X
تبلیغات
رایتل

قالب وبلاگ

یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:46


همان طور که در جریان هستید سال های سال است که قالب وبلاگم یک تم آبی ساده است که پیش فرض ساخت هر وبلاگ ساده ای چه در بلاگفا و چه در بلاگ اسکای بوده و هست و دلیل اصلیش هم این بود که قالب های دیگر غیر از زلم زیمبو داشتن هیچ محسنه ی دیگری نسبت به آن قالب ساده نداشت که هیچ سرعت لود شدن صفحه را هم کم میکرد

اما خوب چند روز پیش این قالب را دست بر قضا کشف نموده و جهت مصرف وبلاگیمان ابتیاع نموده و بر تن وبلاگمان کرده ایم

هی بلاگ اسکای بیچاره میگفت که این قالب از میزان محبوبیت بالایی برخوردار است و در واقع محبوب ترین قالب موجود است ها ما هی محل نمی دادیم و وقعی نمی نهادیم تا پریروز ها که کشفش کردیم

حالا بعد از سال ها از آن رنگ عوض کردیم و قالبمان را تغییر دادیم

و  البته کلی تفاوت فاحش دارد با سایر قالب ها

مثلا صفحه کامنت ها را پایین پست و در همین پنجره باز میکند و پنجره ی تازه باز نمی شود

اما اون چیزی که من خیلی خوشم اومده این نیست

تو این قالب میشه به کامنت ها لایک داد

و کسایی که کامنت می خونن یا کامنت میزارن می تونن نظرشونو نسبت به کامنتای دیگه با لایک یا دیس لایک اعلام کنن

بعد کامنتای باحال داغ میشه لایکش میره بالا

کامنت در پیتا هم تمشک میگیره

خلاصه که کلی جزییات باحال اضافه میکنه به این عوالم وبلاگ بازی و . . . .


پ.ن:

تازه الان فهمیدم علاوه بر کامنت ها به خود پست هم میشه لایک داد، اگه رو عنوان پست کلیک کنید صفحه ی  جدید با امکان لایک دادن هم وجود داره! هعی دوق میکنم با این قالبه ها . . .

تازه تو گوشی اونایی که قراره ده روز افقی باشن و استراحت کامل هم باز میشه


فرم

یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:59


فرم استخدام شرکت جدید را خواهرم برایم پر میکند . . .

وضعیت تاهل:

مجرد

متاهل

مطلقه

یکهو حس میکنم گونه هایم داغ شده، میراث یک مصیبت  را بر دوشم حس میکنم، روی پیشانیم کبره بسته و جا انداخته و ردش تاریک و ضخیم تز از قبل میشود . . . یکهو یاد نگاه هایی که سنگین می شود می افتم

چشم هایم را می بندم

به درک . . .  هر چه میخواهد بشود . . .

خانه ی مجرد را پر کن

او میرود دامن کشان

چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:36


عکس پروفایلشو از پشت سرش گذاشته

روی والش عکس همسرشه که از پشت ازش گرفته و چمدون به دست داره میره . . .

و استاتوس گذاشته که:

او میرود دامن کشان . . .

من زجر تنهایی کشان

 بعد من هی دلم یه طوری مشه و به چیزایی که تو این عکسا پیدا نیست و میشه دید فکر میکنم، به قطره های شبنمی که رو گونه های زن آبی پوشی که پشتش به ماست در حال غلطیتدنه . . . به نیم نگاه های مردی که قبل از رد شدن از گیت به پشت سرش انداخته

و به خونه ی خالی ای که زن نشسته و عکس شاد پروفایلشو عوض کرده . . .  


خیلی هم تخصصی

سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:08


یوهو! هوریاااا

من اینـــــــــــــجا رو ساختم

حس خوبی نداشتم که جایی که از هر چیزی می نویسم کارای نقاشی و . . . رو هم بزارم 

حالا من صاحب یک وبلاگ نقاشی هستم که به زودی کلی نمونه کار دیگه هم میزام توش

میتونید پیگیریش کنید و بعدشم اگه دلتون خواست همون جا هم سفارش بدید و هم کارای جدیدو ببینید

تازه می خوام یه لوگو هم واسه خودم بسازم و کارام رو به عنوان یه اثر هنری مهر بزنم و امضا کنم!


کار

دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 09:48


سابقه ی کاریم هشت سال بیشتر است، از بیست و یک سالگی و سال آخر دانشگاه به طور رسمی در یک مجله کار کرده ام و بعدش هم جاهای دیگر. اولین حقوقم هم مال وقتی است که پشت کنکور ریاضی مترصد تغییر رشته بودم، دیوارهای کلاس مهدکودک شهید رجایی را نقاشی کردم و با پولش کتاب های کنکور هنر را خریدم !

بعد هم سال آخر دانشگاه رسما کار طراحی و صفحه ارایی یک مجله  کوچک را گرفتم و با اولین حقوقش که بالغ بر دویست هزار تومن بود یک ساعت کاسیوی سه موتوره برای حاج آقا خریدم 

اما این روزها تازه تازه حس میکنم اولین حقوق یعنی چه! اولین درآمد! اولین پولی که خودت در بیاوری

آیدا مجموعه ی سه تایی خانواده را خرید.به اضافه ی بزغاله ای را که البته خیال می کرد بز است و حالا  نمیدانم می خواهد در خانواده به صورت ثابت عضوش کند یا علی البدل!

نسیم و خانم همسایه طبقه بالایی هر کدام یک شال از شو خریدند.آتنا و گلبرگ و زالزالک هم سفارش دادند که و تا آخر هفته با همه شان تماس میگیرم. یک شال ارغوانی و یک شال سفید هم نقاشی کرده ام و باید فقط ارسالشان کنم! دیروز هم آقای مهدی سفارش یک شال برای سلیقه مشگل پسندان داده است

خنده دار است

اما واقعا حس می کنم این اولین پولی است که خود خودم در آورده ام . . .



پ.ن:

مریم جان برام شماره نزاشتی! بهت ایمیل هم زدم فیلد شد. اگه میخوای برام شماره تو بنویس


مصاحبه

یکشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 14:41


1- دارم میرم یه جایی برای مصاحبه

دعا کنید همونی باشه که من می خوام!!!


2- درخواست اضافه حقوق میکنم 

من:

مستأجرم ، سر ماه سررسید قرار داد خونه است یا فسخ یا تمدید، حداقل باید ده تومن وام بگیرم، متعاقبا ماهی کلی باید قسط بدم! درخواست افزایش حقوق دارم برای تمدید لطفا!!!

مدیر عامل محترم: 

نمی تونی همخونه بگیری هزینه هات نصف شه؟!!!


3- محل کار قبلیمو دوست دارم ، در حال حاضر فقط با حقوقش مشکل دارم

فقط برای امروز!

یکشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:20


فقط برای امروز: خشمگین نباش

فقط برای امروز: نگران نباش

فقط برای امروز:  سپاس گزار باش

فقط برای امروز: درست و شرافتمندانه کار کن

فقط برای امروز: با دیگران مهربان باش و به همه چیز احترام بگذار




پنج اصل ریکی- از کتاب راه ریکی

گاهی

شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:44


گاهی حس میکنم که زنده ام که سارا گاهی بیاید برایم درددل کند

که حرف هایی برای نگفتن داشته باشم 

که نگران دوست سفر رفته ام باشم،که اول صبح زنگ بزنم دو کلام بگوید اوضاع به راه است و ارام بگیرم

زنده ام که دخترک خواهرم جمعه را با من بخواهد

زنده ام که سر صبح زنگ بزنم سر کار محیا و میان خیل مراجعه کننده های اول صبح شنبه مخش را بجوم

ک پماد تتراسایکیلین بخرم، استریل چشمی برای استریل سوراخ گوش البت

که نرم افزار جدید مکالمه را دانلود کنم

که پو و ساب و را آپ گریت کنم

که مونا را دوست داشته باشم و گاه و بیگاه برایش عشق بفرستم وقتی دلش میگیرد از بی مادری

که دفترچه های قسط را سر وقت داده باشم بی جریمه بی قسط عقب مانده

که برای همه در ماگ های رنگی چای بریزم و چیز شیرینی برای پذیرایی داشته باشم، خرما، نبات، شیرینی یا شاید هم کیک سیبی از هانس خریده ایم

که گلدان دراسینای تازه ام را با اسپری سیراب کنم،وقتی که شب خواب دیدم کودکی در آغوشم شیر مینوشد

که دیر به دیر روی سنگ قبرهای اطراف مادرم هم آب بریزم و برای همه شان فاتحه بخوانم

گاهی حس میکنم که زنده ام که ارزوی داشتن خانه ای را داشته باشم که در همسایگی ام خواهرم باشد

گاهی حس میکنم برای حاشیه زنده ام

برای اینکه شنونده باشم

برای اینکه تسکین دهنده باشم

و سکوت کنم

برای سال ها سکوت کنم حتا وقتی ته سوزن پوستم را شکافت و دردش مثل درد تنهایی سوراخ کننده بود و باز سکوت کردم

بعد فکر میکنم علت های زنده بودنم کم و بی اهمیت و بی خود هستند

که دلم میخواست برای علت های بزرگ تر و شیرین تری صبح را بیدار شوم، که دلم می خواست خانواده ی منسجمی داشتم که مال من بودند

که دلم می خواست برای دوست داشتن کس دیگری از خواب بیدار شوم

دلم یک عالمه زنانگی میخواست جای خستگی

و یک عالمه عطر برنج جای بوی ژامبون و سوسیس

مثل همیشه خودم دلم را و خودم را دلداری میدهم

مثل همیشه خودم حرف های نگفته ام را هموار میکنم و می گویم عیب ندارد بچه

میگذرد و همین که می گذرد غمی نیست

 عیب ندارد

این هم یک مدلی است

که روزمرگی هایم با مدلی که مال اکثریت است فرق میکند

که میشود یک عالمه دوست داشتن داشت جای یک دانه دوست داشتن

و می دانم که هیچ وقت فهمیده نمیشوم

هیچ وقت هیچ کس هم نفهمد عیبی ندارد

چون من اساس قصه را بر ندانستن گذاشتم

و همین می شود که دردش را بیشتر می کند 

بی توقع که باشی بهتر است، این طوری درد ندانستن و نفهمیدن کمتر میشود . . . 

میخواهم دنیا بی او نباشد . . .

چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 11:08


خواهرها  نزدیکترین همسایه ی دل آدمن!

حالا چند روزهست که رفته شمال برای شرکت در یک کمپ، دوره صخره نوردی، کلاس های مربی گریش را می گذراند و تا بعد از جمعه که بیاید یک هفته بیشتر میشود که نیست و جالب تر آن است که دوقلوها و دخترک کپل و پدر گرامیشان هم رفته اند یکی از محله های نزدیک همان اردوگاه اتاق اجاره کرده اند کل این مدت را! اگر کار نداشتم من هم مجاورت او را ترجیح میدادم به هر جای دیگری . . .

یک هفته است اما خیلی بیشتر به چشمم می آید که نیست و هی دلم برایش تنگ میشود و هی نگرانش می شوم

اصلا از اول قصه ی برای ما یک طور دیگری بود

با اینکه فقط پنج سال از من بزرگتر است، اسمم را او انتخاب کرد، فکر میکرد اگر اسم نوزاد را پروانه بگذارد وقتی بزرگ شود قدری میشود که پروازش بدهد . . .

اول دبستان که سر کلاس گند زدم دستم را با افتخار در دستش گرفت و اورد خانه

در عوالم کودکی هر وقت که می رفتیم بیرون برایم بستنی میخرید که حکم معجزه را داشت وقتی خریدن بستنی کیم با همه ی پس انداز پول توجیبی یک هفته بود او برایم بستنی قیفی دستگاهی میدان تجریش را می خرید که چند ده برابر بستنی مورد استطاعت من هم کیف داشت و هم مزه! اولین کیک را او وارد خانه ما کرد، همچنین اولین پیتزای زندگیم را ، اولین عینک آفتابی و اولین سندل تابستانی . . . بعد ترک برایم تولد سورپرایزی میگرفت، به هر بهانه ای کادو میرخید و هنوز قلب سنگی کوچولو و زنجیر نقره ای اش را دارم البته دخترکش قلب سبز را کش رفته !

مهربان ترین موجودی است که می توانم تصورش را کنم، انقدر مهربان که انرژی مثبت از چشم هایش به جانم میریزد

مثل بقیه ی خواهرها گاهی به پرو پاچه ی هم می پیچیم و اکثریت نود و نه درصد مواقع منم که دارم به پرو پاچه ی خواهرم می پیچم و گیر میدهم و آن یک درصدی که او گیر بدهد هم لابد برای این است که جای قلیون کشیدن پاشو برو سینما و بعد برو سر سهرودی معجون مخلوط  . . .

دلم بیشتر برایش تنگ میشود وقتی تعریفش میکنم

حالا یکی از دوست های وبلاگیم برایم کامنت گذاشته که برای تولد خواهرش شال نقاشی کنم و برایش بفرستم، با اینکه زیاد نمی شناختنمش اما هی فکر میکردم جنس عشق خواهرانه اش همان جنس خواهرم است و می دانستم که اگر جای او بود برای من هم همچین کاری میکرد . . . اگر چه دیروز جای نشستن هم در خانه نداشتم و کلا میز تحریرم تعطیل شده بود  اما از آنجا که در آن که عکس دیده بودم شال سرخ  چقدر بهش میاد نتونستم بی خیال شم و با همه شرایط یه شال قرمز گرفتم و براش انار نقاشی کردم، امروز صبح هم در پروژه ی خوشحال سازی تولد شرکت کردم و برایش پاکت تولدش را فرستادم و یادداشت تولدت مبارک هم نوشتم

خواهر گلم رفته سفر و هنوز نیامده و سر کلاس حتا جواب تلفنم را نمی دهد، خواهر بهارک هم رفته سفر، البته مسافت بین آن ها چند صد برابر فاصله ی ماست . . . همیشه پشتم بوده و کم یا زیاد سایه اش بالای سرم بوده و چتر حمایتش را بی توقع بالای سرم گشوده و دلم به بودنش قرص میشود مثل خواهر بهارک که با این همه فاصله کلی مسیج و ایمیل میزند و با کسی که ندیده و نمی شناسد هماهنگ می کند تا خواهرش روز تولدش یک هدیه ی خاص داشته باشد

خیال میکنم خواهرانه های بهارک و بهاره هم از جنس خواهرانه های من باشد با مریم . . . 

 


ادامه مطلب ...

از اون روزا

سه‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 14:26


امروز از اون روزاس ک فکر میکنم نوشتن سخت ترین کارهاست . . . 

تبلیغ

یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 14:09


لازمه ک ب اطلاع برسونم ک بی زحمت اینجا رو بخونید!

منم یه سری کار کنار کارای خانوم معمولی گذاشتم تو این شو

یه سری مجسمه و  نقاشی رو شال

خانوم معمولی همه کاره و برگزار کننده شو هست و هر گونه هماهنگی و اینا با شخص شخیص ایشون هماهنگ میشه . . . 


هیس

شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:29


دیشب در سالن دوی پردیس سینمایی پارک ملت مثل راننده ای که با صد و بیست تا سرعت مستقیم با مخ برود تو دیوار به صندلی چسبیدم و منفجر شدم . . .دودهای انفجار چشم هایم را سوزاند ، ریمل و سوزش دود چشم هایم را کاسه ی خون کرد و خون جاری شد و سرریز کرد تا روی دست هایم

تا روی شانه هایم

تا حتا روی سینه ام

و بیشمار درد

انگار بیشمار کلمه داشتم برای گفتن

ولی هیچ کس نمی تواند دلداریم بدهد ک فیلم است . . . هیچ کس نمی تواند دلداریم بدهد ک اینها که واقعی نیست . . . هیچ کس نمی تواند آرامم کند که کارگردان برای فصه بافی خواسته تا همراهم کند . . . خواسته تا مرا بازی بدهد ک باور کنم  . . . 


شماره گویا

شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:19


کاش یه شماره ی گویا مثه 118 و اورژانس و 110 و اینا بود که می تونستی هر وقت دلت خواست بهش زنگ بزنی و گریه کنی

و اون ور خط فقط هی بگه گریه کن

عیب نداره

دله دیگه

میگیره . . .

گریه کن سبک میشی


اگر چه خیلی طول کشید اما خودم که عاشقش شدم

شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:11

بابا

چهارشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 08:52


می دانی بابا

میشود غیر از وقت هایی ک شماره تلفن کسی را میخواهی

یا وقتی مستعجرت نیست و میخواهی یکی برود گلدان هایت را آب بدهد 

یا وقتی می خواهی ادرس خانه کسی را بدهی و نمره پلاکش را یادت رفته

غیر از وقت هایی ک میخواهی بگویی حاج خانوم از دستمان شاکی است ک چرا حالش را نپرسیده ایم

غیر از وقت هایی ک  پرده های خانه تان کثیف است

میشود . . .

میشود یکبار زنگ بزنی و بگویی حال دخترکم چطور است؟

آن وقت با همان یک زنگ تو دلم صدتا ترانه شعر میخنندد و صدتا شکوفه بهار می آید و گرمای صدتا بخاری به جانم میرسد . . .





دیروز بابا زنگ زد، خواب بودم. گفت خواب بودی؟ گفتم اره ... مهربان گفت بخواب بخواب و تندی قطع کرد

( تعداد کل: 25 )
   1       2    >>
Instagram