X
تبلیغات
رایتل

های های دختران سرزمین من . . .

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 11:26

نماینده اصفهانی مجلس می‌گوید که دنباله‌دار شدن ماجرای اسیدپاشی باعث ضربه خوردنِ اقتصاد اصفهان و رکود صنعت توریسم در این شهر می‌شود. شرم به جای گز. تمام تف‌ها توی دهان کف‌کرده‌ی زاینده‌رود. بله، اینجا اصفهان‌ست. عروس شهرهای ایران. پایتخت فرهنگی اسلام. شهر بزرگی شاه عباس، شهر سیاه قلم‌های رضا عباسی، شهر نغمه‌های شهناز و کسایی، شهر سی و سه پل و خواجو و نقش‌جهان و منارجنبان، شهر فولاد مبارکه، شهر سوغاتی‌ها و صنایع دستی، شهر بورانی و پولکی، شهر آسفالت‌های براق، شهر قصه‌های مجید و بی‌بی، شعر دلتنگیِ معین، شهر لهجه‌های شیرین: شهری به بزرگی نصف جهان. ولی افسوس که اصفهان بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. خیلی بزرگتر. شهرِ کارگران مهاجر و مزدبگیران بومی، شهر حاشیه‌نشین‌ها، شهر کار توی جهنم ذوب‌آهن‌های مدرن، شهر سرمایه‌داری قرن هیجدهمی، شهر گروه‌های خرده‌فاشیسم مذهبی، شهر کشتارهای سریالی، شهرِ مورچه‌خورت و دولت‌آباد و جی و مبارکه و سگزی و ده‌ها شهرک کارگری دیگر با امکاناتی شبیه زندان‌های موقتی. شهر کارگران و مردگان و زحمتکشان و اعدامی‌ها و صورت‌زخمی‌ها و متجاوزین و مهاجرین. شهر بدبخت‌ها. کسانی که حرف نمی‌زنند تا بفهمیم که لهجه شیرین اصفهانی دارند یا نه. کسانی که هیچ چیز برای انباشتن ندارند تا از خساست آنها لطیفه بسازیم.کسانی که هرگز بازنمایی نمی‌شوند بلکه اصفهان تبدیل شود به عروس شهرهای ایران. شهر زنانه. شهر اغواگر. بی‌برج، هموار، گرم و پذیرنده. با منارهای گرد و جنبان برای برج‌های آلت‌گونه تهران. شهر میزبان. شهر مهمان‌های خارجی. شهر عارفان میلیاردر آمریکایی، شهر توریست‌های گیسوسفید اروپایی با شلوارجین‌های گشاد. همان‌ها که یک تکه گز توی دهن می‌گذارند و با دقت و وسواس می‌جوند و چند ثانیه بعد یکدفعه سر تکان می‌دهند که "گوود، گوود". خدای من، شازده احتجاب مُرد و هنوز هم این‌همه نظرکرده توی اصفهان؟ اصفهان؟کدام اصفهان؟ همان‌ شهری که آنقدر، درونش را باد کرده‌اند که نماینده‌ مجلسِ شهر در چنین اوضاعی، نگران صنعت توریسم و احتمالا لکه‌دار شدن دامن عروس شهرهای ایران‌ست. بی‌شرف. نه عروسی در کار است و نه عروس‌کشانی. اصفهان تنها یک شهر کثافت‌ست، همچون همه شهرهای دیگر. اصفهانِ ناب و واقعی فقط و فقط یک خیال‌ست. مثل خیال آن پسرک جوانِ گاوخونی که دائما فکر می‌کرد پدرش درون زاینده‌رود غرق شده، در حالی که توی بازار فوت کرده بود. بله، زاینده رود را فراموش کنید، تنها یک مکان دیدنی درون اصفهان وجود دارد: بازار. بازار و چرخش سرمایه. صنعت توریسم. یک چرخه غول‌پیکر خردکننده و هار. کثافت محض. کثافتی که با این داستان اسیدپاشی از زیر پوستِ تاریخی و فرهنگی اصفهان همچون چرک بیرون می‌زند. پوست‌. پوست سوخته، پوست افتاده، پوست پر زخم. پوست اسیدی و گوشت قرمزِ بیرون‌زده. دیوار خرابه. صورت سوخته. پوست جلفا و گوشتِ دهنو. درد. درد تودار. دردِ اصفهان.




به نقل از اینجا

جوون که بودم

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 16:26


از آنجا که ضبط پنا همان سیستم فابریک خود ماشین است و فقط ترک موسیقی اودیو اجرا میکند و من هم هیچ سی دی ای با این مشخصات ندارم،جز یکی دو تا، در گوش دادن آهنگ اصلا موفق نیستم

از این رو مدت هاست که آلبوم نه فرشته ام نه شیطانه همایون را گوش میدهم!

دیروز خواهن را که می بردم داشنگاه یک سی دی جینگول گیر آورده بعد از مدت ها 

چیله با آهنگ می خواند:

حامله حامله 

منظورش همان آمنه آمنه ی  اندی است البته

بعد وقتی برمیگشتیم با کلی کش و قوس آمدن می پرسد، خاله؟

تو از این آهنگا که جوونا گوش میدن هم گوش میدی؟

برچسب‌ها: روز نگاری، چیله

یک خواب رخوتناک

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 20:27


خوابم می برد

میان گفته ها و نگفته ها، پلک هایم سنگین می شود و لای گرمای پتوی گلبافت قرمز زرشکی گل دار گم می شوم.

درد خفیفی دور گردن و روی شانه هایم می لغزد، مثل پرنده ی شومی که دورم می زند و سایه اش روی سرم می افتد.دوره ام می کند و گاهی می خزد تو دست هایم و از آنجا لیز می خورد تا ساق ها و همان جا می ماند و مثل جیر جیرک هرزگاهی خودنمایی می کند و هر چقدر دست می گردانم دنبالش و رد بودنش را پی می گیرم کمتر پیدایش میکنم

بعد مثل قطره ی آبی که بر زمین بچکد و هر قطره هزار پاره شود، می خزد لای ده انگشت پا و خودش را لا لوهای مفاصل پنهان می کند و تا روی ناخن و نوک انگشت می رود و بر میگردد


همه چیز طوری که خیال میکنی نیست . . .

گاهی وقت ها تنها گرمای زندگی همین فنجان چای ای است که در دست هایت میگیری، ته دلت سوراخ شده است و هیج چیز آن ته نیست. یکهو به خودت می آیی و می بینی ته جیب هایت سوراخ بوده . یک سوراخ کوچک از جایی که هیچ خیالش را نکرده ای و همه ی انچه دلت به بودنش گرم بوده است را سوراخ ربوده و با خود برده است به جایی که نمیدانی.

تتمه ی اسکناس هایی که باید پول تاکسی را می دادی و گوشی موبایل و سکه های پول خرد و حتا رسید بسته ی پستی ای که شاید نرسد و اگر نرسد با هیمن تکه کاغذ می شود دمبش را گرفت تا ببینی در کدام سوراخ گیر کرده


پلک هایم سنگیم و گرم است و خوابم می برد. 

ساعت های طولانی است که خوابیده ام.خوابی رخوتناک و انباشته از درد! مانند یک دلزدگی یک تنفر یک بریدگی یک زخم . . . جای یک واژه ی زشت روی دیوار دلم مانده و هر چقدر دستمال می کشم باز ردش را جایی می بینم. بوی بد می آید.

امروز صبح که در بطری آب معدنی روی میزم را باز کردم بوی شوری و عرق تن و اوره میداد و کم مانده بالا بیاورم. بطری را در یک لیوان خالی کردم تا بوی آب را چک کنم ، هیچ بویی نمی داد

اما باز هم حس میکردم بطری بو می دهد. احمقانه بود که خیال کنم کسی چیزی در آب ریخته باشد. اما . . .


یک تب خفیف همیشگی دارد این روزها همراهیم میکند. بعدازظهر هایی که می آیم خانه با سرگیجه ی محاصره ام میکنند و هیچ نمی دانم که از کجا می آید. مخصوصا که سرماخوردگی روزهای پیشین به سلامتی رخت بر بسته و رفته دنبال کارش اما حالا هرزگاهی بی بهانه تب میکنم. تنم گرم می شود و سرم سنگین است و گاهی گیج هم می زند حتا. یک طوری انگار که گنگ باشی و پرده ی ضخیمی روی گوش هایت را گرفته است. کمتر می شنوی و کمتر هوشیاری و بییشتر امکانش هست که سکندری بخوری و با یک تلنگر مثل میوه ی رسیده پخش زمین بشوی!


دیشب می خواستم بخاری خانه را راه بیندازم.

لوله های بخاری باید نصب بشوند، شلنگ گاز و البته خود بخاری که از انباری کوچولوی گوشه اتاق باید دربیاید و بیاید تا در دم ستون وسط خانه جلوی آشپزخانه . انگار وقتی بخاری روشن می شود تب و رخوت و خواب هم می رود ، گرما و روشنایی و حلاوت مثل یک موج توفانی در همه جای خانه می تازد و همه گوشه های خانه را در می نوردد و روشنایی و شیرینی و زردی و بوی گرما همه جا را میگیرد. انگار همه جا شمع روشن کرده باشی . . .


سرما تار عنکبوت است و بخاری همان فرشته ای بی باک و دلیر است که معجزه میکند

از بار اولی که لاستیک ماشین پنچر شد فهمیدم کارهایی هست که دلم نمی خواهد هیچ وقت یاد بگیرم. کارهایی که تا هر قدر هم که محکم باشم باز هم دلم نمی خواهد تنهایی انجامشان بدهم، حالا در فرا رسیدن این پاییز فهمیدم که از بخاری راه انداختن هم بیزارم. 


خوابم می برد
دوباره . . .


برچسب‌ها: روز نگاری

مثل رسیدن یک سیب کال

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:16


بعضی وقت ها آدم، کلمه را می نویسد

اما بعضی وقت ها کلمه آدم را

یک وقتی کز میکنی و قلم بر میداری تا بنویسی

اما وقتی هم هست که نمی فهمی چه می شود که کلمه ناگریز می شود . . .

قضاوت سخت ترین کار دنیاست

جمعه 11 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:24


قضاوت سخت ترین کار دنیاست و کشف واقعیت گاهی از کشف طلا هم سخت تر میشود!

پرونده ی ریحانه جباری را ده بار از سر تا ته و از ته تا سر خوانده ام

یک سو ادعای ریحانه است که می گوید برای طراحی دکوراسیون آپارتمان دکتر سر بندی همراه مقتول به آپارتمان مذکور رفته و پس از اینکه از نیت شوم مقتول آگاه می شود به خاطر دفاع از ناموس و در برابر مردی که قصد تجاوز و تعدی داشته از خودش دفاع کرده و با چاقویی که همراهش بوده ضربه ای به کتف متجاوز وارد کرده و گریخته و پس از ان آقای دکتر پس از تقلای فراوان و بر اثر خون ریزی زیاد به علت عمق زخم در راه پله ها جان می سپارد و ریحانه می شود قاتل!

میگویند مقتول پیش از رفتن به آپارتمان از داروخانه چیزکی خریده(یک طرف ادعا میکند کاندوم خریداری شده و یک طرف میگوید دارو)! آب میوه ای که روی میز برای پذیرایی هست و آغشته به دارویی بوده است(اثبات شده که داروی ملین و مسهل در آب میوه حل شده است) و وکیل مدافعه ادعا کرده که داروی خواب آور بوده است


و در سوی دیگر خانواده ی مقتول که ادعا میکنند ریحانه دروغ میگوید و از دلایل نبخشیدنشان همین دروغ است و شخص دیگری همدست ریحانه بوده است و این یک قتل از پیش برنامه ریزی شده بوده است چون قاتل روز پیش به دوستش در یک پیامک گفته که فردا می کشمش!(معلوم نیست چه کسی را البته) و از طرفی هم کسی که نیتی ندارد چاقویی که اندازه اش تقریبا 50 سانت است همراه نمیبرد.ضربه ای که به کتف مقتول وارد شده از زاویه ای است که در زمان سجده امکان پذیر است! و با خونالود بودن سجاده ی مقتول احتمال ضربه در حین نمازرا بالاتر می برد.


من هم مثل شما همه ی حقیقت را نمیدانم. اما همین قدر می شود فهمید که در ادعای اول ریحانه از حقش دفاع کرده و که در صورت اثبات آن اعدام منتفی می شد(ادعای تجاوز ثابت نشده). قاتل انسانی شریف و مقتول متجاوزی است که به بدترین حالت ممکن مهار شده است. 

ادعای دوم هم همین قدر شفاف است و صد و هشتاد درجه با ادعای اولی در تضاد است. دکتر بیچاره برای طراحی مطبش با دختری قرار میگذارد و بعد زمانی که سر بر سجده دارد در حین نماز به قتل می رسد 


پسر مقتول که گویا سخنگوی خانواده و داعیه دار قصاص است ادعا میکند که کسی که دروغ میگوید مستحق بخشش نیست و اگر به همه چیز اعتراف شود حالت دیگری دارد

مادر ریحانه می گوید دختر من نمی داند باید به چه چیزی اعتراف کند و به او بگویید تا به همان اعتراف کند

در یک سو یک مرد مرده 

در یک سو دختری پای دار ایستاده

قضاوت کار سختی است و الا سیزده قاضی قبلی که رای را نهایی نکردند چیزی می گفتند . . .

من نمی دانم ریحانه راست می گوید یا خانواده ی مقتول

من نمی دانم حقیقت کجاست 

حقیقتی که خودش را لای هزاران ادعا مخفی کرده

اما می دانم که قضاوت سخت ترین کار دنیاست و هنوز هم می شود با هر دو سوی دعوی همدلی کرد و چه خوب است که می توانیم قضاوت نکنیم چون زاویه های تاریک واقعیت برایمان قابل کشف نیست


می دانم که می شود از یک ماجرا دو تعبیر داشت که و درهر کدام یکی از طرفین را فرشته کرد و دیگری را شیطان! می شود همه کار کرد که عوام باور کنند تا صدایت به گوششان برسد و با تو هم صدا بشوند برای بخشش یا برای اعدام. اما مگر تا کجا قرار است تقلا کنیم که دیگران چه فکری میکنند، تا کجا قرار است نگران آبرویی باشیم که همین دهان های دروازه از هم می ریزند، اصلا چه اهمینی دارد که همه چه فکری می کنند، مگر این خیلی جمعیتی که در بی گناهی ریحانه حرف حرف زندند توانستند چیزی را عوض کنند؟ یا تلاشی که شما برای نمایاندن همه واقعیت به مردم کردید با ساختن آن صفحه وبلاگ و یا صفحه ی فیس بوک تفاوتی ایجاد شد؟ تنها چیزی که اهمیت دارد خود هر کسی است! خود شما که می دانید می توانید گذشت کنید و خود خانواده جباری که ملتمسانه حیات دوباره دخترشان را از شما گدایی میکنند

می دانم که می شود قدم جای پای قاضی نگذاشت. می شود که مرگ را به عنوان یک فاجعه دید و نه چون پرنده ی دست آموز قصاص که آرامش بخش دلت باشد

می شود کسی را از سر خلق کنی و بر کالبد بی جانش روح از گذشت بدمی، زمانی که تنها دست های تو زندگی بخش است . . .

بیا و یکبار خدایی کن

فرصتی که هیچ گاه دست نمی دهد

همون لحظه از خواب بیدار شده بودم . . .

پنج‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 21:47


تب دارد

گریه میکند و میان گریه هایش می گوید ار شربت می ترسم (شربت تب بر را می گوید) 

به مادرش میگوید من خاله ام رو می خواهم

این میشود که می آید و کنار خوشبخت ترین خاله ی دنیا و تا صبح . . . آرام می خوابد

به مناسبت شهر موش ها

سه‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:21


بر خلاف انتظارم، شهر موش ها فیلم خوبی بود

فیلم خوش آب و رنگ و دوست داشتنی! و با درون مایه ای قابل احترام!

خانم برومند دست شما درد نکند!

دست شما درد نکند که سنگ تمام گذاشتید و با اجرای دکورهای عظیم و جلوه های ویژه به باورمان نشاندی که همچنی شهری یک جایی هست

ممنون که نارنجی و صورتی و خانم معلم را با  روسری و مقنعه محجبه نکردید!

ممنون که لباس هایشان را رنگارنگ و خوشگل بود و نه مانتو و پالتوهای خاکستری و سیاه و تیره

ممنون که آقای معلم بازنشسته ما،  کراواتش هنوز روی سینه اش هست

ممنون که تو رستوران کپل، موش موشک آواز می خواند و پیانو می زد

می دانید، این شکل زندگی را ما دهه شصتی ها هم ندیده ام اما خوشحالیم که کسی یادمان می آورد همین قدر شدنی است 

ممنون که مشکی و صورتی با هم دوست هستند و همدیگر را دوست دارند

راستش پریروز ها بیخ گوشم همین جا در یک نمایشگاه جنگی پارک ملت، یک بنر بزرگ دیدم که رویش نوشته بود از تلاش های شیطان بزرگ و آمریکای جهان خوار یکی همین عادی جلوه دادن رابطه ی بین دختر و پسر است!

راستش خانم برومد دل  ما خیلی وقت است گرفته و با شنیدن این حرف ها و بدترش حتا عکس العملی نشان نمی دهیم و فقط تماشا می کنیم و رد می شویم و کدر تر می شویم!

راستی من عاشق آن قسمت شدم که مشکی گیتار می زد و صورتی آمده بود تا رازش را برایش بخواند، وقتی شروع می کند به خواندن و مشکی می نوازد . . .

و حاضرم بیایم و همه ی ارزش های اخلاقی و انسانی دیگر را هم در قالب موش ها و اسمشو نبر ها تماشا کنم تا زمانی که قانون شهرتان همین  باشد

ممنون خانم برومند که بچه های شهر موش ها همه سر یک کلاس می نشستند و دختر ها و پسرها ار هم جدا نکردید

ممنون که بچه های شهر موش های دو،  با عرضه تر و زبر زرنگ هستند و بر خلاف شهر موشهای یک با فشفشه های آشپز باشی و تکنیک های آقای معلم اسمشو نبر کله پا میشود خود بچه ها با ساختن فرمول های دست ساز خارش زا و  . . . توانستند دشمنشان را از بین ببرند

ممنون که خدنگ و ملنگ همان نوچه های اسمشو نبر اینقدر هیپی و مدرن بودند و در بساط لحو و لعبشان مست می کردند و آواز می خوانند!

ممنون که اسمشو نبر به خاطر ترس از اینکه بچه گربه سفید بزرگ شود و بخواهد انتقامش پدرش را بگیرد رفته بود سراغ شهر موش ها! 

ممنون که موش های ترسویی که حتا از بردن نام، اسمشو نبر هم می ترسیدند حالا بچه گربه ای را پناه داده بودند که تا دیروز دشمنشان محسوب می شد

ممنون که خشک مغزی و قانون در برابر احساس بچه ها و تغییرات زمانه کم می آورد . . .

ممنون که ما بودی! مثل ما! عینه ما . . .

ممنون خانوم برومند

 برای همه چیز ممنون

فیلم شما و تلاش شما در خاطره ها می ماند، چه باک که آگهی تلویزبونی نداشته باشد، چه باک که رکوردی را نشکند! رکوردی که فروشش با خرید سازمان ها و نهاد های دولتی شکسته شده و نه انبوه مردم



+ اینم ببینید :)



آب واقعا شیرین است

یکشنبه 6 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 16:01


پریروز ها که یکی از دوستانم یک سری عکس از سد کرج نشانمان داد که شبیه ردی از جویبار شده بود، تازه فهمیدم بحران آب خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیالش را میکنیم و در عجبم از این حجم اندک اطلاع رسانی و  تبلیغات هشدار دهنده حداقل برای صرفه جویی

تازه همین مقدارش را هم در ایمیل ها و پیام هایی که دست به دست گشته به گوشمان رسیده والا که رسانه ملی گویا سر و گوشش جای دیگری می جنبد

برای درست مصرف کردن آب

آبی که شیرین است! 

آبی که محدود است! 

آب که قابل نوشیدن باشد و کمتر از پنج درصد از کل آب های دنیا را شامل می شود!


در این راستا می خواستم چند تا توصیه ی کاملا شخصی را با شما به اشتراک بگذارم:


1- با ته مانده ی چای قوری میشود گلدان ها را سیراب کرد!

2- اگر هنگام شستن میوه با آب زیر سینک یک ظرف بزرگ بگذاریم میشود دست آخر ظرف پر از آب را ریخت پای گلدان ها یا باغچه

3- حیاط و باغچه را وسط ظهر آب ندهید! کلی اش تبخیر می شود

4- برای مصرف روزانه تان یک  آب معدنی بزرگ بخرید! این روش صرفا به این دلیل توصیه شده که هر بار آب کردن و آب زدن و شستن لیوان مورد نیاز نیست!

...


تازه یک فکری هم که خیلی وقت است ذهنم را درگیر کرده و نمی دانم بشود که عملی بشود یا نه این است که مثلا آبی که در سینک ظرفشویی مورد استفاده قرار گرفته و درصد آلودگی اش بالا نیست یعنی مایع ظرفشویی و روغن ظرف ها  و . . . همراهش نیست را در یک مسیر مجزا هدایت کنیم توی باغچه برای آبیاری! مثل دستگاه های تسویه آب که با فشردن یک اهرم آب از مسیر دیگری طی می شود، با داشتن یک همچین مسیری آبی که شیرین و سالم و قابل استفاده است را به گیاه ها بدهیم!



من عاشق پست کردنم!

چهارشنبه 2 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:38


گاهی چیزکی را برای دوستی با پست بفرستید!

اگر گیرنده ی بسته ای که پست می آورد باشید خواهید فهمید که این حس،مشابه باز کردن تخم مرغ شانسی جدید برای یک کودک چهار ساله با اسکیل بزرگسال است

جدیدا شرکت پست تمبرهایی چاپ کرده که طرحشان حروف الفباست

حالا فکر کنید که کسی تمبر بسته را هم با تمبر های الفبایی نام شما بفرستد

یا تکرار حرف اول 



برچسب‌ها: لذت های کوچولو
Instagram