X
تبلیغات
رایتل

یک برند اهلی!

چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:24


به نظرتون چه اسمی به من میاد؟به منی که اسمم پروانه است

میخوام یه اسم انتخاب کنم،یه برند، برای کارام، نقاشی هام و مشتقاتم و گاهی خودم حتا

 برای ادمی که هر جایی نقاشی میکنه

یه طور دیگه میبینه

تو رنگا دفن میشه

وقتی دستاش رنگیه حالش خوبه

قلم مو دستشه و روی شال نقاشی میکنه وقتی داره با دوستش حرف میزنه

روی شلوارش لکه ی رنگ داره پرواز میکنه

روی ساعت دیواری خونه نقش نیلوفر کشیده

هیچ کدوم از کاراش عینه اون یکی نیس

تا جایی می دونه با کسی که قراره شالو سر کنه یکی میشه و جنس خطاش و طرحا حال و هوای اونو میگیره

گاهی طرحا مهربون می شن و ی خوان بیان ادمو بغل کنن، گاهی شیرینن و گاهی شیگ و چشم گیرن، گاهی باصفان، گاهی عاشق میشن و گاهی قدرشناس

نقاشی که میکنه هم رد پاشو انطباق میده و میره تو قالب همون چند تا خطی که می دونه

و ادامه می دهد، آنقدر ادامه میده تا اون اتفاقی که باید بیفته جاری بشه ، اون وقته که قلم موی گرد سه صفر خود به خود میره کنار

برای همه ادما و کارا قصه می بافه و قلم میزنه

قصه ی ادم هایی که خواهرند، مادرند، عاشقند، مرد خانه اند، دوست هستند برای دختری که تازه عروش شده، خواننده هستند برای بلاگری که ناز می نویسد، رخت عزا میکنند، کادوی تولد می فرستند، سورپرایز میکنند، عشقشان را فریاد می زنند . . .

آنقدر این قصه ها برایم شیرین است که نگو

همین است که میگویم همه اش نقاشی نیست که ، من عاشق این جزییاتشم!

دنیای شیرینی ساخته 

دنیایی که مشتقاتش تا گیلان و کرمان و تبریز و ارومیه و ایالت متحده و استرالیا و کانادا و . . . . کش می آید و گسترش می یابد

انگار منم که پخش شده ام، تکه های ریز و کوچکی از من که پرگرفته اند و خانه کرده اند

همه ی این قصه هاست که عاشق ترم میکند

هر چی که هست دلم یک اسم می خواهد

حالا به نظر شما من چه اسمی بهم میاد؟



پ.ن:

نظرتون راجع به نقش پریا یا پری نگار چیه؟

نقش پریا منو یاد سریال آب پریای مرضیه برومند می اندازه . . . خیلی دوسش داشتم

برچسب‌ها: امداد

چاره ای نداشتم جز اینکه بنویسم . . .

سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:57


یک اقای مغرور و مدعی ای را در نظر بگیرید که خیلی سخت میشود که کسی را تحویل بگیرد و دو کلامی حرف بزند! با یک زاویه چهل و پنج درجه پشت میز و چشم های خیره به مونیتور در تمامی ساعات کاری که بعدا میفهمی آخرین ورژن بازی های شرکت را هم ساپورت میکند. 

طراح صنعتی است با آخرین ورژن نرم افزار طراحی قطعات هواپیما (کاتیا) قوطی طراحی میکند!

یک حلقه ی پت و پهن الماس هم دستش است و با دختر های شرکت هم هی احساس متاسفم من قبلا ازدواج کردم رد و بدل میکند!

ارتفاع بلند ترین نقطه اش از کف زمین یک مترو پنجاه سانتیمتر است، وقتی راه می رود صدای پاشنه هایش مثل کفش های تق تقو بلند است و قر مختصری هم در قدم هایش مشاهده میشود

چشم هایش سبز است و پشت سرش به اندازه ی یک دایره ی متوسط کچلی دارد، در عوض جلوی موهایش را بلند کرده و دسته دسته موهای بلندش تاب خورده و یکی از تاب ها همچین فر دار شده است و دو پیچ پی در پی دارد که دقیقا بر قله ی رفیع سر مبارک واقع شده است

شلوارهای نخی می پوشد اما  قضا و قدر طوری رقم خورده که باسن نازنین همچین قولومبه بشود بیاید بالا و از ریزترین جزییات حتا خط شرت هم بشود به صورت پابلیک حض بصر برد!

برای فصل سرما یک جلیقه ی کلاه دارد بافت، بالای پیراهن می پوشد که انحنای یقه و متعاقبا لوندی کلاه به گونه ای است که هر بار از زاویه دیدم عبور میکند، ناخوداگاه مغزم فرمان می دهد دنبال پرنسس بگرد! تازه سر شانه ها هم کمی بلند است و چون لباس زیادی روی چوب لباسی مانده حالا باز هم بی واسطه از روی شانه ها رو به بالا می ایستد!

خیلی احساس خجالت زدگی و شرم میکنم که این ها را پشت سر همکار محترمم می نویسم

اما چاره ندارم چون اگر نمی نوشتم یحتمل یکی از همین دفعه ها که دنبال پرنسس می گشتم پقی میزدم زیر خنده و آن وقت  . . .




پ.ن:لابد او هم یک دختر دماغوی مزخرف که با بقیه نمیجوشد و اصرار دارد صبح ها قهوه بخورد و مثل غربتی کفش هایش را در می آورد و روی صندلی اش چمباتمه می زند  و . . .  را زیاد می بیند!

D:

ترجمه

دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 17:11



امداد نوشت:

دنبال یک مترجم مناسب برای یک کتاب زبان انگلیسی میگردم

خواهشمند است اگر تجربه های مشابه به یاری اینجانب بشتابید

کتاب مورد نظر بالغ بر صد و پنجاه صفحه ای هست که در مورد کوهنوردی است

حاشیه

شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 17:24

غذای نذری

زنگ در به صدا در می آید، پسر همسایه نذری آورده

در را که باز میکنم یکی از خوردروهای عبوری متوجه نذری میشود

قیمه را میگریم و میچرخم که در را پشت سرم ببندم

سرنشین دویست و شش: آقا یه غذا به ما بده

پسر همسایه: نمیشه گفتن فقط برای همسایه هاست

-: آقا تو رو خدا به غذا بده

+: راضی نیست صاحبش

-: آقا تو رو خداااا

 . . . 

در را بسته ام و ادامه گفتگو را نمی شنوم


مایه حواس پرتی

در خانه صدای بلندگوی هیأت به وضوح به گوش میرسد

مرد مداح پشت میکروفن می گوید:

خانوما تو رو خدا یکم فاصله بگیرید

زنجیر زنا حواسشون پرت میشه


معرفت 

یه بار یه پست نوشته بودم از مهدی، پسر پاک و معصومی که همیشه تو هیأت درکه سنچ میزد و تو یه تصادف کشته شد. (متاسفانه چون وبلاگ قبلی فیلتر شده نمی شه بش لینک داد)

امسال پسرکشو تو هیات دیدم، همونن بچه ای که وقتی پدرش مرد سه ماه بود که تو شکم مادرش خونه کرده بود. حالا رو دوش عموش بود

عمویی که با مادرش ازدواج کرده بود و حالا دیگه شده بود پدرش


باز هم نذری

این وسط چندتا عاشق مشعوقم به هم رسوندم

یه فسنجون خورو به فسنجون نذزی!

و یه قیمه رو به دست کسی که قرار بود

یک شکارگاه معمولی

پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:32


میگم اگه این ساق شلواری و کفش پلنگیه رو با گوشواره پلنگی ست کنم چی میشه؟

میگه اون وقت ما هم هوس میکنیم بیایم شکارت کنیم!

آزرده گی

پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:23


بینهایت آزرده ام

روز اول که ساکنین طبقه بالا سررسیدند کلید پریز های چراغ های حیاط برای روشنایی که در خانه بود از کار افتاد و دیگر نمیتوانستم چراغ های حیاط را روشن و خاموش کنم، روز های بعدی باغچه ویران شد و باریکیو جای گل ها و سایر رستنی ها را گرفت و تنها چیز کاشتنی همان ردیف شمشاد بود که جلوی پله های ورودی طبقه من به حیاط کاشته شد و من برای ورود ب حیاط باید از یک سد شمشادی عبور میکردم

گفتم من که زیاد حیاط نمیرم پس چرا گیر بدم بهشون و سکوت کردم

امسال تابستان کابوس عدم امنیت داشتم از بس با فک و فامیل می‌ریختند تو حیاط و بساط به راه بود

چیزی نگفتم خودشان آمدند گفتند مهمان خارجی داریم میخواهیم خوش باشد

آخه مصبتو شکر

مهمون سه ماهه بی وجدان؟

خواهرم از لای شمشاد ها راه باریکی باز کرده بود و گاهکی سرمیزذ داخل حیاط که تازگی ها یک شمشاد پرتغالی جای آن راه باریک هم کاشته اند

چند وقت پیش ها، گوش شیطان کر ذوقشان شکوفا شد و کلی سبزی کاشتند در برهوت حیاط اما به یک  دلیل مجهولی همه سبزی ها هم خشکید. خواهرم سیب زمینی های پلاسیده را سوا میکند و میبرد تو خشکی باغچه می کارد، از غذا سیب زمینی ها ب شدت جولان میدهند و سبز میشوند و هرکدامشان نیم متری قد کشیده اند و کلی سبزی و طراوت همراه آورد اند!

یک روز میبینم سبزی بته های سیب با خاک یکسان شده و هیچ خبری ازشان نیست، پیگیر که می شوم کاشف به عمل میاید که مهمان طبقه فکر کرده علف هرز است از همین رو کل بته های فلک زده را از ریشه دراورده انداخته دور

اصرار برای سبز نبودن حیاط از هرگونه علف هرز حتا و نادیده انگاشتن سنگ ریزیهای دور بته ها که مرزی حایل شده بود همواره جزو نقاط تاریک ذهنم در این ماجراست

علی ای الحال همچنان سکوت کردم که طنش ایجاد نشود، وقتی خانه ات فاقد عامل ذکور است و چه و چه و چه.... سکوت کردم و به جای چنگ و دندان نشان دادن ظرف آش رشته ی تعارفی فرستادم بالا 

گاهی خیال میکنم روزی چشم ها باز میشود!

روزی این همه سکوت دیده میشود که تحمل کردم، ک دندان روی جیگر گذاشتم و سکوت کردم و خواستم فقط دوستی بماند و احترام

اما جواب نداد

هیچ وقت نمیدهد، هیچ وقت برای هیچ کس

آزرده گی همچون زنگ آهن است

اولش که باشد با یک ورق سمباده صفر و شاید یک زدوده میشود و میرود پی کارش، اما وقتی  کهنه باشد بنیان برانداز است. مثل کودتا می‌ماند، ناگهان نشط میکند و ناگاه همه جا را متاثر از خودش میکند

کاش یک بار می‌فهمیدند که حیاط مال منم هست، اما اگر نمی آیم و  یا کمتر میایم از سر لطف است که مجبور نشوند برای بستن دید پرده های حال و خواب ها را کیپ تا کیپ چفت کنند

کاش یک بار می‌فهمیدند چقدر آزرده ام، وقتی با روی گشاده سلامشان را پاسخ میدهم

اما همه مسئله همین جاست

در برابر سکوت و اشاره های کوتاه من، پایین پله ها دیوار آجری ای سردر آورد که وقتی به عنوان. مستأجری ک خانه را امانت در دست دارد و به صاحب خانه اطلاع دادم، آنها چونان انگیخته شدند که همان وقت زنگ زدند ب همراهم که چرا به صاحب خانه اطلاع داده اید!؟ ما دیوار را کشیده ایم که مشتری ها از خرید خانه منصرف شوند

ای عجبا

این خانه از روز اول قصد فروش داشت ک راه ورودی با شمشاد کور شد؟ که برق حیاط را فقط برای واحد خودتان مجاز دانستید؟ 

قصه ی آزردگی و کدورت سر درازی دارد

اما همین بس که بهترین چاره این است که نگذاری بماند

همان وقت که دردت آمد لب بجنبان و بگو

نگذار توده ی زنگ تیشه باشد بر ریشه ات

تیشه ی سکوتی چندین ساله که نگفتن هایت خوره شود و جانت را بفرساید 

خانه در حال فروش است و من خوشحالم که میروم

خوشحالم که نهایت چند ماهی می مانم و رد میشوم

میگذرم و هیچ وقت برای هیچ کدام از آدم های این طبقه نخواهم گفت که... 

رد شدن گاهی آسان ترست




فقط شانس آوردم نگفتم قصد ازدواج ندارم!!!

پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 00:35


یارو خوش تیپ و شیک تو درگاهی پشت میز حراست شرکت نشسته. وقتی، دارم میرم بیرون میگه:

ببخشید!

میگم: بله؟

ببخشید شما مجردین یا متاهل؟

تا پردازش کنم و ببینم چی باید جواب بدم بغل دستیش می پره جلو که برای تقسیم غذای نذری شرکت میخوایم!!!


به متاهلین چهار و مجردین دو پرس قیمه نذری تعقل میگیره

برچسب‌ها: روز نگاری

کفش دوزک و دستمال ترمه اش

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:44


       


ای قربون برم من واسه اون پاها

واسه اون انگشتای کوچولو که میخواد جورابای رنگی رنگی بپوشه و شیرین ربونی کنه

این پاهای کوچولو مال دخترک کفش دوزکمان است . . .


   

روز از نو

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:01


امروز روز اول کاریه 

روز اول کاری معمولی برای یه دختر معمولی

خیلی خوشحالم که فاصله ی محل کارش تا محل کارم کمتر از یه ربع راهه

و کلی برنامه چیدم 

برای بعداز ظهر ها

تازه دنبال یک کافی شاپ خوب هم گشته ام

کــــــــــــــــــــــاش لمیز این ور ها یک شعبه داشت. شعبه تجریش و میدان ولیعصرش به دردمان نمی خورد

آقی لمیز می شود وسط راه یک شعبه بزنی؟

قول میدهم هر روز صبح مشتری ثابتت باشم

مضاعف بر اینکه عصر ها پاتوق میشوی

روزگار به کام معمولی

اگر چه همه جاهای پارک خوب قبلا پر شده باشند

؛)



پ.ن:

راستی می دونستید معمولی با لهجه می نویسه؟

داشتیم؟

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:40


-: داشتیم؟

+: بله که داشتیم  . . . همیشه هم داشتیم! خودت نخواستی از این حق استفاده کنی


خیلی دور . . . خیلی نزدیک

یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:06


هوس ماکارونی کرده ام، ماکارانی رشته ای بلند با کلی فلفل و نخود فرنگی و سویای درشت که با رب زیاد سرخ شده باشد

نمی دانم این هوس چگونه در من شکل گرفت اما یکهو به خودم امدم دیدم دلم می خواهد ماکارونی بخورم

منشی تپل و مهربانمان میگوید خوب زنگ بزن مامانت درست کنه تا برسی خونه اماده است

یکهو دلم یک طوری میشود

فکرش را بکن

میشد!

یعنی امکانش وجود داشت که من وقتی از سرکوچه شرکت رد میشوم، با موبایلم زنگ بزنم به یک شماره هشت رقمی و یک صدا جوابم را بدهد و من بگویم که هوس ماکارونی رشته ای با سویا و رب زیاد کرده ام و وقتی بروم خانه بوی ماکارونی بیاید و سفارشم آماده باشد و  تازه . . . . 

وای وای

فکرش را بکن

چراغ روشن

گرمای خانه

لباس های شسته

صدای گفتگو

اشغالی های پشت خط

تیشرت گشاد استین دار

چادرشبی که گاهی دور کمرش گره میزد

چای تازه دم

املت تخم مرغ

بوی سیر سرخ شده

آش ترش و لبو

. . . 


بعد ناگهان یادم می آید، وقتی برای سرسلامتی یکی از همکارن واحد های دیگر که مادرش فوت شده می رفتیم به همین منشی کپل گفته بودم که با فولانی که مادرش فوت کرده درد مشترک دارم اما لابد متوجه نشده و نگرفته چی گفته ام و وز وزی شنیده و پی اش را هم نگرفته چون آن چیزی که گفته بودم لابد مهیب تر از چیزی بود که تصورش را می کرد.

بعد خودم را دیدم . . . 

که در میان آدم های این طبقه، بیست و اندی ادم رنگ به رنگ، دختری هستم در خانه پدر و مادرش که هر وقت ماکارونی هوس کند زنگ می زند و سفارش میدهد . . .

دلم خواستش

کاش من هم یکی از آنها و جزیی از برداشت آنها بودم

و کاش دختری که امروز لاک آبی زده و رویش خال های سفید گذاشته هیچ وقت  هیچ وقت وجود نداشت . . .



پ.ن:

1-خط اخر مایوسانه نیست! منظورم این بود که کاش تصورات بچه های واحد درست بود!

2- سلام  ناشناس عزیز! چک کردم، چیزی پیشم نمونده

3- خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

کفش دوزک عاشق

شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:15


دیروز صبح که رفته بودیم کوه کنار چشمه یه کفش دوزک پیدا کردم

رو دستم وقتی به نوک قلعه ی انگشت اشاره رسید پرید و قبل از پردینش ازش عکس گرفتیم

وقتی داشتم عکسا رو تماشا می کردم متوجه شدم جای خال روی بال هاش قلب داره

یکم دقت کنید معلوم میشه

:)




یک بدن شورشی

پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:54


بدن، ناخودآگاه، ضمیر درون...  هر چیزی ک هست شک ندارم یک شورشی زبان نفهم است که هر کاری می خواهم کنم برایم ساز مخالف کوک میکند

فکر کن کل هفته در حالی ساعت شش و نیم صبح بیدار میشوی که حاضری برای پنح دقیقه دیگر ابقا در بستر گرم و زیر پتو پشتک هم بزنی اما به ناچار بیدار میشوی و سعی میکنی روزت را خوب شروع کنی

جمعه ی معلوم الحال هم که ب کوه پیمایی میگذرد و خانم مربی گریش را هم گرفته و شش صبح با بربری تازه پشت در خانه است و تا خود خود پلنگ چال را به قدوم مبارک تبرک نکنیم کوتاه نمی آید و کسر شان است قربانش بروم

 در این اثنا پنج شنه باقی میماند که روز کاری نیست و فعلا امر کرده اند که بچه های واحد طراحی و توسعه پنج شنبه ها هم بیایند و اضافه کاری رد میشود و به همین سبب می شود هفت و نیم را کرد نه و نیم و صبح دو ساعت بیشتر خوابید

حالا من از دیشب هی به خودم وعده داده ام که اوخ جون! تا نه میخوابم

اینجاست ک ساز مختلف نواختن میگیرد و دقیقا هفت صبح با چشم های وغ زده در تختخواب وول میزنم که شاید بشود که دوباره خوابم ببرد و یکم دیگه بخوابم...

که البته بر همگان واضح و مبرهن است که بازنده کسی است که هفت صبح پست میگذارد...


از شیرین ترین لحظه ها

چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:03


شما نمی دونید

اما من خیلی خوشحالم

اصلا خیلی بیشتر از خیلی ها

فکر کن دو تا خواهر داری که به هر دلیلی از هم آزده خاطر باشن و یه فاصله بینشون ایجاد شده، بعد این وسط مسطا بعضیا هی موش بدونن و هی راه ها دور تر بشه و دل ها غریبه تر 

بعد تو هر کاری میکنی بهتر بشه نتیجه ی عکس میده و بدتر میشه که بهتر نمیشه

ناامید که میشی، زمان به کمکت میاد

این طوری میشه که همه چیز بر میگرده سر جاش و قلب ها دوباره مثل روز اولشون میشن

آخه قلب های مهربون خودشون بای دیفالت آپشن پاک کردن کدورت دارن

بی شک

این میشه که خوشحالم

خعلی 

دوست دارم نگاهشون کنم

وقتی همدیگرو بغل میکنن

وقتی همدیگرو می بوسن

وقتی دوباره کنار هم میشینن و گپ می زنن و برای جفتشون چای می ریزم!!!


آبدارچی کد

چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 14:19


ماجرای لیوان و چای ها و آبدارچی همچنان ادامه داره . . .

از روز اولی که اومدم اینجا هی واسم سوال بود چرا آقای ابدارچی لیوان چایمو رو نصفه میاره؟

آسب شناسی هم کرده بودم چند تا علت براش پیدا کرده بودم

اولین علت این بود که آبدارچیه ازم خوشش نمیاد

بعدش گفتم شاید فکر میکنه لیوانم بزرگه و نمی خورم و ته مونده ی همیشگی چای تو لیوان که عادتمه اذیتش کرده

چند تا راهکارم براش اندیشیدم

گفتم بهش بگم!؟

یا جلوش که خودم چای میریختم تا خرتناق لیوان را پر میکردم و . . .

دیروز که پست لیوان ها را نوشتم تازه یادم امد خوب این بنده خدا بیست تا لیوان را میگذارد تو یک سینی

خوب پهلوان که نیست که!!!

چنین بود که راز آبدارچی و چای های نصفه را کشف کردم!!



پ.ن:

نام گذاری پست بر وزن داویجی کد

( تعداد کل: 27 )
   1       2    >>
Instagram