X
تبلیغات
رایتل

جسن شکوفه ها

یکشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:52


امروز روز اول مدرسه اش است

میرود کلاس اول

پسرک لاله

دیروز تا توانستم قربان قد و بالایش رفته ام،قربان مدادپاک کن و تراشی و مدادهایی که مادرش برچسب اسمش را رویشان می چسباند

قربان لیوان نارنجی و کیف چرخ دار و دفترهای چهل برک

قربان ذوق مدرسه رفتنش که کیف مدرسه اش را کول کرده و تو تختش خوابیده تا زودی صبح بشود

میگویم فردا جشن شکوفه هاست تو از کجاهایت شکوفه میدی؟ 

میگه فک کنم از عینکم!


نمیدانم دیشب را تا صبح چند بار از شوق سرجایش از خواب بیدار شده و از پنجره دیده هنوز صبح نشده ، من که شب های  اول مدرسه را هیچ خوابم نمیبرد  . . .

برچسب‌ها: من و پسرک

یاداشت های پشت فرمان

شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:11


چهارشنبه شب است و دارم از منزل دوستی میروم خانه خواهن، بزرگراه ستاری جنوب به شمال در ازدحام اتوموبیل هایی که دوبل پارک کرده اند و بقیه به زور رد می شوند پرم میگرد به پر یک اتوموبیل دیگر و رد می شوم

زیاد می شود برای رد کردن از فواصل این چنینی آیینه ات به آیینه ماشین بغلی بخورد و به همین گمان راه خودم را می روم

چند ثانیه بعدش بی واسطه ال نود سفیدی می پیچد جلویم

اگر ماشن را کنترل نکرده بودم بی بروبرگرد تصادف میشد، بوق غرایی می زنم و از لاین بغلی رد می شوم.

تازه وقتی ال نود می چسباند و با مشت می کوبد تو شیشه ی بغل  می فههم که آیینه اش شکسته

اشتباه بزرگم اینجا بود که همان وقت نایستادم! تا پلیس بیاید

به راهم ادامه می دهم و ال نود تقریبا در ده موقعیت خطرناک چیزی نمانده بفرستدم تو گارد ریل

پشت چراغ قرمز می ایستم

راننده که مرد کوتاه قد و کچلی است پیاده می شود

در ماشینم را باز می کند و می آید سوییچ را بردارد که نمی گذارم

از ترس قلبم دارد از حرکت می ایستد،فقط جیغ میزنم اما هیچ کس توجهی نمیکند، صورتم داغ شده و صدا ها را درست نمی شنوم

آیینه را با مشت می شکند

با لگد به در ماشین می کوبد

تا کمر بندم را باز میکنم و پیاده می شوم سوار ماشین شده و گاز می دهد می رود.حتا نتوانستم شماره پلاکش را بردارم

فقط از پشت می بینم خانومی با روسری گل گل صندلی جلوییش نشسته

و دخترکی شش هفت ساله از صندلی عقب دارد نگاهم می کند




پ.ن:  این یادداشت ها ادامه دارد

امان

شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:29

در برابر هزاران چشم:


خطاب قرار دادن: اون زنه . . .  اون دختره . . .

نقل قول : غلط خواندن بارز یک شعر

در قفای یک شاعر فقید: ایشالله که آخریا وضعش بد نبوده ایشالله!
. . .




این کلمه ها مرا یاد آن فحش قدیمی می اندازد که میگوید: از زن کمترم اگر . . .

زن بودن خودش تنهایی فحش محسوب میشد

هنوز هم می شود گویا


:/

برچسب‌ها: در راس امور

پاییز

جمعه 28 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 23:31


پاییز عینه سینماست

آدم دلش نمی خواهد تنها برود... 


کیو و جی جی

سه‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 16:02

دو تا بچه داریم

یک دختر و یکی هم پسر

دخترک اسمش جی است اما دوست داریم جی جی صدایش کنیم

اسم پسرمان کیو است

این ها البته بچه های من و بهار هستند

هردومان اعتقاد داریم بچه های که سهمی در تولیدشان نداریم می توانند بچه هایمان باشند

سر و کله ی دخترک یک روز عصر پیدا شد

یک عصر کشدار تابستانی کرخت که صدای یکنواخت کولر موسیقی کرارمان بود، بهار یک کیسه پر از آلو های قطره طلا آورده بود و گذاشته بود روی میز و داشتیم تند و تند آلو می خوردیم و حرف میزدیم.

ته کیسه یک آلوی متوسط و مو طلایی باقی مانده بود

آمدم کیسه را دور بیندازم که دیدمش، دستش را گرفتم و از کیسه بیرون آوردمش و نازش کردم، بد جوری ترسیده بود و مدتی هم تنها مانده بود. صورتش محزون بود و اخم کوچکی روی لب هایش بود. انگار می گفت عیب ندارد مرا بخور!

من اما نوازشش کردم و پوست آلویی اش را لمس کردم و در گوشش گفتم غصه نخور دخترک . . . از آن وقت به بعد گذاشتمش روی یکی از سوراخ های جا چسبی آبی رنگ روی میز بهار و هر دومان هر روز رد اخم محزون روی صورتش را تماشا می کردیم و بی واسطه شد دخترمان

چند روز که گذشت یک روی چهره اش پلاسیده و چروک شد و رنگش رو به تغییر گذاشت

به بهار می گویم ببین دختر یعنی این: پلاسیده می شود اما فاسد نه! همین طور هم شد جی جی هر چقدر هم پلاسیده تر شد ردی از فساد و پوسیدگی نداشت 

خیلی شده که کسی برش دارد و با خفت نگاهش کند که چرا اینو دور نمی اندازید؟ یا حتا شده که هوس آلو کنیم و بخواهیم بخوریمش ، حتا یکبار یکی از همکارانمان با ناخن روی تنش خطی انداخت که تا دو روز جایش ماند

این جور وقت هاست که احساسات والدمان عود می کند که مگر آدم بچه اش را می خورد؟ مگر آدم بچه اش را له میکند؟ یا مگر آدم بچه اش را زخمی میکند؟

جی جی کم کم فهمید که پیش ما در امان است و حالش بهتر شد و دیگر نمی ترسید و می دانست ما در هر شرایطی حامی اش هستیم و فقط گه گداری که کارمان زیاد بد و نگاهش نمی کردیم شاکی میشد

تا پریروز ها که بهار برادرش را پیدا کرد

میان ظرف میوه یک آلوی قرمز و درشت بود که روی صورتش دو تا لکه ی قهوه ای و گنده بود با یک لبخند بزرگ. تو چشم هایش خط ها مورب و تو هم هم طوری بود که هر وقت نگاهش می کردی یقین می کردی دارد ریسه می رود از خنده

اسمش کیو است و با مزه و کپل و خنده روست.

 ازوقتی آمده جی جی هم حالش خیلی بهتر است و کنارش رد اخم کم رنگش به خنده می گراید . . .

همه ی این قصه ها را تا ده پانزده روز دیگر بلدم

بعدترش را نمی دانم چه کنم

ده پانزده روز دیگر ه بهار استعفا نامه ای را که چندین بار است تنظیم کرده تسلیم رییس چپرش کند و برای همیشه این شرکن منحوس و تاریک را ترک کند

جایی که باید دیوانه سری هایی چون کیو و جی جی باشند تا بتوانی فقط تحملش کنی





تا صبح مادرش را برده تو اتاق خودش

یکشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 13:56

چیله این پاییز  از کلاس نونهالان وارد کلاس چهار ساله ها میشود

در این راستا خواهن یک سری قوانین جدید برایش اجرا می کند از این قبیل که باید از این به بعد تو اتاق خودش بخواد و . .

دیشب که بعد از کلی خداحافظی و بوس و بغل رفته تو تختش بخوابد می گوید خوب عروسکم را بدهید(همانی که قرار است تا صبح بغل کند)خواهن خرس محبوبش را میفرستد توتخت

میگوید نـــــــــــــــــــع!!!!

این که خرس شبم نیس؟!

هیچی دیگه ، خرس روز را پس میگیریم و عروسک شب را می فرستیم جایش

این روزا درگیر اینا بودم:

+   و    +    و   +

برچسب‌ها: روز نگاری

باب اسفنجی

سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:17

سپاس خدای را آن هنگام  که باب اسفنجی را آفرید

و از استخوان دنده ی چپش پاتریک را خلق کرد و اختاپوس و آقای خرچنگ و سندی را

و تو چه می دانی که چیست آن؟

همانا که کوردلان چیزی غیر از تکه ای اسنفج زرد مکعبی و متخلخل نمی بینند و حال آنکه ما در آن نشانه ها قرار دادیم برای آنان که اهل تفکر باشند

که باب اسفنجی را مظهر پاکی و صداقت و سادگی قرار دادیم که همواره عاشق کارش است و از نیکی کنندگان

و اگر خواست خدا باشد دل ها به راحتی مسخر شلوار مکعبی می گردند

آیا ندیدی که ناگهان تیشرت ها و کیف ها و عروسک ها و موبایل ها و لیوان های زردی که همه جا را پر کرده است؟

آیا ندیدی آن زمان که باب اسفنجی پخش می شود و هیچ جنبده ای از جلوی تلویزون جوم نمی خورد؟

آیا ندیدی همان اطفالی که مثل توپ جق جقه به هر سوی جهانند، تا پایان نمایش باب اسفنجی رام و ساکت هستند؟

آیا نیدید که هر سی دی باب اسفنجی از صبح تا شب بیست و شش بار پلی می شود بدون لحظه ای توقف

پس از ایمان آورندگان باشید

و خداوند را یاد کنید

حتا برای بودن باب اسفنجی

 





بهار میگوید چرا باید برای بودن باب اسفنجی به خدا ایمان آورد؟ میگویم چون باب اسنفجی از آن جهت خوب است که همچون رسولی آکنده از نیکی ها و سادگی هاست و آن جهت که رنگ خدا دارد! چه خوب که ارزش های اخلاقی و مهربانی را یاد بچه ها می دهد . . . 

غرنوشت

دوشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 14:02

از هفته پیش که نسیم ماجرای کامنت یک مردکه احمق را برایم گفت که رفته برای فولانی ای با ذکر نام و منبع من من کله گنده و امثال نسیم و . . . را مثال آورده که ببین! اینها دخترهای بالای سی سال هستند که شوهر ندارند و در قفای شوهر افسرده و غمگینند و شوهرت را سفت بچسب یک حس بدی به نوشتن پیدا کرده ام

حتا اگر زن دومش باشی! حتا اگر مختصر اعتیادی هم داشته باشد . .  

البته که گوربابای همه آدم هایی که اینطور فکر میکنند و البته که هیچ دلیلی ندارد که من بنشینم برایشان دانه دانه توضیح بیاورم و روشنشان کنم که سگ بشاشد به زندگی ای که روی ویرانه های زندگی کس دیگری بنیاد شده چه برسد به حفظ و ممارستش

که سگ بشاشد به زندگی ای که می دانی نه در جهت رشدت که در خلاف آن جهت است

همه این ها درست و متین . آدمها هم هر شکلی دلشان خواست فکر کنند، من هم مامور تنویر اذهان عمومی جماعت نیستم! من فقط مسئول زندگی خودم و نگاهم و خانواده ام و دوستانم هستم که همه ی وقتم را هم برایشان میگذارم . . .

اما نوشتن وبلاگ چی؟

وبلاگی که همه ی آن آدم های چپر چولاغ هم می توانند بخوانند

می ترسم بنویسم دلم گرفته . . .

می ترسم بنویسم امروز تاریکم

شاید هم باید ضمیمه اش کنم جای امروز که قدر سر سوزنی کدرم دیروز و پریروز و پس پریزوز آفتابی بوده ام! باز هم می گویم به درک!  چه کار دارم که چطور می خواهند برداشت کنند یا نکنند.مگر من برای اینها می نویسم؟

بعد جواب می دهم بدم می آید دریچه ی دلم را و نوشته هایم و کلمه هایی که از هفت تا پرده تو دلم رد شده عریان بگذارم جلو کسانی که اینقدر کج فکرند و بی شعور!

اما دلم را چه کنم؟ هوس نوشتن کرده ام مثل زنی که ویار خاک داشته باشد . . . خاک باران خورده ی کوچه هایی با دیوار کاه گلی . . . از یک سو می دانی خاک است و از یک سو هوس

 

خواهر صبح زنگ زده است و از وقتی زنگ زده من مثل اسفند بر آتشم

از پریروز که از ولایت و خانه حاج آقا آمده کم پیداست، گمان می کردم این مزاجعات دیر به دیر از تنش های احتمالی با زن بابا می کاهد اما برعکس شده و هر بار روز از نو روزی از نو

حاج خانوم پریده و پییچده به پر و پای خواهر که بابایتان هوش و هواس ندارد! که نمی شود گذاشتش پیش فولانی تا با فک و فامیلم بروم عروسی. و هیچ یادش نمی آید که هفت سال پیش چه کش واکش ها برای تصاحب همین مردی که حالا ادعا می کند غیر از دردسر برایش ندارد نکرد.

خواهر میگوید صبحانه سر سفره چیزی نگذاشته

دستمال کاغذی را قایم میکند

گفته خواهن که زنگ میزند چرا حال من را نمی پرسد و گوشی را نمی گیرد و تا با خودم حرف بزند؟

تازه می فهمم که ماجرای تلفن های پدر چیست که تا زنگ میزنم و تا دو کلمه حرف نزده ام گوشی را می دهد به زنش! حتا وقتی گفته باشم قصد ندارم با زنش حرف بزنم!

حرصم می گیرد

خواهر به حاج آقا گفته اگر اینقدر اذیت میشوی جمع کن برویم خانه خودمان! حاج اقا می گوید نه!

یک جای مغزم درد میگیرد از فکر پدرم

از فکر پیرمرد مچاله ای که تازگی غوز هم میکند و درهم شکسته است و هیچ وقت حواسش به هیچ چیز نیست. سیگارش از دستش می افتد و ملحفه و سیگار و پتو را می سوزاند

چای را با نعلبکی می خورد و وسط های رسیدن نعلبکی به لب هایش زیاد پیش می آید که شیب دستش بلرزد و نعلبکی بیفتد

دلم می خواهد بروم بیاورمش و همه ی کارهایش را تنهایی خودم کنم و نگذارم که کسی چپ نگاه کند

دلم می خواهد بیاید

اما می دانم که آمدنی نیست

این بار هم مثله هزار بار دیگر خواهد گفت که بی زنش نمی یتواند زندگی کند و  لحظه ای تاب نمی آورد و مایه ی حیاتش حاج خانوم است

کما اینکه این جفتک انداختن های حاج خانوم هم از همین حرف ها نشأت میگیرد

چطور می شود به حاج آقا حالی کرد که پدر من همه ی آدم ها که شکل هم نیستند

بعضی ها هستند که تا بگویی ببخشید میگویند خواهش میکنم و حالیا که این ببخشید را از سر تعارف برای سفره ای که چهار قلم غذا رویش گذاشته ای گفته ای و آن خواهش می کنم به معنی اینکه اگر چه این سفره در حد پذیرایی اینجانبان نبود اما به هر حال زحمت کشیدید!

بعضی ها هستند که صمیمت و مهربانی و خودمانی بودن را نمی فهمند

چیزهای دیگری را می فهمند که من نمی فهمم و زبانشان همیشه دراز است و می توانند سر و تنت را همچین بشورند که خیالش را هم نکنی

یک خانومی هست که کفشش را داده برایش نقاشی کنم

اولش که سر قیمت شروع کرد با من چونه زدن و چون از این کار متنفرم جوابش را ندادم و گفتم باشد همین که خودتان گفتید و حالا قرار است سی هزار تومن به من برای نقاشی روی این کفش ها پرداخت کند

برای این سی تومن تا حالا خفت اینکه شما پیامک بده من خودم تماس می گیرم! را چند باری سرم گذاشته که هیچ میگوید لطفا چند مدل از نقاشی روی کفش برایم بفرستید!

آدرس وبلاگ نقاشی ها را میگذارم که تشریف ببرید هر مدلی خواستید ببینید. با اصرار می گوید که آدرس باز نمیشود. چند باری چک میکنم، همه چیز عادی است. اما خانوم باز اصرار دارد که وبلاگ باز نمی شود و باز عکس مدل می خواهد

میخواهم برایش توضیح بدهم که اینترنت گوشیم همراه اول است و در حدی نیست که بشود عکس فرستاد و بعدش هم آرشیو همه کارها را در مموری گوشی  ندارم و بعدش که نمیشود برای هر سفارشی هشتصد تا عکس بفرستم و  . . .

هیچ کدام را نمی گویم فقط می گویم که تنها کفشی که نقاشی کرده ام همانی است که پای دوستتان دیده اید! فقط دلم نمی خواهد ادامه بدهد

دلم یمخواهد بگویم بیایید کفشتان را بگیرید و من هم سی تومن سرش می دهم دستتان و بروید دنبال کارتان! و من خیلی هم غلط بیجایی کرده ام که برای کسی که ارزش یک کار را نمی شناسد نقاشی کنم

تازه این زیاد مورد خاصی نیست

پریروز ها یک خانومی آمده برای وبلاک نقاشی ها کامنت گذاشته و شماره هم داده و من به خیال اینکه کار نقاشی دارد مسیج دادم!

اولش که معلوم شد که خانوم شماره ی شوهرش را گذاشته و شماره ی خودشان چیز دیگری است! و این کار را هم خیلی سهوی انجام داده و اصلا هم حواسش نبوده. بعدش هم می فرمایند که لطفا الگوی هایتان را برای من بفرستید چون یک دختر عقدکرده هستم و پول لازم دارم ! میگویم خانوم جام من نقاشی میکنم و کار نقاشی نه الگو دارد و نه کلیشه! برایم جواب می فرستد  خوب می توانستید روی کاغذ برایم بکشید و اسکن کنید و بعد برایم با ایمیل ارسال کنید

جوابش را که خواندم کم مانده ترک بردارم! تازه آخرش هم برایم نوشته بود که نترسید رقیبتان نمی شوم

گاهی به حیرت فرو می روم! هیجان زدگی واقعی

نقاشی روی شکم را در صفحه ی فیس بوکم گذاشته ام یارو آمده پرسیده رنگ ها ضرر ندارد؟ سوال جواب سوال جواب تا رسیده به اینجا که خوب حالا مارک رنگی که شما استفاده میکنید چی هست و از کجا می خرید و  . . .

و من نمی فهمم

نمی توانم درک کنم

قوه ادراکم می لنگد در این زمینه و نمی توانم هموار کنم که کسی باشد که اینقدر متوقع باشد. کسی باشد که نفهمد داری لطف میکنی و نه تنها نفهمد که دو قورت و نیم طلبکار باشد

کامپیوتر ویروسی شده، آنتی ویروس ندارد. حالا دقیقا مثل یک تکه گوشت لخم که در ظهر تابستان زیر آفتاب مانده باشد، با باز کردن هر پنجره ای پیش از لود شدن خود صحه ده تا صفحه ی تبلیغاتی و آفر و فولان و فولان باز می شود و تا بیایم این پنجره های اضافی را که به زور بشته می شوند ببندم چند تا جدید تر باز میشود. گاهی حس میکنم این آدم ها هم همین شکلی اند. فقط و فقط به خودشان و هدفشان فکر میکنند

چه اهمیتی دارد که من چطور به کارم برسم، اصلا برسم یا نرسم! مهم آن آفر ویروسی است که باز شود و پیش از اینکه من کلیک کنم فولان تبلیغ و بهمان کالا را به سمع و نظرم برساند

پنجره هایی که نمی توانم ببندمشان و اسکن های بی دلیل و دانلود هایی اضافه

شاید اساس رابطه ها همین باشد

که تو چه می خواهی؟

و آنچه من اراءه میدهم چیزی نباشد که فقط خودم دنبالش هستم

آمدم برای بهار غر بزنم دیدم خیلی کار دارد این شد که اینجا ترکیدم

 

خانه امید

یکشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 20:51


بچه که بودم گاه گداری  پیش می آمد که مادرم در تعارفات مرسوم ب زبان بیاورد که خانه امید ماست!

به نظرم تعارف بی مزه و بی معنی ای بود تا این روز ها . . .

این روزها که هر بار از این چهار راه رد میشوم سر راست میگنم و دنبال چراغ روشن خانه ای میگردم که سالهاست خانه ی من هم بوده 

خانه ی امیدم!

و همیشه و هر جا و هر موقعیتی می دانستم که درهایش به رویم باز است

حالا قرار است چراغ های این خانه که چراغ ایوانش که تنها چراغ روشن کل ساختمان است و برچسب های پشت شیشه ی اتاق پسرکش که از آن فاصله هم قابل تشخیص است و رنگ پرده ی های اتاق خوابش . . .

حالا قرار است چراغ های این خانه خاموش شود 

این خانه ی مهربان و بی تکلف و صمیمی که از ابتدا آغوش گشوده بود

حالا قرار است این خانه که هر روز حد اقل یکبار از تیررس نگاهم میگذرد مال یک آدم دیگر بشود و آخرین روزها و آخرین شب ها را میزبان صاحب خانه ی مهربانش است

خانم خانه دارد با تتمه ی گوشت و مرغی که مثل غنایم جنگی از زیر لواشک های فریزر پیدا کرده رنگ به رنگ غذا درست میکند و دانه دانه اعلام میکند:عدس تمام شد

رب تمام شد

آخرین دانه ی پیاز

...

من هم وسط بستن صفحه های مجله یواشکی تند تند پست می نویسم 

حالا قرار است یک جای دیگر

یک جای دیگر چراغی زیر یک سقف دیگر روشن شود که خانه ی من هم خواهد بود

خانه ی امیدم . . .


مهربان ترین

شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 09:17



مهربان ترین گفت برایم نقشی بزن که هر وقت نگاه کنی بشود غصه ها را فراموش کرد

همه حال های خوش را کشیدم

نشانش دادم 

گفت اما کاش غصه ها فراموش شدنی بود . . .



حس میکنم دست و پاهایم کوتاه است وقتی نمی توانم قلب مهربان ترین آدم دنیا را شاد کنم


برچسب‌ها: روز نگاری

وقتی مجبور میشوی هیچ چیز نگویی . . .

سه‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 14:45


از کجای قصه می دانی؟

چه خوب است کسی همیشه باشد که همه چیز را بداند

تا برای تعریف کردن ماجرا مجبور نباشی قد همه ی دنیا قبلش توضیح بدهی


عذر تقصیر

سه‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 14:37


برای کسی که سال تا سال حتا وقت نمی کند وبلاگ خودش را آپ کند . . .

اگر اپ کند بعدش ،چهار تا پست دوست وبلاگی اش را بخواند . . .

گناه بزرگی نیست که بیشمار سوال ریز و درشت که هر روز درباره نقاشی روی پاچه میپرسند جواب ندهد

مخصوصا که کل اطلاعات مورد نظر را با یک سرچ چند دقیقه ای به دست می آید . . .




خواهش می کنم!! تا زمانی که تعداد سوالات کم بود هم سعی کردم جواب بدهم املا تمامی ندارد و هر روز بیشتر میشود!

 به مقدسات من آموزشگاه ندارم

و شما تنها کسی که سوال می کنید نیستید!


برچسب‌ها: درماندگی

بدون عنوان

دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 08:23


1-بهار تا حالا هندوانه غیر از رنگ قرمز ندیده و در مواجهه اولش با هندونه ی زرد معصومانه میپرسه دیگه چه رنگایی داره؟

میگم: سبز ،آبی، بنفش . . .

بهار: :/


2- چیله می خواد با مهد کودک بره شهر موشهای 2

باباش رضایت نامه رو امضا کرده سپرده بچه لا لوهای صندلی ها نمونه (بچه م تا حالا سینما نرفته)

آخه قرار بود من ببرمش شهرموشها رو ببینه حالا که خودش داره میره میگه خاله سینمای شهر موشها خاله ها و مامانا رو راه نمیدن!

با خودم تصور میکنم دم در سینما تابلوهای ورود ممنوعی نصب باشد که رویش نوشته شده خاله ها! مامانا!


3- یکی از دوستانم دیشب بعد از یک سفر طولانی بالاخره برگشت ایران. دل تنگش هستم و از امروز صبح که فاصله اش با از چند هزار کیلومتر به چند کیلومتر رسیده حالمان خوش تر است . . .

خوب است آدم همین شکلی باشد. دوری و نزدیکی اش همین قدر فاحش باشد 



برچسب‌ها: روز نگاری

بدون عنوان

شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:48


گاهی  دستم به قلم مو بیشتر می رود تا کیبورد . . . 



+

و

+


:)

Instagram