X
تبلیغات
رایتل

یاداشتی برای توصیف یک حالت

دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:09


بعضی روزها یگ چیزی درونم فرو می شکند، می ریزد

مثل یک سینی برنج می ماند که یهو هری میریزد پایین و دانه هایش پخش زمین می شوند

آن وقت هاست که دلم می خواهد یک گوشه ای کز کنم و زار بزنم. سینی برنج و یا چیزی که میشکند هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد، نه کارناوالی از ناکامی ها ردیف کرده ام و نه غصه خورده ام و نه به خودم خفت چیزی را داده ام. یک روز هایی انگار ابرهای دلت سیاه شده و هوس باران می کنند. آن وقت دلت میگیرد از همه دنیا

دلت یک متکای نرم و طبی (از این هایی که بر میگردند به حالت اولشان ، هر چقدر که فشارشان می دهی) بگیری تو بغلت و هیچ کاری نکنی، نگاه کنی به دیوار و دانه های اشک را که شور است را پاک کنی

غالب این روزها علت های ریز و درشتی هم برای این حال پیدا میکنم

مثلا اینکه افزایش حقوقم در حد دو زار و سه شایی است

یا اینکه چرا رئیسم به اندازه کافی رویم حساب نمی کند

یا اینکه چرا در خانه حفاظ امنیتی ندارد، بعد از آن ماجرا و هنرهای که از همسایه ی محترممان دیده ام با اولین تلنگری خیال میکنم الان باز قرار است جنگ بشود و ترسم میگیرد

و یا اینکه چرا هیچ کس تو زندگی ام نیست؟ چرا هیچ کس نیست که بتوانم دو خط دوستش داشته باشم؟

حتا شده که از سه چهار کیلو وزن اضافی بعد از عید شاکی بشوم 

می توانم برای گلدان بزرگ و کشیده ای که شبیه باکس سبزیجات است و بذر ریحان بنفش درونشان کاشته ام غصه بخورم که چرا نور کافی نداردند و چرا یک روز قیچی باغبانی را بر نمی دارم و همه برگ های اضافه ی ون بزرگ تو حیاط را نمی زنم تا راه برای نور باز بشود . . .

برای اینکه شلوار مشکی ندارم تا با کفش قرمز تازه ام بپوشم هم می توانم غصه بخورم

میتونم بنشینم تو توالت و به دیوار صورتی روبرو خیره بشوم و برای همه چیزهایی تا حالا از دست داده ام غمگیم بشوم و زار بزنم

یک طوری که انگار دلم نم برداشته و خیس است. دیوار سنگ و بتنی ای که با هزار زحمت چیده ام فروریخته و چیزکی نازک تر از شیشه و طلق دورم را گرفته و همان هم به تلنگری بند است.انگار باد می آید، سوز دارد

بادگیر سرومه ای را روی شانه هایم می کشم و دسته هایش را محکم دورم می کشم و باز دوباره باد می آید و هوا سرد است. هرچقدر بادگیر را تنگ تر می کنم گرمم نمی شود و اشکم می گیرد 

از سرما . . . از بادگیری که به اندازه کافی گرم نیست . . . از خودم که . . .

یک حالی که مثل طوفان می آید و می تواند همه چیز را ببرد زیر سوال! 

همه چیزهایی که تا دیروز سر جایشان بود



برچسب‌ها: روز نوشت

خانه ی رویایی من

یکشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 17:55



عطر این خانه هم آدم را مست می کند . . .

برچسب‌ها: آرزو نوشت

وقتی چراغ ها خاموش است

پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:12


نمیدانم چرا این شکلی ام

سال را با یک قولنج و گردن درد وحشتناک شروع کرده ام که هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم انگار که از اول شروع شده باشد، شروع میکند به لنگ و لگد انداختن و دردش می شود مثل روز اول

گاهی قایم می شود و گاهی با تمام قوا می ریزد بیرون و امانم را می برد

یکبار هم اوژانسی رفتم دکتر که دو روز استعلاجی و مقادیر متنابهی متاکاربامول و چند تا قرص دیگر گرفتم که اگر خیال کرده اید مصرف متداوم و مرتبشان درد را ریشه کن کرد باید بگویم زهی خیال باطل!

حالا شده یک درد دو ماهه و نیمه که کم کمک دارم عادت میکنم در عضلات سرشانه و گردنم ضعف داشته باشم

نمی دانم به یمن حظور اوست یا فقط متاثر از آن باشد که این روز ها هچ دلم نمی خواهد کار کنم

دلم آن دفتر و این دفتر و فولان کار پروژه ای و  . ..  را نمی خواهد

دلم یک مزرعه میخواهد یا یک گل فروشی و یا حتا یک باغ گل که بشود تو مغازه هایش پلکید

دلم کار نمی خواهد، قانون نمی خواهد، باید و نباید نمی خواهد

دلم میخواهد کلاغ باشم

یا گربه، یا شاید رودخانه

بی قانون و بی مجالی برای دل بستن و بی ترس از رفتن

مثل گوپی ها که یک دقیقه بعد از تولدبچه هایشان یادشان نیست این موجوات ریز کنارشان بچه های خوشان هستند و همه را می خوردند

بی غم فردا

مثل درخت ها که زمستان می میرند و بهار دوباره به دنیا می آیند

آدم بودن درد دارد، مثل درد قولنجی که از پشت کمرت می گیرد و می آید بالا تا بیخ گردنت را بگیرد و جانت را بفشارد و اشکت را در آورد و نعره بر آوری که های! و نه بتوانی ساکتش کنی و نه بشود تحملش کرد

دیروز ها دعوای وحشتناکی در ساختمان اتفاق افتاد. خانم طبقه بالایی که همیشه صدای خنده هایش به گوشم می رسید و بارها نیمه شب از کرکر خنده هایش از خواب پریده بودم جیغ میزد. زن دیگری فریاد میزد کمک!! و صدای زد و خورد می آمد.

ماجرا از آن قرار بود که پسر همسایه که بیست ساله است در ترم های آخر دانشگاه با دختری دوست شده بود و خانواده اش برای اینکه طعم این روابط زیر دندانش نرود این رابطه را به ازدواج هدایت کردند و در کمتر از چند ماه پسرک همسایه شد یک مرد متاهل!

حالا نمی دانم چه طور دعوایشان شده بود که  دست و دماغ برادر دختر شکست و خون و خون ریزی شد و با دخالت پلیس 110 ماجرا قایله پیدا کرد

دلم برای خانم همسایه سوخت

گریه میکرد و اشک های درشتش تند و نتد می چکید

این روابط پیچیده ی انسانی است که کلافه ام می کند

چرا به اینجا رسید پس قصه؟

شکی ندارم که از اول درست شروع نشده بود اما همه ی آدم هایی که داشتند آن شکلی یقه می دراندند و هوارشان هوا بود مگر چیزی غیر از این می خواستند که همه چیز به خوبی و حوشی تمام بشود؟!

مثل معادلاتی که جماعت بلد نباشند x , y را سر جای درستش بگذارند و یکی معادله را بلد نیست و یکی وسطش خطا می کند و یکی راه را اشتباه می رود و  . . .

دست آخر میشود برهوتی که هیچ کس نمی خواست سر منزلش باشد

و برای رفع این سوء تفاهم ها باید حرف زد  ولی کسی حوصله حرف زدن ندارد

شاید اصلا همسایه طبقه بالایی کل فک و فامیل دختر را برای همین دعوت کرده بوده که حرف بزنند

بعد یکهو همه چیز شکل دیگری گرفته است 

روابط آدم ها و کلمه و حرف و ارتباط . . . 

همین قدر که نزدیک و ملموسند همان قدر هم می تواند تاریک و دور باشند

 



برچسب‌ها: روز نوشت

هجدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و شش

دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:55


بیمارستان ها یکسره تعطیلند،حالش خوش نیست،از فولان دکتر وقت می گیریم،تا بعد از عید نمی آید،رفته تعطیلات،رفته خارج تا بعد از عید،تا بعد از سیزده،بیمارستان های دولتی هستند و خودشان،تنش تب دار است . . .

می رود،و هیچ وقت بر نمیگردد


می ترسم که فردا شود

میترسم دوباره هجدهم فروردین بشود و هشت سال بشود... هشت سال خیلی روز است

خیلی سر روی شانه و خیلی نوازش و خیلی فرو کردن سر زیر بغل، خیلی بو کشیدن و خیلی تماشا کردن

میشود هزار تا گیس شانه کرد

هزار تا قرمه سبزی

میشود هزار تا تماس که چی لازم داری من دارم میام خونه؟

هشت سال خیلی راه است

از الان است تا هشت سال بعد

و تو هشت سال پیش در یک همچین روزی یکجایی ایستاده ای و باد موهای موج دارت را تاب میدهد و لب هایت می خندد و  دورها را تماشا میکنی

جایی که سایه های ماها روی دیوار می افتد

هنوز هم قصه ی دوتا برادری که رفتند دنبال گنج را می شنوم

و شعر راه و نیم راه و خاتونی که دوغ می داد و آخرش صلوات میدادی و شب بخیر می گفتی

میشود هزار تا شب . . .بی ستاره

میشود یک روخانه 

به ازای هر شب یک قطره اشک

آخر هفته روز مادر هم هست تازه

و تلوزیون ناجوانمردانه هی آدم هایی را نشان می دهد که مادرشان را می بوسند و مادرهایشان هم زیارتشان می کنند

این زیارت که می گویم دقیقا واژه ای است که میشود گفت وقتی پسرت را در آغوش گرفتی بعد از آن تصادف و هر جایش را که میتوانستی بوسیدی

راستی هشت سال چند تا بوسه می شود؟

چند تا  زیارت؟

چند تا گندم برشته و عدس؟

چند بار تا سر جاده ی دراز دراز تا می آیی و بخواهی تا همراهیت کنم؟ وقتی که می دانی دلم سنگین است و قلبم کدر است؟ می آیی تا در سکوت همراه هم باشیم و بگویی هیچ عیبی ندارد! می آیی تا بدانم که همراهمی! که مثل شیر بالا سرمانی،مثل کوه پشتمانی

هشت سال چند تا کوه می شود؟ چند تا کوه که آب شود ذره ذره و زرد شود و لاغر شود و پژمرده شود و نازک شود و شاخه ترد جانش ترک بردارد تا آب شود . . .

راستش را بخواهی من هنوز هم باور نمی کنم

باور نمی کنم که تو نباشی و نیستی!

تو هستی 

همان قدر که همه چیزهای دیگر هستند

و هویتت نه بالای آن سنگ سیاه معنی میگیرد

نه آن اسم تراشیده از سنگ و نه آن عکس با مقنعه که برای پاسپورت با هم گرفتیم

راستی می دانی هنوز هم پوشه های مدارک پاسپورت لای باقی ورق پاره ها تو کمد هست؟

یک کاغذ دیگر هم هست

کاغذی که خواهر وقتی دکترها داشتند با آدرنالین و نفس و سی پی آر تلاش می کردند تا برت گردادند نوشته

چیزی ننوشته در واقع

کاغذ از اشک چروک دارد

و دانه های ریز صلوات را شمرده

نمی دانم

اگر آن وقت من بودم و می دانستم . . . چه میکردم

شاید می آمدم و پاهایت را در آغوش می گرفتم و التماس می کردم که نرو

نرو

تنهایم نگذار

های های

تو همان بودی که سفرهای یک روزه ات را با اشک و لابه ی دم در مشایعت می کردم

مااا

هشت سال چند تا لابه میشود؟ چند تا زوزه؟ چند تا هق هق؟ چند تا خفخوان؟ چند تا یکی شدن اشک چشم با آب دماغ ؟چند تا چشم قرمز با دماغ باد کرده؟

مااا

تو هستی

خیلی شب ها می آیی و قبل از اینکه به خودم بیایم می روی

خیلی صبح ها هست که بیدار میشوم و فقط همین قدر یادم هست که روی ماهت را دیده ام

میدانی

تو که رفتی

ما تازه فهمیدیم چقدر زندگی الکی است

چقدر راحت می شود تمام شد

مرگ را اهلی کردی انگار

مثل حیوان دست آموز و اهلی که گه گاه می آید و خودش را نشان می دهد، گاهی با هم بازی می کنیم و گاهی غذا می خورد و گاهی می رود و دیر زمانی پیدایش نیست

میان قاصدک هایی که باد می آورد

هنوز زنده ای

میان خاطره ها 

میان ترانه های دلنشین گیسوانت در باد می رقصد

میان سنجاق های ریزی که گه گداری روی لباسم میزنم و روسری های نخی 

میان قلب من

در سینه ام

در خواب هایم

با منی

دلتنگم آن چونان که . . .

آن چونان . . .

. . .




پ.ن:

از همدلی تون ممنونم

خیلی زیاد. و عذر می خوام ، بابت نوشتن چیزی که اشکتونو جاری کرد.... 

دوستون دارم 

برچسب‌ها: مادر نوشت

یه پیشنهاد دیگه برای این این روزا

یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:18

رخ دیوانه

یک فیلم دیدنی!


برچسب‌ها: ببنید

نقطه. سرخط

شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:07


دو روز از تعطیلات را آمدم سرکار.اما امروز بعد از یک هفته بیشترک اولین روزی است که دوباره می آیم سرکار و در واقع حس روز اول بعد از تعطلات را امروز دارد

میزم را گردگیری کرده ام

گلدان ها را آب دادم

بوته های کوچک نیلوفر آبی را شستم و آب تنگ را عوض کردم

نشاهای پتوس را که حسابی ریشه کرده بودند را در گلدان کاشتم

نان های خشک داخل قفسه میز آتلیه و کمد را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم

پنجره را باز کردم تا نور و هوای بهار بدود در ساختمان

لیوان بزرگی را پر از چای داغ کرده ام و نشسته ام اینجا وبلاگ می خوانم

خبرهای خوب و خبرهای بد! حال های خوب و بد

و چند خطی می نویسم

انگار که باید حاضری بزنم

پروانه ع!

حاضر!!!!!

برچسب‌ها: روز نوشت

پیشنهاد من برای این روزها

پنج‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:30


خودم تا حالا دو بار دیدم!

"آرایش غلیظ"



از نگاه یک گوپی

سه‌شنبه 4 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 01:09

در تنگ بزرگی که با شن مخصوص و جوانه های نورس نخل مرداب بستر سازی شده یک جفت گوپی زندگی میکنند!

ساقه های گیاه گله گله در تنگ جا خوش کرده اند و ماهی ها وقت شنا درگیرشآن میشوند

نگران میشوم نکند ساقه ها آزارشان بدهد

محض اطمینان میروم شرایط زندگی شان را سرچ میکنم

و میبینم زاویه دیدها چقدر میتواند متفاوت باشد

: گوپی ها ماهی های ریزی هستند که علاقمند به زندگی در بستر های پرگیاه هستند تا لا به لای شاخه ها بازی کنند و لابه لای شاخه ها آرامش بیشتری دارند و بعدترها هم بچه گوپی ها با پنهان شدن لای برگ ها از خورده شدن توسط والدین در امان میمانند و.... 


حماسه آفرینی

دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 15:19

بالاخره یک حماسه آفریدیم که بشود مثل بالن هوای کرد و هی از ته تا به سر و از سر تا به تهش را رفت و آمد و پرچمش کرد

عاقا

چه افتخاری بیشتر از این که تا پایان سال 93 و بالغ بر گذشت 10 ماه از خرید اتوموبیل و البته استفاده بی وقفه ی آن خلافی اینجانب صفرررررررررررررررر می باشد!

ناگفته پیداست که خودمان از این کار عظیم خودمان بیشتر از همه در حیرت هستیم، لذا خواهشمند است نیایید بنویسید فولانی و بهمانی ده سال است خلافی شان صفر است

با تشکر

یک عدد حماسه ساز کیفور

گیم و حواشی

دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 15:12

مهیا: الان مرحله 83 از کلش او کلنم، اکانتمو 800 هزار تومن میخرن!

من: الان پوی من 83 سالشه، اکانت پو رو کسی نمیخره؟ 


اصلا هم خنده نداره!

چند دقیقه تا تحویل سال

شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 02:03

چند دقیقه مانده تا تحویل سال نو

دعا میکنم و پخش میشوم و حس خوبی دارم

سال نو مبارک...

انشالله


Instagram