X
تبلیغات
رایتل

آنجا ببر مرا که خیال هم نبرده است . . .

یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:51


نمی دانم از کی بود که دیگر کسی لباس هایش را روی بند رخت پهن نکرد و اول بندهای کوچک داخل پاسیو و تراس و بعدترش بند رخت های تاشو جای بند رخت های قدیمی را که یک تکه طناب بود که دو سرش جایی گره می خورد را برای همیشه گرفت و این شد که الزاما درجه خشک کن ماشین لباس تا نود درصد چرخانده شد تا لباس ها حداقل هشتاد درصد خشک شوند و بعد از خروج از ماشین لباسشویی نم اندکشان را روی بند رختی که گوشه ی اتاق خواب یا هر کنج دیگری به زور جا میشد را از دست داده و خشک شوند . . .

در این میان دیگر کسی نیست که لباس های شسته را در آبکش بزرگ قرمز بگذارد و ببرد گوشه حیاط یا حتا روی پشت بام زیر آفتاب داغ و دانه دانه لباس ها را بچلاند و بعدش روی بند پهن کند و آخرش هم روی هر لباس دو تا گیره بزند، طوری هم لباس ها را پهن کند که لباس ها چروک نشوند و بعد ترش روی لباس های زیر یک روسری نازک پنهان کند تا عیان نباشند و بعدترش باد لباس ها را تکان بدهد و آنقدر تکانشان بدهد که کم بماند که از بند کنده شوند و بروند تو باد و برای خودشان گم شوند و کسی دوان دوان بیاید که لباس ها در باد نروند و یا تا نم باران بیاید حواسش جمع باشد که نکند لباس ها  خیس شوند و دست آخر با همان آبکش بزرگ قرمز بیاید و دانه دانه گیره های چوبی را  از کنج لباس ها بردارد و لباس هایی که آغشته به نور و بوی آفتاب شده اند را از بند بردارد و برود

الان دیگر همه چیز ساده شده است و از همه ی جزییاتی که شاخ و برگ یک بند رخت بود کاسته شده و چیزی جز یک بند رخت شیک و رنگی یونیک که پایه های صورتی دارد و هشت لا تا می خورد و جا گیر هم نیست و  می شود آنقدر بازش کرد که همه لباس هایت را رویش جا بدهی و راحت یک گوشه ای جا میشود باقی نمانده و نه خبری از بوی آفتاب است و نه گیره های چوبی و نه رقصی که در وزیدن باد باشد

حالا دیگر هوای شهرمان آلوده است ، آفتابش بی رمق و کم جان است و کلاغ های سیاه راه و بیراه پشت بام خانه ها می چرخند و بی حساب فضله می اندازند و زیر درخت ها از همیشه حتا برای ایستادن خطرناک تر شده است. لباس های سفید را نباید زیر آفتاب این شهر خشک کرد چون رد دود و آلودگی رویش لک می آورد و از پاکی اش می کاهد

همان بهتر که پشت در بسته و گوشه ی خانه پهنشان کنی تا شفاف و سفید و پاک باقی بمانند

قصه ی بند رخت و لباس های چرک این طوری بود که به اینجا رسید. . .

همه آدم ها یاد گرفتند که نباید لباس های سفیدشان را برای خشک شدن زیر آفتاب شهر پهن کنند، یاد گرفتند عیبی ندارد  آفتاب نباشد، باد نباشد، رقص نسیم نباشد و لنگه جورابی که در باد تاب بخورد و در باد گم شود نباشد . . .

این طوری شد که سالهاست ما لباس هایمان را روی بند های تاشوی گوشه خانه می خشکانیم و دیدن منظره ای که کسی زیر آفتاب رخت پهن کرده برایمان دور از واقعیت شده است و تا واقعیت زندگی ما کیلومتر ها فاصله دارد . . . این طوری شد که روی لباس ها ی  زیر دیگر کسی پرده ی نازک را پهن نکرد و برای باقی ماندنشان کسی گیره ای را گره نزد . . .


سرم گرم میشود، آیا  . . . آیا میشود که روز دیگری از راه برسد؟روزی که هوایش پاک است

کلاغ هایش گند نمی زنند

بادهایش طوفان نیست

آفتابش درخشان و پر نور است

گرمایش پر حلاوت و آرامش بخش است

و جایی برای اعتماد کردن هست تا دوباره سبد قرمز رخت های شسته را از خانه بیرون بیاوری و بی ترس و اضطراب تکه هایش را با گیره ی چوبی روی بند رخت گره بزنی و خشک شوی از این افتاب که عالم تاب است و تکه های لباس همچون موجودات رمیده و مضطرب آرام ارام دوباره افتاب را تجربه کنند و با وزش نسیم برقصند

بعد یادت می آید

یادت می آید از کجاها رد شدی که باور کردی زیر آسمان نمیشود سفره ی دلت را پهن کنی و صاف باشی و سفید باشی و نترسی از اعتماد کردن

یادت می آید آن روزهای دور که همه چیز شکل دیگری بود و بهتر بود و کاش همیشه ی دنیا همان طور بود

یادت می آید اولین بار کی تکه های لباس را طوفان برد و بعدش ترسیدی

کی لباس هایت را پاک گذاشتی روی بند و بعدش رد آلودگی و سیاهی باقی ماند

یادت می آید که آدم دیگری بودی . . . .


و دلت می گیرد از بادی که طوفان شد و گردی که غبار شد و دودی که دوده شد و حرفی که دروغ شد و راستی که تعجب می کنی اگر کسی باور کند ...


 

برچسب‌ها: دل نوشته
نظرات (24)
یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 15:35
پروانه ی زیبای با احساس ، خیلی نوشته ات رو دوست داشتم در حالیکه با قصه ی تو غصه میخوردم ، از طرفی وقتی یادم اومد که مواقعی که خونه ی مادر شوهرم میریم شهرستان،توی اون باغ بزرگ دقیقا لباسهامون رو تو آفتاب پهن میکنیم،گیره میزنیم و یه لایه لباس رو لباس زیرا میندازیم حتما... ذوق زده شدم، چقدر هم این آفتاب خوردن لباسها،مخصوصا مال بچه ها بهم مزه میده،به امید روزی که دعای توی پستت برآورده بشه،آمین
پاسخ:
بند رخت و لباس تمثیل بود نازنین
من از عاشقی نوشته بودم
که مدت هاست کسی جرعتشو نداره
نمیشه
یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 16:28
چقدررررررررر دلم زیر و رو شد با این پست....
پاسخ:
قربون دلت برم من
یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 19:29
خیلی نوشته زیبایی بود. من وبلاگ ندارم و بابت این قلم زیبا بهتون تبریک میگم. موفق باشید انشاا...
پاسخ:
ممنون حسنا جان
یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 22:22
پروانه
چقدر دلم خواست لباس پهن کنم تو آفتاب ...
پاسخ:
عزیز دلم
تو با اون شکم قلمبه ات . . .
لباس های تو پهنه تو آفتاب گلم
تو دلت سرشاره از عشق
یکشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 23:01
من هنوز لباسامونو رو بند پهن می کنم رو پشت بوم
پاسخ:
دم شما گرم
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:57
ولی مادر من هنوز میره لباسهاشو پشت بوم پهن میکنه
پاسخ:
لباس هاتون
دل هاتون
عشقتون آفتابی باشه ایشالله همیشه
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:05
نه بابا انقدر هم که میگی دیگه منسوخ نشده
من خودم از بهار تا پاییز بیرون لباس میندازم ..اونم رو بند رخت.. تازه همسایه هامون هم همین کار رو می کنن.. فکر نکنی حیاط دارم یا میرم پشت بوم.. یه تراس داره که 1متر و 25 سانت مربعه ولی خوبه دیگه باد می خوره و افتاب
پاسخ:
آره عزیزم
برای رها هم نوشتم
تمثییل بود . . .
والا هنوز بعضیا بند رخت دارن
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:27
عزززززیزم ما هنوز هم همین طور لباس هامونو پهن میکنیم.
یه خونه قدیمی داریم تو کوچه پس کوچه های یکی از منطق اصیل و مرکزی تهران. از اول اینجا نبودیمااا از اپارتمان اومدیم اینجا به انتخاب خودمون تا زندگی! کنیم. هر اخر هفته لگن سفید رنگ پر میشه از لباس هایی که ماشین قدیمی جهاز مامان که هرماه خراب میشه شستتشون و به شیوه عصر حجری از لب رودخونه تا خونه اورده میشه. یعنی از طبقه اول که ماشین لباسشویی تو حیاط خلوتشه اورده میشه به طبقه دوم که تو تراسش لباس پهن می کنیم. بعد بابام که اکثرا لباس ها رو اون پهن میکنه دونه دونه لباس ها رو از هم جدا می کنه میتکونه و مواظبه جوری پهنشون کنه که چروک نشن دو تا گیره پلاستیکی رنگی هم میزنه روشون. این طوریه که یه بند بلند نارنجی که از این سر تراس تا اون سر تراسه و یکی از همون بندای تاشو پر میشه از لباس هایی که قراره زیر افتاب خشک بشن و بوی افتاب و خاک البته بگیرن. گه گاه هم اگه لباس زیری تنها بخواد پهن بشه روش حوله ای چیزی انداخته میشه مثل قدیما... اهان بارونم که بیاد یا طوفان بشه صد البته یکی زود میدوه که لباس ها رو از رو بند جمع کنه!
عزیزم هنوز هم بعضی جاها زندگی جریان داره نه به طراوت کودکی های ما تو خونه مامان بزرگامون اما خیلی باطراوت تر از جاهای دیگه که لباس هاشونو گوشه خونه روی بندهای تاشو پهن می کنن!
راستی این خونه ای که توصیف کردم مال یه خونواده سنتی قدیمی نیستا مال خونه ایه که باباش کار فرهنگی میکنه و مامانش همین اواخر دکتراشو گرفته و استاد شده!
پاسخ:
عزیزززززززززززززززززززززم
من عاشق این خونه و این خانواده ای که گفتی شدم هدیه
ایشالله که ایام به کام باشه و همیشه همیشه رخت های سفید رو بشه رو طناب بند رخت حیاط پهم کرد و سپردش به باد
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:05
از وقتی همه خواستن توی شهر بزرگ زندگی کنن و جا کم اومد و خونه ها قوطی کبریتی شد تا همه توی شهر جا بشن. از وقتی که همه خواستن ماشین دار باشن تا از کسی عقب نمونن و یه دونه ماشینشون شد دوتا و سه تا ووو
از وقتی که مدرن شدیم مثلا.
پاسخ:
خیلی تغییر کردیم
کاش همون ادما بودن که مدرن میشدن
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:34
واقعا زیبا و تامل برانگیز بود ...
اینکه زیر درخت ها از همیشه حتا برای ایستادن خطرناک تر شده است....
پاسخ:
ممنون دزیره ی عزیز
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:46
و باور اینکه دیگه دلامونو هیچ وقت پهن نمیکنیم جلوی آفتاب ،دیگه دلای ما توی باد نمیرقصن چقدر درناکه
من و تو و امثال من و تو خوب میفهمیم که باور بعضی از دردها از خود اون درد بیشتر درد داره
ما اگه توی طبیعت بکر و دست نخورده و به درو از این شهر کثیف بریم بازم میترسیم که دلامونو پهن کنیم و این یعنی باور اینکه دیگه هیچی مثل گذشته نیست،گذشته ای که زیاد هم دور نیست ولی برای ما هر لحظش یه عمر گذشته و با اینکه در اوج جوونی هستیم ولی فکر میکنیم سالها از روزگار جوونیمون گذشته
پاسخ:
ممنون لیلا جان
حس کردم نوشتن این کلمنت احتیاج به قدردانی داره
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:52
ما که بیخیال همه این حرفا
بند رخت یونیک رو بردیم گذاشتیم گوشه ی به اصطلاح حیاط فسقلی
و به لباسهایمان هم گیره می زنیم
آفتاب می نوشانیم
بوی نور می گیریم
و بعضی وقتها هم رقص لباسها را در باد میبینیم
پاسخ:
بیخیالی همیشه چیز خوبی است
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:28
زیبا بود.
پاسخ:
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:01
khili ziba bood azizam. hezar boos.
پاسخ:
ممنون عزیزم
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:21
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 16:58
اگر دلتون تنگ شده بیاد خونه ما به دلیل باغ بودن ما هنوز لباسمون رو رو بند خشک می کنبم هنوز گیره می زنیم به لیاس هنوز لباسا از ماشینا میان بیرون میر ن تو یه سبد کرم ومی ره روبند حالا الان من دقیقا ماله دوره عهد بوقم یا نه نمی فهمم آخ آخ ما مرغ و خروس هم داریم پس آخر غیر شهری بودن
پاسخ:
عزیزم
ممنون برای این همه مهربونیت دوستم
قدر خونه خشگلتوو بدون
من عاشق صبح های زودم که مرغا تخم می زارن و اونقدر قدقد میکنن تا صاحبشون بفهمه چه شاهکاری زدن
دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 18:25
مثل همه نوشته های دیگه ات دوستش داشتم خیلی زیاد
پاسخ:
مرسی عزیزززززززززززززززززززززز دلم
سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:17
پری من به عشق همون تاب خوردن لباسها توی باد گوشه تراس خونه رو چند ردیف بند بستم تا باد میشه دلم لباس شستن میخواد حتی نمیزارم خشک بشن و تو باد میشینم ر قص لباسها رو نگاه میکنم .... از این به بعد جات حتما خالی می کنم ....
خیلی وقته که ما ادما یادمون رفته ادمیم
پاسخ:
خیلی چیزا هست که یادمون رفته عزیزکم
سه‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 16:06
احیانا با من که نبودی درجه 90
پاسخ:
چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:07
خیلی قشنگ نوشتی
پاسخ:
ممنون عزیزم


اگه تو بگی حتما خوبه
چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 21:11
پروانه جان
از بس که نگران قضاوت دیگرانیم و هی خودمونو سانسور میکنیم عادی ترین کارها هم برامون شده آرزو چه برسه به عاشقی و زندگی ....
پاسخ:
چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 22:35
خونه ما هم حیاط داره با طناب لباس و همینطور پیچ امین الدوله و رز رونده روی دیوارهاش، ولی حیف که من ازش دورم
پاسخ:
چ خونه خوبی
حیف دوره
سه‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 11:13
به نظرم کمتر کسی اینو تا آخرش خونده.تمثیل قشنگی بود.زیرکانه نوشته شده بود.2بار خوندمش.چون آخراش بود که فهمیدم دارم درباره چی میخونم...
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 22:45
سلام
نمیدونم هنوز وبلاگت رو آپ میکنی یا نه!
ولی این چند خط یکی از بهترین نوستالژی های سه چهار سال اخیر من باشه

خیلی قشنگ بود
خود من خیلی باهاش خاطره دارم
یادمه وقتی که به همراه یه عکس توی صفحه ام گذاشتمش، بازدید خیلی بالایی خورد....
امیدوارم همچنان قلمتون زیبا و دلنشین باشه

به امید موفقیت برای شما نویسنده عزیز و محترم
پاسخ:
ممنون آقای علی
بله
شما صفحه های خیلی قدیمی رو چک کردید
صفحه اول پستای جدید داره

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram