X
تبلیغات
رایتل

برای شاد شدن کافیست

سه‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:13

این عکس:




این خبر:

+




برچسب‌ها: دوقلوها

سی!

شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 16:34


امروز، بیست و پنجم مرداد ماه 1393، آخرین روز از دهه ی سوم زندگی من است/بود و فردا بیست و شش مرداد ماه میشود اولین روز ازدهه ی چهارم 

و با حساب و کتاب و تقویم و عدد و رقم میشود سی سالم

سی سال است که دخترم

 خواهرم

دوستم

خاله ام

عمه ام

ناخن هایم لاک قرمز دارد 

دلم هم سرخ است

سی سال است که خسته نشده ام

و هنوز چهار را با دندانه می نویسم 

هنوز حوصله دارم و ناامید نشده ام از شدن و هر بار حاضرم دوباره امتحان کنم

خدایا

اگر قرار است بعد از این هم باشد . . .

نخواه ک غیر از این باشد



یعنی دیشب فرشته دندون چی براش آورده؟

پنج‌شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:30



اولین دندانی که افتاد همانی بود که اول از همه در آمد  . . .




+ فقط شبدر چهار برگ خوش شانسی میباره . . .

برچسب‌ها: من و پسرک

سفید سفید . . .

دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:18


از یک دو روز پیش زمزه ی جمع شدن دوستان همکار و بنیان گذاری صندوق کوچولویی برای قرض الحسنه زمزمه میشد تا اینکه یکهو همه ی اعضا جد کردند و دیدم که اسم ها توی کاغذ نوشته شده و کم مانده قرعه کشی شروع بشود

من که با هزار اکراه قبول کرده بودم در این صندوق شرکت کنم و هنوز هم مردد بودم که این ماه که اصلا پول ندارم و فولان و بهمان و  . . .

در این اثنا بهار از میان کاغذهای تاخورده ی سفید یکی را بیرون کشید و من آنقدر هول و هراس داشتم که تو هوا کاغذ را از دست هایش قاپیدم و با عجله شروع کردم به باز کردنش و با اضراب عدد رویش را با لکنت  خواندم

هــــ  ه     هـــــــــــــــفت  هفت

روی کاغذ دیگری مقابل هر اسمی عددی نوشته شده بود و یکی خواند... عدد هفـــــــــــــــــــــــــت: پروانه . . .

و پوف!!!

من همچون موشک های سریع السیر تا خود خود عرش را در کمتر از ثانیه ای پیمودم و  رفتم و شخص خدا را در آغوش فشردم و برگشتم سر جایم نشستم 

کمتر از بیست و چهار ساعت یک میلیون تومنی که به ازای ده نفر شرکت کننده و از قضای نفری صد هزار تومن به حسابم واریز شد و با عدم پرداخت یک دو تا از قسط ها و جفت و جور کردن مبلغ مناسب دست افشان و پای کوبان روانه بازار و راسته ی طلا فروشان شدم

و در یک پروسه ی خرید یک فقره زنجیر ورساچه ی سفید به مبلغ تقریبی یک میلیون و خورده ای خرداری نموده و خوش خوشان از همان وقت تا حالا انداخته ام گردنم و هی هی تو آیینه تماشایش میکنم و ذوق میکنم

تازه دیروز که یکی از دوستان در چهره ام دقیق شد که چه تغییری کردی!؟ دنبال دلیل می گشت بلادرنگ گفتم آها! زنجیر خریدم!






شاید خنده دار باشد اما داشتن این زنجیر برایم به آرزویی بدل شده بود که تصمیم گرفته بودم به خودم هدیه اش بدهم برای سی ساله شدن

و سالها بود که چشمم دنبالش بود 

از همان وقتی که برای هدر ندادن تتمه ی پس انداز نیت کردم چیزکی بخم و زنجیر را خریدم و در از مغازه که بیرون رفتم فکر اینکه لابد باید زنجیر را برای پول پیش خانه بفروشم و خرید سکه چقدر منطقی تر است و رفتم زنجیر بیچاره را پس دادم و جایش سکه ای را خریدم که هنوز هم جای داغش مانده روی دلم از بس افت قیمت کرد! و من نه تنها ضرر کردم و سکه را با قیمت کادب خریدم بلکه چیزی که دلم خواسته بود را هم از دست داده بودم

تازه خیلی راسخ اعتقاد داشتم که گوش نیست که بی گوشواره نمی شود و این گردن است که بی زنجیر نمی شود و دور گردن هر کسی بی اختیار دنبال زنجیری اعم از ریز و درش میگشتم و به نظرم بسیار زیبا می نمود!

آنقدری که نداشتنش مثل ظلم می مانست

زنجیری که در یکی از فانتزی های ذهنم زمانی می توانست مثل حلقه باشد برای گره خوردن و همیشه یاد کسی را برایت زنده کند،می توانست مال کسی باشد، عشقی باشد، حرفی داشته باشد، همراهت باشد . . . 

والا خود زنجیر به خودی خود نمی توانست اینقدرارزشمند و خواستنی باشد، مثل روایتی با یک تصویر بود، مثل جلد کتابی که خیلی داستان ها دارد اما فقط همین یک تصویر پیش رویت تجسم یافته و باقیس را خودت می دانی

حالا من زنجیر ورساچه ی ارزشمندی دارم 

که قد چند سال خواستن می ارزد

قد جور شدن جادویی یک وام 

قد سی سالگی

و قد خدایی که حواسش به دلم هست


پ.ن: عکس تزیینیه! زنجیر من خوشگل تره :)


یک مصاحبه متفاوت

شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:36

هفته ی پیش با گوگل مصاحبه کردم

همین گوگل گوگولی خودمان

از آنجا که در رزومه مختصری در سایت های کاریابی گذاشته ام از همان طریق در خیل شرکت کنندگان در آزمون مورد نظر قرار گرفتم

بین 785 نفر از 195 کشور که در یک روز در این آزمون شرکت کرده بودند و جدای از هر چیز دیگری مبنی بر پذیرش و یا عدم آن آزمون بسیار جذاب و جالب و البته منحصر به فرد بود

آزمون با اسکایپ و به صورت ودیویی برگزار شد و سه مرحله داشت

مرحله ی اول طراحی لوگوی گوگل با سه موضوع بود: فوتبال، کودک، دریا

و کلا پنج دقیقه زمان داشتم تا سه تا آرم طراحی کنم.از آنجا که طراحی های سابق لوگوی گوگل خیلی زیاد به چشمم آمده بود و کلی دوستش داشتم و به طرح هایش فکر کرده این مرحله را به راحتی در زمان مورد نظر طی کردم و سه تا لوگو اتود زدم و تصویرش را در دوربین اسکایپ جند ثانیه نمایش دادم

سوالات بعدی درباره رنگ ها و نماد ها و امتیازات مثبت و منفی لوگوهای پیشین بود! درباره اینکه در کمد لباست چه رنگ هایی وجود دارد و چه رنگ هایی را با هم م پوشی و چرا؟!

سوال آخر که گویا سوال مهم ترین بود و جواب آن را بنیان گذار و یکی از مدیران گوگل خودش شخصا می خواند این بود که اگر بخواهید بهشتی برای هشت بیلیون نفر طراحی کنید چه طور آن را می سازی؟ و من بهشتی ایده آل و رنگارنگ در تصوراتم برایشان ساختم که پروانه های رنگی داشت و آسمانی با رنگین کمان و  . . .

خلاصه پنج روز موعود سپری شد و دیروز جواب آزمون آمد

از بین آن تعداد شرکت کننده من بین ده نفر اول برگزیده شدم

اما . . .

اما فقط نفر اول بود که به استخدام گوگل در می آمد!

و آقای سرگئی برین بنیان گذار گوگل به صورت افتخاری برای ده نفر اولا شخصا نامه نوشته بود:


Dear Parvane , From old time , Iranian showed their talent and god's gifted intell to us , I want to appreciate for

 interesting to work with us, I saw your 3 google painted in black pencil and also our special question' answer about heaven.You have an amazing power of imagination and this is not what everybody has.so keep going on and we

wishe best for you.Sergey Brin 7 August 2014.California.



نمی توانم بگویم اول نشدن برایم مهم نبود و یا کل ماجرای مصاحبه را فراموش کنم و ساده از کنارش بگذرم و مثل هر مصاحبه ی دیگری فراموشش کنم

این جذاب ترین و شیرین ترین مصاحبه ای بود که در تمام طول مدت کاریم داشته ام و اگر یکبار حس کرده باشم که چقدر همه چیز مدربانه و محترمانه انجام شده است و چقدر ارزشمند و قابل احترام هستم همیجا بود


مصاحبه با اتود سه طرح در مدت زمانی محدود آغاز شد

در این آزمون سرعت عمل و ایده پردازی و خلاقیت هر کسی مورد سنجش قرار میگیرد و محدودیت زمان نقش بزرگی دارد!

آزمون دوم درباره رنگ بود! رنگ به عنوان جذاب ترین و برجسته ترین نیروی دست گرافیست که چطور مورد استفاده قرار میگیرد و چرا؟

مرحله ی سوم هم تخیلات و نیروی تجسم هر کسی را به بوته ی آزمایش می کشاند و ساختار ارایه شده و جزییات آن نشان از نیروی تخیل و تصویر پردازی ذهنی هر کسی

حال اینکه وقتی این مصاحبه را با مصاحبه هایی تا به حالا انجام داده ام مقایسه میکنم که طرف رزومه ی کارهای چاپی ات را می گذارد جلوی رویش و ورق می زند و انبوه کار های چاپ شده ای که هر کدام برای یک شرکت است تماشا می کند و بس و هیچ آزمون دیگری برای نقب ادراک متقاضی وجود ندارد متوجه ی شدت تفاوت ها می شوم!



البته من با این ورق زدن رزومه هم اینقدر مخالف نیستم هر چه باشد طرف می فهمد سطح کار آدم چطوری است اما چیزی که مرا به نوشتن این پست واداشته چیز دیگری است

هر کاری، هر طرحی، هر مجموعه ی هدفمندی اعم از یک لاک ناخن گرفته تا ماشین های غول آسای حمل بار و غیره که کارایی مطلوب دارد دو بخش دارد

شکل  و شعور 

وقتی کسی رزومه ی شما را ورق میزند شکل شما را تماشا می کند 

اما وقتی کسی تصورات و خیالات و فوه ی تجسم را به چالش میکشد شعور شما را تماشا میکند

اتفاقی که خیلی وقت ها می افتد

در واقع یکسره همین ماجراست و ما در شکل مانده ایم و نقبی به شعور نمی زنیم! مثل یک بیماری واگیردار می ماند که ریشه ی خیلی از افعال آزاردهنده فقدان این مهره ی گمشده این شعور نازنین است و بس

ما خیلی کارها را از این ور و آنور یادمیگریم. اما این یادگیری بدون شعور است و و از آن نعمت، آفت می سازیم!

این بازی خیلییییییی طولانی است و خیلی جا دارد که بنویسیش و هی تحلیلش کنی و کل زندگیت را سرش بگذاری تا این قطعه ی گمشده سر جای خودش بازگردد . . .




پ.ن:

یکی دونفر برام نوشتند که ادبیات این نامه اشتباه گرامری داره و یقین دنستن که یا من یه احمقم یا یه سری احمق سرکارم گذاشتن . . .
خواستم بگم اینجا روزانه هامو می نویسم  و نه برای فخر و نه برای اثبات خودم! نه هیچ چیز دیگه! وقتی من این ماجرا رو نوشتم یعنی تو این موقعیت بودم و هیچ دلیی هم وجود نداره که بخوام اثباتش کنم و براش سند و مدرک بیارم و طوری بنویسم که خواننده با مدرک و مستدل مثل یه دعوی حقوقی ادعای منو ثابت شده ببینه و باور کنه و همه ی شرایط و وجنات و شبهات رو سنجیدم و شکی توش ندیدم که واقعا دارم با قسمت فارسی گوگل مصاحبه میکنم اما امان و صد فغان از دست جماعتی که وقتی هنوز تو ریز ماجرا قرار نگرفتن حکم صادر میکنن!

من درباره ادبیات ساده ی نامه هم هیچ توضیحی ندارم! به من چه که این آدم این طوری نامه نوشته وقتی حتا تردیدی ندارم که اونو نامه صحت و سقم داره؟

مخصوصا که از چند نفر که سواد ادبیات انگلیسی شون خیلی بیشتر از من بود پرسیدم و همگی گفتن که ادبیات ساده و صمیمی ای به کار برده شده

برچسب‌ها: من یه گرافیستم

بهشت به تمام قد

چهارشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 15:12



نان سنگک خاش خاشی داغ

پنیر لیقوان

ریحان




شال خورشیدی میترا!



متولد 1363

دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 16:04


سال های اولی که دانشگاه می رفتم غالب همسکلاسی هایم یا همسنم بودند و یا بزرگتر. تعدا سال هایی که تا رسیدن به آنها فاصله داشتم را می شمردم و با خود می گفتم تا رسیدن به آن موقع چقدر وقت دارم و چقدر کارهای مختلف می توان انجام بدهم

اطرافم پر بود از پنجاه هفتی ها و شصتی ها و شصت و یکی هایی که هر کدام یک راه را می رفتند و من هم

فلانی نمایشگاه نقاشی گذاشته! متولد چند است؟ 60

فولان خواننده ی جدید هم متولد 61 است

فولان بازیگر متولد 63


حالا این روزها، حس میکنم دهه شصتی ها دارند بساطشان را جمع میکنند و دهه ی هفتاد از راه میرسد و گل میکند

دیگر نمیشود کیف کرد از سالهایی که هنوز وقت داری تا آماده شوی و هی ساعت را نگاه کنی و ببنی که باز هم زمان باقیست 

حالا دیگر زمانی نمانده

باید رفت




برچسب‌ها: دل نوشته

آن عشق آتشین

دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:53


دیشب عشق دوران نوجوانیمو که دورانی سخت هلاکش بودم تو یه مهمونی، بعد از سالها دیدم

زن گرفته بود و بچه داشت

زیر ابروهاش صاف و سیقلی بود!

از این شلوار براقا تن کرده بود

مختصر اعتیادی هم داره

در اثر تصادف جدی یکی از پاهاش کوتاه تر از اون یکی شده بود و شل میزنه

گویا یه نمور دست کج هم هست

جان خواهر برادر و پدر و مادرشم تو شیشه کرده از بس قرض گرفته و پس نداده

و اگر چیزی گم بشه و اون اونجا حاضر باشه اولین کسیه که میرن سراغش



پریروزا سرمو بالا کردم گفتم خدا؟ تو واقعا هستی؟

پس چرا حواست به من نیست؟ یعنی ولم کردی به حال خودم؟ 

خدا سکوت کرد


اما این طور وقتاست که می فهمم گاهی هیچ اتفاقی بهترین اتفاق است

گاهی نشدن بهتر از هر چیز دیگری است . . .

اما خواندن معنی سکوت همیشه آسان نیست



برچسب‌ها: من و خدا

عروسک های کوکی

شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:37


یک جایی خواندم مریلین مونرو ستاره ی جذاب و زیبای هالیود گفته:

«من یک زن بازنده‌ام. مردها، زیادی از من انتظار دارند؛ به خاطر تصویری که از من ساخته شده و خودم هم در ساخت آن کمک کرده‌ام؛ من سمبلی از تنها چیزی هستم که مردان از آن استقبال می‌کنند»


فکر می کنم اگر این جمله متعلق به امروز می بود باید این طور نقل می شد:

لب هایم نازک و صورتم رد چین و چروک و جای جوش دارد، سینه هایم شبیه توپ بسکتبال نیست و باسنم برجستگی کوچکی دارد،من یک زن بازنده هستم  . . . در واقع من موجودی چرک و کدر هستم که با تصویر زن مثالی تشابهی کوچکی دارد

چون من با این حساب اصلا زن نیستم!!!


دیشب در تلویزون جمهوری اسلامی ایران و دقیقا در سریال عامه پسند ستایش، زنی را دیدم که دماغش قده یک نخودچی بود،لب هایش مثل گلبرگ های رز فر خورده بود و گوشتی و برجسته بود و رنگ پوستش هم دقیقا عینا برنزه ی سولاریوم رفته و  . . .

شک ندارم اگر سیما اجازه می داد و اسلام دست و پای جماعت را نبسته بود سینه های گرد و بزرگ و باسن برجسته ی خانم را هم میشد رویت کرد! خانمی به تمام معنا! یک زن واقعی


اگر چند ده سال پیش خانم مونرو در برابر تصویری که غالبا از خودش پخش شده بود احساس عجز می کرد و خود را یک بازنده می پنداشت امروز یک زن عادی در برابر موجی که از یک زن یک موجود ویرایش شده ساخته است چه حسی می توانست داشته باشد؟!


موجی از یکسان سازی و شبیه شدن جماعت نسوان با یک رنگ پوست و یک حالت بینی و یک مول مو  و غالبا یک گونه آرایش و . . . . دققیا با دارا بودن اشل های خاصی از زیبایی که هرچقدر نزدیک به آن باشی زیباتر هستی!

با جراحی هایی مختلف برای بالا کشیدن و بزرگ کردن و صاف کردن و برجسته کردن

من اسم اینها را گذاشته ام زن کاذب!

چشم ها همگی شهلا و خوش رنگ تر از حتا جعبه ی مداد رنگی است!

بینی ها خوش تراش و مینیاتوری و سربالا و البته هرچه کوچکتر بهتر

مژه ها همگی کاشت است و یا گره زده شده که تاب خوردگی اش تا پس سر می رسد

گونه ها برجسته

چال گونه و چانه همگی تضمینی! فقط کافیست لبخند بزنند تا دلت قنج برود

ناخن ها زیبا تر و شیشه ای تر از جام بلور

سینه هایشان مثل سنگ سفت است و لازم نیست لباس زیر به تن داشته باشند چون بدون نیاز به آن س ک س ی تر هم به نظر می رسند، باسن هایشان به خانم لوپز و کارداشیان شهیر طعنه می فرساید و می شود روی طاقچه اش گلدان شمعدانی ای را به سهولت جا داد(بستگی به وسع جماعت دارد البته اگر دستشان به دهنشان برسد می روند جراحی میکنند و پروتز می گذاردند والا خدا بدهد برکت! سوتین های جک دار و شرت های قلمبه برای باسن که به طرفه العینی برجسته گی ها را چندین برابر میکند) 


یاد یک کارتونی در بچه گی هایم می افتم که آدم آهنی ها سر موعد از کار می افتادند و باید برای سرویس می رفتند تعمیرگاه تا روغن کاری شوند و در در یک پروسه ی تعمیری دوباره تبدیل به همان موجود سرحال سابق می شوند ، روغن دانی که وقتی روی چشم ها چکیده میشود مژه ها پرپشت و بلند و فرخورده و زیبا می شوند

روی لب ها میچکد تا توپی که حالا در گذر زمان کم باد شده به حالت عادی برگردد و پرباد و برجسته و ورق خورده باشد

روی ناخن ها تا دوباره شیشه ای شوند و بلند

روی موها تا رنگشان مثل سابق بشود

روی گردن

روی سینه ها

روی باسن


من هم یک زنم 

من هم دوست دارم زیبا و مقبول باشم

من هم چند سال پیش دماغم را عمل کردم تا کوچکتر و خوش حالت تر بشود اما قد نخودچی نع!

من هم برای برداشتن خط اخم وسط ابروهایم بوتاکس تزریق کرده ام

اینها را میگویم چون از نظر من هیچ کدام از این کارها ایرادی ندارد که هیچ ، بعضی هایشان خیلی هم خوب است و حال آدم را از خودش خوب میکند


چیزی که آزار دهنده است و از آن می گویم ، اغواگری ست

اغواگری زنانه ای که مرزهایش در برجستگی سینه و باسن و غنچه ی لب ها و نازکی پشت چشم است

این است که از زن یک مدل، یک عروسک بی مخ می سازد که فقط و فقط به یک درد یک چیز می خورد و بس! و هرچقدر که در این امر تواناتر باشد پرچمش بالاتر می رود و بیشتر لایک می خورد

این که هوش از سر مردان بیشتری  ببرد و همه مرزها را به واسطه ی این نیرو بگشاید

هر روز آدم هایی را می بینم که بیشتر و بیشتر خودشان را شبیه آن بت مثالی میکنند و هر گونه ارتباط قیافه شان را با خودشان از بین می برند تا برنده تر شوند . . .

این که هر کجا چند نفر نگاهش کنند و چند تا چشم پشت سرش دودو بزنند و چند نفر حاضر باشند برایش بمیرند و برایش هدیه های گران تری بخرند

این است که آن عروسک لعنتی را در نظرم تنفر آمیز می کند و حالم از اینکه یک زن هستم بد می شود


من هم یک زنم


یک زن عادی

زنی با پلک های پف دار و موهای به هم ریخته، زنی که افتخارش چهره اش نیست . . .



برچسب‌ها: دل نوشته

قد آدم بزرگ ها

یکشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 13:54


تا حالا اینقدر شکل ادم بزرگ ها نبوده ام

در حالی که حساب بانکی ام صفر است و تا واریز حقوق سر برج شصت هزار تومنی را که دیروز مریم واریز کرد تا برای تولد خواهرش چیزکی نقاشی کنم را دارم و از چندین و چند سو در معرض بدهی های ریز و درشت هستم

قسط های سرماه را که واریز کنم باید خرج صافکاری ماشین را هم بدهم که در یک تصادف زنجیره ای که یک پراید وسط بزگراه همت بی دلیل زده تو ترمز و یک سری ماشین خوردند به هه و  سومین ماشینی که خورد به دومی من منه کله گنده می باشم

از آن ور هم چون صاحب قبلی ماشیت را اسپرت کرده بود که به خیال خودشان با پایین آوردن ماشین باعث خوشگل شدنش می شوند اما کلی عواقب دست و پا گیر برای رد شدن از هر چاله و جوب و  . . . پیش می آید که مجبور شدم با خرید چهار فقره کمک فنر و پرداخت اجرت آقای مکانیک ماشین را به حال عادی برگرداندیم و آن هم رفت جزو لیست بدهی ها

شارژ سه ماهه ی ساختمان هم !

و فریزی که از هر گونه عامل خوراکی زدوده شده است!

و صاحب خانه ای که به بهانه های مختلف سر و کله اش پیدا میشود و می دانم عنقریب به بهانه ی فروش خانه باید فکری به حال خودم کنم و می دانم پول پیشم قدری نیست که بشود جایی را رهن کرد و باید یک وری یک وامی چیزی جور کنم

یک وام ده ملیون تومنی البته! که وقتی هیچ جا ودیعه گذاری نکرده باشی اصلا هم کار آسانی نست!

و اگر با فروش چهار قطعه سکه ای که در اوج گرانی برای سوراخ کردن چشم بازار خریداری کرده و به امید ضرر نکردن تا حالا نگهشان داشته ام بشود پنج تومن دیگر جور کرد میشود پولکی برای رهن خانه جفت و جور کرد و برای پیدا کردن خانه امید داشت

بعد در طی تحقیقات میدانی درباره وام فهمیده ام که می توانم از بانک سرکار خواهن اینها این مبلغ را به راحتی وام بگیرم اما دقیقا باید یک برابر و نیمی پس بدهم 

یعنی ده تومن بگیر‍ !پانزده تومن پس بده! خیلی هم شیک


به کارم و جایی که در آن ایستاده ام نگاه می کنم و به نارضایتی عمیقی از شرایط دارم و به نگاهی که همیشه داشته ام که آنقدری درآمد داشته باشم که بتوانم یک گوشه ای برای خودم بنشینم و کارهای نقاشی ای و حجم و طراحی ام را دست بگیرم و بنویسم و در عوالم خودم سیر کنم

به خانه ام نگاه میکنم که پارسال پر بود از حجم های قد و نیم قد و مجسمه های پاپیه ماشه ای که تولیدات دلم بود اگر چه که هیچ پولی را نصیبم نمی کرد

و به خودم نگاه می کنم که آن وقت که تعداد بیشتری نقاشی بکشم و طراحی کنم و فیلم ببینم و کتاب بخوانم شاد ترم از هر وقت دیگری


حالم بد می شود

دغدغه ی نان! دغدغه نیفتادن از تک و تا

برای خریدن کفش های خوشگل برای تولد دوقلوها! خوشگل ترینشان که تولدشان هم چند روز دیگر است

حس می کنم زندگی سخت است و بالا نگه داشتن پرچم سخت تر

آخر ماه میخواهم ماشین را بیمه بدنه هم بکنم، بدجوری لازم است و ای کاش قبل از این خورده خراش هی اخیر انجامش داده بودم


لب تاب لنووی قسطی

دلم جیغ می خواهد

دلم می خواست با چیله در تونل نیایش جیغ بکشم

دلم می خواهد همه ی پول تویه جیبم را شلیل شبرنگ و هلو زعفرانی بخرم

دلم می خواهد برای سی ساله شدنم برنامه ی مهمانی بچینم و درگیر انتخاب فینگر فود و پیش غذا و دسرهای خوشگل و شیرین شوم  با کیک بی بی و . . .

دلم می خواهد شلوار خنک میس اسپرت و مانتوی گشادی که چند وقتی است نشان کرده ام بخرم که گور بابای همه ی حساب کتاب ها و باید ها و نباید ها

دلم می خواهد یک روز صبح بی دلیل و بی مرخصی نیایم سر کار

قسط های معوقه ی سر هر ماه را ندید بگیرم و بروم جایش آن زنجیر خوشگل گردنی را بخرم و جلوی آینه بایستم و ساعت ها تمایایش کنم


و می دانم

خوب می دانم که هیچ کدام از این کارها را نخواهم کرد و مثه بچه ی آدم خیلی معقول و منطقی اول میروم بدهی صافکاری و بعد مکانیک و کمک فنر و بعدترش قسط های معوقه و بعدش شارژ ساختمان و آخرش پول تلفنم را می دهم و تولد بی تولد!

و این است که سگم میکند

این درایت و منطق ملعون که مثه بختک افتاده روی سرم و ولم نمی کند

باز هم صبر خواهم کرد و باز هم تلاشم را بیشتر میکنم تا بتوانم راحت تر زندگی کنم و برنامه ریزی میکنم تا بعد از چندین و چند وقت شاید بشود که یک حال اساسی را مرتکب شد 

و این صبر مرا دیوانه میکند که تا کی بشود ، نشود . . .

دلم می خواهد کمی دیوانه سر باشم

کمی بزنم به سیم آخر 

از این دنیا سهمی بردارم و نعره برآورم 

چرخی را من بچرخانم یا جهتی را به سمت من تغییر کند

دلم می خواهد امتیاز بگیرم از این بازی ای که همه ثانیه هایش دارد گر و گر از جیب من می رود


اما در نهایت ادب و احترام . . .

نشسته ام اینجا و بعد از تمام شدن ساعت اداری دارم پستی را که نشان از مقادیر فراوانی ناکامی است را دیکته و ویرایش میکنم و دم بر نمی آورم و دمبم را می گذارم روی کولم و آسته می روم خانه تا گربه شاخم نزند و . . .

برچسب‌ها: دل نوشته

جای من کجاست؟

شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:08


من نمی دانم

اینکه کجا می روم؟

یا اینکه کجا باید باشم؟

همینقدر میدانم که از اینجایی که هستم راضی نیستم . . .


از اندوهی به اندوه دیگر...

جمعه 3 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 18:06


از متملق زبان باز به جان می آیی 

خرس مهربان به چشمت می آید که صاف است و بی تزویر

از حماقت های روشن، ساده ی بی فکر به ستوه می آیی

عاقل به چشمت می آید

از حساب کتاب های آدم های منطقی به ستوه می آیی

شاعر سپید در نگاهت می نشیند

از بی قید و بندی های همواره به جان می آیی

چشمت به کم سو و پایدار کارمندی روسن می شود

از تداوم بی پیشرفت آب باریکه به ستوه می آیی

به خنده های بی دلیل امید می بندی و جانت سبک می شود

فردا هایش خودت را نحیب می زنی که بیهوده بوده ای

...


همه آنچه که به چشم ما می آید و همه انچه در نگاهمان برجسته و ارزشمند است متاثر از فضایی است که در آن هستیم و به خصوص کم و کاستی ها و عیب و ایرادهای سابقش

اگر مدتی در مجاورت کسی بوده اید که متول و اهل بریز و بپاش است اما به جزییات و ظرایف بی دقت است اگر روزی موقعیتی پیش بیاید تا ادم دیگری را برای مجاورت برگزینید به یقین کسی خواهد بود که جزییات را میبیند حالا پولدار باشد یا نه آنچنان نقش برجسته ای ندارد


و خوشبختی و خوشحالی نوعی حس رضایت موقت از شرایطی است که زوایای ارزشمندی است که تا کنون با قحطی زدگی آن مواجه بوده ایم و عنقریب سایر زوایای موجودیت ان نیز دیده خواهد شد

این است که اخر قصه می رسیم به آدم های عادی

که چه خوبند آدم های عادی

و چه کمند

وقتی از همه ی رجعت ها و کم و کاستی ها خسته ای

از همه خان های گسترده و همه ی کفران های بی دلیل

از همه تند روی ها و زیاده روی ها




در آستانه سی

پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 21:02

بیست و ششم مرداد 1363 

بیمارستان شهدا تجریش 

وزن 3 کیلو و 500

قد 50 سانتیمتر 

زایمان طبیعی 




بیست و شش مرداد 1393 

هنوز یک جایی همان اطراف... 

وزن 62

قد 168 سانتیمتر 



پ.ن: مرسی از تبریک

اما امن که تولدم نیستتتتت... تولد من بیست و شیشمه

:/

Instagram