X
تبلیغات
رایتل

راز نهنگ ها

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:25


میگم اسمش چیه، این که نهنگ ها با هم خودکشی میکنن؟!

میگه خودکشیه دیگه

میگم میدونی رازش چیه؟

میگه حتما اونا هم دلشون گرفته . . .

آسیب شناسی یک سری اخمو

چهارشنبه 26 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 14:09


دارم فک میکنم که چرا ناراحتن

بعد میگم از دست من نباشه؟ نه بابا ب من چه

پس دنبال دلیل می گردم

شاید فهمیدن یکی مریضه، منم باید میفهمیدم خوب

شاید فهمیده باشن که هیچ صاحب خونه ای دیگه نمیخواد قرارداد خوه شو تمدید کنه، خوب  این که غصه نداره، خدا بزرگه

شاید فهمیدن یکی داره کار اشتباهی میکنه،نه دلیل نمیشه

شاید یکی قسمشون داده ب هیشکی نگن

آها فهمیدم

یحتمل فهمیدن تا ده روز دیگه دنبا تموم میشه حالا برای اینکه تو این ده روز هیشکی داغون نشه و زندگی روال عادیشو طی کنه دارن می ریزن تو خودشون و غصه می خورن و دم نمی زنن

فقط می بینی که خوشحال نیستن

شایدم یه ویروس ناشناخته رو کشف کردن که تازه به وجود اومده و اگه پخش بشه همه میگرن و یه بیماری خیلی وحشتناکه 

شایدم قراره مالیخولیا با زمین تصادف کنه

شایدم  . . .



اون قسمت تاریک وجود

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:49

چند ماه پیش این رو کشف کردیم

بعد دیدم این ترکیب هم خوب مشه

تازه یه بار میخواستیم بدعت به خرج بدیم و سنت شکنی کنیم و تو مجله یه دو صفحه ای درباره فواید قلیون و نحوه ی درست کردنش و انواع و اقسام توتون و تنباکو و زغال و  فوت و فن هاش بنویسیم و ترکیبات و متعلقات و جزییاتشو بیشتر شرح بدیم که متاسفانه دست تقدیر نزاشت و باعث شد یه مطلب درباره مضرات دود جاش چاپ بشه و وقتی ما خوندیمش ، خیلی متحول شدیم و ترسیدیم و تصمیم گرفتیم دیگه هیچ وقت مجله نخونیم!

این طوریه ها جلوی این کارهای تازه رو میگرن نمیزان ادم خلاقیت به خرج بده!

بعد دیدم این عکسه هست . . . منم هوس کردم  یه عکس از یه عصرونه ی ناگهانی بزارم!



دونقطه دی

فنچک

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:47


همون بچه هایی که وقتی ما بزرگ بودیم به دنیا اومدن و ما بغلشون میکردیم و ما براشون ادامس و بستنی میخریدیم و حال میکردن و بعد بهشون ریاضی درس میدادیم و بعد تو فیس بوک کانفرمشون کردیم که برن حال کنن ها . . .

همون فنچک ها حالا اومدن شعر عاشقانه ی دلسوخته شیر میکنن به چه عظمت

یعنی بزرگ شدن؟

پیر شدیم ها

پستم نمیاد

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 11:08

براش از پو، تعریف کردم میگه ماجراشو بنویس مطمعنم محشر میشه

با نمی تونم نگاهش می کنم

ماجراهای شرکت و تو سر و کله زدنا و حرف درست کردنا رو تعریف میکنم، میگه نمی نویسی پستشو؟

بازم با نمی تونم نگاهش می کنم

میخوام یه پست از پول تمیز بنویسم

یه پست از خونه ی امن

یه چیزایی مربوط به بوی ذغال و بوی ادمای کس و کار دار

یه چیزایی هم درباره ادمایی که پشت بقیه داستان درست میکنن

ولی این روزاحس میکنم که نوشتن از هر کار دیگه ای برام سخت تره

اصلا از پس نوشتن یه جمله هم بر نمیام


:(

بزرگترین نگرانی من

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:58


بزرگترین نگرانیم این است که قبل از تمام شدن نگرانی هایم دنیا تمام شود . . .

یه همچین نگرانی هایی

ویروس

شنبه 22 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:36


همکارم مریض شده نیومده سرکار، رفته دکتر

-:دکتر گف چت شده؟

+: گف ویروس جدیده، ویروس گرفتی

-: خوب چرا آنتی ویروس نصب نکرده بودی؟

+: نصب کردم، آپدیت نشده بود

-: :)))




سوال نوشت: کدوم کانال رادیو رو توصیه میکنید؟ من هوس رادیو گوش کردن کردن . الانم دارم رادیو آوا گوش میدم»:)

منظورم اصلا آیدا نیست ها

چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:12


از مصائب داشتن دوستای وبلاگی اینه که وختی خواهرت رفته و تو هم میخوای یه سری برنامه تازه واسه خودت بریزی و فلش و هارد اکسترنالتو اماده کری بری خونشون ازش سریال بگیری رفته با یه دوست وبلاگی تازه آشنا بشه . . .

:(

رمضان مبارک

چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:03

غر نوشت!

سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:37


یه سری ادما هستن که هر چی، هر چی که فکرشو بکنید ها!! براشون تعریف کنی میگن این که چیزی نیست!!!

اغلب این جمله ها با عبارت های زیر شروع میشه:

بازم خوبه که . . . این که چیزی نیست . . . تازه . . .


یعنی اونا نمی دونن که موقع مناسب برای ریز نشون دادن مشکل طرف همون وقتی نیست که به اندازه دنیا واسه یه چیزی ناراحته . . . اصلا هر چقدر هم کوچیک باشه!


عصر تکنولوژِی

سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:25


زنگ آیفون طبقه ی ما را می زنند

یک نفر جلوی آیفون ایستاده و دارد سعی میکند تصویر توی صفحه را شناسایی کند و مرتب پشت سر هم تکرار می کند: کیه؟

یادآوری میکنم باید گوشی آیفون را بردارید  . . .


از بس همه چیز تاچ شده و همه تصویرها بی واسطه ی گوشی و هدفن منتقل میشود ها . . . 

مرثیه ای برای رفتن چیله

دوشنبه 17 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:21


خواهر خانم با همسر محترم دیروزتر ها خانه ی جدیدشان را گرفتند، قرار بود بیایند ور دل من اجاره کنند که خیر سرمان دور هم باشیم که نشد و رفتند طرف های غرب و اون ور اون ورها. . .

خواهر خانم و چیله بالغ بر چهار ماه کمترک پیش من بودند و این مدت زمان مناسبی است تا فول آپشن به یک زندگی عادت کنی تا بی اینکه آن گلوله ی موهای فر در خانه ات ندود آرام نگیری و هر بار جلد کنی برای خانه رفتن تا وقتی بیدار باشد برسی و برایت پیشواز بیاید دم در . . . تا خواهر خانم آخر شب ها چای چند گیاه دم کند و لنگ هایت را بگذاری روی اوپن و با هم حرف بزنید  و . . .

راستش را بگویم وقتی دم در خانه دیدم که ماشین خواهر خانم پارک نیست هنوز امید داشتم، گفتم شاید بی ماشین آمده، اما وقتی کلید انداختم و دیدم آباژور صورتی چیله روشن نیست، همان که هر شب باید روشن باشد چون هر دو تایی شان از تاریکی میترسند، تقی بغضم ترکید 

برایش پیامک می دهم و قربان صدقه اش میروم که خدا کند هر کجا باشد خوش باشد

بعد دور خانه چرخی میزنم

هنوز ماشین و اسباب بازی هایش مانده

و کلی لباس که روی بند رخت خشک شده 

همه این چیزها مایه ی مسرت و شادیم بودند

دانه دانه گوشه ی سمت راستشان کلیک میکنم و دکمه ی دیلیت را میزنم تا خانه را بدون آنها تصور کنم

یاد دعواهامان

بحث و مشاجره مان

یاد مهربانی هایش می افتم

یاد آن روز

که برایم چای مخصوصش را دم کرده بود و روی اوپن محبوبمان بساط میوه تکه کرده و آجیل و  . . . چیده بود و تازه! قلیون دوسیب هم چاقیده بود، همان که دو تایی هوس کرده بودیم!میگم خدا منو بکش! می خنده میگه چرا؟؟؟ میگم دیگه حجت بر من تمام شد، خوشی از این بیشتر؟ بازم می خنده توضیح میده میگه دیونه خوشی که تهش این نیست و . . .

خلاصه که دیروز دلم می خواست خانه ام را بغل کنم و دو تایی های های زار بزنیم و اشک بریزیم

دو تایی برای خنده های چیله

برای بوهای مهربان غدا که در سرسرا می پیچد

برای تو سر و کله ی هم زدن هامان های های گریه کنیم و اشک بریزیم و غر بزنیم

نه اینکه ناراحت باشم که چرا رفت، کلی هم خوشحالم بالاخره پولشان جور شد و خانه گرفتند

نه اینکه ناراحت باشم چرا دور است

نه اینکه ناراحت باشم تنها شدم باز

نه

به خدا خودم هم نمی دانم

اما یک بغض لعنتی از دیروز که رفتم خانه و دیدم نیستند تو سینه ام سنگینی میکند

انگار حجم خانه تنگ تر شده باشد

انگار دیوار ها به هم نزدیک تر شده اند

انگار خانه دلگیر شده باشد

انگار تحمل خانه برایم سخت شده باشد

نمیدانم

اصلا نمی دانم

فقط خواستم بنویسم چون همیشه نوشتن بغض هایم را میشکند

مثل چرخ گوشت ریز ریزشان میکند و میریزدشان بیرون

بعدش دیگر سبک میشوم

انگار زاییده باشم


شما فقط دعا کنید!

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 14:35



ندز میکنم لینکام درست شه 

همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهههههههههههمه تونو لینک میکنم!!!

بیست و هشت ساله از تهران

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 14:33


اخه چرا  . . . 

منو دیده اومده میگه تو خیلی شوخی ک! 



اون شال سبزه

شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:21

آیدا گفته کله ی من هم تو گزارش تصویری های جشن پرشین بلاگ هست!

یه ساعت دنبال یه شال آبی گشتم نبود، دو بار گشتم بعد سه باره . . .

نبود که نبود، نا امید شدم  . . . آخه آیدا گفته بود هست که :/

آخرش یهو یی یادم اومد اون روز شالم سبز بود نه آبی

:)

یه همچین هوش و حواسی دارم من


 


ادامه مطلب ...
( تعداد کل: 36 )
   1       2       3    >>
Instagram