X
تبلیغات
رایتل

با ذکر منبع!

دوشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:25



 نامه ی زیر در صفحه آزادی های یواشکی که توسط م . ع  اداره میشود به اشتراک گذاشته شده است که خواستم لذت خواندنش را با شما به اشتراک بگذارم



ادامه مطلب ...

وقتی که ترانه ام را برای خودم زمزمه می کنم

شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 12:03


روزهایی که هست که دلم میخواد قایم بشم

برم پشت پرده و جیک نزنم 

حتا عکس پروفایل وایبرمو حذف کنم

دلم می خواد دیده نشم

روزهایی هست که حس میکنم غریبه ام،با همه آنچه که داشتنشان مفهوم بودنم را می سازند

دلم می خواهد بروم تا دورها، خیلی دور

بدوم و دور شوم

آن وقت ساعتت ها دستم را زیر چانه ان بزنم و خیره شوم به روبرو و بی دلیل بخندم و بی دلیل گریه کنم و باد بیاید موهایم را نوازش کند و پشه ی درشت ساق دستم را بگزد و خاک روی مژه هایم بنشیند و دندان هایم قفل شود

روی نیمکت چوبی اسمم را بکنم و زیرش تاریخ بزنم

بندهای کفشم را باز کنم و جوراب هایم را در بیاورم و کفش هایی که پشت پاهایم را گاز میگیرند پرت کنم تو رودخانه ای که از افق های دور رد می شود

یک وقت هایی آدم دلش می خواهد نامریی شود، هیچ کس را نبیند و هیچکس هم نبیندش

مثل وقتی پشت در توالت منتظری و آدمی که اون تو هست دارد معطل میکند و معطل کردن مجاز نیست وقتی شنیدن قفل در توالت هم برایت تهوع اور است

آن وقت آدم توی توالت می آید بیرون و تو بزرگوارنه نامریی می پنداریش و نمی بینیش که  رد بشود و برود

کاش که او هم تو را نبیند 

تو را که پشت در از کی منتظر یک لنگه پا ایستاده ای و به اجدادش پاره آجر هواله کرده ای

این بهترین موقعیت ممکن برای نامریی شدن است

یک موقعیت دیگر هم می شناسم البته


وقتی که با یک دوست قدیمی که به قول بهار مثل گاو اطراف آدم در حال چریدن است و دارد دو لوپی با تصوراتش اتود می زند و سبک سنگین میکند و تو حوصله نداری و بعد از انتظار دارد که براش کار کنی و تو حالت از این فضای نابهم وار و چرک به هم می خورود و دست خودت را میگیری و از چراگاه می آیی بیرون و فرار میکنی و دست هایت را سپر میکنی جلوی چشم هایت تا هیچکس را نبینی

نامریی می شوی

آن وقت هایی که ارزوی نامریی شدن دارم حتا یک نگاه هم دردم می آورد

خراشم می دهد

زخم می کند

و کلافه می شوم که چرا نمی توانمم پس

چرا  اینقدر تو کله ام شدنی است این چیزهایی که در واقعی روزها غیرممکن است

باز دلم می خواهد پشت پرده قایم بشوم

پرده ی سفید  زخیمی ک تا زمین برسد و تو یک گوشه یواشی بخری لابه لایش و بعدش تا مدت ها دیگر بتوانی که نباشی

بروی دستت را بزنی زیر چانه ات و هزار بار از پهلوی راست به پهلوی چپ بغلطی

و یک صفحه ی دیگر از کتابی را که مدت هاست روی تخت خوابت صفحه صفحه شده بخوانی

و آخرهای سنجاقکی را که قرار است پر بگیرد را بکشی

یک روزهایی هست که می خواهی بخزی در گوشه ی خودت

و ماست خودت را بخوری

و پاهایت را جمع کنی 

و هیچی نگویی

و قایم شوی

تا بالاخره فصل قایم شدن تمام شود . . .



زن های حفاظت شده

شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 10:10
زنها دو دسته اند، آنهایی که محافظت میشوند و آنهایی که نمیشوند.
دسته اول را با ماشین به این طرف و آن طرف میبرند و سروقت از آرایشگاه، از استخر، از مدرسه، از اداره و ... برمیگردانند. با تلفن حالش را می پرسند و اگر سرش درد کرد، یکی هست که بگوید: "بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"
زن های دسته دوم توی باد و باران و توفان، ساعت ها توی صف اتوبوس می ایستند و با اینکه تصمیم میگیرند به جایی که اتوبوس از آنجا می آید نگاه نکنند ولی گردنشان بی اختیار بارها و بارها به آن سو میچرخد. تا شب سگ دو میزنند و شب کسی نیست که بگوید: "عزیزم؛ قرص مسکن برایت بیاورم؟"
...
زن های محافظت شده راه رفتنی با طمأنینه دارند. 
ولی زن های محافظت نشده یا بسیار تند راه میروند و یا کُند.
...
زن محافظت نشده یا غر میزند یا به جایی خیره میشود و گاه خرفت میشود... 
زن محافظت شده، مهمانی ترتیب میدهد و از مسافرتهایش میگوید
...
زن محافظت نشده گریه میکند و آنقدر این کار را ادامه میدهد که دیگر اشکش در نیاید.

زن محافظت شده همیشه در نیمه راه گریه و یأس به زندگی برمیگردد.


حتی وقتی میخندیم- فریبا وفی

منو گنجشکای خونه

چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:15


دیشب را تا خود صبح بیدار بودم و خواب دمی به چشم هایم نیامد و هرچقدر این پلو آن پهلو شدم و متکا عوض کردم و خودم را پیچیدم لای پتو و به فردا صبح و آلارم موبایل و یک روز کاری فکر کردم باز جواب حاصل نشد و دمی پلک هایم هم نیامد!

دم دمای صبح بعد از اینکه آن پست هشل هفت خوابزرده را نوشتم در حالتی بین تاریک و طلوع افق ناگهان همه گنجشک های حیاط شروع کردند به صدا کردن!

و این سر و صدا تا طلوع خورشید ادامه داشت و بعدش همه چیز دوباره ناگهان ساکت شد

با ناخن های لاک زده ای که و دست هایی که مقادریر ناچیزی رنگ رویش خشکیده بود هوس نماز کردم، در حالیکه خیلی وقت بودکه رو به قبله نایستاده بودم!  

یک سجاده محقر و یک چادر گل گلی بنفش که کشش پاره شده بود پیدا کردم و تا پیش از روشنایی کامل هوا رو به قبله ایستادم و دو رکعت نماز صبح  را همراه آخرین صداهای جیک جیک خواندم

و خوشم آمد

حسش دقیقا مثل جیک جیک کردن بود، وقتی که با گنجشک های توی باغچه همراه شدم


+ یه شال خشگل دیگه

چهار و نیم صبح

چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 04:44


قصه ی آن حرف های نگفته و سکوت 

در برابر نامهربانی های بی وقفه و  فاصله ای که سیر صعودیش را با سرعت نور در می نوردد

قصه ی بیخوابی و چشم های بی تاب و دلی که بی هیچ نظم و قاعده ای هر آن به سویی سرک میکشد

از دور و  نزدیک تا ته فراموشی، امشب انگار پیمانه خواب سر آمده باشد

فردا بیست و چهارم میشود

تولد دل انگیز ترین بهار دنیاست 

و من سوای کادوی تولدش سارافن بلند تریومف را هم برایش گذاشته ام کنار. چون وقتی بعد از خیلی مدت ها رفتم سراغش و تنش کردم و دیدم ک دوستش دارم فهمیدم برای هدیه دادن چیزک ارزنده ای می تواند باشد، چون بهار خیلی بیشتر از من سارافن بلند مشکی دوست دارد...


نوشتن بی گاه ترین و بی ربط ترین پست ممکن هم نتوانست موفق شود... برای تسلیم در برابر خواب! خوابی که از چشمهایم رمیده

یاد آقوی همسایه افتادم.به قول آقای همسایه که: امشب له لهم!


و گردش  خاطره ها مثل یک تیپپ کوتاه میمآند و میروند و برمیگردند و دوباره از سر پخش میشوند و همه جایش صدای فیف و هوا میآید

به نظر شما فاصله کسی ک علت جدایی کسی را با جدیت مقادیری چیپس و پفک توضیح بدهد تا اولین سقل مرکزی ای ممکن است سالی یکبار از آن بگذری چقدر است؟ ممکن است که گرد رد شدنت به هوایی ک آنها تنفس میکنند اصابت کرده باشد؟چه میدانم! نصفه شبی زده ب سرم یحتمل

کاش آدم هیچ وقت هیچ چیزی را با هیچ چیز دیگری مقایسه نکند، آن طور گند چیزهای کمتری در می آید و وقتی چیزهای بیشتری سربسته بماند و حرف های بیشتری نگفته، همه چیز در یک حالت بهتری سیر میکند

این ک چهارتا چیپس و پفک چه کارهایی میتوانند کنند البته بر همگان واضح و مبرهن است!


شارژ این گوشی هم تمام شد و قصه ی روده درازی من سر نیامد و جبر جغرافیا که نه ، فلسفه ی پدی کوریان لذت طلب هم نه، شاید طعم گندیده ی پیراشکی های سیب زمینی که بیش از حد بیرون یخچال مانده بود و یا شاید قیچی ابرو و زن محقر دست فروشی که همه چیزش را آنقدر ارزان می‌فروشد که نگران شام شبش میشوم، لذتی که برای نوشتن هر کدام از اینها چشم هایم را تا خود صبح باز نگه خواهد داشت نمی‌تواند یک خط سبز در خالی باطری گوشی ایجاد کنند 



پراید 89 LX! سفید یخچالی

یکشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:20


از نزدیکی های بهمن ماه سال گذشته که وام پنج تومنی صندوق بانک ملت جور شد و با تتمه ی حسابم قدری بود که بشود رویش حساب کرد و این شد که جد کردم ماشین بخرم! 

اما خوب این طوری هم نبود که دل به دریا بزنم و بروم فرتی بخرمش، کم کمک سپردم که شوهر خواهر مهربان یک پراید تر و تمیز پیدا کند که نه زیاد نو باشد که اسمش صفر باشد و نه آنقدری کهنه که در راه بماند! خودم هم  خودم را پشت رول و در حال کشیدن تزمز دستی و زدن قفل فرمان و چرخاندن فرمان و نگاه کردن تو ایینه تصور میکردم تا مثل قالب تازه سر بخورم و بروم داخلش!

خوب از آنجا که می خواستم بی گدار به آب نزنم (تکرار ماجرای خرید سکه ها در اوج گرانی نشود) تعلل کردم و کلا عجله نکردم و این شد که بهمن شده اردیبهشت و من هنوز هیچ غلطی نکرده ام که هیچ! مقداری از پس اندازم را هم قرض و قوله داده ام که البته خیالم راحت است بخواهمش باز می گردد! 

اردیبشت شد و کرایه ها و بنزین و قیمت ماشین همه با هم در چشم به هم زدنی به عرش اعلا رسیدند و قیمت ماشین از دو تا پنج ملیون تومان افزایش پیدا کرد و یک پراید صفر که میشد با هفده هجده تومن خرید به بیست و دو رسید!

در ماجرای خریدن سکه  اینجانب به سبب تعجیل در امر خرید دچار ضرر جبران ناپذیر گشته بودم و فکر میکردم هر عجله ای یک خطای محرز و جبران ناپذیر است که با صبر و تحمل و رسیدن به اوضاع ثابت می شود تصمیم درست گرفت اما این بار کاملا روشن و واضح با تمام وجود درک کردم که دست دست کردن هم خودش یک خطای محرزتر است

البته شکر خدا یک چیزی را قبل از همه این تجربه ها یاد گرفته بودم که پشیمانی سودی ندارد و برای موقعیت هایی که از دست می رود افسوس نخورم!

بعضی کارها مثل کشیدن آدمک نقاشی چشم چشم دو ابرو می ماند

ساده است و کافی لاست در هر مرحله طبق دستوراتش عمل کنی

دو تا دایره بکش

دو تا خط صاف بکش میشود ابرو

یک چوب برای گردن و یک گردو برای گردی سر

حس میکنم خیلی از کارهایمان همین قدر میتواند ساده  و فرمولیزه باشد

این ها را می نویسم تا این ترس و اضطرراب لعنتی ای که افتاده به جانم دست از سرم بردارد.

ترسی که دیروز نگذاشت من بروم ماشینی را که شوهر خواهر مهربان پیدا کرده را بینم

ترس از خریدن ماشین

ترس از نشتنش

ترس از پنچر شدن وسط خیابان

ترس از ماندن در خیابان و تیکه های ریز و درشتی که یک زن راننده زیاد می شنود!

ترس از پارک کردن جلوی خانه با پایین ترین درصد ایمنی پراید

ترس هایی که باعث شد بهمن بشود فروردین



اگر شما هم می خواهید پراید بخرید اینا رو بخونید بد نیست:      +     و     +

برچسب‌ها: من و ماشینم!

یعنی حسین چی جواب داد . . .

شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 15:28


سی و پنج دقیقه کم و بیش زمانی بود که پیره زن ردیف جلویی اتوبوس صرف نوشتن پیامکی کرد که کلهم چهار خط هم نبود

فونت های گوشی آنقدر درشت بود که به وضوح می شد خواند:


حسین جانم

میدونی دنیا چرا قشنگ و زیباست؟ چون تو هستی عزیز دل مامان زینب

دوستت دارم

برچسب‌ها: همین دور و برا

از تعاملات من و گوجه سبز

شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:19

هشدار! خواندن این پست توصیه نمیشود مخصوصا به خانم های باردار!




گوجه سبز اسمی است که تهرانی ها روی گونه ی اصلاح شده ی آلو که البته آن را هم آلوچه صدا میکنند، گذاشته اند که درخت های  دارای تیغ های فراوان و برگ های ریزتری هستند که البته میوه های ریزتری هم دارند اما پربارتر هستند و مثل درخت گیلاس که خوشه ای بار میدهد کل درخت به یک حالت زار و نزاری میرسد دم دمای رسیدن و عمل آمدن میوه! از بس که شاخه ها زیر بار وزن سنگینی وزن محصول زیر فشارند!

علت این  احساس من مبنی بر تلاش مواد غذایی برای رسیدن به شکم ما، یکی همین درختها بودند که وقتی سطل های بزرگ پلاستیکی و حلبی را از محصول درخت پر میکردی  شاخه ها سبک می شد یک نوع حس رهایی و سبکی در تمام اجزای درخت قابل رویت بود! یکطوری آدم خیال می کیرد درخت میوه از آدم تشکر میکند که محصولش را چیده و سبکش کرده و بارش به مقصد رسیده و  با هر کدام از دانه های آلو که به زمین می افتاد (یا هر خوراکی دیگری) حس میکردم این طفلکی ها تا اینجای راه را آماده اند حالا خیلی بی انصافی است که به حرام شوند و به هدفشان نرسند! 


خلاصه این آلو ها همه گی در حالت کال از درخت چیده می شوند چون رسیده شان با طرفه العینی آب لمبو شده و میترکد و مزه اش هم رو به شیرینی می رود اما همچنان ته مزه ی ترشش را حفظ میکند و رنگی متمایل به طلایی و سبز و در گونه های دیگر لپ های قرمز و سرخ و گاهی هم کلا به رنگ زرشکی متمایل به بنفش می شوند که در ولایت هر کدام از این گونه اسم خودش را دارد که فی الحال توضیح آنها را بی خیال میشوم!

بعله من همه این توضیحات را دادم تا شما با این میوه ی دوست داشتنی دوست تر شوید چون من عاشقانه دوستش دارم

و البته راه های مختلف و پرهیجانی برای خوردنش هست که اینجا چندتایی اش را می نویسم باشد که شما هم جزو رستگار شدگان باشید!





1- روش اول خیلی مرسوم است و بعید نیست خودتان هم انجامش داده باشید اما گفتنش خالی از لطف نیست که آلو ها را با نعنای تازه یا نعنا خشک و نمک (خوب در ولایت ما دلار نبود آن وقت که داشتیم دکترایش را می گرفتیم اما حالا توصیه اش میکنیم) در یک ظرف میکوبی و آنقدر این کوبیدن ادامه دارد که هسته های آلوها از میوه جدا می شوند و به اینجا که رسید هسته ها را از ظرف جمع می کنیم  و به نمک را اندازه میکنی و از مزه ی هیجان انگیزش به عرش اعلا میرسی!


2-در روش بعدی آلوها را خوب میشوریم و می گذاریم با یک مقدار خیلی کمی آب روی گاز بجوشد و له و لورده شوند و بعد از یک ربع که بوی ترشی همه جا را گرفت به مقدار کافی نمک میزنیم و بعد از اینکه سرد شد می ریزیمش تو کاسه های کوچولوی بلوری و برای نخوردن کاسه حواسمان را جمع میکنیم! و بعدش هم هسته هایش را پوف می کنیم تو سینی!

 قابل ذکر است که محول  ب دست آمده خیلی خیلی ترش است و در صورت نیاز می توانید مقدار محدودی سیب زرد یا چندتایی زرد آلو به آن اضافه کنید تا طعم ترشش تعدیل شود!


3- روش سوم که روش بسیار جذابی است و محصول بسیار جذابی خواهید داشت ولی متاسفانه صبر و حوصله ی بیشتری را می طلبد (تقریبا یک هفته) به این صورت است که آلو ها می گذاریم جلو آفتاب و چند روزی صبر میکنیم تا رنگ سبزشان کاملا تغییر کند، رمانی که همه جای آلو قهوه ای شد اکازیون ما آماده است! این همان وقتی است که اگر الو را فشار بدهی همه جایش نرم شده و به راحتی میترکد و اگر یک هفته دیگر بماند کاملا خشک می شود! آلو در این حالت کاملا نرمولی است و مزه اش هم خیلی جذاب است!


4- خورشت گوجه سبز، ترشی آلو و رب آلو  و البته لواشک آلو را هم لحاظ بفرمایید!


بر همگان واضح و مبرهن است که در تمام مدت نگاشتن پست حاضر آب از لب و لوچه ی اینجانب روان بوده و خدا می داند چند بار آب دهانم را قورت داده ام اما رسالت در آوردن محجوریت کاسه گوجه سبز و نمک باعث شد با جزییات بنویسم!

یک طورهایی گوجه سبز هم مثل موغ می ماند، آنقدر می شود ترکیبات جذابی باهاش ساخت که خوردن گوجه سبز و نمک مثل خوردن مرغ آب پز است! لذا خواهشمند است تا تصبیت قیمت گوجه سبز از این حالت نوبرانه گی  به حالت عادی صبر نموده و پس از  آن ترکیب دو و سه را استاد بفرمایید!



+ اینو خیلی دوست دارم:)



آخرش هم نتوانستم ثابت کنم نیستن!

چهارشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 14:37



بزرگترین چالش اعتقادی ای که تا نه سالگی دچارش شدم مصونیت اجباری  ملخ های بزرگ سبز از هر گونه شیطنت یا دست درازی یا  . . . بود که عموزاده ی ناخلفم  اعتقاد راسخ داشت اینها سیدند! گنا دارن! 



برچسب‌ها: اون قدیما

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

سه‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:33


خیلی هم شیرین!

به عکس ها دقت کنید. 

زن خانواده! در عکس ها نیست




ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: جوک نوشته ها

بعضی حرف های در گوشی . . .

دوشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 16:21


تو بی آر تی های میدان ولیعصر نشته ام و جمعیت زیادی هم در اتوبوس در حال لولیدن هستند و میانگین فاصله ی جماعت از هم به وجب هم نمی رسد. بالای سرم دخترکی بلند بالا و و باریک ایستاده که مدتی است که با گوشی تلفنش حرف میزند و از قضا با دوست پسرش هم حرف میزند .

از وجنات امر پیداست که دخترک تازگی ها با پسر آشنا شده و حالا در دیدار های اولشان پسر خواسته تا دخترک بیاید خانه شان و حالا دختر داشت بهانه می آورد که من لباسم مناسب نیست و آرایش ندارم و خسته ام و مادرم منتظر است و چه و چه و چه اما هرچقدر توجیه می اورد آن ور خط اصرار بیشتری می کرد. آخر سر کار به جایی رسید که دختر گفت نه من از خودم می ترسم و به تو اعتماد دارم و  لابد پسر گفته بود همه اینها بهانه است و تو به من شک داری که نمی آیی! به اینجا که رسید دخترک داشت سعی داشت جهت  گفتگو را عوض کند و مکالمه را ادامه بدهد اما آن سوی خط بی میل بود و در همین حیث و بیث و قبل از اینکه بتوانم حتا صورتش را ببینم در یکی از ایستگاه های قبل از میدان ولیعصر پیاده شد و من هنوز نگرانم که نکند رفته باشد؟


دلم می خواست دست دخترک را بگیرم و بگویم که این ادم مال تو نیست، فقط یک نفر است که وسط راهت آمده و به همین زودی هم می رود، وقتی داری با اشتیاق از خودت می گویی و  او حرف را عوض میکند بفهم که این آدم جز آسیب و صدمه برای تو چیزی ندارد، دلم می خواست بگویم رویا هایت را با بودنش گره نزن، خانه شان نرو و هیچ وقت هم رویش حساب نکن!

دلم سوخت برای بینهایت معصومیتی که هیچ وقت یاد نگرفته بود که چطور در رابطه با ی جنس مخالف چطور رفتار کند!

دلم سوخت برای دختری که هیچ چیز از خودش و خواسته هایش نمی دانست و به جای اینکه محکم بگوید نه! نمی آیم چون نمی خواهم که بیایم آسمان و ریسمان را می بافت تا طرفش را قانع کند! مثل یک تضاد نیمه کاره که نه سنت ها و باورهای عرف و مذهبی را به رسمیت می شناسی و نه می دانی دنیایی که با که می خواهی شیرجه بزنی داخلش جای امنی هست یا نه . . . 

حرف های بزرگانه و نباید ها رو مثل یک ریسمان تنگ از خودت رسته ای اما هنوز غالب باید ها و نباید های خودت را نمی دانی

کاش به جای این همه بینش و معارف و علوم اجتماعی و علوم پرورشی و غیره کلاسی با عنوان رابطه برایمان برگزار می کردند که به جای اینکه از دهن دوست و آشنا و تجربه های موفق و نیمه موفق و ناموفق خودمان برای ایجاد و برقراری و پایان دادن به روابطی که همه ی زندگی ما را می سازند بود

کاش یادمان می دادند که وجودمان چقدر ارزشمند است

که نیازهای غریضی مان را هدایت کنیم

که از بدنمان خجالت نکشیم

که چطور رابطه مان را هدایت کنیم

که صرف جنس مخالف بودن به معنی واجد شرایط بودن نباشد برای داشتن یک رابطه

که یاد بگیریم  . . . میترسم خیلی چیزها را که دلم می خواهد بنویسم اما امان  برچسب هایی که به پیشانیت می چسبانند


آن روز عصر من دلم برای خودم و خیلی دختر های دیگر و آن دختر توی اتوبوس سوخت

دلم سوخت که گذاشتم دوست پسرم دستم را وقتی کسی نگاهمان نمی کرد گرفت و نه وقتی که حس میکردم دلم می خواهد دستمان توی دست هم باشد . . .

دلم می خواست دنبال دختر بروم و بگویم ببین . . . میدانی . . . حتا شنیدن دو تا جمله تان کافی بود که کسی که دو سال از تو بزرگتر است بفهمد که این آدم شوتت میکند تو زباله دانی! 

اما نرفتم

قدم هایم سنگین بود

ازدحام جمعیت آنقدر بود که حتا وقتی سرک کشیدم نتوانستم رد رفتنش را ببینم


نقاشی روی مانتو

دوشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 10:27




مریلین مونرو: هالیوود جایی‌ست که هزاران دلار به دختری می‌دهند تا طبق انتظارها نمایش داده شود. هزاران دلار برای یک بوسه‌ و پنجاه سنت برای روح آن دختر. من هزاران دلار گرفته‌ام اما هنوز از پنجاه سنت خبری نیست

منم دیروزها نقاشی شو کشیدم رو مانتو

آخ از عطر شکوفه های سنجد . . .

یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:12

الان جاده های پر پیچ و خم الموت یکپارچه زرد و نارنجی و بنفش است، همه بوته ها به گل نشسته اند و بهشتی ترین جاده ی دنیا را ساخته اند . . . گله گله کندود داران و زنبورها چادر زده اند 

چند روزی است که بدجوری هوس ولایت دلم را برده . . . چشمه های آب شیرین و پیچک های دور و برش، دسته های جاروهای محلی که مثل ابریشم در باد تاب می خورند و فر بر میدارند، بوته های بزرگ بومادران و زنبق های وحشی و برگ های درشت ریواس





پ.ن:این عکس مال چیله و بابایش است که داشتم تلاش میکردم عکس بابای مربوطه را فید کنم که از بالا دستور رسید مهم نیست و ما همین شکلی گذاشتیمش! در واقع شما باید فقط بک گراند تصویر را ببینید D:

در تابستان های ولایت!

یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 10:51


اعتراف میکنم یکبار با همدستی خواهر و برادرم یک قوطی یک لیتری را از ملخ پر کردیم و وقتی خوب پر شد چون انگیزه ای برای ادامه بازی نداشتیم و انداختیمش تو حیاط و رفتیم دنبال کارمان

دو سه روز بعد وقتی قوطی را دوباره پیدا کردیم و درش را باز کردیم با مقادر متنابهی پر و پاچه و البته سه چهارتا ملخ درسته روبرو شدیم


عاشق این دیالوگم

یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:12


مادره بچه شو بغل میکنه میگه:

وقتی تو  نبودی چکار میکردم من؟!

( تعداد کل: 25 )
   1       2    >>
Instagram