X
تبلیغات
رایتل

یلدا چیست . . .

شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:33


یلدا یکی از وهمناک ترین و  ترسناک ترین شب های سال است که با دیدن هر چیزی اعم از دستفروش میدان ونک که انار می فروشند تا بساط لبویی سر خیابان یا پاکت های خرید مردم یا جعبه ی شیرینی که دوستی برایت آورده گریه ات میگیرد و پقی میزینی زیر گریه . . .

یلدا یکی از هولناک ترین شب های سال است که می دانی پشت همه ی پنجره های روشن آدم های شاد سبیل به سبیل دور هم جمع شده اند و دارند چیلیک چیلیک آجیل شب چله می خوردند و قربان صدقه ی رخ نداشته ی هم، هم میروند تازه!

یلدا شبی است که وقتی می فهمی معوقه ی دو ماه و خورده ای حقوقت را نریخته اند بغضت میترکد و بعد خودت هم باورت نمیشود برای حقوق نگرفتن گریه ات گرفته باشد

یلدا شبی است که در آن از همه جای شهر صدای مادرت می آید و از همه کنج های خانه بوی تنش غوغا میکند اما هیچ کجای قصه خودش نیست

یلدا وقتی است که یادت می آید که خیلی وقت از آخرین باری که به خوابت آمده هم می گذرد و حسرتش حتا در خواب هم در جانت مانده

یلدا شب ترسناکی است که از همه خانه ها صدای لالایی می آید اما برای آرمیدن بستری نیست، روزی که همکارت برای رسیدن برای اماده کردن بساط شب، مرخصی میگیرد و آن یکی با دایی وسطی هماهنگ میکند تا سر راه با هم بروند . . .

یلدا شب هول ناکی است و در آن دیوارهای خانه به سمت همدیگر حرکت می کنند و خانه تنگ و تنگ تر می شود و تاریکی کنج های خانه مثل مارمولک های اهلی خانه میخزندد در گوشه گوشه ی خانه پنهان می شوند

یلدا شب تاریک و بی انتهایی است که آمدن سحرش افسانه میشود و سرمای شب از همیشه استخوان سوزتر است و هر چقدر هم که لباس بپوشی باز هم سرما انگشتانت را ریز ریز می سوزاند

یلدا شبی است که تاریک تر از همه شب هاست

سرد تر از همه شب هاست

یلدا شبی است که باید تا دیر وقت بمانی سرکار و آنقدر خسته باشی که قبل از اینکه حجم تنهایی اش بخواهد حمله کند تو خوابت برده باشد و نفهمی چه طور گذشت . . .



 پ.ن:

این خبر غمگینم کرد

برام شعر گفته

شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:14



روزت باشه رنگارنگ

پروانه خانوم قشنگ

شبت پر از عطر یاس

نقاش خانوم با احساس

منفی در منفی میشه مثبت

پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:54


یک چنین روزی

پی ام اس شدید، افسردگی در حد چسبیدن به سقف، درد در همه اجزای درونی شکم و کمر

با همه این تفاصیل قرار است شالی که شهرزاد سفارش داده برایش ببرم سرکار تا بیاید و بگیرد.

شال را می سپارم و به نگهبانی و میگویم خانم وظیفه شناس می آید و بسته اش را میگیرد و میروم در صندلی پوشیده شده از کاپشن پر فرو می روم 

به نظر خودم هم خیلی بی شعوری است که نمیروم و خودم بسته ی دوستم را بدهم و هم کلی عذاب وجدان دارم از این برخورد . . .

لحظاتی بعد بگهبان تماس میگرد که خانم وظیفه شناس بسته را برد و برای شما یک چیزی گذاشته که بیایید ببرید

و آن وقتی که در بسته را باز میکنم و چشمم به چهار تا پکیج هیولا از شیرینی های جذاب می افتد فکرش را بکنید چگونه واژگون میشوم

این اولین باری بود که منفی در منفی ، مثبت جواب داد

تا حالا قانون اکثریت این بود که هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد و بر همین اساس من انتظار داشتم خانم وظیفه شناس حتا بعد از گرفتن بسته اش ریختم را هم نخواهد ببیند. اما . . . 


ممنون شهرزاد عزیزم

همکارم وقتی بسته را دستم دیده بود فکر کرده بود، معوقه ی سه ماه مان را  واریز کرد اند . . .




مهشی خانوم ها . . . دختر گل ها

سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:19


این خانوم از دیروز تا حالا هوش و حواس منو پرت کرده

این عکسا رو از دیروز تا حالا پونصد بار دیدم

مثه ترانه ای که بیفته رو زبونم به خودم میام میبینم دارم می خونم:

مهشی خانوم ها

دختر گل ها









ضیافت

دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 16:03


چهارده پونزده سال پیش

سال هفتاد و هفت هفتاد و هشت

دبیرستان صفای اصفهانی ، خیابان الف، محمودیه

کلاسی دوم ریاضیه دو

ردیف سمت راست

نیمکت سوم

پروانه

ندا

بنفشه

فرزانه

سفانه

رویا

ردیف وسط 

سارا

و ردیف چپی

محیا

 . . .

خیلی از آن روزها گذشته، خیلی سال

حالا هر کدام از این دخترها برای خودش خانومی شده و قصه ها دارد که نگو

تقریبا همه ازدواج کرده اند و یکی دو تا یشان بچه دار هم شده اند،به جز محیا که غالب اوقات در ارتباطیم، بعضی ها را هم گه گداری می بینم

خلاصه که خیلی کیف میدهد با دوستانی که تقریبا پونزده سال است ندیده ای بنشینی و به خاطره های آن سال ها دوباره بخندی و گپ بزنی

قرارمان را رفیق کانادا نشینمان که بعد از سه سال مراجعت کرده هماهنگ کرده است و حالا امروز قرار است همدیگر را ببینیم! اگر چه وجود شبکه هاییی همچون فیس بوک تلخی و سختی مسافت و فاصله ها را کاهش داده اما باز هم مثل روز اول مهر ذوق دارم . . . 

اول مهری که یکی با نوزادش می آید

یکی با مدرک مهندسی

یکی دوست پسرش می آید دنبالش

یکی از خانه مادر شوهر می آید

یکی از سرکار

یکی از دفتر کارش

 . . .

ذوق دارم



 پ.ن:

از الان یاد معلم ریاضی مان که پاکن هایش را با خودش حمام میبرد می افتم خنده ام میگیرد! و مدیر مدرسه که هر چند وقت یکبار وسط ابرو و بالای لبمان را با ذره بین چک میکرد نکند خدایی نکرده . . . پیش دانشگاهی امام رضا . . .

در آستانه یک فاجعه

یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:32


آبدارچی شرکت بعد از بیست سال بالاخره بچه دار شده و صاحب یک دختر کوچولو که برای مراقب های پزشکی در دستگاه مانده و هنوز  آغوش پدرش را نچشیده، شده است!

نشسته ایم با بچه ها محض خنده سنش را حدس میزنیم و اینکه مشکل مال کی بوده که تا حالا موفق نشده بچه دار شود و اگر خودش مشکل نداشت تا حالا بیست باره زنش را طلاق داده بود و  . . . 

چند تا از  آقای جدی و مهم شرکت آن ورتر و در واقع دم در دسشویی که مکان برگزاری جلسات ثابتشان است دارند درباره نرخ شیر خشک و شیشه  شیر و پوشک و مارک های پنبرز و مای بی بی و آلویز . . . و قیمت های سرسام آورش حرف میزنند، دقیقا مثا ادم های مصیبت زده ای که خبر یک فاجعه را تحلیل میکنند و ابعاد گوگاگون و عصف بار حادثه را میسنجند 

یکی میگوید میدانی یک بسته پوشک چند شده؟ آن یکی میگوید تازه ایرانیش تازه با اون کیفیت . . . یکی میگوید قیمت شیرخشک . . یکی میگوید یه تیکه لباس . . .

یکی میگوید حقوقش چهارو هشتاد هزار تومن است . . . ان یکی میگوید فکر کنم با اضافه حقوق به ششصد برسد

و بحث همین طور در منتها درجات تلخی ممکن ادامه دارد

می مانم . . .

شیرینی تولد نوزاد در کامم تلخ میشود و قرار میشود از بچه های واحد هر کس هرچقدر می تواند برای تولد نوزاد هدیه بدهد . . . هر چند کوچک، هر چقدر هم کم



پ.ن:

برای پوران مهربانم دعا کنید،متاسفانه اتوموبیل آقای خونه رو آقای دزد از دم در خونه به راحتی سرقت کردند! دعا کنید که پیدا بشه! دعا کنید که حس های خوب و لبخند و غش عش خنده را دوباره بچشد،برای اینکه خوب خوب باشد. من هم برای دل شما دعا میکنم! 

سمانه ی گوگولی من

یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:29


یه همکار کپل و ریزه و با نمک و تو دل برو اینجا دارم که اسمش سمانه است، راهش خیلی دوره و هر روز با کلی مشقت از اون ورترای اسلام شهر تا شرکت که نزدیک پارک ملته میاد. صاف و ساده است و اهل خالی بندی و دروغ و ریا نیست

یه دوست پسری داره که تیریپشون ازدواجه و دارن صحنه چینی میکنن تا مادر پسره رو راضی کنن که بیاد خاستگاری و اون هم از اون ور هی شرط و شروط میزاره و سنگ می ندازه و   . . .

خلاصه


پریروزا تو ناهار خوری نشسته بودیم و سمانه هی از شاهکارای پسره واسه ما رو میکرد که تا بیمه ی ماشینش هم اون پرداخت میکنه!

میگه:هر بار که همو میبینیم برام پسته شور و بادوم هندی میخره میاره، با اینکه خیلی دوست داره من لاغر شم ها . . .

میگم هر دفعه؟!! 

میگه اره دیگه

فکم چسبیده به زمین، میگم آخه امکان نداره!

میگه:آخه میدونی پری . . .

تو تا حالا ادمی که قصدش خیر باشه تو زندگیت نبوده واسه همین باور نمیکنی

بعد کل ماجرای اینا رو واسه خواهرم تعریف کردم، اونم میگه امـــــــــکان نداره!!!

میگم خواهر انگار ادمی که قصد خیر داشته باشه تو زندگی تو هم نبوده ها



پ.ن:

1- خاموش هایی که به حرف اومدن و برای پست قبل برام نوشتن محشر بودن! حس بی نظریه! ممنون

2-خوب من هیچی از شکل زندگیم و شرایطم براشون تعریف نکردم! و قصد ندارم هم که بگم

3- واسه اینا ذوق دارم

این +

و این +


ناظر

پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 13:11


خواننده های خاموش ها مثل ناظرهای همیشه حاضر می مانند، می بینند، می خوانند و می دانند  . . .

از مزایای وبلاگی نویسی یکی داشتن  همین ناظرهاست

ناظرهای خاموشی که گه گاه لب به سخن می گشایند 

چند سال پیش، وقتی داشتم جدا میشدم  و اولین اندیشه هایم را برای طلاق جمع بندی میکردم ، با اولین کسی که حرف زدم یکی از همین خاموش ها بود 

کسی که از ابتدا مرا می خواند و همیشه بیمناک بود از ادامه ی زندگی ای که خیلی از لحظه هایش را می نوشتم

گفت می دانستم که به اینجا میرسد

و من متحیر پرسیدم که از کجا! وقتی خودم هم باورم نیمشد

گفت همیشه یک چیزی کم بود، همیشه یک حسی لنگ بود، یک جای قصه بودنتان کمیتش می لنگید و من همیشه بیم داشتم از این زاویه

خیلی وقت هاشده که من هم بشوم ناظر

میخوانم و میترسم

گاهی هم برعکس

می خوانم و شاد میشوم

پشت حرف ها و کلمه ها معانی فراوانی پنهان شده اند که ناخودآگاه ذهن من همان طور که ناخوآگاه ذهن تو آن ها را ننوشته اما لای کلماتش مستتر کرده ، ناخوآگاه میخواند

مثل کلماتی که با قلم نامریی نوشته شود و تو هم یکی از آن قلم ها که نور بنفش دارد و وقتی روی صفحه می اندازی کلمه های قابل رویت میشنود را داری

بزرگترین لذت وبلاگ نویسی به نظرم همراه داشتن این جماعت ناظر است

سوم شخص

ادم هایی که دوستت دارند و حواسشان بهت هست و خیلی وقت ها یادت می اندازند، خیلی وقت ها به واسطه ی فاصله شان خیلی چیز ها را می بینند، مثل ادم های بیرون گود . . .


همه همکلاسیام . . .

سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:14


بعد از عروج گوگل ریدر ما هم لینکستان نداشتیم، به خیالمان که یک آپشن جایگزین مشابهی جایش ارایه میشود و منتظر بودیم باز هم آپ ها بلد شود بیاید بالا و قطار صد و هفتاد هشتاد واگنه ی لینکستان به حرکتش ادامه دهد

خیلی گذشت و هیچ خبری نشد

تا بالاخره امروز صبح آمدم دانه دانه لینک ها را از اولد ریدر که نه در سرعت انتقال و نه کاربری به گرد پای ریدر میرسد وارد کرده ام تو لیست پیوند ها . . .

مثل خانه ای که سال ها از گردگیریش گذشته رفتم و لیست بلاگ های موجود را چک کردم تا ببینم کدام ها را وارد کنم که کلی وبلاگ متروکه و خاک گرفته پیدا کردم.آنهایی که وقتی تازه شروع کردم به نوشتن ،یعنی دست کم هفت ،هشت سال پیش همراهم بودند و مثل همکلاسی های یک دوره بودیم

دانه دانه پیدایشان میکنم

بسته

رفته خارج

قسم خورده دیگر ننویسد

مسدود می باشد

فیلتر شده

صفحه ای با این ادرس پیدا نشد

دود شده رفته هوا

...

توکای مقدس مهاجرت که کرد هی کمتر نوشت

موسیو گلابی در فیس بوک هم نمی نویسد

آنی دالتون رفته فیس بوک

صحرا قسم خورده ننویسد

دستفروش دلش تنگ است

مهندس خسته طلاق گرفته و بعد بی خبرم

شیخ صنعان دیگر نمی نویسد

بی پدر خودشیفته ازدواج کرد

عاقد رفته فیس بوک

زن بیقرار  زنانگی هاش هایش را سالی یک بار می نویسد

دخر حاجی نیست

مارکوپولو

مادررجب و درد رجب

طلبه

شوفر و مینیمال هاش

اون پست های داغ نقطه

شبگیر 

و یه چند تایی که حتا اسمشونم یادم رفته 

احساس مردود شدن کردم

اینا کسایی بودن که من باهاشون نوشتم

حالا همهه شون خاطره شدن 

برچسب‌ها: اون قدیما

یک مشنگ بی پول!

دوشنبه 18 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 22:06


یه مقدار پول هست گذاشتم رو کانتر آشپزخونه که یادم باشه بدم به خواهرم.خیلی وقت بوده قرض گرفته بودم

حالا از اون وقت تا حالا بیست بار بیشتر شده چشمم یهو به پوله  خورده، گفتم:

اِ پـــــــــــــــــــــــول! 

بعد یادم میاد مال من نیست

دوباره همه ذوقم پرپر میشه

قصه عشق زهره و علی

شنبه 16 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 16:10


چند وقتی هست که درگیر ماجرای عشق ناکام زهره خانوم و علی آقا شده ام،بی آنکه هیچ کدام را بشناسم یا تصوری ازشان داشته باشم، درواقع خودشان ناگهان سرو کله شان پیدا شد!

ماجرا از آنجا شروع شد که یک شب یک شماره ناشناس برایم پیامک زد و معذرت خواهی کرد. من که دیدم اشتباهی گرفته بعد از چند تا پیامک اول برایش زدم که شماره را اشتباهی گرفته اما گویا باور نکرده بود و یا شاید نمی خواست باور کند و این شماره آخرین امیدش بود و نمی خواست به همین راحتی ها بی خیالش بشود

هر روز صبح که بیدار میشوم پنج شش تایی پیامک محزون از مجنون قصه رسیده که دارد مراتب شرمساری و پشیمانی و اهدای انواع و اقسام امتیازات را خدمت لیلی خانوم ارائه میکند روبرو میشوم. . . .

اما خوب این وسط من گردن شکسته چه کاره ام که اس ام اس های عشقولانه مجنون جای اینکه دل لیلی را بلرزاند و نرمش کند تا دوباره برگردد و به یاد پارک صادقیه و  میدان ولیعصر و خیابان . . . نیمه شب، چشم های خواب آلود همچون منی را خواب زده میکند و تازه غصه ی نداشته ها و نبوده هایمان را به رخمان میکشد! والا!!


اولا میگفت علی بد نبود زهره!بدی دید که بدی کرد

بعدش بی خیال بدی و اینا شد و فقط میگفت ببخشید و تکرار نمیشه 

بعدترک پشیمان شد، بنده خدا بی مادر هم هست، هی خاک مادرش قسم می دهد که برگرد، که دیگر تا دنیا دنیاست به خاطر تو جواب هیچ شماره ی ناشناسی را نمی دهد

هی میگوید همه ی پشت فرمان بودن هایش حواسش پرت تو است و بارها شده تا مرز تصادف برود

هی التماس می کند که فقط یک بار دیگر صدایت را بشنود

میگوید ارزویش این است که کنارش بودی تا نازت را میکشید

تازه برای تولدت یک پلاک طلا خریده زهره خانوم!

این پیامک ها به دست شما نمیرسد ولی همچنان ادامه دارد 


گفتم اینجا بنویسم شاید صاحبش پیدا شد . . .


برچسب‌ها: روز نگاری

آنها که نمی گنجند

شنبه 16 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:39


دنیا و زندگی یک سری قانون دارد که باید برای ورود به آن و متعاقبا زندگی این بایدها و نباید را بپیذیری، مثل رانندگی می ماند، اگر قواعدش را نپذیری نمیشود، نباید به راندن ادامه بدهی، اصلا افسر می آید گوشت را میگیرد و می پیچاند و جریمه میکند تا حالت جا بیاید

زندگی هم همین است، به قولی ، زندگی بلدی می خواهد، بازی است و وقتی داخلش میشوی باید قانون و قاعده اش را یاد بگیری و در اکشن هایش ری اکشن تحویل بدهی! وقتی پاس میدهد شوت کنی و وقتی حواسش نییست گل بزنی

خیلی وقت ها نباید جدی اش بگیری چون لیگ حذفی نیست و خیلی وقت ها باید همه تلاشت را کنی از بس نیمه نهایی قهرمانی است

واقعا هم که زندگی بلدی می خواهد!

و بهترین بازیکنان موفق ترین ادم ها هستند

آن ها که می دانند وقتش کجاست و کی


میدانی . . .


خیال میکنم میشود برای یکی از این مصیبت هایی که رندوم در زندگی هر ادمی سرش می آید، میشود مرد و برای همیشه جان سپرد، وقتی که در آن متوقف شوی و همانجا روی همان نقطه نقطه یخ بزنی . . .

میشود درتکیه ی زیرگذر، از خیل سینه زنان و ظهر عاشورا  در میان اندوه و اشک مرد

میشود از حجم اندوه پیرزن بغلی که یکدانه پسرش در تصادف مرده، جان داد

میشود در قطعه ی دویست و سی ، روی سنگ قبر برزیلی، بالای سر مهربان ترینم، آنقدر گریه کرد و هق هق کرد که دیگر هیچ وقت نفست بالا نیاید!

میشود از اندوه مردی که برای نپذیرفتن مسئولیت یک زندگی با بازی هایش مجبورم کرد تا روی همه عشقم خط بطلان بکشم و برای همیشه تنهایی را برگزینم، مرد

میشود در نگاه تکیده ی مردی که دلم نمی خواهد پدرم باشد، مرد

میشود از اندوه خانه ای که روزی خانه ام بود و اینک هیچ چیزش مال من نیست مرد

میشود از نبودن تکیه گاه هایی که برای ماندن نیازمندشان بود ولی هیچ وقت نبودند مرد

میشود برای اندوه رفتن پدر لاله و دوماه و بیست و هفت روز بعدش که مادرش رفت مرد

میشود سر هر سفره ی هفت سین که برای آن جاهای خالی مرد

میشود برای تنهایی مونا مرد وقتی بعد از رفتن مادرش همه نوک پیکان قاتل را به سمت آنها گرفتند 

میشود برای بغض کودک همیسایه و کفش های دهان باز کرده اش مرد

میشود برای بی کسی، زن شوهر مرده ای که با یک چرخ خیاطی شیرنشان فکسنی دو طفلش را از آب و گل درآورد،مرد

میشود برای حسرت کبرا، زنی که چهارده سال است بچه می خواهد و شوهرش پول کاشتنش را ندارد مرد

میشود برای دخترهای بزرگ حاجی که برای در امان ماندن از انگ ترشیدگی ربه ر دعای کمیل میگرفتند و دست آخر شوهر کردند، مرد

میشود برای سمانه، دختر کیهان که همسنم بود و وقتی من قایم باشک بازی میکردم از سرطان جان سپرد، مرد

میشود از غم سرانگشتان ترک زده کودکانی که فرستاده میشوند تا برای پول بیشتر گوشه خیابان مشق بنویسند، مرد

برای پیرمردی که دست زنش را میگیرد و هر روز زار و نزار یک گوشه ی میدان ونک سرپا می ایستد مرد

میشود از اندوه تابلوی اعلانات که برای پوشش و حجاب خانم ها هشدار داده، مرد

میشود از بینهایت ظلم و جور و ستمگری مرد

از ستمگری راننده و بقال و چقال تا سفیر کبیر و فرماندار و آخرین مکالمات مجلس شورا

بینهایت درد و بی نهایت نادیده انگاشته شدن

میشود حتا از درک قانون ناجوانمردانه زندگی مرد که حق با آنی است که زورش بییشتر است 

که آنی که بهتر است، همیشه کمتر دیده میشود و آن که بیشتر سر و صدا میکند پسندیده تر است

میشود برای درک زندگی مرد، زندگی ای که وقتی ادم ها همدیگر را دوست ندارند، برای هم جهنم می سازند وقتی که به همان راحتی میشد زندگی را برای همدیگر بهشت کنند


خلاصه!

برای خیلی از این ها و خیلی های دیگر میشود مرد، اگر در همان نقطه متوقف شوی و یخ بزنی . . .

اما ما نمی میریم و رد میشویم و همه چیز میگذرد 

بازی یعنی همین

ادم از مهلکه هایی جان سالم به در میبرد که بعدا ها خودش هم باورش نمیشود، که چطور همچین مصیبتی را هضم کرده و هسته اش را هم تف کرده

باید رد بشی

از کنار بچه های کار رد بشی

از کنار پیرمرد و زنش رد بشی

از کنار ون های گشت ارشاد ارام و بی سر و صدا رد بشی

و از خیلی جاهای دیگه هم رد بشی

گوش هایت در باشد و دروازه

از این یکی بشنوی و از آن یکی برود رد کارش

زندگی خیلی بازی ها دارد

خیلی ها مثل من، مثل ما، بازیش را بلند نیستند. قاعده اش را نمی تابند، در قالبش نمی گنجند، آن گام ها که باید بر می داشتند را برنداشتند و بر نمی دارند و مانده اند و هر روز می میرند . . .

ادم هایی که دیر یاد میگیرند

دیر همراه میشوند

دیر

شاید خیلی دیر




پ.ن:

پروانه به زودی یه پست خوشحال مینویسه . . .

برچسب‌ها: درد نوشت

پروانه

پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:04


عطف به این و این ، بالاخره تصمیمو گرفتم

می خوام پروانه باشم

من که پایین همه کارام امضا میکنم و نقش یه پروانه میکشم !

وقتی برای صدا کردن هر اسم دیگه ای کلی تعلل میکنم

یک برند اهلی به اسم پروانه! :)

خعیلی خعلی مچکرم واسه همه کامنتا و اسما و نظرا! 

اونایی که اصرار اکید داشتن اسمشو بزارم پروانه!! 

موفق شدین ها



پ.ن:

قالب وبلاگمو دوباره عوض کردم، گویا تو قسمت نظر گذاشتن بحران ساخته بود قبلی! نتونستم اصلاحش کنم، تغییرش دادم


برچسب‌ها: نقاشی نوشت

مرغ عشق

چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 15:13


سالهاست که بازنشسته شده و خانه نشین، از صبح تا شب مینشیند جلو پنجره و سیگار روی سیگار روشن میکند

روزی دو بسته، بیشتر حتا

شصت و هشت را پر نکرده هشتاد ساله می زند، مادرم که بود نمیگذاشت که این همه سیگار دود کند

سیگار روی سیگار

سیگار روی سیگار

به ضرب دعوا و جنجال هم که بود روزی چند نخ بیشتر نمیشد

حالا اما . . . 

معذوریتی ندارد، هیچ گونه منعی هم نیست

حرف از ترک سیگار که میزنیم حاج خانوم میگوید سن که بالا باشد این کارها خطرناک است

برای سرگرم شدن و دل دادنش به زندگی برایشان گل و گلدان بردیم آب ندادند خشک شد

بازی های سرگرم کننده گرفتم گذاشتند در کمد

ادرس خانه بچه ها و آژانس را گذاشتم دم دستش که سر بزند محل نداد

هروقت عکس هایش را میبینم انگار کسی ته قلبم خراش میکشد

چنگ انداخته و میکند

و بی نهایت درد از رد ناخن هایش به جانم میریزد، از بس که زهوارش در رفته و نابود شده این سال های آخر

متاسفانه پدر من از آن دست آدم هاست که هر کاری را با اجبار میکند و اگر منعی نباشد به هیچ محدودیتی رضایت نمیدهد و همسر محترمه اش هم هیچ دنبال سلامتی اش نیست که بخواهد منعی در مصرف سیگار و غذاهای چرب و پرکالری ایجاد کند

لبنیات سنتی و پرچرب

ماست وی آی پی چکیده

خورشت چرب

شام خوردن های دیروقت

امتناع از مصرف هرگونه کاهو و سبزیجات در وعده های غذایی

پرخوری های بیموقع

و این فداکاری نخ نمای لامصب!!! که نمیگذارد پدر گرامی از در خانه در بیاید و به جایش میرود حتا شده پاکت سیگار لعنتی را هم می خرد!

آه

آن پدری که زمانی حس می کردم بزرگترین و نیرومندترین مرد دنیاست، زمانی گمان میکردم از همه دنیا قوی تر است و تا وقتی که باشد مثل کوه پشتمان است

همان پدر نازنین

دیدن این روزها سخت است

خیلی سخت

پدری که پیشنهادم را برای اینکه با هم زندگی کنیم قبول نکرد و دلیل آورد که حاج خانوم نمی تواند و  . . .

که دیگر جز برای درست کردن پریز و اسپید دیالینگ گوشی همراهش شماره ام را نمی گیرد!

حالا شده همسر زنی که هیچ با ما مهربان نیست

همیشه گارد دارد و لحظه ای سپر فولادینش را زمین نمی گذارد

البته که خوشحالم که همدیگر را دارند و کنار هم خوشند اما . . . اما

آخرین تمهدیدی که برای سرگرمی اش اندیشیدم تا کمی سرگرم شود و حتا شده سیگارش را آنی خاموش کند، تهیه یک جفت مرغ عشق بود که می دانستم از همیشه دوست داشت داشته باشد

زنگ میزنم که بگویم،گوشی را حاج خانوم برمیدارد

میگویم برای بابا پرنده گرفته ام که سرگرم شود اما حاج خانوم بر عکس من که خیلی تلاش میکنم ملایم باشم بی پرده میگوید که نه نه نه! برای ما از این چیز ها نیاری ها! این چیزا به درد ما نمیخورد

من من میکنم و تنفر شدیدی در قلبم زبانه می کشد

حاج آقا همیشه پرنده دوست داشته و دارد اما خوب میدانم مخالفت همسرش یعنی نع! حق نداری که داشته باشی

گوشی را میگیرد و میگویم بابا برایت یک جفت مرغ عشق گرفته ام 

میگوید  . . .  حالا یه روز بیارشون ببینم میشه نگهشون دارم؟

بعد قلبم آتش میگیرد

میدانم که آنجا، آن ور خط یک نگاه ملتمسانه ی حقیر تحویل زنش داده و خوب میدانم از همین الان که پرونده ی مرغ عشق های طفلکی مختومه است

وقتی پتوس زیبای گلدانی در یک ماه خشکید پرنده که پرنده است . . .

در خیالم هم بابا پسر تازه بالغی است که مدرسه اش تمام شده و حالا تعطیلات تابستانی اش را سپری میکند اما گیر یک مادر سخت گیر است که نمی گذارد هیچ جایی برود و هیچ حیوانی نگه دارد و  . . . عوضش پشت سرهم برایش غذاهای چرب و چیلی میپزد، و پسرک قصه ی من هر روز پربار تر و بی انگیزه تر میشود

برای اینکه از در خانه بیرون برود

برای اینکه قبول کند هنوز می تواند

و تماشای این روند منحوس که ببینی هر سال که از ولایت می آید چند برابر سال قبل تکیده شده عجیب دردناک است

برچسب‌ها: درد نوشت

یه همچین صبح هایی

چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:00


فکر کن بری با کلی درد سر واسه هوسونه ات باران که مبارد خواجه امیری رو دانلود کنی، با کابل همکارت بریزی تو گوشیت . . .

بعد ببینی هدفنتو تو کیف لب تابی که دیروز بردی مجله جا گذاشتی!

دردد داره ها

اصلا یه وضعی

( تعداد کل: 20 )
   1       2    >>
Instagram