X
تبلیغات
رایتل

این روزهای من

یکشنبه 23 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:08

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی


+ دانلود


مرسی هلیا جون که برام فرستادیش
برچسب‌ها: بشنوید

با ها ر

دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:59


امروز در آخرین روزی که اینجا روی یک میز سبز در واحد طرح و توسعه در هلدینگ بزرگ فولان نشسته ام می خواهم از بزرگترین نعمتی که این یک سال مثل آفتاب گرمم کرد بنویسم

با ها ر

خانم بهار

بهار دختری است شیرین و مهربان

اینجا کنار من روی میز بغلی نشسته است و دارد اجرای مجری مورد علاقه اش را که دیروز نشانم داده را می کاود و زیر و رو میکند و بقیه اجرا ها و هر چیز دیگری که مربوط به آن باشد و  . . .

بهار مثل انار می ماند

اناری سرخ و شفاف

در نگاهش هزار ژاله ی روی برگ شبدر می لغزد و هزار دانه ی لوبیا جوانه می زند

شفاف ترین آدمی که ممکن است کسی در آن نگاه کند، آنقدر که گاهی حس میکنم بعید نیست در این شفافیت بشود پشت آیینه را هم دید . . .

و بزرگترین غم من میز سبز و کوچکی است که دیگر فردا کنارم نخواهد بود . . . 

آنقدر که حتا می ترساندم!

بهار قد همه ی گوش های ناشنوا می شنود و قد همه درک کردن درکت میکند و هم دلت می شود و پا به پایت می آید

بهار آنقدر گنج است که گاهی دلم می خواهد قایمش کنم و به هیچ کس نشانش ندهم

همان است که می شود برایش گفت نـــــــــــــو بهــــــــــــــــــــــــــــار دلنشین . . . .

انقدر هست که بتوانم کار جدید را بی خیال بشوم و بنشینم و به هوای همین میز سبز کوچک کنارم دلم خوش باشد 

بعد یک وقت هایی که سر کیف باشد صدایم میکند رفیق! 

آن وقت ها مثل عسل میشود و من دلم یم خواهد ذوب بشوم. اصلا ذوب شدنم می آید . . .

خنده دار است!

بهار را میشود یک طور دیگر دوست داشت!

اصلا دوست داشتنش هم یک هوای دیگری دارد. انگار ادبیات دلت و الفبایش را خوانده است و آن را از بر است . . . یک طوری انفجاری از احساسات و زنانگی و لطافت 

در کیفیت به سان برگ گل است، همانجا که آدم حس میکند مخملی و ابریشم گونه است.

همان قدر مخملی و ظریف

همان قدر می داند

همان قدر می فهمد

و من خوشحالم، خیلی خوشحال! آنقدر که یکی دیگر از آدم های زندگیم را پیدا کرده ام

کسانی را که به ژرفنای زندگی می دانم تا زنده ام دوستی آنها افتخارم خواهد بود . . .

کسانی که گاهی قدر دنیا پرم میکنند و لبریز می شوم و سرریز میکنم و این میشود که می نویسمشان


بهار

رفیق

آدم

دمت گرم!


هنوز در سفرم . . .

دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 09:49


یحتمل امروز آخرین روزی باشد که می آیم اینجا.

مدتی بود که دنبال کار تازه می گشتم و شکر خدا بعد از چند مرحله مصاحبه و مراجعه سرانجام به نتیجه رسیده و قرار است از همین روزها کار جدید را شروع کنم . . .

یک سال و یک ماه پیش بیشتر نگذشته از زمانی که وارد این شرکت شدم. متاسفانه دایره ی امکانات و امتیازات شرکت دانه دانه کم شدند و تا جایی پیش رفت که حتا ایمیل و جیمیل و اینترنت با فیلتراسیون مضاعف روربرو شد و حتا تلفن ها هم قطع شدند. ساعت اضافه کاری حذف شد! درخواست های مرخصی با ممانعت روبرو میشدند و بر خلاف فعالیت شرکت که به حالت خواب فرو رفته بود و رکود و رخوت همچون آفت پایه های شرکت را می خورد و ریشه می زد، اما  فعالیت های بخش ما به صورت کاذب و غیر تولیدی به کار خود ادامه می داد.

فکر کنید شما گرافیست هستید و در شرکتی کار میکنید که هیچ کدام از طرح هایتان به مرحله چاپ نمیرسد، غالب اموری که به شما محول می شود از سر باد معده و به سبب ابتکارات مدیر واحد برای کار آفرینی و به قولی بی کار نماندن جماعت می باشد.

مثل این می ماند که ماما باشی و هر بار نوزاد را مرده به دنیا بیاوری...کاری که نتیجه ای ندارد! تمامی فرآیند کار انجام می شود اما نتیجه ای که از ان انتظار می رود حادث نمی شود. . .

شاید خنده دار باشد که بدانید تمام این مدت و این بی کاری ها را با همراه بردن لب تابمم و انجام کارهای پروژه ای وقت خالیم را پر میکردم اما برای کسی که کارش را دوست دارد اوضاع فرق می کند. این مزیت انجام کارهای این چونینی رنگ می بازد و می شود تخریب درونی. میشود کرم و رگ و پی و اعصابت را می جود

مثل ریسمانی که برای ایستادم به آن چنگ زده ای اما نیست . . . ریسمان بی جان و شل و فرسوده است!

حالا اما خوشحالم

خیلی خوشحالمم که به اینرسی مطلق آدمی زادگی مبنی بر سکون و یکجا ماندن فایق شدم و دارم می روم

مثل گونی که از ریشه درآمدهخ و در باد می رود . . .

مثل پستی که یکبار نوشتم برای بی سرزمین تر از باد و همه اش اشتیاق و حس خوشی از ادراک زندگی بود اما جماعتی از همان برای نکوهیدن بسیاری از چیزهایی که در کسبشان بسیار لذت برده بودم بهره گرفتند و آخرش هم نشد که رساله ی چهار من و نیمم را در وصف زندگی و یکتایی اش و لذت هایش بنویسم تا شاید جماعتی را متقاعد کنم که خوب است که مثلا کسی عادتش را مبنی بر خوابیدن فقط روی یک بالش بی خیال شود!

علی ای الحال!

عجالتا همه ی این ریسمان های دراز و کش دار سخن را بی خیال می شوم چون مثل کلاف هر چقدر بیشتر بکشمان بیشتر کش می آیند و به درازا می شکند و قایله پیدا میکنند

می خواستم از اینجا بنویسم. 

از تمام شدن اینجا و شروع شدن آنجا

از اینکه دلم می خواهد جایی کار کنم و به جای یک سال و یک ماه و دوسال و شش ماه هفت هشت ده سال سابقه پیدا کنم. دلم یک دفتر کار امن و سالم می خواهد

یک سال پیش از دست آدم های مریض فرار کردم و آمدم اینجا! اینجا اما آدم هایش مریض نیستند اما حود کار است که بیمار است . . .

قلبم صاف و سفید است و حس میکنم با انرژی می توانم همه کارهای دنیا را مغلوب کنم  به نظرم همین حس بزرگترین سرمایه ام است! بزرگترین دارایی ای که می تواند همه غول ها را به زانو در بیاورد . . .


دیالوگ این روزای من

سه‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 08:40


-: وای بچه ی آیدا

+: فکرشو بکن!!!!

قد همه ی خوشحالی . . .

یکشنبه 2 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:29


بر همگان و اضح و مبرهن است که این بنده ی کمترین ، از دیربازان هلاک کودکان و علی الخصوی نوزادان و شیرین زبانی های این جماعت بوده ام آن چونان که تا  سرحدات غش و ضعف و مرگ پیش می رفته  و به نظرم در این دنیا زیباترین قسم لذت جویی و کام گیری همین دنیای کودکانه است و بس!

و اگر حد و مختصات آن را بخواهید، خدمتتان عارضم که بسیار علاقمند بودم که همچون ابوی گرام چهار راس توله پس بیندازیم و دورمان را با ونگ و وونگشان شلوغ نموده و اسم هایشان را هم برگزیده بویدم. اسم هایی همه شان به معنی خوب بود!

لذا با همه ی این محاسبات و شرایط فعلی و کم و کاست های مورد نیاز برای دست یابی به  آن پلن مثالی، آنقدر پیش رفتیم که بدون پروسه ی ازدواج خواهان داشتن طفلی بودیم که کف پایش بشود قوت غالبمان و از سک زدن انگشت هایش روزگارمان بگذرد

علی ای الحال تصمیماتی اخذ شد مبنی بر اینکه غلط های اضافه نکنیم و حرف موقوف نزنیم چون به یقین مقولاتی که در بالا مطرح شد آن قدر از دهن ما اضافی است که گلوگیری برای کسری از ثانیه اش محسوب می شود

خلاصه پس از سیر در همه عوالم فوق خبر بارداری یکی از دوستانم را خواندم

از همان وقت تا حالا کم مانده دستم را روی شکمم بگذارم تا صدای ضربان قلبش را بشنوم . . .

آنقدر هیجان دارم که کم مانده سرجایم بالا و پایین بپرم

و آنقدر خوشحالم که انگار برای خودم این اتفاق افتاده باشد . . .

حالا هی به همه ی جزییات آمدن و بودن و خواستنش فکر میکنم و دلم قنج میزند و رسما دهنم آب می افتد برای بو کردنش

آنقدر که نمی توانم اشتیاقم را برای نوشتن و تصور کردن و خیالش ندید بگیرم



پ.ن:

بعد از خواهر توت فرنگی روی خامه این دومین خبر بارداری ای است که در وبلاگ می خوانم. خواندن خبر اولش آدم را میگیرد بعد ته دلت به وبلاگ فحش می دهی که چرا این شکلی؟!!! مثل این که یک ادرس در یک وبلاگ بخوانی و تهش هم پی نوشت زده باشند حالا همین آدرس را همین امشب بیایید چون عروسی مان آنجاست . . . 



برچسب‌ها: دوست نوشت

هفته ای یکبار افاقه میکند . . .

شنبه 1 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 09:58


چند وقتی بود که نگران بودم

حس می کردم نمی توانم گریه کنم. گریه که بود اما کیفیت اشک های درشت و غلطان و سوزان و شور و بعدش بند آمدن دماغ و  . . . کم رنگ شده بود

دیشب اما فهمیدم که همه چیز سر جای خودش باقی مانده

در ارتفاع سیصد متری از سطح زمین در یکی از توالت های سکوی دید باز برج میلاد سرم را گذاشتم روی در و زار زار گریه کردم ...

و جالب آن بود که از خودم و اشک هایی که تند تند می آمدند خوشحال بودم

انگار رسوبی چیزی جایی گیر کرده باشد 

یکبار قدیم تر ها نوشته بودم کاری که چند قطره اشک با دلت میکند، جوهر نمک با چاه توالت نمی کند . . .

اگر چه تشبیه دلنشینی نیست

اما صحت دارد

اشک مثل باران می ماند

و آنچه از رستنی ها که با باریدنش ریشه می دوانند جز برکت نیست . . .


برچسب‌ها: بارانی

یک سوال تاریخی

شنبه 1 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 09:00
وقت بخیر
من دانشجوی دکترای جامعه شناسی هستم. مشغول کاری درباره خانم های تحصیلکرده ای هستم که خانه داری و همسرداری را انتخاب می کنند. با وجود تحصیلات بالا این خانم ها به دلایل مختلفی ترجیح می دهند که خانه دار باشند. این دلایل می تواند: 
1. دوری از فشار کار 
2. بی پاسخ ماندن نیازهای زنانه 
3. ازدواج و بچه دار شدن 
4. طبیعت زنانه و درگیر شدن در آرامش خانه 
5. تغییرات ارزشی کلان 
6. کمبودهای ناشی ازتجربه کودکی افرادی که مادر شاغل داشته اند 
7. ارزش بخشی جامعه به عملکردهای خانه داری زنان 
8. نگرانی از وضعیت تربیت/ بهداشت/ تغذیه اعضا خانواده 
9. بی اعتمادی به دنیای مدرن و اهداف آن 
10. انتخاب و ترجیح خانه داری 
11. امکان انجام کارها از خانه 
12..... 
می خواهم اگر برایتان امکان دارد این موضوع را به بحث بگذارید برای مدت یک هفته و نظرات خانمها را در این باره بپرسیم. 
اگر مایل نیستید یا برایتان امکان ندارد لطفا بفرمائید از میان دوستان وبلاگی تان کسی را می شناسید که تمایل به مشارکت داشته باشد . من این درخواست را به توت فرنگی ، مهرسا مستقل و بی پروا نوشت هم می فرستم. 
تشکر 
Instagram