X
تبلیغات
رایتل

پله

شنبه 27 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:37


روز آخریه که تو این شرکت هستم.

در واقع اومدم استعفا بدم و کارای تسویه حسابمو انجام بدم

از فردا میرم یه جای جدید برای کار

یه جا با ادمای تازه و کارای تازه و حرفای تازه

اینجا هم مثه همه جاهای دیگه ادمای خوب و بد زیاد داشت، البته فقط یکی از بچه های شرکت می دونست که من وبلاگ دارم و می نویسم و گاهی با اسم ناشناس برام کامنت میزاشت!

مرسی ناشناس که چیزایی که اینجا می خوندی رو هوار هوار نکردی تو شرکت!!!! 

:)

پیش ب سوی روزهای جدید

اگرچه توالت هاش بی دستمال کاغدی باشه



به افتخار مهین خانوم

سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 12:02


دنیا هنوز جای خوبیه

وقتی یه نفر میاد بهم سفارش شال میده که:

ک بهترین جنس باشه

با بهترین کیفیت

قیمتشم اصلا برام مهم نیست

چون برای عروسم میخوام!

...

از صبح هی درخواستشو میخونم کیف میکنم

آقای رییس . . .

شنبه 20 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:29


بری با رییست درباره افزایش حقوق حرف بزنی

من من کنه بگه:

تو مگه اضافه حقوق نمی خوای بیا خونمون برای من کلاس فتوشاپ خصوصی بزار!


صبر کن

شنبه 13 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:44


خودم را می اندازم زمین، لج میکنم و پا می کوبم

کنج دیوار را میگریم و فریاد میزنم که صبر کن، صبر کن . . . وایسا! ناخن میکشم روی هر جایی که دستم می رسد،صبر کن، صبر کن . . . مهلت بده

آخر من هنوز اماده ی رسیدن فردا نیستم

من هنوز برنامه هایی که برای امروز داشتم را تمام نکرده ام

من امروز و دیروز و پریروز را مطابق برنامه ی خودم پیش نرفته ام، مطابق آن کارهایی که برنامه ریخته بودم انجام داده باشم که وقتی امروز سپری شده باشد من هم آن ها را به پابان رسانده باشم . . . امروز و دیورز و پریروز و پس پریروز به کارهایی یهویی ام گذشته

پس پریروز تر ها هم

هفته هاست که بر همین منوال میگذرد و من دویده ام دنبال اتینا

هی گذاشته ام بگذرد

هی رد کرده ام

حالا یکهویی از پشت پنجره پاییز را دیدم که هجوم اورده بود 

یکهو دیدم نصف سال گذشته

پاییز شده

دیر شده، خیلی دیر و من ناتوانم، از دستم بر نمی آید ک متوقفش کنم، مثل گوی معلق در چرخونه ی شانس

پس چرا این طوری شد؟

چرا هر روز انقدر اتینا از آسمان می بارد که مهلت نکنم بپرسم امروز چقدر روز من بود . . . چقدر سهم من بود




آیا کسی هست به من فرزند مرده شیون بیاموزد ؟

یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 12:39



عزیز دلم . . . .

تجاوز

شنبه 6 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 15:22


دیروز آقای صاحب خانه با دو گروه آدم هماهنگ کرده بود و در دو سری پی در پی آمد و خانه را نشانشان داد

بعد من در خانه بودم، محیا هم بود شکر خدا والا همان موقع غمباد میگرفتم از بس هیچ کاری نداشتم که حواسم را از دیدنشان پرت کنم

آدم های غریبه ای که آمده بودند داخل خانه ام و داشتند سوراخ سمبه های اتاق خواب را هم تماشا می کردند

من حتا مهلت نکرده بودم کشوی دراور را کیپ کنم که لباس های زیر هم داخلش بود

من حتا مهلت نکردم سینی کوکوسبزی و نان لواش را جمع کنم

فقط توانستم لباس های آویزارن روی بند رخت را جمع کنم و سامان بدهم و متکایی که رویش شال اتو می کنم را جمع کنم

بعد شبیه ادم هایی که اصلا حواسشان نیست نشستم وسط حال و با محیا بلند بلند از ماجرای اس ام اس هایی که محیا به جای من داده بود حرف زدم و خندیدم!

حتا نشنیده گرفتم که آقای خریدار می پرسید مجسمه ها کار کیست

یا آن یکی که میگفت ما خانه را تماشا کنیم یا کارهای شما را

نه من هیچ کدام را نشنیدم و فقط روی ادامه حرف هایم تمرکز کردم و سعی کردم حتا نگاهم به قیافه آدم هایی که آمده بودند داخل خانه نیفتد

آدم هایی که حس میکردم چون پول بیشتری دارند جنسشان اعلاتر است

جنسشان مرغوب تر است از منی که باید در خانه ام را باز میگذاشتم تا با زن و بچه شان بیایند و درون خانه ام و داخل کشوی دراور و یادداشت های روی آیینه و عکس روی یخچال را دید بزنند و بروند . . .


آقای آبدار چی

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 11:07


دلم نمیاد آقای آبدار چی رو صدا کنم به خاطر اینکه برام آب یا چای یا هر چیز دیگه ای بیاره، واسه همینم هر دفعه که یادش میره یا حواسش نیست خودم میرم چای می ریزم

حالا الان بلند شدم رفتم برای خودم چای بریزم، دیدم تو آشپرخونه است

میگه میریختم براتون، وظیفه منه

میگم نه بابا . . . دستتون درد نکنه دیگه خودم میریزم 

یه استکان در میاره میزاره کنارم میگه یکی هم برای خانوم فلانی بریزید

خیلی ناپرهیزی کرد نگفت بعدشم براش ببرید



هلاکت این رفاقتم . . .

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:38


یه تئاتری تا جمعه رو پرده هست که من خیلی دوست داشتم ببینم! که به یکی از همکارام که همیشه رابطه مون پر از طنش بوده ولی برای این کارا پایه است سپردم برای منم بلیط بگیره تا با هم بریم!

دیروز دیدم دختر معمولی رو پیجش استاتوس گذاشته من دو تا بلیط دارم واسه یه تئاتر، کی با من میاد!!! که گویا یکی از دوستای فیس بوکیش مایل بوده و با هم قرار گذاشتن که برن!

آیدا هم کلی از آقای خونشون منت کشیده که  که وقتشو خالی کنه که با هم برن تئاتر!

و جالبه بدونید هر سه تای اون ادما می خواستن برن تئاتر سیندرلا! 


بعد جالب ترین قسمت ماجرا اینجاست که بنده این ماجرا رو از روی فیس بوک اون یکی و وبلاگ این یکی کشف کردم !

و این به این معنیه که اگر بررسی کنم احتمالا اون یکی تر ها هم دلشون میخواسته یا شایدم یه برنامه ای برای دیدنش داشتن که دیگه من همینقدرشو کشف کردم 


تمدد اعصاب

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:14


وقتی بیکار میشه میره یه گوشه زنگ موبایلشو عوض میکنه . . . .

البته با تصور اینکه غار تنهاییش عایق صوتی هم داره

وقتی مستقیما به نتیجه اش فکر میکنه

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:58


یه دوستی دارم روش نمیشه جلوی جمع داروهای ملین و مسهل بخوره . . .


یه روز

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 08:29


اصلا از صبح نمیخواستم از خواب بیدار شم

بعدش نمی خواستم از خونه در بیام

بعدش دلم نمی خواست برم سر کار

بعدش ک اومدم سرکار دلم نمی خواست کار کنم

 دلم میخواد ول بچرخم تو نت و پست هوا کنم اما پستم هم نمیاد

در احوالات خاله ها

سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 10:27


تا حالا که عکس نوزاد های نزدیکانم را که چه در صفحه وبلاگ یا فیس بوک می گذاشتم شاکی میشدم چرا طرف بدون خواندن کپشن عکس فرت میگذارد تو کاسه ام که ا ا ا ا ا  کی بچه دار شدی؟

بعد حالا که عکس نوزادهای صورتی پتو پیچ را میبینم تا می آیم ذوق کنم که ا ا ا ا  فلانی بچه دارد شده میبینم نوشته جوجوی خاله یا جی جی عمه . . .


این +

پاییز

دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 15:16


هوا که رو به سردی میره انگار بدی های دنیا پررنگ تر میشن

جای خالی بعضی ادم ها حجیم تر

کدر ها کدورت میشن

تاریکی ها ظلمات

پاییز که میشه تو هوای سرد بیشتر از همه جای اونی خالیه که بی واسطه میگی:

دمش گرم

اول مهر

دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:07


اول مهر مصادف است با شب قبل را تا صبح بیدار ماندن از اضطراب روز اول مدرسه

قرآن و کاسه آب دم در

لقمه های نان و پنیر لای پلاستیک فریزر

سیب زرد نفری یکی

آلوچه های حاجی امدلی، تو راه که بعدش پلاستیکش را هم میجویدیم

آبنبات های پونزه زار با چهار رنگ

کوچه های اول صبح آب و جارو شده

اول مهر یعنی بوی اتو روی سر آستین لباس هامان

یعنی شستن کیف پارسالی برای امسال

یعنی تور دوختن لبه های مقنعه ی سفید

یعنی

اول مهر یعنی . . .


راستی :

این +

و این +

Instagram