X
تبلیغات
رایتل

وقتی آدم حالش خوش نیست

پنج‌شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 22:38

امروز حالم خوش نیست

حالم مثل یک کوله پر از خرده شیشه می ماند

مثل کیسه ای پر از سنگ ریزه 

میترسم بازش کنم و تیزی هایش ببرد و آسیب بزند

میترسم بگسترانمش

جمعش میکنم هول هول

 و میبرمش جایی در سکوت ترمیم شود

حال بد مثل یک لیوان چای شب مانده است. لیوان کدر و چرک است و حلقه ای از رد خشکیدگی رو دلش مانده و مایع داخل لیوان هم ب هیچ نوشیدنی شبیه نیست و رنگش به سیاهی میزند و رویش هم چربی بسته احتمال زیاد...

چای شب مانده را نمیشود جلوی کسی گذاشت

باید ریختش دور

باید همه چیز را شست و زدود و پاک کرد

حال بد را باید ریخت دور

آدم های بد را هم باید ریخت دور

باید یک دستمال تمیز برداشت و با اسپری تمیز کننده همه رد های آلودگی . کدورت را سابید 

حال بد را باید فروخت

حراج کرد

به پشیزی

حتا

حال بد مثل غذای ته گرفته میماند، بو و مز. ی سوختگی احاطه اش کرده. نیاید همش زد فقط باید ریختش دور

حال بد مثل خون خشکیده روی ملحفه است، چرک و کدر و تاریک! 

حال بد مثل راه رفتن روی میخ است وقتی یک سانت اون ورتر و این ورترت چمنزار باشد!

حال بد مثل میوه بد است

آدم بد، دوست بد، ماشین بد

حال بد  مثل قارچ تکثیر شونده است

باید عقیمش کرد

باید فراموشش کرد

مثل نمره ی تلفنی که هربار چک میکنی و هیچ وقت در حافظه ات جایش نمیدهی


مثل جا ماندن از کاروان می ماند

پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:42


صبح پنج شنبه است

بین التعطیلین هم است

نصف شهر رفته اند سفر

و نصف دیگر خوابند

هوا ملس و نمناک است

و شمشاد ها جوانه زده اند و زمین نمناک و زنده است


اما تو آمده ای سرکار 

و تنها کار مفیدت این است که ریشه های جدید نیلوفرهای آبی را بشماری

و دنیا ادامه دارد

دوشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 15:38


اینجا یک آکواریوم کوچک با گیاهان آبزی داریم که یک جفت گوپی نیمه بالغ در آن زندگی می کنند!

تمام روز گوپی نر دنبال سر گوپی ماده ، دور تا دور تنگ کوچک می دود!

و همه چیز در حرکت است

و گیاهان با دی اکسید کربنی که ماهی ها آزاد می کنند شاداب ترند

و آکواریوم زنده و خوشحال است  . . .

برچسب‌ها: بی برچسب

من و حاج آقا یهویی!

دوشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 08:33


آخر هفته پیش در یک حرکت ناگهانی و شرفیابی حاج خانوم به ولایت برای برپایی عروسی خاله خواهرزاده هایش دو روزی ددی گرام تنها بود و از آنجا که ایشان حال و روز خوشی ندارند و هیچ عنوان تنهایی برایشان مجاز نیست با اوتول سفید رنگمان راهی کوه پایه های درکه شدیم تا پدر گرام را به دندان کشیده و به خانه مان ببریم!

اتول نازنینمان در همان سربالایی کمرکش درکه در رفاقت جا خالی داد و خاموش شد که خاموش شد! و بعد ترش فهمدیم که برقش عیب پیدا کرده طفلی!

خلاصه که امداد غیبی که همان خواهر نازنینمان باشد آمد و من و ددی را به خانه مان رساند!

از آنجا که کلی برنامه ویژه داشتیم برای حضور حضرتشان که در کل سه سال اقامت ما در این مسکن کلهم اجمعین یکبار قدم در آن نهاده اند و از کار افتادن ماشین دستمان را در پوست گردو فرو کرد!این طور شد که همه برنامه تغییر کرد

شام را رفتیم پیتزا فروشی سر خیابان نوزدهم که جدی جدی ایتالیایی است و سالاد هایش هم خیلی ویژه است! 

قانون مرفی مثل حاله ی نور دور سرم  می گردید و بعد از خراب شدن ماشین نوبت خراب شدن پیتزا بود که جناب گارسون بعد از اینکه من و حاج آقای طفلی رسما کش آمدیم از انتظار آمده می گوید پیتزایتان خراب شده و خمیر است و می پرسد یکی دیگه بزارم؟

میخواستم بگویم پ ن پ! همونو بیار با نون لقمه می کنیم می خوریم! (یعنی کاملا فهمیدم چی میشه که ملت پ ن  پ رو اخترا ع کردن)خلاصه تا آماده شدن پیتزای بعد نیم ساعت سماق مکیدیم و آخرش هم غذا را گرفتیم و رفتیم خانه!

صبحانه هم عدسی بارگذاشته بودم و بعدش هم یک نهار کبابی و حاج آقا خوشحال و راضی  بعدترش هم حاج آقا را بردم پیش روح الله، گل فروش دم در که آدم باحالی است و نشستیم با هم چای خوردیم و حاج آقا و روح الله از خاطرات ازدواج شان تعریف کردند و کلی دوست شدند باهم

و البته این وسط پرشان هم به من گرفت که این دختر هایی که به فکر ازدواج نیستند عجب خنگند و لذت یک لبخند شوهر می ارزد به نیمی از دنیا و  . . .

قسمت قشنگ ماجرا هم آنجا بود که حاج آقا که رفته بود برای خودش از سوپر سر کوچه سیگار بخرد وقتی آمد دیدم برایم یکی از این اسپری های گار پر کن خریده!

و بعدش هم فندک گاز و فندک یدکی را برایم پر کرد.

و در نهایت حاج خانوم از عروسی آمد و حاجی بابا به منزل بازگشت!

قصه ی ما به سر رسید! کلاغه به منزل نرسید!!!!!!!


برچسب‌ها: روز نوشت

دنیایی که محضر توست . . .

یکشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 09:42


از سه روز پیش در همه اتاق های شرکت دوربین مدار بسته نصب شده است!

همه سعی میکنند معقول تر باشند! بچه های رصد بازار کمتر می آیند تو اتاقمان و همه سعی میکنند پشت میزشان باشند و برای کنار هم بودن برنامه صبحانه می چینیم!

من اما اصلا حس خوبی ندارم به حضور این چشم ها که مشتاقانه تماشایمان می کنند، وقتی پشتم به دوربین است نفس راحی می کشم!

بعد یادم می آید اگر کسی باشد که پشت مونیتور هم تماشایت کند!وقتی پشتت به دوربین است!

کسی زیر پتو!

کسی از تو دلت تماشایت کند

وقتی پشت فرمان نشسته ای!

کسی در تاریکی که در تاریکی اتاق هست

بودن خدا خیلی کیف دارد! 

مثل مربا شیرین است!

خدای مهربانی که دوربین هایش را نه برای کم کردن حقوق و اضافه کاری چک میکند و نه برای اینکه توبیخ و تنبیه مان کند...

خدایی که سرتاسر عشق است و دلش می خواهد بین آدم ها جاری شود

مثل رود

مثل مهربانی


برچسب‌ها: دل نوشته

در راستای بهتر شدن!

شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 09:34


مشکل من این است:

بهترین حالت ممکن را در نظر میگیرم

و برای فاصله ای که با آن دارم غصه می خورم




وقتی بدانی مشکلت چیست حل آن راحت تر است!

برچسب‌ها: مشکل من

قفسه زیر تخت خواب

پنج‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 00:51

دو کشوی بزرگ زیر تخت خواب موجود است که یکی شان مال توست . . .

که در آن یک جعبه ی سیاه است و مقداری خرت و پرت و کمی لباس هست

در جعبه را که باز میکنم، تسبیح چوبی با نخ سبزی هست که یکی از خانم های همسایه از کربلا برایت آورده است

کنارش هم تسبیح چوبی دانه درشت که خودت از امامزاده صالح خریده ای

یک جانماز کوچک سبز با مهر گردی که گوشه هایش را من جویده ام و تکه های ریزی از آن را با دندان کنده ام

یک حوله پیچ سورمه ای که موهایت را در آن خشک میکردی

یک روسری بزرگ که شبیه روسری های ترکمن است و خواهن با اتوی داغی که تصادفا کنارش کذاشته بود گوشه ای از آن را سوراخ کرد و سوزاند و یادم هست که قرار بر این بود که روزی یکی لنگه این روسری را برایت پیدا کند و بخرد

گیره فلزی ساده ای که موهای سیاه و مواجت را با آن پشت سرت می بستی

از این گیره های استیل که باریک و ساد هستند

موها را با دست راست جمع می کردی و گیره را از قبل لای دندانت گذاشته بودی و بعد با دست چپ موها را نگه می داشتی و بعد گیره را می بستی

و تک دو توک رشته های سیاه گیسوانی که لای گردن و دو سه تا خال کوچولوی گوشتی گردن رها می شدند

و بوی امنیت و عشق می آمد از لای پیرهنت

یک کیف پول کهنه ی دو رنگ هم در این جعبه هست که یادم می آید با هم برای روز مادر خریدیم. کیف پول دو رنگی که رویش یک سگک کوچولوی طلایی دارد و تویش پر بود از عکس پسرها و دامادهایت و بابا و دوقلوهای خواهرم و  . . .

کیف کوچکی که در هر خریدی از گوشه گوشه اش قدی که لازم داشتیم پول می زایید

و یک زیپ کوچولو برای سوزن نخ کنی که یک جعبه ی خوشگل و یک چسب زخم و چند تایی خرده ریز دیگر

میان لباس های داخل کشو چند تا روسری هم هست

روسری نخی مورد علاقه ات که سبک و تمیز بود

روسری  صورتی

روسری سیاه برای محرم

و پیراهن سبز

پیراهنی که برای عروسی برادرم دوختی و کت و دامنی که سرومه ای و کرم بود و چقدر هم به قامتت می آمد

و تیشرت زردمبویی  که گل های سیاه دارد

همه این ها مدت هاست که در یک قفسه ی کوچک زیر تخت منجمد شده اند 

مثل یک فریزر می ماند که قرار است همه چیز را در همان حالت برای همیشه متوقف کند و همان شکلی نگه دارد

کاش می شد زمان را هم منجمد کرد و بوی اشیا را از حالت ماندگی به همان حالت اولیه شان بر گرداند

کاش می شد دنیای قفسه ی زیر تخت خواب همه ی دنیا را می گرفت و سر برمی گرداندم 

کاش . . .

برچسب‌ها: مادر نوشت

پر پری

چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:49

می گه کار جدید چطوره؟

میگم خوبه ... اما.... 

میگه اما چی؟

می گم دیگه هیچکی پری صدام نمی کنه...

برچسب‌ها: نوبهار دلنشین

قانون عشق

یکشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:05


می خواهم پست کوچک و ساده ای را بنویسم که به نظرم به همه کسانی که ممکن یک روز آن را اینجا بخوانند بدهکارم . . .


قانون عشق

عشق یک مکتب است!

مثل همه ذره های یک میز، یک سیب یا یک گلدان که همگی در ارتباط تنگاتنگی با هم هستند و یک مجموعه ی واحد را می سازند طوری که انگار با یک نیروی نامریی به هم چسبیده اند و دست هایشان را در دست هم گذاشته اند و به هم متصل هستند و در نهایت یک شی را می سازند که همگی جزو آن هستند.

آدم ها همین طور هستند . . .

هر کس هر کجا که هست و با هر کسی که تعامل دارد باید نیرویی بینشان وجود داشته باشد که چیزی جز عشق نیست

یعنی هر کسی که هستید همه ی آدم های اطرافتان را بی توقع دوست داشته باشید و عاشقانه خیرشان را بخواهید و بگذارید محبت و عشقتان مثل همان نیروی بین ذره های میز آدم های دورتان را به هم متصل کند

همه ی آدم ها را بی بهانه و بی توقع می شود دوست داشت

به واسطه ی بودنشان!

و آن وقت همه ی آدم ها به هم وصل می شوند

آن وقت است که خدا می شویم . . . 

آن طوری حال همه مان بهتر است



Instagram