X
تبلیغات
رایتل

سال نو مبارک

چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:27


سال که تحویل می رود مامان بلند می شود دانه دانه مان را می بوسد و بغل میکند

بابا دست می کند در جیبش پول نو و تا نشده در می آورد و عیدی می دهد

بوی پرتقال می آید

بوی اتاق مهمان خانه که درش باید بسته باشد

بوی جلد چرمی قرمز قرآن روی سفره

بوی شب بو، بویی که فقط بوی سال جدید بود

اگر چه حالا همه اینها جز خاطره ای نیستند و دیدن بابا و زنش حتا برای دقایقی از تحمل من خارج است و بوی تن مامان جز در رویا محقق نمیشود . . .

اما امسال بعد از مدت ها از عید نترسیده ام، با کله شیرجه رفته ام وسطش و حالا یکی از خیل منتظرین تحویل سال نو هستم

امسال سال  خوبی بود،سالی پر از جنب و جوش و هیجان و کار!

سالی پر از مستقل شدن و محکم شدن و بزرگتر شدن!

اولش که چند ماه میزبان خواهر نازنین بودم و بعدش فهمیدم این حمایت چقدر ارزشمند و به موقع بوده. اگر چه که همه منتظرند در موقعیت های مشابه یک مرد نقش حامی را بازی کند

بعدترش محل کارم را عوض کردم و با قرار گرفتن در فضایی که هفت نفر همکار داشتم با سایرین مقایسه شدم  و متوجه این تفاوت ها و قابلیت هایت ها که هیچ وقت مورد توجهم نبود شدم و بعد بهار را دیدم که مثل اقیانوس است دوستی هایش!

بعدش کارهای نقاشی ام را جدی تر کردم و وبلاگ نقاشی ها را ساختم و به صورت یک کار دوم و کمک هزینه ی خوب در زندگی ام به کل ماجرا نگاه کردم و با نقاشی هایم زندگی ها کردم

بعدش به واسطه ی این نقاشی ها کلی ادم خوب بهم سفارش کار دادند و انرژی مثبت و جریان عشق سیال در کائنات را هر کدام از یک وری سر دادند در زندگیم و من توانستم همه این ها را ببینم

و دوستانی که بزرگترین دارایی و ثروتم هستند را دارم

و خیلی کارهای دیگر

و خیلی ادم های دیگر

خیلی

امسال سال خیلی خوبی بود

امسال سال تحویل با خواهرم پای سفره ی هفت سین برای همه تان ارزوی سعادتمندی و شادکامی میکنم و سبزی پلو و ماهی برشته ی شب عید را می خوریم 

امسال اسکناس های نوی عیدی را از الان کنار گذاشته ام تا نکند تا بخورند

برای دینا

برای دوقلوها

برای کپل

برای همه بچه ها

برای خودم هم عیدی می خرم اما چون الان نمی شود بعد از عید همان زنجیر ورساچه ای را که سالهاست برای داشتنش جز می زنم تصاحب خواهم کرد

هر طور که بشود باید بشود

آنقدری دختر خوبی بوده ام که یک همچین عیدی ای دریافت کنم

امروز آخرین روز کاری سال 1392 است و سال جدید به زودی فرا میرسد

سالی که من سی ساله می شوم

سالی که می خواهم بی واسطه خوب زندگی کنم


سال نو مبارک

برای همه تان ارزوی بهترین سال ها را میکنم

:)))


آن روز که بیایی دنبالم با هم بریم سینما . . .

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 14:14


آن روز که به دنیا آمدی و رفتی خانه مامان جون اینا برایت یک خرس گنده آوردم که آن موقه ها از خودت گنده تر بود و به روش سزارین مثل خودت از کادو آمد بیرون و اسمش را گذاشتیم سروش 

آن گونه های سرخ و آن پوست سفید را خوب یادم هست

و مادرجون که از دست مادر و خاله ات حرص میخورد که چی یاد این بچه می دهید و منتظر بود تا بزرگ شوی و دست از پا خطا کنی تا پوست جفتشان را بکند

ماده ماد ماد . . . این یک قسمت از شعر اختصاصی خودت بود که مادرت ساخته بود و من عاشق اجرا کردنش بودم و از یادآوریش هم لبخندم می گیرد و وقتی مادر و خاله ات می افتادند رویت و با دست ها و پاهایت شعر اختصاصی ات را با روش خودشان اجرا می کردند دلم غنج میزد!

این روز ها که آهنگ های اختصاصی مهشی خانوم ها توسط مادرش اجرا می رود یاد آهنگ های تو می افتم که بعد از طوفان های بلا از ترس و کدورت دیگر هیچ وقت اجرا نشد

کارت تولدت را من طراحی کردم

آن کله ی کچل و آن چشم های باز که باعث افتخار مادرت بود که مردم نگن بچه هنوز چشماشو باز نکرده

میدانستی تو بهترین دوست منی؟ صاف ترین و شیرین ترین

تو مهربان ترین بچه ای هستی که تا حالا دیده ام

البته اگر بعضی وقت ها برایت قصه نمیگویم و یا با هم بازی نمیکنم و کارتن نمی بینیم به خاطر بدجنسی نیست به خاطر حجم کارهایی است که ریخته سرم و هی نمیگذارد با هم برویم تو اطاقت و من برایت از خودم قصه ببافم و وقتی خوابم برد تو باز هم تقاضی قصه ی تازه کنی

قصه ی فرانک و آدم فضایی ها و پسرکی که از تخم مرغ شانسی در آمد و . . .

شیرینی لبخند تو قلبم را به لرزه در می آورد

و ادراک شیرین و ژرفناکت که باورنکردنی و جادویی است

آنقدری که می شود از همه چیز و همه دردهای دنیا برایت گفت و اگر هیچ کجایش را نفهمی سکوت میکنی و اخرش سعی میکنی دلداری ام بدهی یا مهربانی ات را به سویم روانه کنی

وقتی روی سن آمفی تئاتر داشتی به فرانسه آواز می خواندی و من برایت دست تکان دادم و تو همانجا برایم لبخند زدی و دست تکان دادی من احساس فخر کردم

حس کردم تو مال من هم هستی

وقتی ذهینت خلاق و قشنگت را می بینم که چقدر بی سد و مرز فکر میکنی احساس فخر میکنم

وقتی برای مادرت با آب گرم شیر روشویی رختشورخانه دم نوش گیاهی درست میکنی احساس فخر میکنم

وقتی با دراژه سوپ درست میکنی و برایمان می آوری

وقتی کاغذهای جلوی تلویزون را جمع میکنی

وقتی با هم از مادرت حرف می زنیم و تو بهانه می آوری برای شیطنت

دیروز بیست و ششم اسفند ماه بود و حالا شش سال است که تو پاهای کوچکت را گذاشتی در دنیا و صدای خنده ات شد دلنوازترین موسیقی ها که وقتی نواخته میشود از انتهای شادی، لبخند می زنم

پسرکوچولوی شیرینم

ممنون برای بودنت

برای نقاشی هایت

برای نامه ها

برای برچسب ها

و برای خنده هایت

تولد مبارک اژدها کوچولوی شیرینم . . . 



پ.ن:

هی وای من

برچسب‌ها: من و پسرک، تولد نوشت

از تعلملات من و موسیقی

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:53


1- انگار موسیقی از روح آدم وارد میشود

روح آدم ها از نگاه من چشم دارد و بعد از اینکه این اواخر دندان پزشک دندان هفتم را روت کانال کرد فهمیدم روح باید دندان هم داشته باشد که وقتی مته ی دندان پزشکی تو دهانت میچرخد دردش تا اعماق سال های تولدت هم پیش می رود!

خوب حالا در مختصات این روح چیزهایی هست که راه ورود پیدا میکنند 

آن وقت هایی که قلب آدم فشرده یا شاد میشود در روح باز میشود

تازگی ها کشف کرده ام که وقتی که موسیقی هم دری به روح دارد و تاثیر مستقیمی روی روان آدم دارد

اگر کل روز را به موسیقی خوب گوش بدهم حالم فرقی نمیکمد و با چندتایی اش شور میگیرم و می خوانم و سرپا می ایستم و به وجد می آیم و چندتایی اش را رد میکنم

اما اگر یک ساعت موسیقی ای که دقیقا آهنگ های روز و گاهی خوب است پخش میشود دقیقا به حالی مبتلا میشم که فقط برای وصفش گفت که داغون میشم

کج خلق میشم و اگر مستقیم شیرجه نروم تو فاز دپ یک ناهمواری ای میگیرم


2-بعضی آهنگ ها، ترک ها ، تصنیف ها و حتا آلبوم ها ادم را جلا می دهند. انگار جوهر نمک باشند و لایه برداری میکنند و آدم را صاف را سیقلی میکنند

بعضی ها اما بغض می شوند و راه گلویت را میگیرند

یا شاید هم همان جرمی هستند که می نشیند و با جرم گیر بسابیش تا به سطح پاک سابق دست پیدا کنی!

بعض نواها خوش ترکیبند، وقتی داری خط می کشی و گوش میکنی خط هایت نرم تر و زیباتر از همیشه آب در می آیند.


3- یک قانونی وجود دارد که آهنگ شاد گوش میکنی و شنگول میشی و آهنگ دپ گوش کنی و آویزون بشی! اما این قانون آنقدر ها هم صادق نیست، مثلا یکی از بهترین ترک های گروه چارتار،  باران است که رنگی نیست ولی وقتی آهنگ را میشنوی یک کیف زیر پوستی و خوشایندی در  جانت می دود بی اینکه ردی از بغض و جرم و کدورت در جانت بماند


4-حرف اول و اخر را شعر میزند

در عجبم از آهنگ هایی که وارد بازار میشوند و کلی هم انتظار داری خوب باشد اما هر چقدر سر و تهش را میجوری و میگردی یک انسجام و معنی حتا افسارگسیخته لایش پیدا نمی کنی

راستی چرا ما ترانه سرا کم داریم؟

گاهی وقت ها بعضی پست های وبلاگ های مینیمال را که می خوانم حس میکنم چقدر مفهوم لای یک خط نصفه پنهان کرده نویسنده اون وقت انقدر دلم می خواست با همین محور و مفاهیم ترانه ای سروده شود که با ملودی آهنگ بشود یک خاطره ی ماندگار! این اتفاق n بار برایم افتاده و هر بار می گویم کاش می شد! کاش می کرد!


5- پارسال ها که کتاب شعر یکی از همین ترانه سراهای معروف را که اکثر شعرهای بنیامین را می سراید برایش طراحی کردم و بر خلاف اینکه فکر میکردم یک سرنا به سامان و یک زندگی پرشور و یک زندگی عشقی دارد یک زندگی روتین و خیلی عادی دارد بعد از آن وقت به بعد هی فکر میکردم این آدم اگر با این درک شعری در فولان موقعیت بود یا جای بهمان کس بود چه شاهکارهایی که نمی زد


6- کاملا در جریان هستم که تمامی موارد فوق به صورت علمی و مستدل و فولان و فولان ثبت و موجود هست اما دلیل نمیشود که من تجریبات خودم را ننویسم !


7- اینجا به وضوح اعلام میکنم من هیچ سوار موسیقی ای ندارم و همه آنچه که نوشتم نتیجه ساعت ها گوش دادن است و بس! چون به شدت عادت دارم موقع کار کردن گوش بدهم و غیر از گوش دادن تنها تجریه ی موسیقیایی که در زندگیم دارم هم این است که خیلی شب ها خواب میبینم که  سنتور میزنم و روی سیم ها پرنده های کوچک نشسته اند و . . .

:)))

اینم یه عیدی  محشر    

+




برچسب‌ها: بشنوید

این پیام های بی پاسخ

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:13


بگو نمی خوام

بگو ازت بدم میاد

بگو داری چرت میگی

بگو اصلا دلم نمی خواد به تو هم ربطی نداره

اما جواب بده 

فقط جواب بده

من که تو رو ندیدم فقط بزار تو ذهنم ازت یه شخصیت محترم بسازم 

یه حرکت قشنگ

دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 13:52


سفارش هدیه ی عزیز برای معرفی کردن نوروز ایرانی و هفت سین به همکلاسی های مهدکودک دخترک دو ساله اش در ینگه دنیا


برچسب‌ها: من یه گرافیستم

دکه ی نظرسنجی

یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:02

از عجایب روزگار یکی همین نظرسنجی های بهترین وبلاگ هایی است که برای بار چندم می بینم برگزار میشود و جماعتی هم سر می نهند و به رسمیت می شناسنندش!

می آید وبلاگ های پر بازدید را با هر معیاری که خودش دارد پیدا میکند و می گوید شما کاندید هستید، بعد برای شرکت در نظرسنجی هم باید مستقیم لینک وبلاگ استاد را برای تبلیغ بگذاری

تمام مدت باید برای وبلاگ حضرتشان که همانا مرجع نظر سنجی است تبلیغ کنی

انتخاب کاندیدا ها بر چه اساسی است؟

چه کسی تشخیص میدهد بهترین ها کدام ها بوده اند؟

معیار انتخاب را کدام هیات انتخاب کرده اند؟

هدف این نظرسنجی چیست؟

چرا وبلاگ خود حضرتشان همیشه مقام می آورد؟

چه کسی آرا را شمارش میکند و چه کسی بر صحت این شمارش صحه می گذارد؟

سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم تا پریروز ها که استاد اینجا هم مسیج گذاشتند که وبلاگ شما جزو وبلاگ های برتر است و بیایید در این نظر سنجی شرکت کنید و لینک تبلیغش را هم بگذارید . . .

در عجبم از جماعت شرکت کننده و آنها که یقه می درانند برای تبلیغ و جمع آرا و  . . .

کل این نظر سنجی در یک راستا است و همانا به روشنی و وضوح بر همگان واضح و مبرهن است که چیزی نیست غیر از بالا رفتن امار و معروفیتش

والا بلاگ اسکای و بلاگفا و پرشین خودشان هم نظرسنجی دارند و هم معتبر و به مناسبت های مختلف سالانه نظرسنجی برگزار میکنند و خیل شرکت کنندگانش هم فراگیر است و . . . .



آن پای لنگ!

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 13:26


قانون نانوشته ای هست که میگه:

آن که هست ، نمی ماند و آنکه آمده تا بماند آنی نیست که باید باشد . . .

برچسب‌ها: غر غر نوشت

هفت سین

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:43


خیلی سال است که هفت سین نچیده ام

هرسال عید می آید و میرود و می گویم گم شود سین و صاد و سال تحویل

امسال اما می خواهم یک سفره ی هفت سین بچینم 

بی ادعا و یک نفره

سیبش را زرد بگذارم

سماقش را ساشه های کبابی

سرکه اش را سرکه ی ترشی

سبزه بخرم و ماهی قرمز سوا کنم یک جفت

دلم می خواهد منتظر هیچ اتفاق دیگری نمانم

آنقدر هستم که کفایت کند گور بابای همه نبوده ها و نشدن ها

دیگر نمیخواهم از عید بترسم

امسال سال تحویل را کنار سفره ی خودم می نشینم و به لب زدن های ماهی های قرمز خیره میشوم و آجیل چهار مغز میخرم و  همه چراغ های خانه را روشن می کنم و همه پرده ها را می کشم و منتظر می شوم بهار با همه جزییاتش فتحم کند




ا


برچسب‌ها: عید نوشت

گردالوچه

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:52


تولدت مبارک گولوچه


این پست میخواست عکس داشته باشد 

یکی نه دو تا

یکی اش طوسی بود

آن یکی اش سورمه اس

یکی نقش پرنده داشته باشد

یکی گل بابونه

لب تاب خاموش شد و انگار که به یکی خواب ابدی رفته باشد دیگر روشن نشد و بعد از دوهفته هنوز تعمیر نشده است!

لبتابی که چون جان عزیز مراقبش بودم و از چهار سال پیش تا حالا خط به جانش نیفتاده بود و فروشنده اش هی سراغش را میگرفت که تو امسال هم نمی خوای ویدوز عوض کنی؟

سوخته و حالا اگر به اطلاعاتش هم دسترسی دااشته باشم باید کلاهم را بندازم هوا

این پست قرار بوده یک عکس بابونه داشته باشد

و یک عکس پرنده ای که بالای بال هایش آبی است

اما شد یک پست با یک عکس که ماحصل دودقیقه سرچ در گوگل می باشد

تولدت مبارک گلوچه

گردالوچه

آلوچه

برچسب‌ها: دوست نوشت

نرو بمان

چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:38


شب سیاه و چشم بیدار
شب سیاه و سایه تار
شب سیاه و باد و باران
شب سیاه و ماه پنهان
نرو بمان
ما به سایه‌های روی دیوار
ما به ابرهای تیره و تار
ما به کافه‌ها و دود سیگار
ما به شب‌های تار دل بستیم
ما به خنده‌های زیر بارون
ما به صبح باغ بهارون
ما به بیداری شبانه
ما به خواب روزها دل بستیم
بهار ما گذشته شاید
بهار ما گذشته انگار
بهار ما گذشته شاید
گذشته‌ها گذشته انگار


دانلود:

+



پ.ن:

ممنون از دوست عزیز فرستنده :)- بقیه ی آهنگاشو هم گیر آوردم- مدهوش کننده است گاها

برچسب‌ها: بشنوید

تلخ و شیرین

سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 13:58


در چهارده سالگی که بوف کور را خواندم باورم نمیشد که زنی باشد که لب هایش طعم ته تلخ خیار را بدهد و بعدتر ها که سورئال را شناختم گذاشتم به حساب تصورات خیالی و موازی با حقیقیت در عالم تصورات نویسنده  تا این روزها که زیاد شده که لب هایم مزه ته خیار میدهد

این چندمین باری است که بیگاه دهانم تلخ میشود و لب هایم مزه ی تلخی شامپو را می دهد

اما چیزهایی هست که خیالشان کامم را شیرین می کند

وقتی ملودی آرش را گوش می دهم و عکس های کفش دوزک و عروسک ها و ست های نوزادیش را تماشا می کنم

وقتی میفهمم پسرک آن یکی دوستمان هم به دنیا آمد

تلخی واقعی است

شیرینی هم

مثل آب روی آتش

شیرین و گوارا

سرش را که پایین می اندازد

سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:57


اهل گفتگو نیست سکوت می کند و همه کلمه ها را می بلعد

مثل همه بغض ها و همه اشک ها و همه تنهایی ها

همه ستاره هایی که در شبهایش سوسو نزده

همه خونه های سوت وکور

برای همه دردهایش

برای همه سنگ صبوری هایی 

سرش را پایین می اندازد 

آنقدر که هیچ جای از صورتش پیدا نباشد

فقط مژه های خیسش را می بینی که نمناک شده

میگویم دلت چی می خواد؟ چه کارت کنم خوب شی؟ چه کار کنم بخندی؟

نگران نیستم که چیز گران بخواهد می داند که این روزها جد کرده ام قسط های معوقه را صاف کنم

ارام نگاه میکند

گاهی فر درشت موهایش دلم را می سوزاند

چشم هایش پف کرده و توی آینه دخترکی را می بینم که رمیده و غمگین است و جز من کسی را ندارد که حالش را بهتر کنم

دخترک توی آیینه نمیخواهد هیچ کاری کند

نمیخواهد حرف بزند

و من می دانم 

میشناسمش که چقدر اهل نگفتن است و چقدر اهل قورت دادن

میگوید از بهار برایم چیزی بیاور

یاد روح الله می افتم، پیرمرد گلفروش بغلی که همیشه چندتا پیرمرد تو بساطش گرم گفتگو هستند

از داخل چادر بزرگ پلاستیکی ای که داخلش فقط گلدان های گلدار است سه تا پامچال سوا میکنم

میگوید یکی بسه چه خبره حالا؟

نگاهش میکنم میدانم دلش می خواهد همه ی گلدان های پامچال را ببرد تو خانه اش بچیند

یک گلدان سرخابی بر میدارم که خیلی بهاری است

یکی هم بنفش

یکی هم زرد

کنار هم خیلی با نمک شده است

نگاهش میکنم اصلا حواسش به من نیست دارد کیف گلدان هایش را میکند

روح الله گلدان ها را تادم در می آورد 

پرده ها را میکشم کنار تا نور بیاید، روح الله گفته پامچال ها آب و نور می خواهند و بی نور می میرند

مهم نیست که حریم خانه شکسته شود و از حیاط داخل خانه معلوم باشد

اگر گلدان ها پلاسیده شوند قصه می خورد و دلم نمی خواهد غمگینش کنم

با انگشت اشاره اشک های روی گونه هایش را پاک میکنم

میگویم ببین چه خوشگلن

بخند دیگه

بخدا من دیگه بیشتر بلد نیستم

ته چشم هایش بهتر شده حالش

همین حالم را بهتر می کند

شب به شب اسپری آب را برمیدارد و گلدان ها را نمناک میکند و روزی یک بار و نصفی آبیاریشان میکند

دیروزتر ها که مهری برایم یک گلدان نسترن و دو تا رز گلدانی آورد هم بدو بدو برد گذاشتشان پایین همان گلدان هایش

نگرانش میشوم

کاش همیشه با سه تا گلدون کوچولو دلش واشه

دیشب باز خواب دیده

میدانم خواب دیدن یعنی خیلی فکر

هرچه می خواهم نصیحتش کنم که نکن

فکرش را نکن

باز بیگاه و بی هوا فرو می رود تو فکر و نمی توانم دستش را بگیرم و بیاورمش بیرون

انگار که باتلاق باشد

خواب دیده و امروز هم آن آهنگ مزخرف خوشبختی را شنیده و حالا کاغذهای پیش رویش نمناک است

اشک هایش گلومبه گلومبه جاری شد

میافتد روی کاغذ دفترم

میخواستم دور اشک هایش خط بکشم و نقاشیشان کنم

تا آمدم احوالش را بنویسم اشک ها خشک شدند

 و ردشان گم و گور شد

حالش بهتر شده

دستمال رولی را مشت کرده ام و فشارش داده ام روی چشم هایش

بند آمده، تراوش بغض هایش

بند آمده، جاری کلماتش

ارام شده

امدم برایش چهار خط بنویسم

دلش  وا میشود وقتی می نویسم برایش

دوست دارد هر پست را ده بار بخواند



 


برچسب‌ها: دل نوشته

قاب های سینمایی

دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 12:23

کپی رایت این برچسب متعلق به  لاله است اما هیچ عنوان دیگری برای این پست نمی گنجید:


پله های یک پل هوایی که جای پله سطح سراشیبی دارد، زمان نزدیک به تاریک و غروب خورشید

بعد از یک روز کاری سخت و طاقت فرسا دارم با گذر از پل به سمت خانه می روم که پس از عبور از پارگرد آخری مردی را میبینم که در آستانه پل ایستاده و با اشتیاق و حلاوت نگاهم میکند

هر قدمی را که بر میدارم بیشتر متوجه شیفتگی و انتظارش برای رسیدن به پایین پله ها میشوم

دو قدم دیگر که برمیدارم ناگهان کیف بزرگ زنی که در حال دویدن است شانه ام را کنار میزند و نسیمی نه چندان خنک صورتم را مینوازد و مرد پایین پله ها را سخت در آغوش میگیرد


برچسب‌ها: قاب های سینمایی

از فرازهای چرند بافی من و خواهن

دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:49

یه دیواری هست که با استیکرهای رنگی ای که آیدا برام خریده سفارش های شال و نقاشی رو می چسبونم تا یادم نره!

-: میگه دیگه کار تازه نگرفتی؟

+: میگم  چرا اما دلم نمیاد بزنمشون به دیوار!

-: میگه چرا؟

+: میگم میدونی چقدر زحمت کشیدم این دیوار خالی شده؟



-:میگم این شال به نظرت کم کار شده؟

+:میگه حس میکنی کم فروشی کردی انار کم ریختی توش؟

  



اینم دیدنی شده

وقتی یه دوست پسر یه لا قبا هم نداشته باشی

دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 10:27


خوشبختی یعنی کسیو داشته باشی بی بهانه قربونت بره

برای همون چیزی که هستی


( تعداد کل: 28 )
   1       2    >>
Instagram