X
تبلیغات
رایتل

از این می ترسم ک فردا بگم میدونستم این طوری میشه . . .

چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:00


از ترم اول دانشگاه با فرزانه همکلاسی بودم، بعد از یک ترم کنتاک و شاخ و شونه کشیدن برای هم و عرض اندام سرانجام با تمام قوا با هم دوست شدیم و دست آخر شدیم بهترین دوست های هم ک همیشه اوقات کلاس ها و نمایشگاه و فستیوال ها و . . . را با هم می رفتیم و با هم کلی خوش بودیم. اندازه هم بودیم اصلا!

تا وقتی کارشناسی مان تمام شد، من برعکس فرزانه نتوانستم شهریه ی آن چونانی ارشد دانشگاه آزاد را پرداخت کنم و اگر چه الویت معدل برای  ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بدون کنکور را داشتم اما رفتم دنبال کار کردن و فرزانه رفت تا فوق لیسانس بخواند 

خیلی اتفاق ها افتاد  و همیشه در پستی و بلندی روزگار و بعد از بیست بار شماره عوض کردن هر کداممان آخرش ما هنوز با هم دوستیم

پریروز ها فرزانه و پسری ک تقریبا یک سال است همدیگر را میشناسند ب عقد هم در آمدند!

پیش تر ها زیاد با همدیگر خانه ام آمده بودند و در واقع از وقتی ک با هم بودند دیگر دیدن دوستم بی همراهی پارتنرش در واقع خیلی سخت و تقریبا غیر ممکن شده بود و ب همین سبب شناخت نسبی ای از آقای داماد داشتم.

عقدکنان همین پریزو تر ها بود و من مثل یک ادم دردمند رفتم و خوب می دانستم دردم چیست... درد من این بود که می دانستم! می دیدم . . .کمی آن ور تر از فردا را می توانستم ب وضوح ببینم 

میدانستم و خیلی سعی کرده بودم لای دستمال حریر و در ابهام حالیه دوستم کنم ک بابا عجله نکن! الان وقتش نیست، راه را داری اشتباه می روی، اگر این ادم آدم زندگیت هم باشد الان با این فرمول داری اشتباه می روی ، میروی تو دیوار جان جانم، شیرینم . . . اما همیشه تا بوده چنین بوده ک وقتی خودت تو گود باشی نمیبینی! و آن چنان نمی بینی ک حتا حاضر نیستی بشنوی!

اشتباه است ک میروی ک رنگ  و حتا مدل لباس عقدت را او انتخاب کند اما تو برای انتخاب رنگ کراواتش ک با تو ست باشد هم باید اصرار کنی . . . 

اشتباه است ک والدین تو مراسمی در حد عروسی برای عقدت ترتیب بدهند و بعد او در گوش تو زمزمه کند ک کم کم  به مامان اینا از فکر عروسی بیان بیرون

اشتباه است ک خانه پدری ات میدان ونک باشد و خانه ی شوهرت انور آزادی 

اشتباه است ک ب خودت حق ندهی ک دلت بخواهد، دلت بخواهد لباس سفید بپوشی و دسته گل دستت بگیری و سوخوش باشی

اشتباه است ک منتظری بعد از گرفتن فوف لیسانس هنر او تو شرکت کامپیوتری شان برایت کار جور کند

اشتباه است ک پدرت با این دامادش مثل تخم دو زرده رفتار میکند

اشتباه است ک برای اینکه خانه دوستت بیایی در معذوریتی

اشتباه است ک مدل ماشینتی را ک با هدیه های عقد خریدید او معلوم می کند

اشتباه است ک یک کلام شده ای هر چی تو بگویی!!!

بعد فکرش را بکنید برای من چقدر درد داشته باشد خوب است، ک ب چشم میبینم کسی سوار همه ی این نقطه ضعف ها بشود و بتازاند تا خود خدا

پرپیشب شام دعوتشان کرده بودم و وقتی کنار هم نشته بودند مثل ننه بزرگ هایی ک قربان قد و بالای  نوه نتیجه هایشان می روند قربان جفتشان رفته ام و برایشان ارزوی خوشبختی کردم و از ته ته دلم ارزو کردم ک خدا کند ک همه ی این ها توهمات من باشد، خدا کند ک همه چیز خوب و خوش باشد

مخاطب خاص نوشت

سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:52


یکی از بزرگترین مصائب وبلاگ نویسی کامنت دانی است

باز باشد یک جور

نباشد یک جور دیگر

من مغرور و بی توجه نیستم، به خاطر بی توجهی نیست ک بعضی از کامنت ها را جواب نمی دهم

در واقع  زمان من حتا برای نوشتن هم کافی نست چ برسد ب جواب دادن و خدا می داند با چ سرعتی جواب های دو سه کلمه ای را می نویسم ک غالبا پر است از غلط های نوشتاری و تایپی

و هر وقت ک پستی هوا کرده ام بدانید و آگاه باشید ک یا کاری را به تعویق انداخته ام و یا نه بدتر پیچانده ام و مشغول نوشتنم

چون نوشتن را دوست دارم، بسیار زیاد

چون نوشتن در این وبلاگ برایم مثل فریاد کشیدن می ماند در چاه

چاهی ک گاهی می شنود و می فهمد از کجای دلم مینالم

خالی می شوم، طلسم ها باز می شوند از پای دلم

بعد ب خدا انصاف نیست ک از من برنجید

ک چرا جواب کامنت اون یکی ها را دادی و جواب من را ندادی

کافیه ب این فکر کنید ک من خانه تلفن هم ندارم چ برسد ب نت و تنها زمان نوشتن و آپیدنم زمانی است یا سر کار باشم یا خانه دوستی ک نت ب راه باشد

بعد برای پست تولدی ک زیرش کپشن داده ام و از همه دوستانی ک لطف کرده اند تشکر کرده ام حق نیست ک کسی برنجد ک چرا اختصاصی جوابم را نداده ای 

اصلا بعضی کلمه ها مثل سیلی می ماند

درد دارد

سوز دارد

و شما دوست عزیزی ک می آیی و طلب تشکر مضاغف از کامنت تبریکت را داری و بعدش دو تا جمله ی کلفت در باب انسانیت و از بین رفتن ادمیت و لیاقت هم می نویسی بدان و آگاه باش ک عواقب این کامنت بسیار دهشتناک تر است از ننوشتن یک کامنت تبریک

هر چی تنها تر میشی دنیا تو رو کمتر میخواد

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 13:49

اولش بگم ک عنوان پست هیچ ربطی ب خودش نداره اما چون از اون چیزاییه ک از اول صبح یهویی افتاده رو زبونم و هی هی میگم . . . دیگه اومد دیگه!


الان ک من دارم می نویسم لاله و آیدا رفتن دارن خونه می میبنن، یکی از دوستامون می خواد یه جای تازه بخره و از اون ور هم آیدا هم سر اجاره ی کمر شکن یک ملیون و کلی ممکنه با صاب خونه ی محترمه اش به تفاهم نرسه و من هم ک مدت هاست دلم می خواد از این خونه بلند شم.

حالا ته ته دلم هی میگم چی میشه ک همه مون، من و آیدا و لاله و خواهرک لاله بریم تو یه محله خونه بگیریم. بعد فاصله ی خونه هامون دو تا کوچه چهارتا کوچه باشه؟

بعد اونی ک حال داره برای همسایه شون هم نون تازه بخره

بعد اون یکی ک کیک تازه میپزه یه برششو هم واس یکی دیگه ببره

بعد اون یکی ک میخواد بره ی وری بچه شو بزاره پیش یکی

بعد با هم عصرا برن تو ی پارک بشینن و حرف بزنن و گاهی یکی درمیون اون یکی ها رو بپیچونن

گاهی برای هم ظرف غذای تعارفی ببرن

گاهی با هم برن بچرخن

گاهی ک دلشون گرفته چند تا ادم دم دستشون باشه

کلی جا باشه برای بودنشون

کلی ادم باشه ک نزدیک همن

بعد یکی نتونه خونه بگیره تو محل بقیه تو در و همسایه و بنگاه بسپرن براش تا بتونه و بیاد

و هزار یه فکر دیگه که دوست دارم تا تهشو ادامه بدم و جزییاتشو ببینم

بعد تو دلم یه چیزی مثه دکمه ی اینتر رو فشار میدم ک بشه بشه خدا جون بشه


الان خونه من طبقه ی زیر همفکه اما کلی نورگیر و روشنه، یه خوابه است اما خیلی بزرگه و کلی جا برای ژانگولر زدن بهم می ده

دوستش دارم اما در واقع این بزرگ بودنشه ک منو اذیت میکنه

حس میکنم وقتی خونه بزرگه تنهایی ام هم بزرگ میشه . . . بزرگ و بزرگتر و همه جای حال و پذیرای و سرسرا و راه پله ها رو پر میکنه.مثل یه موجود سیال بزرگمیشه و همه جای خونه رو پر پر میکنه و کش میاد 

جاهای دیگه شو دوست دارم، آجر بهمنی های کنار دیوار و کانتر آشپزخونه و پنجره های بزرگی ک رو ب حیاط باز میشن رو دوست دارم

اما از اینکه همسایه طبقه بالایی با تعمد اونقدر ب پاپیتال های بیچاره آب نداد ک خشک شدن نارحتم، یا اینکه دسترسی به چراغای حیاط را از طبقه من کور کردن و تنها جایی ک یه چیزی کاشتن جلوی پله های طبقه من به سمت حیاط بود که به عبارتی راه پله ای ک به حیاط می رسید رو با سپر شمشاد بن بست کردن!

از اینکه وقت و بی وقت میان تو حیاط و من باید اونقدرررر پرده های خونه رو کیپ کنم ک حتا لای درزش هم باز نباشه چون در غیر این صورت داخل خونه و به عبارتی حریم خصوصی ام ب خطر می افته و کلا احساس عدم امنیت می کنم نارحتم

همسایه های خوبی هستن اما خیلی کباب دوست دارن و به جای درخت یاس یه باربکیو جا گذاشتن و کل سیب زمینی هایی ک خواهر خانم تو حیاط کاشته بود رو از ریشه در آوردند و انداختند دور چون در آن برهوت حیاط فکر کرده بودند بوته های سیب زمینی علف هرز هستن! و علف هرز ممنوع

اصلا بی خیال

افتاده ام به غرغر

طفلی ها خیلی هم ادم های خوبی هستند و هی هی هوای من گردن شکسته را دارند و خیلی شده سر بزنند و برایم سوغاتی می آورند

اصلا بهانه ی من همسایه ها نیستند 

تازه شنیدن صدای خانوم طبقه بالایی ک عینهو روشن شدن پیکان می خندد هر دفعه کلی مرا به وجد می آورد و بلافاصله، یاد آن رفیق هم دانشگاهیمان می افتم ک وقتی می خندید همه ی کلاس بر میشگتند نگاهش میکردند و غالب اوقات از خنده اش به خنده می افتادم و وقتی به شباهت بلامنازغش با استارت ژیان پی بردیم همه کلاس انتظار گرم شدن موتور را میکشدند تا کی بشود ک استارت بزند

آقای اسدی هم ک خدابیامرز شده و پرستارش هم رفته کیش زندگی میکند

خانم قدیمی هم غالب اوقات با یادداشت های بی ربطش روی اعصاب بود رفته کانادا 

نمیدانم 

ب صاب خونه ک زنگ زدم گفت نگران نباش و این نگران نبودن در حالی است ک خانه در رهن بانک است و 250 ملیون تومن بدهی دارد و هر آن ممکن است ملک به مزایده گذاشته شود و فروخته شود و من نم دانم دقیقا در چنین شرایطی وقتی آقای صاب خونه خودش رفته و دو هفته مهلت گرفته چطور می تواند خیال مستعجر فلک زده را جمع کند ک نگران نباش از بابت خانه!!

یعنی یه چیزی تو مایه های زپلشک ها

حالا ک زنگ زده ام ب صاب خونه میگه قصد فروش خانه را دارد و با این قیمتی ک خیال فروش دارد عمرا طبقه بالایی ها خریدار بشاند و یک صاحب خانه ی غریبه ب معنی بلند شدن بلادرنگ من از خانه است و بر خلاف همسایه طبقه بالایی ک احتمالش زیاد بود اگر خریدار باشد، من سر جایم بمانم

خلاصه ک شما فکر کنید دهن ادم از چند جهت امکان سرویس شدن می تواند داشته باشد و ندانی ک چه قرار است بشود و با تبشیر و انذار روزگار بگذرانی و توکل کنی ب خدا ک تا امروز ک گذشته لابد از این ب بعد هم می گذرد

این وقت های این طوری ک یک عالمه استرس و اضطراب میگیرم و نمی دانم چ میخواهد بشود و چ کار می خواهم بکنم یاد حرف لاله می افتم ک می گوید حناق ک نیست! آره حناق نیست و همین ک حناق نباشه یعنی می شه پاسش کرد

مثل حکم می مونه

و تو نفر آخری هستی

ادم های قبل تو مدعی هستند و مایلند ک دست را جمع کنند و هر کدام دانه دانه ورق هایشان را میریزند

اما اینکه نفر آخر چی بریزد و چ کار کند همه چیز را تعیین میکند

حالا من نشسته ام و منتظرم ببینم صاب خونه چ خواهد کرد! فروشنده هست یا نه!

همسایه طبقه بالایی سرکیسه را شل می کند تا علاوه بر دو واحد دیگر این یکی را هم بخرد؟

خریدار آینده ی خانه فصد دارد خانه را اجاره بدهد یا ندهد و اگر بدهد چند؟

و دست اخر هم خودم نشسته ام

ک دلم می خواهد تنهایی خانه ام از یک ادم پر شود و حالا ک پر نمی شود یک خانه ی کوچولوتر بگیرم ک همه جا تنگ تر و کوچک تر باشد 


اوهوی کائنات

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:45


 حالا ک دو تا لیوان خوشگل دارم

حالا ک یه دفترچه Love is هدیه گرفته ام ک باید برایش بنویس لاو ایز چی؟!

حالا ک یک کاسه پر از انار روی میز گذاشته ام

حالا ک . . .

؛)

سوال فنی

دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:02


اینی ک الان تو لیوان منه

رنگشم سفیده

مزه ی شیر هم میده هنوز دقیقا چیه؟

وقتی یک هفته است ک از تاریخ انقضاش گذشته

یک سورپرایز جانانه

یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:25


دیروز با تمام قوا سورپرایز شدم


از آنجا ک دیروز خیلی خوابالو بودم وقتی پام ب خونه رسید رو کاناپه خوابم برد اگر چه قرار بود دختر معمولی بیاد و برای گذاشتن شو و اینا هماهنگ کنیم

حسابی خوابم برده بود ک زنگ در ب صدا در اومد!

در را ک باز کردم رفتم تا پتوی روی کاناپه را جمع کنم و خانه را مرتب کنم و برعکس شلوارک کوتاهی ک تنم بود یک شلوارک پاچه دار تر بپوشم و . . .

بعد این وسط معمولی یک دقیقه تاخیر داشت نگران شدم ک را باز نکرده باشم و دوباره آیفون را برداشتم و اگر چ صدای پچ پچ می آمد اما اهمیت ندادم و گفتم ک در باز شده آیا؟

با احتساب چند لحظه ی دیگر تاخیر سرانجام معمولی و پشت سرش آیدا و لاله در راه پله ها پیدایشان شد و من با یک منظره از یک کیک دست ساز خانگی فوق العاده قشنگ تو دست دوستام ک روش هم یه شمع بیست و نه در حال سوختنه روبرو شدم

پسرک لاله هم تو راه پله ها تصمیم گرفته بود منو یواش سورپرایز کنه و بعد ک رسید هم برای کادوی تولد کلی نقاشی خوشگل برام کشیده بود

آیدا برام دو تا بوم سفارشی مربع خریده بود که حالا قراره برم ده تا دیگه ازش بخرم از بس سایز و قیمتش خوب بود و لاله  قرار با سلیقه خودم یه شال رنگ آستریه مانتوی جدیدم برام بخره و معمولی برام یک ماگ ک قبلا یکی ازش خریده بودم و تصمیم داشتم برای نخ دادن به کائنات دومیش رو هم بخرم خریده بود ب اضافه یه شال خوش رنگ ک البته کله غازی نبود و  گولو  هم ک مدتی بعد تر به ما ملحق شد یه لیوان چای سیز گوگولی و خوشگل ک تو پاساژ اندیشه میفروشن و از این جدید جدیداس رو نقدا حساب کرد تا خودم برم بخرمش! و من البته تمام مدت چشمام داشت برق میزد از بس ک خوشحال بودم!

بعدا ک حساب کتاب کردم دیدم خدایی خیلی زحمت کشیدم ک از زنگ های اول صبح آیدا ک چند بار زنگ زده بود و صدای پچ پچ دم در یا از اینکه از صبح هیچ خبری از لاله نبود نفهمیده بودم ک شایددد خبری باشه و بدین ترتیب سورپرایز دقیقا لحظه ای ک کیک مورد رویت قرار گرفت حاصل گشت . . . 

 خلاصه ک آنقدر خوشحال شده بودم ک تا وقتی داشتم جاروبرقی میکشیدم تا تکه های چیپس و نخودچی رو جمع کنم یادم نیامد ک از تصمصم نداشتم شلوارک ده سانتی جلو دوشتام بپوشم . . .


دقت داشته باشید این ماجرا درست زمانی اتفاق افتاد ک دیورز کلی با خودم کلنجار رفته ام پست همه تولد های نگرفته ام را ننویسم یا همه تولدهای فراموش شده یا اینکه هیچ وقت تا حالا برای هیچ تولدی سورپرایز نشدم و اصلا دلم نمی خواهد ک روز تولد داشته باشم . . . 



حاشیه ها:

1- وقتی عکس های دوربین آیدا را دیدم فهمیدم تزیین کیک دسپخت لاله دقیقا دم در خانه مان انجام شده است، بعد دقت داشته باشید ک سطح استاندارد برای تزیین یهویی چقدر باشد ک لاله برای زیر ظرف کیکی ک وسط خیابان گداشته بودند سفره یک بار مصرف هم آورده باشد!! تازه گویا یه خانوم پیرزنه هم این دوستای مشنگ منو میبینه و کلی هم از خودشون و کاراشون خوشش میاد، نمی دونم چرا نیاوردنش تولد؟!

2- دقیقا اون وسط به آیدا میگم:یعنی کفش دوزک چون حامله است نتونسته بیاد ؟

3- البته پوران هم کار داشت نتونست بیاد! اما دلیل نمیشه ک من نکشمش!!!

4- بچه ها وقتی اومدن ک من خواب بودم و منم چون خوابم می اومد از تنبلی نرفته بودم خرید، یعنی ب جز چهار تا شکلات و بیسکوییت هیچی تو خونه نبود، اما خوب چیزی ک میخواستم بنویسم این بود ک وقتی بچه ها تو خونه بودم من رفتم بیرون و یه سری خرت و پرت خریدم و اومدم خونه و برام جالب بود ک چقدر راحتم ک اصلا حس نکردم ک وای چرای هیچی نیست تو خونه و  . . .

 5 - فقط محض پنج تا بودن:)

شب تولد من

شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:34


مشترک گرامی:

تولدت مبارک!

همراه اول، همراه  لحظه های خوش شما



تشکر نوشت:

ممنون بایت همه تبریکایی ک برام نوشتید . . . خیلی چسبید

هوس

چهارشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:26


ب هوس افتاده ام

آنقدر ک دلم می خواهد بروم آن حلقه ی ملعون از آن ازدواج کوفتی نافرجام را از کمدی ک رویش چها تا قفل دارد برداردم و بچپانم تو انگش دوم از دست چپم

و صد بار از خواب بیدار شوم و انگشت هایم باد کرده باشد و حلقه تنگ تر شود بر آغوش انگشت

آن چونان که نتوانم حتا قلفتی دمش را بگیرم و بکشمش بیرون

هوس کرده ام

هوس ساعت اسپیریت پهنی که با حلقه ی الماس ست باشد

ساعتی ک نشان کرده بودم و دست هر کسی ک میدیم آدرس میگرفتم از کجا خریده و هزار بار خواستم ک پیدایش کنم اما آخرش نشد ک نشد

انگار سوزن شده بود ب انبار کاه

نایاب

و آن روز ک با رویا در ساعت فروشی تندیس همان مدل را دیدم آن چنان جیغ کشیدم که هم فروشنده و هم رویای بیچاره آنقدر ترسیده بوند ک مجبور شدم یک ساعت عذر خواهی کنم و قصه ی عشق یک طرفه ی بین من و ساعت را بریشان تعریف کنم 

ک چقدر گشته ام تا پیدایش کنم

و البتنه هیچ کدامشان نفهمیدند ک دردم چی بوده برای جیغ زدن

و تا وقتی که با موجودی صفر با چنگ و دندان پول جور کردم و همان وقت ساعت را خریدم نقهمیده بودند یک نفر چقدر میتواند دیوانه باشد

حلقه ی الماس را هم از جواهر فروشی نبش میدان ولیعصر خریدیم

با عشق عنترم راه افتادیم و از تجریش و ستار خان و کریم خان و قائم را دوره کردیم تا سرانجام حلقه ای ک بتواند دل مرا ببرد پیدا کردیم

حلقه کار کرده بود و معلوم بود سفارشی ساخته شده و وقتی مرد جواهر فروش حلقه را برایم آورد و من انداختمش توی انگشتم تا یک ساعت بعدش تنها چیزی ک میدیم همان انگشت دومی از دست چپم بود

آنقدر ک دستم را بالا تو هوا گرفته بودم و انگشت های بغلی را کشیده بودم کنار و حلقه و انشگت دوم را تا میدان انقلاب ک پیاده آمدیم همان طور ورانداز کردم و مثل برق حلقه، برق زدم

وقتی فهمیدم آدم زندگیم را اشتباهی گرفته ام و دیر زمانی به انتهای قصه ی مشترکمان نمانده اولین کاری ک بعد از عکس برداری از تکه های دوست داشتنی خانه مان کردم این بود که حلقه را محبوس کردم

حلقه ی الماس رفت و بین جوراب های چرک و  کش های وا رفته و کریپس های مو در طبقه ی اول دراور جا خوش کرد

ساعت هم مدت کوتاهی بعد از اون ب ناوگان دی ورس ها پیوست

آنقدر ماند تا باطری اش تمام شد و جان داد

یک سال بعد وقتی خواهرم جنازه ی ساعت پهن اسپیریت را میان جعبه سیاه ش پیدا کرد و دوباره برایش باطری انداخت و انداختش دستش دیگر من اصلا نمی شناختمش

انگار ن انگار همان او بود ک من برایش مثل آژیر آتش نشانی وسط پاساژ تندیس جیغ کشیده بودم

انگار ک یک مدل باشد از هزاران مدل دیگر اسپیریت

دور و غریبه

بی هیچ قصه ی مشترکی

و انگار ن انگار ک با حلقه ی الماس در دست های من چ خود نمایی ها ک نکرده بود،و چ جفت زیبا و جذابی بودند برای هم

چ دوست های خوبی ک نبوده ایم

حالا بعد از گذشت این همه سال دلم برای هر دو شان تنگ شده

ساعت را نمی دانم کجا گذاشته ام

حتما دوباره باطری اش تمام شده و خوابیده

و حلقه هم لابد با همان دو تا تیکه طلای دیگر دست حاج آقاست

و من اینجا

هر سه تامان جدا افتادیم از هم

چ زندگی ها

چ قصه ها

های های

محیا

سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:34


- : هی عکس پروانه می فرسته

+: جواب ندادم

-: میگه نفسم بند اومد از بس صدات کردم چرا جواب نمیدی؟


در احوالات یک گوشی اندروید

یکشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:52


1- تو اپلیکسشن بازی های موبایل، فقط با ساب وی بازی میکنم و عاشق سرعت و هیجانش هستم و تا الان علاه بر خریدن سه چهار تایی از شخصیت های بازی بالغ بر شصت هزار تایی هم سکه جمع کرده بودم

و مردد بودم بین خریدن شخصیت هشتاد هزار تایی و شصت هزارتایی

بعد این وسط مسط ها پنج دقیقه این گوشی از دست من خارج شده کلا

حداکثر شیش دقیقه

ک خواهر زده ی کپل گرفته تا با پو بازی کند

فقط هم پو!!!

به هیج کجای دیگر هم کاری نداشته باشد

بعد دیشب بعد از کلی امده ام گوشی را ک دست میگرم و ساب وی را ران میکنم میبینم کلا هفت هشت تا دانه سکه دارم

یعنی کلا هشت تا دانه ها

و کپل با مناعت طبع پنجاه و نه هزار و نهصد و دو تا سکه را خرج کرده

اولش امیدوار میشوم ک لابد یکی از کرکترهای ارزان تر را خریده بعد ک چک میکنم میبینم نخیر

رفته 47 تا تخته برای پرش خریده


2- پو ک معرف حضورتان هست؟ همونی ک آیدا براش یه پست مفصل نوشته بود

خلاصه این پسرک ما همچنان لخت و پتی است و به نظرمان هیچ کدام از لباس ها ب تنش خوب نمی آمد تا بعد از دو بار آپدیت کردن یک آپشن لباس چیریکی به لباس ها اضافه شد ک چون باید تا مرحله ی 90 بروی بدون پرداخت دو هزار تا سکه حتا نمی توانی پروش کنی

بعد کلی زحمت کشیدم دقیقا هزار و نعصد تا هفتاد هشتاد تایی سکه جمع کرده ام بچه را ببرم لباس چیریکی را پرو کند

اما خوب دقیقا ده تا مانده به دو هزار تا پسرک لاله به خدمت سکه های اندوخته می رسد و یازده تا معجون انرژی فول آپشن و چند تایی هم از بقیه میخرد

بعد تازه به اندازه سه تا سکه جمع کرده آورده نشانم می دهد که خاله پروانه بیا من برات سکه جمع کردم هر چی دوست داری برو بخر!!

روز نوشت

سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:26


ناخن هایم را یکی یکی لاک شبرنگ زده ام. آقا اسد، نگهبان شرکت هم مثل من، نارنجی را بیشتر از بقیه رنگ ها دوست دارد و تنها انگشت باقی مانده را هم نارنجی میکنم

سر کارهای شرکت با گلادیاتور خون خوار درگیرم و بکش بکش داریم

او میکشد

من میکشم

برای طراح و گرافیست آگهی داده اند و ادم هایی که می آیند را گاهی می بینم

یکیشان را دیروز دیدم

رزومه نداشت

پرسیدند کار چاپی داری؟

میگفت دارم اما هیچ کدامشان را نمی توانم بیاورم چون دست چاپ خانه مانده

میگفتند لب تاب بیاور اینجا یک کار سفارشی انجام بده تا سرعت و تسلطت را ببینیم

میگفت لب تاب ندارم

ترسیده بود

جلوی میز رییس بزرگ ایستاده بود و شرط میبندم قلبش تند تند میزد

حتا تمام مدت ننشت و تمام مدت ترسیده و محقر گوشه ی اتاق ایستاده بود

حیوونکی بود

دلم براش سوخت

امروز چند نفر دیگر می آیند

میپرسد این دیزاین ک لازم نیست بلد باشم؟

میگم بلد نیستی یعنی؟

میگوید نع

هورمون های کوفتی حالم را بد کرده اند

حتا هم جواب نمی دهد

بی لایحه و تبصره و قانون و ملحقات


چرا اخه

شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:44


یکی از بزرگترین نعمت های خدا اینه که 

وقتی حالت خوش نیست بدونی چته؟!

در مثل جای هیچ مناقشه نیست

شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:17

وقتی کامنت دونی رو میبندی و خصوصی میزارن برات

مثه اینه ک یائسه شدی اما یهو بهت میگن حامله ای

عذر تقصیر

شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:56

سلام خدای عزیز

امسال ماه رمضان تصمیم داشتم همه ورزه هایم را بگیرم، به جون خودم راست میگم. 

بعد ب اینجای قصه ک رسیده حالا نمی دونم ایمانم به فنا رفته یا نه روزه گرفتن خیلی سخت شده؟



شما ک دستت سبکه این یکی جعبه رو هم طراحی کن!

دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:51


اطلاعاتتو به روز کن

نرم افزارهای روز دنیا رو یاد بگیر

همیشه سعی کن از آخرین ورژن نرم افزارها استفاده کنی

شرت کات ها و کلید های میون بر نرم افزار رو یاد بگیر

بین نرم افزار ها لینک ایجاد کن 

از هر نرم افزاری تو زمینه ای که بهره وریش بهتره استفاده کن

از آپشن های جدید برای جلوگیری از کارای تکرری استفاده کن

تا در نتیجه مهارت و سرعت عملت به بالاترین حد ممکن برسه

 اون وخ: 

خانم مهندس فلانی بهت زنگ بزنه بگه:

حالا شما ک دستت سبکه . . . 


( تعداد کل: 21 )
   1       2    >>
Instagram