X
تبلیغات
رایتل

چرا من فکر میکنم که همه مادرها عطر یاس می دهند . . .

چهارشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:45


گلدان رازقی دوباره  به گل نشسته

وقتی کلید می اندازم و پایم در خانه می گذارم هجوم عطر یاس دیوانه ام می کند . . .

لبریز 

خدایا همیشه برایم حفظش کن

چهارشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:40


خوشبختی شاید همین باشد

که تا هنوز دهنت را باز نکرده ای که پول تو جیبم نیست یک اسکناس درشت را مچاله کند و دنبال کیف پولت بگردد

خواهرم

نازنینم

میشود اینطور هم باشد

سه‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:21


آدم بیشتر زندگی می کند

هر چقدر که بالا پایین هایش بیشتر باشد و سختی ها و مشکلات قابل حل بیشتری پیش پایش قرار بگیرد

دست آخر یکهو دیدی این جماعتی که زندگی شان یکسره خور و خواب و خشم و شهوت بوده و آب تو دلشان تکان نخروده می آیند خر جماعت دل سوخته را می گیرند که 

ای بابا 

ما که زندگی نکردیم؟!!!


اسمشو چی بزاریم؟

یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 14:11

سلام پرنیان جان!
به دادم برس! یه دخمل ناز توی شکمم دارم که بدون اسم مونده! راستش اول دوست داشتم بزارم پرنیا یا پریا که از نزدیکان صاحب دوقلو شد و هر دو اسم پر کشید!!!
الان شدیدا به نظر یه باسلیقه مثل پلاله خودمون نیاز دارم!


این کامنت نیازه که برام گذاشته

نظر شما  چیه؟ 


درست پارک کنیم

یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:49

نیازی نیست خط کشی و پارکبان و  چوب بالا سر و اجبار و پرداخت نقدی و عوامل این چنینی باشد تا درست پارک کنیم. 

هیمن که بدانیم اینجا بافت شلوغ و پر ازدحام شهر است که ملت می روند سرکار و باید اتوموبیلشان را در یکی از همین گوشه کنج ها جای بدهند کافیست تا دقت بیشتری کنیم

که وقتی با نیم متر عقب و جلو کردن جای پارک برای دو نفر محیا میشود علت کافی برای توجه بیشتر است

که بی انصاف نباشیم

که حواسمان باشد 

که پشتتان چقدر جای خالی مانده که اگر یک کوچولو بروید عقب یا جلو دو نفر دیگر هم راحت تر به کارشان می رسند

شاید وقتی داریم دنبال جای پارک می گردیم همان نیم متر به دادمان برسد


برچسب‌ها: پشت فرمان نوشت

درخت کاری

جمعه 15 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:05

امروز _ ارتفاعات لتیان_ درخت کاری، شرکت برای همه آزاد است

یادم باشد . . .

چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:46


دلم می خواهد هر روزی چیزکی بنویسم

حتا اگر آن چیز لیست خرید باشد . . .

برچسب‌ها: روز نوشت

دنیای آدم بزرگا

دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 22:46


مثل یک آدم تازه وارد گاهی بعضی موقعیت ها برایم غریب و متفاوت جلوه میکند...

بیمه ماشین دهم اسفند تمام شده و از همان.وقت از ترس تکانش نداده ام

این روزها علاوه بر درآوردن آمار بیمه و تخفیف سالیانه و نرخ های مصوب دیگر کلماتی مثل الحاقیه و تبصره دیه و...  را هم یاد گرفته ام که به نظرم خیلی آدم بزرگانه میاید


برچسب‌ها: روز نگاری

چارتار!

دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:50


از بزرگترین لذت های دنیا یکی این است که یک آلبوم را جویده باشی و ریز ریزش را بلیعده باشی و بعد بروی کنسرتش و بعدش هم همه آهنگ هایش را جیغ بزنی و بعدش هم با گلوی گرفته از سالن بیایی بیرون!

 

برچسب‌ها: لذت های کوچولو

بارباباپا

یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:45

        

                         

چند وقتی هست که فکر میکنم آدم ها شبیه بارباباپا هستند

همون موجود صورتی و سیالی که به کسری از ثانیه به هر موجود دیگری بدل می شد و خیلی راحت قالب عوض می کرد . گاهی میشد مبل صورتی و گاهی کشتی و گاهی هم چتر صورتی! همیشه آن رنگ صورتی را حفظ می کرد اما در موقعیت های مختلف و بنا به اقتضای نیازش با حفظ سمت بدل به موجود تازه ای می شد که تعریف جدیدی از ماهیت و هویت داشت!

فکر میکنم ما ادم ها یا به عبارتی خیلی از آدم ها همین طور هستند و  می شود در این فرمول جایشان داد، البته که در مثل جای هیچ مناقشه نیست اما تغییر ماهیت و تغییر کاربری به نظرم یک اشل ذهنی است که آدم ها هم دارند و اگر چه که این تغییرات در حد تبدیل شدن به مبل و کتابخانه و میز تلویزون نیست اما در حدی است که بشود مقایسه اش کرد.

مثلا یکی از این اشل ها کار است! یکهو می بینی شده ای شبیه کارت! شده ای یک حسابدار بالفطره که در خواب و بیداری و تعطیلی رسمی و غیر رسمی با همان فرمولی که پشت میز کارت می نشینی و کار میکنی ، زندگی میکنی

یکهو می بینی شده ای یک عنصر از یک چارت سازمانی مستعمل که با همان سیستم کاری و همه وظیفه های انسانی و خانوادگی و اجتماعی ات را با همان فرمول تعمیم می دهی! و خدا به فریاد برسد اگر این فرمول از سر باز کردن باشد! 

در یکی از سارمان های به نامی که به صورت پروژه ای با آنها همکاری میکنم یک خانومی داریم به اسم آ!

فرمول خانوم آ برای عبور از بحران و حل مسایلش این است که دور خودش یک دایره ی قرمز بکشد و با قیچی خودش را از صورت مسئله قیچی کند! و در نهایت هر اتفاقی برای کل مجموعه بیفتد مهم نیست چون خانوم آ می گوید من وظیفه ای در این قبال ندارم چون آنچه وظیفه ی شخص من بوده به انجام رسیده و هیچ کاری هم ندارد که هدف این مجموعه چی هست و سرانجام کار می شود!

در واقع خانوم آ وظایفش را برش می کند . مثل یک تکه از یک نخ! به تکه ی قبل و بعدش از این قسمت به هیچ عنوان توجه ای نمی کند! به نظرم خانوم آ یک بارباباپای پشت گوش انداز حرفه ای است که یاد گرفته چطوری برای بستن دهان سایرین وظایف خودش را مجزا کند! 


خیلی وقت ها در موقعیت های مختلف یکهو یادم می آید اگر کسی بخواهد با این فرمول زندگی کند چه اتفاقاتی می افتد

مثلا خواهرم چیله را سپرده تا برود به کارهایش برسد و گفته نهارش را بده و بعد بگذار بخوابد!

اگر فقط همین فرآیند نهار و خواب اتفاق بیفتد ما یک چیله ی عصبی و غمگین داریم!

اما اگر فرآیند خرید خوراکی و رفتن به پارک سرکوچه و تاب خوردن دو تایی و بازی  و . . . به این مجموعه وضایف اضافه شود نتیجه یک جوجه است که آرزو دارد یک شب بیشتر پیش خاله اش بماند


آدم های  زیادی زیاد دیگری را هم میشناسم که بارباباپا میشوند، آنها هم برای همه مسائل یک فرمول دارند! همیشه برای حل یک عالمه مشکل داد می زنند!

همیشه قهر می کنند!

همیشه سکوت می کنند!

من هم خیلی وقت ها بارباپا می شوم و به نظرم این غالب های این چنینی مانند یک دام است برای زنده بودن آدم ها! زندگی یکباره و بی مثالی که مثل باد در حال گذر است و هیچ وقت دیگر هم تکرار نمی شود! 

این ها را اینجا می نویسم تا هیچ وقت فراموششان نکنم

تا قالب ها را پاره کنم 

تا دوباره نگاه کنم

تا زندگی را زندگی کنم! بشنوم ! ببینم!

درگیرش بشوم

با هم دست به یقه شویم و کلنجار بروم با زیر و بمش

شکتستش بدهم بعد از خیلی روزها که مغلوب و مضمومم می کند


می دانید . . .

این بار اولی است که زندگی میکنم

و بار آخر

دلم نمی خواهد هیجانم را پنهان کنم

دلم نمی خواهد عادی به نظر برسم به قیمت معقول بودن به قیمت سکوت کردن

قالب های زیادی هستند که برای حل مشکلاتمان گه گداری به کارمان می آید و مثل لباس می  پوشیمشان و کارهایمان را پیش می بریم و موفق می شویم!

اما یادمان باشد بعد از تمام شدن آن کار یا فعالیت و یا هر قائله ی دیگر ، آن قالب را مثل یک رخت چرک از تنمان بکنیم و بگذاریم رو رخت آویزی کنار همان کار و رد شویم و برویم!

یادمان باشد که قرار نیست همه مشکلات با یک کلید حل شود! 

یا حد اقلش این است که بدانی که چیزی که دست و بالت را بسته همان قالبی است که در آن فرو رفته ای!

و ارزشمند ترین قالب بودنمان هیمن است که خود خودمان باشیم! بی واسطه! 

این همان جایی است که به گذشت روز های عمرمان می ارزد


 

صدای خدا

شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 22:27

بعد از کلی بحث و جدل با خواهر در ماشین آرام نشسته ایم

از دور صدای اذان موذن زاده می آید

چیله رو میکند به مادرش و می پرسد:

مامان...

این صدای خداست؟

مریم . . .

چهارشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:00


ناخودآگاه نمره ی تلفنش را در گوشی تلفن چک میکنم

سر جایش هست

یک اسم

یک فامیل

حتا عکس پروفایل جدید فیس بوکشان هم هست

عکس دو نفره ای با همسرش

و یک نگاه شاد، بی آلایش و ساده

هنوز در عکس به من نگاه می کند

هنوز جان دارد

مریم

. . .

فوق لیسانس افتخاری!

شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 19:46


وقتی همه کارای پایان نامه ی ارشد گرافیک یه نفرو انجام داده باشی

همه فکر و ایده و اجراشم مال خودت باشه

و کلی ایده ی دیگه هم برای مخلفات و جزییاتش داشته باشی

همه نقاشی ها کار خودته

طراحی ها هم همچنین

ایده ها شم مال خودت و بعد از چند بار اتود و آزمون و خطا به سرانجام رسیدن

طرف هم میشه نوزده و هفتاد و پنج صدم

و اون بیست و پنج صدم رو هم به خاطر نداشتن مقاله ی چاپی نگرفته باشه

اون وقت سهم تو چقدره؟

کسی زبون مورچه ای بلده؟

شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:31


همه مورچه های مزاحم و ناخوانده ی خونه رو جمع کردم و ریختم تو یه شیشه ی بزرگ

براشون خاک و بیسکوییت مادر و تخمه و کاهو ریختم 

اما هیچ کاری نمی کنن! هی دور خودشون می چرخن و به خوراکی ها لب نمی زنن

حالا نمی دونم چطوری توجیهشون کنم که اینجا خونه ی جدید تونه!

می خوام یه پیکتوگرام خونه بکشم و بزنم وسط تپه ی کوچولوی خاکی تو شیشه! 

اینجا خونه است


پ.ن:

وقتی عصری برگشتم خانه هیج خبری از مورچه ها نبود

حتا یک موجود زنده که نیمچه تکانی بخورد

و من دلم می خواهد همه شان پر در آورده باشند و از بالای ظرف رفته باشند خانه شان . . .

لطفا برای مورچه ها خانه نسازید

:(((((((


Instagram