدش هستیم



پ.ن:

توصیه میکنم حتما بخوانید


تماس

دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 14:34


یه عکس از خواهرم گذاشتم رو گوشیم واسه وقتی که زنگ میزنه  که خودشم خیلی خوشش میاد ازش، حالا الان زنگ زده میگه :

زنگ زدم فقط  روی ماه خواهرتو ببینی!

دوستت دارم

دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:35


هر روز در من یک دوستت دارم هست

شب ها که میروم بخوابم از زیر خاک جوانه می زند و تا روز بعد گل می دهد و به بار مینشیند

میوه اش هم وقتی میرسد اگر چیده نشود، می افتد 

و نمدانم به چه کسی اصابت می کند

گاهی مثل انگری برد آبی که به هدف می خورد سه برابر میشود، چند برابر میشود

گاهی صد برابر 

گاهی هم وقتی به کسی میخورد در دم پر پر میشود و جان می دهد و میمیرد

گاهی در وجود کسی جوانه میزند و به بار مینشیند

گاهی ندیده انگاشته مبشود

گاهی بذر میشود و  دل یکی دیگر ریشه می دواند و او هم می شود یک ناقل دوستت دارم

 امروز دلم خواسته میوه اش را کف دست تو بگذارم

میدانی  .  .  .

دوستت دارم




فامیلی

دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:03


همکار خواهرم یه آقاییه تازگی ها فامیلیشو عوض کرده


پیش خدمتیان بود!

کرده مدیری

:)

اما همچنان در نهایت یه کارمند ساده است 

اشتباهات مرگ‌بار

یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:07


نازنین من و شما! همون نازنین زندگی زیر پوست من

این پست رو نوشته ودلش میخواد که همه اونایی که وبلاگ می خونن ببیننش . . .

کسی که مثل خودش است . . .

یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:09

اگر شما هم از آن دسته آدم هایی  هستید که وقتی میروید ختم سعی میکنید نقاب مصیبت زدگی بگذارید و تیریپ بردارید و بعدش هم بزنید کانال غم و تا هر کسی می آید تسلیت میگوید فکر نکند شما چرا رد غصه روی صورتتان  خزه نبسته . . . 

خواندن این پست آیدا را توصیه میکنم

کسی که مثل خودش است!

قانون کار!

شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:13


سابقه کار مربوط

تجربه و مهارت

کارشناسی 

کارشناسی ارشد

دکترا

فوق دکترا

مهارت در نرم افزاری های مربوط

شرکت در کارگاه های مهارتی

راندمان و بازدهی کار

ارایه سرتیفیکت های گوناگون

مدارک ال و بل

 اینجا اگه همه اینا رو داشته باشی بازم  ثبات شغلی نداری چون فقط ممکنه رییست ازت خوشش نیاد! 

و همین کفایت می کنه به داشتن همه چیزای دیگه 


شبکه خبر

شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:07


دوستم که یا مامانی داره خیلی نمکیه

هر وقت تو احوال پرسی بهش میگیم چه خبرا!

میگه بزن کانال 6!

شقایق زار

شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:00


من دانه های شقایق را در درز راه پله ها کاشته ام

میان گلدان های مادرم

در باغچه ی همسایه

کنار سنگفرش خیابان

با لوبیا های علوم دبستان لای دستمال گذاشتم جوانه کنند

هر کجا که بشود دانه ای را کاشت

اما هیچ شقایق وحشی ای نرویید 

رام من نشد



اینک اما در من شقایق زاریست

به وسعت یک سینه

فراخ


بازی های بچگی 7

پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:46


بچه که بودم زیاد با بازی های دسته جمعی مثل فوتبال و والیبال رابطه برقرار نمیکردم و در واقع اونا هم زیاد مایل نبودن منو تو یار کشی بگیرن

البته همه این اتفاقا از زمانی افتاد که یه بار تو فوتبال توپو گرفتم تو دستم! 

:)))

عوضش عاشق بازی تبرک بوم که یه چیزی بود ترکیبی از  چشم گذاشتن و قایم شدن بود با یه اوستا!


( تعداد کل: 35 )
   1       2       3    >>
Instagram