X
تبلیغات
رایتل

شب سفر . . .

پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:31


بچه که بودم شبی را که قرار بود فردایش برویم سفر را تا صبح از شوق بیدار بودم

پدر و مادرم هم غالب آن شب ها را تا صبح و یا دیر وقت بیدار بودند و ریزه ریزه اسباب جمع میکردند و همه چیز های کارآمدی و غیره که یک سال کنار گذاشته بودند تا ببریم ولایت را بسته بندی می کردند و در ساک های سفری و زمبیل های گونی ای که رویش با نخ کاموا طرح گلیم دوخته شده بود و آن سال ها خیلی رایج بود جا گذاری میشد.

من یک ساک صورتی آدیداس داشتم که رویش آرم ایدادس داشت و بغلش سه تا خط سفید که از بس استفاده شده بود قسمت های زیادیش کلهم رنگ باخته بود. ساک کوچولویی که در حالت عادی یک خانوم محترم می توانست ببنند و یک حوله و یک دست لباس و کفش کتانی اش را درآن راحت جا بدهد اما حالا مال من شده بود و آنقدر پرش می کردم که از همه درزهایش فغان ترکیدن سر میداد و از آنجا که کل تابستان را باید با محتویات همین ساک سر میکردیم پس با پیشرفته ترین روش های بسته بندی و جا دادن لباس در جای کم آشنا بودم تا هر چیز کمترین جای ممکن را بگیرد.

تازه چند وقت پیش که یک ایمیل به دستم رسید که معرفی یک خانم مهماندار بود که با یک کیف دستی کوچولو همه جا سفر می رود و برای جا دادن لباس هایش از چه تکنیک های استفاده میکند اصلا هم تعجب نکردم!

خلاصه آن شب پیش از سفر علاوه بر اینکه هر کس موظف بود ساک لباس هایی خودش را ببندد باید در پیدا کردن چیزهایی مثل قیچی باغبانی که پدر از کوچه زغالی با قیمت خوبی خریداری کرده بود یا قوطی فیلم فلزی ای که می توانست جای نخ و سوزن مناسبی باشد و یا قدداره ای (همان داس با دسته ی بلند) که پدر به همکاری که در آهنگری بلد بود از فنر تراکتور سفارش داده بود و آنقدر هم تیز و کارآمد بود که پدر  هر سال تابستان که برگ های اضافه پرچین ها یا صنوبرهای حیاط و باغ را که می زد امکان نداشت کسی ببیند و هوس داشتش را نکند و پدر هر سال در اسباب و اساسی که می بریدم یکی دوتا از همین کالای مرحمتی که آنجا بسیار خواهان داشت و برایش دس و سر میشکستند جا می داد تا برای نورچشمی هایش سوغات ببرد.


یکی دیگر از کارهایی که همیشه مادر پیش از فرا رسیدن شب حرکت میکرد این بود که ببردمان خرید  برای عمه و خاله و مادربزرگ ها سوغاتی بخرد.

برای مادر خودش و مادر پدرم روسری نخی با عرض صد و بیست می خرید و غالب اوقات هم دو تا طرح مختلف با رنگ های گرم و غالبا قهوه ای بود که به سن و سالشان بخورد و گل هایش زیادی درشت نباشد که بپسندند و حاشیه اش مشکی باشد و  . . .

برای تنها عمه و تنها خاله ام هم یک روسری با رنگ های به نسبت شادتر و عرض هشتاد میخرید و در تهیه اینها عیب نداشت که رنگ ها درخشان تر هم باشند و چندتایی جوراب و چیزهای خورده و ریزه ی دیگر و یا چیز خاص دیگری که کسی سفارش کرد مادر برایش ببرد

غالب این روسری ها بعدها سر خاله زاده ها و عمه زاده ها و گاهی زن عمو  و زن دایی هم  دیده می شد و ما کلی کیف میکردیم از دیدنشان! یک طوری انگار تحت لیسانس مادرمان هستند . . .

خلاصه در شب سفر مادر همه ی گلدان ها را از خانه بیرون می آورد و گوشه ی حیاط جا می داد و بعد از سیراب کردنشان به مستأجر طبقه بالایی که ما هیچ وقت یاد نگرفتیم همسایه صدایش کنیم می سپرد تا در طول تابستان گلدان ها را آبیاری کند و غالب برای نمک گیر کردن همسایه ی مورد نظر هم سوغاتی می آورد و هم پیش از سفر چیزکی برایش می برد تا سفارش گلدان های محبوب شبش را که خیلی ها برای گرفتن قلمه  التماس دعا داشتند را بکند.

گلدان های محبوب شب مادرم که آنقدر بزرگ بودند که وقتی به گل می نشستند کل کوچه را عطراگین می کردند و شب ها همه جای خانه عطر بهشت می داد از برکت حضورشان . . . 

البته پدرم به واسطه ی داشتن کار دولتی همیشه زودتر از ما بر می گشت و اگر چه که کل مرخصی های سالش را جمع می کرد برای همین تابستان های ولایت اما اقامت سه ماهه ی ما آنقدر زیاد بود که پدر حتما در طول تابستان چند باری را بر میگشت تهران و برای مادرم از گلدان هایش و حال و اوضاع خانه و چه و چه خبر می آورد و کلی خیالش را قرص و راحت می کرد این رفتن ها و آمدن ها اگر چه نبودنش برایمان مثل زهر مار تلخ و گزنده بود . . .


حالا بعد از مدت ها دیشب که شب سفر است با همان حال اشتیاق سپری شد 

برای حاج خانوم یک روسری ساتن مشکی ساده که می دانم ندارد و برای محرم لازم دارد و یک روسری نخی گرم گذاشتم و برای پدر هم یک عطر. عطری که بوی گل خربزه را بدهد

پدر همیشه طرفدار عطرهای گرم بوده و اگر دستتان رسیده باشد و گل خربزه را بو کشیده باشید می دانید که اسانس منحصر به فردی است در گرما

غصه ام میگیرد از عطر . . . یاد قفسه ی پشت تابلوی بزرگ اتاق مهمان خانه  می افتم که پدر کلی عطر در آن داشت و همیشه ی خدا معطر و خوش لباس بود

حالا خیلی وقت است که شده پیرمرد ساکتی که غالب اوقات یک گوشه کز می کند و چرت می زند 


عازم سفرم و دارم می روم ولایت

با چیله مادرش اینها ، کپل را هم می بریم و فردا شب خواهر خانم هم به جمعمان می پیوندد و صبح شنبه راه می افتیم تا ظهر برگریدم تا به کارهایمان برسیم . . .

دارم میروم تا دوباره از چشمه ی مادربزرگ آب بخورم

تا همیشه بهار های ته حیاط را چک کنم که امسال هم روییده اند؟

میروم تا از بوته های نعنایی که مادر کاشته در سبد قرمز نعنا بچینم و روی سفره بگذارم

مییروم تا دوباره در باغ های گیلاس دنبال شب پره های درشت بگردم و از راه صدایشان جای جیرجیرک را پیدا کنم و ببینم زیر جوب ها کنار درخت گلابی محلی آیا قورباقه ای در حال افتاب گرفتن هست؟

میروم روی ماه پدرم را دوباره ببینم




پ.ن:

1- سفر خیلی خوب بود و کلی حالم خوش شد.

2- شنبه ساعت یک از ولایت برگشتم و تا ساعت سه که مصاحبه داشتم گرد سفر را ریختم و رزومه به دست روانه شرکت شدم و نتیجه ی مصاحبه هم خوب بود و قرار است که یک کار آزامایشی انجام بدهم تا ارزیابی شود! تا ببینیم چه خواهد شد


برچسب‌ها: دل نوشته، ولایت نوشت

بالاخره زنگ زد

سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:28


دیروز عصری وقتی از در شرکت بیرون آمدم و داشتم از وسط بی آر تی های خیابان ولعیصر رد میشدم تلفنم زنگ خورد و آن ور خط صدای زنی بود که من بارها و بارها در ذهنم تک تک جمله هاش را شنیده بودم و اینبار اما واقعی بود و این جمله ها آنقدر برایم تکراری بود که حتا سر و صدای محیط و تردد اتوبوس ها نتوانست مانع شنیدن یک کلمه از همه چیزی که زن آهسته آهسته میگفت بشود

تماس از شرکتی بود که بسیار علاقمندم آنجا کار کنم و یکبار برای مصاحبه رفته بودم و بعدش هیچ خبری ازشان نشده بود  . . .

حالا زن داشت می گفت شنبه برایتان یک قرار ملاقات با مدیر مارکتیگ می گذارم و لطفا نمونه کارهایتان را هم بیاورید

یک چیزی در دلم هی وول می زند و نمی گذارد ارام بگیرم

فضای شرکت ی از آن حرف می زنم جایی است که ادعایی دارد و شعارش برای جذب نیرو جذب کسانی است که فعال و پویا و رو به رشد هستند و بنا به تنوع محصولات و گستردگی فعالیتشان کلی کار متنوعی گرافیکی دارند و من دلم بد جوری می خواهد که آنجا کار کنم!

از الان هم خودم را آماده کرده ام که به مدیر مارکتیگشان بگویم که الان هم جایی کار میکنم که تقریبا همینقدر حقوق میگیرم اما مشکل اصلی ام این است که گرافیک را دوست دارم و اینجا کار جدیدی برای انجام دادن نیست و اگر انجام شود استفاده و چاپ نمی شود 

می خواهم برایش یگویم که عاشق گرافیکم و عاشق فضایی هستم که آنقدر جا داشته باشد که بال های خیالم را باز کنم و خلاقانه در آسمانش پر بزنم . . .

ولی باز هم دلم یک طوری است و آرام نمی شود

یک هیجان ضایدالوصفی نوک انگشت هایم را می خاراند و میان سینه ام تالاپ تولوپ راه انداخته

برایم دعا کنید

من آن کار را میخواهم!!!! برایم دعا کنید . . . 

برایم انرژی ها خوب و مثبت بفرستید . . . 

بهترین حال دنیا نصیبتان

برچسب‌ها: من یک گرافیستم

آنجا ببر مرا که خیال هم نبرده است . . .

یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:51


نمی دانم از کی بود که دیگر کسی لباس هایش را روی بند رخت پهن نکرد و اول بندهای کوچک داخل پاسیو و تراس و بعدترش بند رخت های تاشو جای بند رخت های قدیمی را که یک تکه طناب بود که دو سرش جایی گره می خورد را برای همیشه گرفت و این شد که الزاما درجه خشک کن ماشین لباس تا نود درصد چرخانده شد تا لباس ها حداقل هشتاد درصد خشک شوند و بعد از خروج از ماشین لباسشویی نم اندکشان را روی بند رختی که گوشه ی اتاق خواب یا هر کنج دیگری به زور جا میشد را از دست داده و خشک شوند . . .

در این میان دیگر کسی نیست که لباس های شسته را در آبکش بزرگ قرمز بگذارد و ببرد گوشه حیاط یا حتا روی پشت بام زیر آفتاب داغ و دانه دانه لباس ها را بچلاند و بعدش روی بند پهن کند و آخرش هم روی هر لباس دو تا گیره بزند، طوری هم لباس ها را پهن کند که لباس ها چروک نشوند و بعد ترش روی لباس های زیر یک روسری نازک پنهان کند تا عیان نباشند و بعدترش باد لباس ها را تکان بدهد و آنقدر تکانشان بدهد که کم بماند که از بند کنده شوند و بروند تو باد و برای خودشان گم شوند و کسی دوان دوان بیاید که لباس ها در باد نروند و یا تا نم باران بیاید حواسش جمع باشد که نکند لباس ها  خیس شوند و دست آخر با همان آبکش بزرگ قرمز بیاید و دانه دانه گیره های چوبی را  از کنج لباس ها بردارد و لباس هایی که آغشته به نور و بوی آفتاب شده اند را از بند بردارد و برود

الان دیگر همه چیز ساده شده است و از همه ی جزییاتی که شاخ و برگ یک بند رخت بود کاسته شده و چیزی جز یک بند رخت شیک و رنگی یونیک که پایه های صورتی دارد و هشت لا تا می خورد و جا گیر هم نیست و  می شود آنقدر بازش کرد که همه لباس هایت را رویش جا بدهی و راحت یک گوشه ای جا میشود باقی نمانده و نه خبری از بوی آفتاب است و نه گیره های چوبی و نه رقصی که در وزیدن باد باشد

حالا دیگر هوای شهرمان آلوده است ، آفتابش بی رمق و کم جان است و کلاغ های سیاه راه و بیراه پشت بام خانه ها می چرخند و بی حساب فضله می اندازند و زیر درخت ها از همیشه حتا برای ایستادن خطرناک تر شده است. لباس های سفید را نباید زیر آفتاب این شهر خشک کرد چون رد دود و آلودگی رویش لک می آورد و از پاکی اش می کاهد

همان بهتر که پشت در بسته و گوشه ی خانه پهنشان کنی تا شفاف و سفید و پاک باقی بمانند

قصه ی بند رخت و لباس های چرک این طوری بود که به اینجا رسید. . .

همه آدم ها یاد گرفتند که نباید لباس های سفیدشان را برای خشک شدن زیر آفتاب شهر پهن کنند، یاد گرفتند عیبی ندارد  آفتاب نباشد، باد نباشد، رقص نسیم نباشد و لنگه جورابی که در باد تاب بخورد و در باد گم شود نباشد . . .

این طوری شد که سالهاست ما لباس هایمان را روی بند های تاشوی گوشه خانه می خشکانیم و دیدن منظره ای که کسی زیر آفتاب رخت پهن کرده برایمان دور از واقعیت شده است و تا واقعیت زندگی ما کیلومتر ها فاصله دارد . . . این طوری شد که روی لباس ها ی  زیر دیگر کسی پرده ی نازک را پهن نکرد و برای باقی ماندنشان کسی گیره ای را گره نزد . . .


سرم گرم میشود، آیا  . . . آیا میشود که روز دیگری از راه برسد؟روزی که هوایش پاک است

کلاغ هایش گند نمی زنند

بادهایش طوفان نیست

آفتابش درخشان و پر نور است

گرمایش پر حلاوت و آرامش بخش است

و جایی برای اعتماد کردن هست تا دوباره سبد قرمز رخت های شسته را از خانه بیرون بیاوری و بی ترس و اضطراب تکه هایش را با گیره ی چوبی روی بند رخت گره بزنی و خشک شوی از این افتاب که عالم تاب است و تکه های لباس همچون موجودات رمیده و مضطرب آرام ارام دوباره افتاب را تجربه کنند و با وزش نسیم برقصند

بعد یادت می آید

یادت می آید از کجاها رد شدی که باور کردی زیر آسمان نمیشود سفره ی دلت را پهن کنی و صاف باشی و سفید باشی و نترسی از اعتماد کردن

یادت می آید آن روزهای دور که همه چیز شکل دیگری بود و بهتر بود و کاش همیشه ی دنیا همان طور بود

یادت می آید اولین بار کی تکه های لباس را طوفان برد و بعدش ترسیدی

کی لباس هایت را پاک گذاشتی روی بند و بعدش رد آلودگی و سیاهی باقی ماند

یادت می آید که آدم دیگری بودی . . . .


و دلت می گیرد از بادی که طوفان شد و گردی که غبار شد و دودی که دوده شد و حرفی که دروغ شد و راستی که تعجب می کنی اگر کسی باور کند ...


 

برچسب‌ها: دل نوشته

دردا

شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:35


 در سابقه ام باد وزان است

یار در باد دوان است . . .

در سابقه ام یار عیان است

یار در آن جهان است

قاب هایی برای مرگ

سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:30


چند ماه پیش از فوت مادر کلی پرتره با دوربین آنالوگ شونزده میلی متریم با روسری بته جقه ای اش ازش گرفته بودم

ته نگاه ها زردی و بیماری سو سو میزند اما گرمی نگاه همان است که بود و شیرینی لبخند ها ناب ترین شهد هاست!

و میان آن عکس ها تک پرتره ای هست که مادر پایین را نگاه میکند و لبخند ندارد  و عجیب تلخ و درد ناک است انگار دارد از لای شکاف دیوار روزهایی که بر ما می رود را می بینید . . .

پرتره را دادیم امیر برد  ایران فیلم چهارراه ولیعصر قاب کرد و به اصرار من رویان مشکی گوشه ی عکس را که انگار هر لحظه فغان میکرد این عکس مال یک مرده است را کندند!قابش هم هر چه اصرار کردم که ساده باشد باز هم در نهایت یک قاب با حاشیه ی طلایی و طرح ریز خریداری شد که با ذیغ وقت و شرایط نامساعد قابل تغییر هم نبود


متاسفانه عکس خوب چاپ نشده بود و کنتراست شدید تصویر باعث غیر عادی بودن تصویر شده بود، انگار که مادر برای مراسمی که قرار بود در آن شرکت کند آماده نبود و خوب لباس نپوشیده بود!

بعدترش رفتم عکاسی و با دقت فراوان فایل همان لبخند را به تعداد در سایز بزرگ چاپ کردم!

روی کاغذ گلاسه ی با گرماژ بالا و برایش یک قاب ساده خریدم و گذاشتمش جلوی چشم، چون به نظرم آنجا مادر وقت کرده بود لباس مناسب بپوشد و رنگ ها و ترکیب عکس همه چیز خوب خوب بود

اولین بار که لاله عکس قاب گرفته را دید گفت چقدر مادرت شبیه گلاب آدینه است . . .

گفت که همه آدم ها برای مردنشان عکس دارند

من هیچ وقت این شکلی نگاه نکرده بودم که عکس هایی هستند که سر صاحبانشان را می خورند و می شوند عکس مردن آنکس!

عکس هایی که قاب های یخ زده و سرد و ترسناک ندارند، بلکه همگی شیرین و ملیح و دوست داشتنی هستند و در آن عکس ها آدمی که سوژه ی عکاسی است لبخند شیرینی دارد و نگاه عمیقی، آنقدر عمیق که می شود همین الان بگوبد من مرده ام و این عکسی بیش نیست از تمثال بی مثالم که دیگر رنگش را به خواب هم نخواهید دید! من تمام شده ام!


یاد آن عکس مرداب می افتم که بابای لاله روی اسکله ی چوبی نشسته و پیش پایش قایق ماهی گیری تک نفره ای است که چوبی و زهوار در رفته است و بابا دست هایش را روی هم انداخته و دارد آن دور ها را نگاه میکند و امتداد نگاهش تا انتهای قبرستان هم می رود از بس راه دارد برای رفتن

یاد دوست بهار می افتم که سال هاست که خودکشی کرده است و هنوز صفحه ی فی س بو کش فعال است و م یشود رفت و به همه عکس هایش لایک داد و برایش کامنت گذاشت و برایش درخواست دوستی فرستاد

دختر جوانی که هم سن و سال ماهاست و دیگر هیچ وقت درخواست های دوستی اش را کانفرم نمی کند و نمی دانم آیا کسی برای خودش روی صفحه ی خودش مرگش را تسلیت داده است؟


خیلی وقت ها خیلی از عکس ها را از این چشم نگاه میکنم، نکند آن نگاه عمیق و بیخ دار درشان جاری شده باشد . . .

نگاهی که از عکس شروع می شود و مثل تیر از قلب بیننده رد میشود و همین طور به راهش ادامه می دهد و تا ابدیت پیش می رود، آنقدر که سنگ شود

مثل عصر روزهای تابستان می ماند که انگار زمان حل می شود و در تابش خورشید و هوای گرم و وز وز مگس های گنگی که بر هر سویی سرک می کشند و نوری که همه جا را بی وقف روشن می کند و بوی آفتاب میدهد جانت


یاد البوم عکس بچه گی هایمان می افتم

آلبوم قطوری با جلد آبی که ما آنقدر ورقش زده بودیم که تقریبا جویده شده بود همه صفحه هایش ورق ورق شده بود

عکس هایی که الان رو به زردی رفته و حالا دیگر نصف بیشترش را ادم های مرده تشکیل می دهند

پدر بزرگ پدری که هیچ وقت ندیدم 

پدربزرگ مادری که در پنج سالگیم مرد و تنها چیزی که از مردنش به یادم مانده عدس پلوی شام تدفین و بوته ی کام (گون) بزرگی بود که روی قبر گذاشته بودند تا کفتارها جنازه ای را که دم غروب به خاک سپرده شده از خاک بیرون نکشند . . .

یاد ماه رمضانی می افتم که دختر عمه ام یواشکی دم گوش مادرم خبر مرگ مادربزرگ پدری ام را داد و وقتی فهمیدم سبب این همه پچ پچه چیست چه آتشی که نگرفتم

پیرزنی کوچک و لندوکی با موهای حنایی که صبح های ولایت پیش از بیدار شدنمان برایمان شیر بز می آورد و کره ی محلی و  و خانه اش تنها خانه ای بود که ما جرعت داشتیم برویم روی پشت بام و برگه های زرد الو و آلبالو خشکه را در هر قسمتی از پروسه ی خشک شدن که بود مورد دستبرد قرار دهیم

و مادربزرگ مادری که ننه صدایش میکردم و با تنها دندانی که در دهان داشت برایمان شعر می خواند و می خندید 

و شوهر عمه ام که موکبر مسجد محل بود و هر روز صدایش از بلندگو به یک بهانه ای شنیده میشد و در یک سفر یک روزه یکهویی مرد

عمو بزرگه هم

و عمو ی دومی هم مرده است و زنش که به خاطر چهار تا النگو و زنجیر طلایی که در فریزر خانه شان قایم می کرد به قتل رسید

دلم می خواهد جای همه ی چشم ها دو تا دکمه بگذارم، این طوری شاید به خاطر مردن بتوانم ازشان انتقام بگیرم



نوشتن این پست از آن عکس شروع شد که دیدنش دلم را لرزاند و در آن چیزی را دیدم که شاید کمتر کسی بینند . . .



پ.ن:

1- عکس مربوط به خانم گلاب ادینه است و من به سبب شباهت فیگور و نگاه و طبق آنچه شرحش در متن رفت آن را گذاشتم

2- پریسای عزیزم راهنمایی خواستی برای سفارش شال، کافیه مدلی که می خوای بگی شماره بزاری من به شماره ت پیامک میدم برای تحویل کار و کارت به کارت !


برچسب‌ها: دل نوشته

میگوید تو سخت می گیری . . .

دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:47


1- سلف شرکت است و داریم نهار می خوریم و بچه ها از همه جا حرف میزنند، حرف یک خطه ی  کشور است و مختصات خودش و آدم هایش. یکی می گوید آنجا رسم بر این است که همه زن ها طلاق گرفته باشند و از هیمن رو زود ازدواج میکنند تا وقتی زود طلاق بگیرند و  سنشان بالا نباشد و . . .

گوش هایم داغ میشود و ملتمسانه نگاهشان می کنم و توضیح می دم و تا قسم خوردن هم پیش می روم که به مقدسات هیچ زنی دلش نمی خواهد طلاق بگیرد! هیچ دختری به قصد جدایی تور سفید عروسی را به سر نمی کند . . . 


2- دارم از یکی از آشناهایمان برای بهار حرف میزنم که یک بار جدا شده و سایر خصوصیاتش را شرح می دهم. بهار میگوید من هیچ از این آدم خوشم نمی آید با این پیشینه ی مزخرفش!


3- از دوستی حرف می زنیم که به تازگی ازدواج کرده اند و دختر قد خدا ناز دارد و همیشه یک پله و یک امتیاز جلوتر است و پسر همیشه بازنده است و همیشه باید مقادیر فراوانی تلاش کند تا مراتب رضایت خانم را فراهم کند، کاشف به عمل می آید ازدواج اول دختر است و ازدواج دوم پسر!


4- خواهرم از رابطه ی یکی از دوستانش میگوید که سالها پیش جدا شده و بعد از گذشت چند سال با کسی ازدواج کرده که ازدواج اولش است  همان وقت تا مرز حیرت و تعجب مضاغف پیش می روند که از توانایی مضاعف دختر حرف میزنند. انگار که چقدر اتفاق عجیبی افتاده است و دختر موفق به انجام چه کار خاصی شده باشد!


5- یاد یکی از دوست های نزدیکم می افتم که بعد از گذشت یک سال هنوز همه ی واقعیت زندگیش را به دوست پسری که خیلی هم پسر خوبی است و رابطه شان هم هدفمند است و قصدشان هم ازدواج است نگفته. اگر چه که دخترک در آن ازدواج قربانی بوده و چقدر غصه خورده و چه اشک ها که نریخته


6- در جمع چندتا خانوم داریم درباره یکی از بچه های دیگر که گه گداری می بینیمش حرف میزنیم که از کارهایی که کرده و موفقیت هایش می گوییم  که یکی ناگهان میگوید راستی می دانید این خانوم یکبار ازدواج کرده و جدا شده؟ و از آنجای حرف فلش تایید و تشویق و ترغیب ناگهان تغییر جهت می دهد و خانوم موفق تبدیل می شود به یک ادم شکست خورده که دارد کاستی های زندگی اش را با چیز های دیگر جبران میکند

 . . . 




از یک تا شش را نوشتم اما می توانم از یک تا هزار و ششصد هم بنویسم و بگویم که دیده ام. به خدا دیده ام که نگاه جامعه به زنی که یکبار جدا شده نگاه کلاغی است به تکه ای پنیر! نگاه جامعه است به موجودی که وامانده و عقب افتاده و شکست خورده و در ماراتن خوشبختی برای رسیدن به آرزوهای شیرین و شوهر و بچه و خونه و ماشین و زندگی امن عقب افتاده که هیچ، از دور رقابت ها خارج شده حتا!

میتوانم از کاراناوال مزخرف هر ساله ی محرم در محله های سنتی امثال محله ای که کودی خودم در آن سپری شد بنویسم که هر سال دختر ها با یک افتخار در آن شرکت میکنند . سال اول زیرابرو برداشتند و سال دوم مو مش کردند و سال سوم با نامزدشان آمدند و سال بعدی با خانواده شوهر و سال بعدی با یک کالسکه ی نوزاد و سال های بعدش چون چیز جدیدی برای ارایه نداشتند در خانه نشیتند تا شوهرهانشان در کارناوال شرکت کنند و فقط در بطری آب معدنی شیرکاکائوی نظری را برایشان بیاورند . . .

از بقال و چقال و قصاب و همکار و رییس و مرئوس و دکتر و هزار کس و ناکس دیگر بگویم که تا بگویی شناسنامه ات مهر خورده از یک چشم دیگر نگاهت میکنند و تنها رسالتت در زندگی همین می شود که نگذاری هیچ کس و هیچ جا به هیچ عنوان کسی بفهمد که قبلا مهر خورده ای!

کسی نفهمد

به هر قیمتی شده هیچ کس نداند 

نداند که چرا همه ی روز را سرکاری و بقیه اش را در خانه کار میکنی و با آدم های معدودی رفت و آمد میکنی و به هیچ کس هم نمیگویی که تنهایی زندگی میکنی

ایستادن روی پای خودت و  اداره کردن یک خانه که همیشه درش باز باشد و همه جایش به راه باشد از نگاه من یک افتخار است، اما چرا باید کتمانش کنم؟! چرا باید از داشتنش خجالت بکشم و پنهانش کنم تا مبادا با برملا شدنش تبعاتش گریبان گیرم شود؟

و بینهایت استرس می گیرم  و دلم تند و تند می زند و میگویم بگذار تا همیشه ی دنیا همین شکلی بماند و با هیچ کس آشنا نشوم تا مجبور نباشم که توضیح بدهم و از پیشینه ای حرف بزنم که یاد آوریش هم برایم آزار دهنده و تلخ است، در حد زهر مار! وقتی نگاه غالب آدم ها بسیار نزدیک است به چیزی که از آن نوشتم! نگاهی ابزرا گونه! مثل استکانی که لبه اش پریده باشد، مثل صندلی ای که از بازار میخری و می آوری گوشه خانه می اندازی و رویش لم می دهی و اگر پایه اش ترک برداشت یکی دیگر جایش می گذاری

میدانم که نمی شود 

میدانم که باید بگوبم

میدانم که این زشت ترین قورباغه ای است که باید قورتش بدهم، اما باید قورتش بدهم

باید بگویم

باید یکبار، یک روز، یک عصری در یک کافی شاپ نیمه تاریک بنشینم و از همه چیز بگوبم

از همه کم و کاست ها و آنچه در این سال ها گذشته

بگویم از دختری که امسال سی ساله میشود و قد هزار سال حرف نگفته در گلویش گییر کرده از بس عادت کرده به نگفتن

از بس برای خودش خاطر نشان کرده همه ی حجم بودنش خیلی وقت ها می تواند خطرناک باشد و تهیدید آمیز و  . . .

و تاریک آنقدری باشد که اشک هایش را در خود پنهان کند 

من دلم خون است

کاش نگاهمان را فرهنگمان را و شعور آدم های اطرافمان را می توانستیم کمی بکشیم بالا 

که زن هم حق دارد!

حق دارد اشتباه کند و خطا کند و خطایش را جبران کند و بکارت قانون مضحکی است برای تبعیت از قوانینی که از ریشه می لنگد . . . که وقتی دختری زن شد، هرزه نیست! که پرده ی حیا بسیار محکم تر و منسجم تر و با ثبات تر از پرده ی ای است که بودن و نبودنش محل شکواییه و قتل و جنایت و جرم و  . . . . است

دلم می گیرد

از همه ی دنیا دلم گرفته است . . .

 
ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: دل نوشته

بعضیا

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:56


بعضی آدما اونقدر عمیق لبخند میزنن، اونقدر چشاشون مهربونه، اونقدر بهت حس امنیت میدن که گاهی انگار میکنی یه دوشاخه  دارن و وصلن به یه پریزی که منبع تغذیه و آرامش و لبخند و  . . . 

برچسب‌ها: بانوی یکشنبه ها

Candy Crush

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:35


تقریبا هر روز و گاهی روی چند بار توسط یکی دو نفر از دوستان فی س بو کی دعوت (اینوایت) میشم به یه بازی آن لاین!

من کلا آدم اهل بازی های مجازی نیستم و تا حالا هم تجربه شو ندارم که آن لاین بازی کرده باشم

به دوستم میگم آخی! چقدر این دوستای من نازن! هی می خوان منو بازی بدن، هر روز اینوایتم می کنن کندی کراش! حتما بازی باحالیه!

لبخند مناسبی با احوالات من میزند و میگوید در بعضی از بازی های آن لاین برای اینکه بتوانی بروی مرحله بعدی باید فرندهایت را اینوایت کنی!

بعد نگاهم میکند میگوید: آخــــی!!!

من: :/



برچسب‌ها: دوست نوشت

چیله هم آره

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:21


صبح دارم  چیله و مادرش را میبرم سرکار که از ترافیک صبحگاهی نیایش غر غر میکنم

بچه ام گنگ و خوابالود است است میگوید:

خاله ، مثه تد کوشیچه الوم باش و از لانندگی لدت بیبر!

خواهن ترجمه میکند که بچه ام دیشب تو باب اسفنجی دیده میگه 

خاله مثل تدکوچیکه آروم باش و از رانندگی لذت ببر!*

؛)



* تد کوچیکه یکی از شخصیت های باب اسفنجی است که تبحر خاصی در رانندگی دارد!


من عاشق این شدم

برچسب‌ها: چیله

گزیده نوشت . . .

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 15:43

آن روز که طوفان اومد من با بهار رفته بودم بازار!

برق ها رفته بود و مردم هم همه کرده بودند و ما وسط بازار جعفری که راسته روسری و شال است فقط دنبال راه خروج می گشتیم و باد ایرانیت های نه چندان محکم سقف را به هر سو می رقصاند و صدای رعب اوری ایجاد میکرد و هیچ دور از تصور نبود که هر آن سقوط هر کدام از ایرانیت ها حادثه بیافریند

خلاصه که سرانجام راه خروجی از دالان های بازار را جستیم و وارد خیابان اصلی شدیم که حداقل احتمال سقوط سقف متحرک در آن نبود و در چنین شرایطی بود که بهار خم شد تا بند کفشش را که مدتی بود زیر پایش بود ببندد که یک خانوم مسنی سراسیمه و خشمگین به سمت ما آمد و با اشاره به بهار رو به من گفت که خانوم به خدا علت این اتفاق همین چیزاست و به چهار تارموی وزکرده و درهم بهار اشاره کرد که از پشت شال بیرون زده بود . . . 

بهار مشغول بستن کفش هایش بود و در جریان گفتگوی ما نبود فقط همین قدری فهمید که وقتی از روی زمین بلند شد خانوم محترم به سینه اش می کوبید و نفرین میکرد که زیر و زبر بشید ایشالله و  . . .

ناگهان ترس همه ی وجودم را در می نوردد

این فضا، این آدم ها . . . نکند همین لحظه چند تا ادم این شکلی به زن نفرین کننده ملحق شوند که موهای بهار طوفان را به راه انداخته!

دست بهار را میگیرم و فقط میدوم تا از زنی که به سینه اش می کوبد دور شویم

از همه فکرهایی که مثل لشکر مورچگان به مغزم هجوم می آوردند

مثل  جاهلیت

مثل ترس

و هنوز نمی دانم، در شرایط مشابه، در جامعه ای که در آن زندگی میکنم موهای بهار بود که طوفان راه انداخته است یا ِان عامل متفاوت جوی دیگر . . .



پ.ن

1- میدان انقلاب است و باد و طوفان با سرعت بالایی در حال وزیدن است و شالم را از گردنم عقب میزند و بازی یقه ام از زیر شال پیدا میشود، مردکی که در صف تاکسی ایستاده تا سیصد و شصت درجه می چرخد تا آنی چیزی را از دست ندهد


2- آقای پیش بینی وضع هوا میگوید کاش ما شبکه ی پیش بینی آب و هوا داشتیم ، من روی مونیتورم داشتم می دیدم که چه طوفانی در راهه! و نشد که اطلاع رسانی انجام بشود. با این اظهارات دل قوی کردیم که پیش بینی ای به کار هست که انشالهه در دفعه های بعدی به کارمان می اید ولی گویا معنی پیش بینی با گزارش لحظه به لحظه تفاوتکی داشته باشد . . . 

من و ماشینم

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:41


اعتراف میکنم غیر از یک بار همه جا هایی که تا حالا با ماشینم رفته ام قبلش هرجا که بوده ام اول خودمو رسوندم دم در خونه بعد از اونجا استارت شروع مسیرو زدم!

نسیم بهاری

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:04



خرمن گیسو، موج موج

با چشم هاب بزرگ و شفاف

با لبخندی شیرین و خواستنی . . .

تولدت مبارک بهاری ترین نسیم دنیا


 
ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: تولد نوشت

در حد کسب مدال طلا!

سه‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:35


صبح رفته ام چیله را بسپاریم به مهد کودک

مربی مهد دستش را میگرد و می آید که برود که برمیگردد به سمت من اشاره میکند می گوید چیله!؟ این خاله پروانه است؟

و در توضیح حرفش می گوید که خیلی از شما برایمان تعریف میکند




پ.ن:

1- آفرین جان با ترکیب کرم و قهوه ای مبل و چوب و کاغد دیواری استفاده از رنگ های سرد رو توصیه نمی کنم چون یک جور شلوغی و به هم ریختگی ایجاد می کنه. به جاشون رنگ های گرمی رو توصیه میکنم که هم با ترکیب خونه خودت جور تر باشه و هم پویاتر و زنده تر بشه، به جای رنگ های آبی و بنفش من رنگ نارنجی ملایم  در کنار یک سبز مغزپسته ای خوش رنگ و یا صدری رو توصیه میکنم البته پارچه ی بافت دار و گل دار نباشه بهتره چون خونه ات هم کوچیکه و جزییات رو خیلی بیشتر نکنی بهتره! موفق باشی دوستم


2- نازنین مریم


3-یعنی چیله  از من چی براشون تعریف کرده؟!:)))

برچسب‌ها: از افتخارات من

یک تا چند . . .

یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:06


1- اول اینکه چک دومیه ماشین هم پاس شد و من خیلی خوشحالم البته این به قیمت عقب افتادن همه ی قسط های این ماه است که ماه های بعد باید جبران شود یحتمل! ولی من خیالم راحت است و می دانم که همه چیز درست خواهد شد 


2- پریروز ها با خواهن خانوم تو پس کوچه های محل دور میزدیم که خواهن سرانجام اعلام کرد که حالا دیگه وقتشه، تنهایی برو! چیله و مادرش را دم در خانه پیاده کردم و بسم الله گویان راه افتادم و برای اولین بار تنهایی نشتم پشت فرمون! بعد از طی مسافتی متوجه چراغ های اتوموبیل پشتی شدم که سایه به سایه پشتم می آمد و هوس کرده بود کوچه های محل را با من گز کند و از آنجا که خواهر را دم در پیاده کرده بودم و ماشین هم همراهش نبود متعجب بودم که برای چه کسی می توانم اینقدر جالب باشم که چهار تا خیابان و شیش تا چهار راه را دنبالم تا دم خانه آمده!

دم در که آمدم پارک کنم دیدم بعله! گویا همان وقت که من رفته ام بابای چیله از راه رسیده و خواهن پریده تو ماشین و تو کوچه ی مورد علاقه ام برای دور زدن من را پیدا کرده اند و برای اینکه کار خودم را کنم چیزی نگفته اند!

جالب ترین قسمت ماجرا خواهن خانوم بود که بعد از پیاده شدنم از ماشین میگفت الهی قربون اون راهنما زدنت بشم من! میگم خواهن من روحتو حس میکردم تو ماشین که داری می گی راهنما یادت نره نگو پشت ماشین بودی  حست می کردم!


3- دیشب برای اولین بار من ماشین را برداشتم و رفتم پیش دوست جانم! در آمدن از کوچه های خلوت و رفتن در راهی که می دانی کلی ماشین دیگر هم هست و قانع کردن خودم برای این کار چیزی در حد جهاد اکبر بود که من این طوری که چند بار تا سر کوچه رفتم و بعدش رفتم دم ای تی ام پول گرفتم و رفتم دور زدم و آخرش راضی شدم که میتوانم و بلواری که می رفت داخل بزرگراه را طی کردم و رفتم! شایان ذکر است که دو سه باری هم خاموش کردم و یکبار هم راهنما یادم رفت و برای رفتن به راه خودم کلی مشقت کشیدم و سر خیابانی که احتمال حمل با جرثقیل بود پارک کردم و پریدم چندتا بستنی خریدم و رفتم بالا!

البته انگیزه ی کل ماجرا همان یک جمله بود که لاله خانم گفته بود که هر وقت خودت با ماشین آمدی شیرینی اش را هم بده

خلاصه که طرف های نه شب در خانه دوست جانم را با بستنی زدم و  در نگاه متعجبش که چی شده و کجا بودی من دنبال آن خوشحالی ای بودم که بداند خودم آمدم

جویده جویده میگویم که دیدی آمدم... میگه چی؟ کجا بودی؟ چی شده؟

میگم خودم!!!

باز متعجب نگاه میکند

میگم خودم خودم

از خونه!

یکهو می پرد بالا و همن قدر که من ناباورم او خوشحال میشود و گرم در آغوشم می کشد و بدو بدو دستم یک لیوان شربت می دهد 

و چون جای خوبی پارک نکرده ام به همان سرعت بدو بدو می روم و برق چشمانش مرا می برد تا عرش و خوشحالی ام را ده چندان می کند 


4- مقصد بعدی خانه خواهن است و می دانم که از ذوق خواهد شکفت

...

آن چیز ک انتها ندارد . . .

یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:20


 دخترک بچه بود . .  زهره اش ترکید . . .



ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: درد نوشت
( تعداد کل: 19 )
   1       2    >>
Instagram