X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

هجدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و شش

دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:55


بیمارستان ها یکسره تعطیلند،حالش خوش نیست،از فولان دکتر وقت می گیریم،تا بعد از عید نمی آید،رفته تعطیلات،رفته خارج تا بعد از عید،تا بعد از سیزده،بیمارستان های دولتی هستند و خودشان،تنش تب دار است . . .

می رود،و هیچ وقت بر نمیگردد


می ترسم که فردا شود

میترسم دوباره هجدهم فروردین بشود و هشت سال بشود... هشت سال خیلی روز است

خیلی سر روی شانه و خیلی نوازش و خیلی فرو کردن سر زیر بغل، خیلی بو کشیدن و خیلی تماشا کردن

میشود هزار تا گیس شانه کرد

هزار تا قرمه سبزی

میشود هزار تا تماس که چی لازم داری من دارم میام خونه؟

هشت سال خیلی راه است

از الان است تا هشت سال بعد

و تو هشت سال پیش در یک همچین روزی یکجایی ایستاده ای و باد موهای موج دارت را تاب میدهد و لب هایت می خندد و  دورها را تماشا میکنی

جایی که سایه های ماها روی دیوار می افتد

هنوز هم قصه ی دوتا برادری که رفتند دنبال گنج را می شنوم

و شعر راه و نیم راه و خاتونی که دوغ می داد و آخرش صلوات میدادی و شب بخیر می گفتی

میشود هزار تا شب . . .بی ستاره

میشود یک روخانه 

به ازای هر شب یک قطره اشک

آخر هفته روز مادر هم هست تازه

و تلوزیون ناجوانمردانه هی آدم هایی را نشان می دهد که مادرشان را می بوسند و مادرهایشان هم زیارتشان می کنند

این زیارت که می گویم دقیقا واژه ای است که میشود گفت وقتی پسرت را در آغوش گرفتی بعد از آن تصادف و هر جایش را که میتوانستی بوسیدی

راستی هشت سال چند تا بوسه می شود؟

چند تا  زیارت؟

چند تا گندم برشته و عدس؟

چند بار تا سر جاده ی دراز دراز تا می آیی و بخواهی تا همراهیت کنم؟ وقتی که می دانی دلم سنگین است و قلبم کدر است؟ می آیی تا در سکوت همراه هم باشیم و بگویی هیچ عیبی ندارد! می آیی تا بدانم که همراهمی! که مثل شیر بالا سرمانی،مثل کوه پشتمانی

هشت سال چند تا کوه می شود؟ چند تا کوه که آب شود ذره ذره و زرد شود و لاغر شود و پژمرده شود و نازک شود و شاخه ترد جانش ترک بردارد تا آب شود . . .

راستش را بخواهی من هنوز هم باور نمی کنم

باور نمی کنم که تو نباشی و نیستی!

تو هستی 

همان قدر که همه چیزهای دیگر هستند

و هویتت نه بالای آن سنگ سیاه معنی میگیرد

نه آن اسم تراشیده از سنگ و نه آن عکس با مقنعه که برای پاسپورت با هم گرفتیم

راستی می دانی هنوز هم پوشه های مدارک پاسپورت لای باقی ورق پاره ها تو کمد هست؟

یک کاغذ دیگر هم هست

کاغذی که خواهر وقتی دکترها داشتند با آدرنالین و نفس و سی پی آر تلاش می کردند تا برت گردادند نوشته

چیزی ننوشته در واقع

کاغذ از اشک چروک دارد

و دانه های ریز صلوات را شمرده

نمی دانم

اگر آن وقت من بودم و می دانستم . . . چه میکردم

شاید می آمدم و پاهایت را در آغوش می گرفتم و التماس می کردم که نرو

نرو

تنهایم نگذار

های های

تو همان بودی که سفرهای یک روزه ات را با اشک و لابه ی دم در مشایعت می کردم

مااا

هشت سال چند تا لابه میشود؟ چند تا زوزه؟ چند تا هق هق؟ چند تا خفخوان؟ چند تا یکی شدن اشک چشم با آب دماغ ؟چند تا چشم قرمز با دماغ باد کرده؟

مااا

تو هستی

خیلی شب ها می آیی و قبل از اینکه به خودم بیایم می روی

خیلی صبح ها هست که بیدار میشوم و فقط همین قدر یادم هست که روی ماهت را دیده ام

میدانی

تو که رفتی

ما تازه فهمیدیم چقدر زندگی الکی است

چقدر راحت می شود تمام شد

مرگ را اهلی کردی انگار

مثل حیوان دست آموز و اهلی که گه گاه می آید و خودش را نشان می دهد، گاهی با هم بازی می کنیم و گاهی غذا می خورد و گاهی می رود و دیر زمانی پیدایش نیست

میان قاصدک هایی که باد می آورد

هنوز زنده ای

میان خاطره ها 

میان ترانه های دلنشین گیسوانت در باد می رقصد

میان سنجاق های ریزی که گه گداری روی لباسم میزنم و روسری های نخی 

میان قلب من

در سینه ام

در خواب هایم

با منی

دلتنگم آن چونان که . . .

آن چونان . . .

. . .




پ.ن:

از همدلی تون ممنونم

خیلی زیاد. و عذر می خوام ، بابت نوشتن چیزی که اشکتونو جاری کرد.... 

دوستون دارم 

برچسب‌ها: مادر نوشت
نظرات (44)
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:04
عزیزم. نشسته ام اشک هامو پاک می کنم . خدا خواهن رو برات نگه داره .
پاسخ:
عزیزم
مرسی شیوا جان
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:44
آخ آخ آخ ...
پاسخ:
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:49
پروانه جان نمیدونم چی بگم میتونم بغلت کنم و مبدونم نه تنها نمیگذره که دلتنگی بیشتر و بیشتر میشه
پاسخ:
ممنون عزیزکم
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:57


پاسخ:
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:03
و ما هم اشک ریختیم.
خدا پدر رو براتون نگه داره.
پاسخ:
ممنون شیوا جان
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:09
خدا مادر عزیزت رو بیامرزه.اینقدر که من فقط با خوندن نوشته ات دلتنگ شدم خدا میدونه که خودت چقدر دلتنگی..
پاسخ:
های
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:01
خدا رحمتشون کنه.
پاسخ:
ممنون عزیزم
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:16
خدا رحمتشون کنه! روحشون شاد باشه ان شاالله.
پاسخ:
ممنون مریم جان
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:44
سلام از خواندن متن شما گریستم های های هم گریستم بدلیل اینکه پدر عزیزم را در یکی از روزهای فروردین هنگامی که دخترکوچکی بودم از دست دادم ولی هنوز برایم غیر قابل باوراست گویی تمام اینهاخواب هستند حتی بعد از گذشت سالها خداوند مادرتان را قرین رحمت گرداند و با فاطمه زهرا ( س) محشور گرداند الهی یا ارحم الراحمین
پاسخ:
ممنون صبا جان
خدا رحمت کنه رفتگانتو
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:44
غمگین شدم،
روح مادر شاد
و
دلت آرام بانو
پاسخ:
ممنون خاموش جان
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:51
kheili ziba bood kamelan hesesh kardam ghame bimadari too har seni jankahe afarin be in bayan va hese latif azizam
پاسخ:
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:52
درود

حتی اگر دستانش از دنیا کوتاه باشد
حواست باشد، او حواسش به تو هست

این درد خیلی درناک است. 26 روز زودتر از شما وقتی شهر بوی ترقه گرفته بود این درد با من هست و ...
پاسخ:
خدا رحمتشون کنه
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 15:07
بگم خوش به حال خودم که اصلا اینایی رو نوشتی نمیدونم یعنی چی؟
بگم دیروز سر کلاس یه دختری کنارم نشسته بود که روسریش مال مامانش بود بعد داشت اون نخهاشو دسته دسته گره میزد و صافشون میکرد که شب که رفت خونه به مامانش نشون بده و من چقدر دلم میخواست اون لحظه ببینم کمد لباسهای یه مامان چه جوریه یعنی ؟ بگم بعدش اودم کمد لباسای خودمو نگاه کردم چون خب منم مامان شدم دیگه ...
خلاصه که من هنوز نمیدونم کمد لباسای یه مامان مهربون چه بویی میده ولی روسری اون دختره بوی خوبی میداد و اگه میشد حاظر بودم ازش بخرمش
یه بارم تو یه آرایشگاه موچین آرایشگره رو ازش خریدم چون فکر کردم مامان مهربونیه که اینقدر داره کار میکنه
پروانه نی نیم شیش ماهش شده داره تلاش میکنه گوشی رو از دستم بگیره وگرنه همین جوری برات مینوشتم
پاسخ:
های های های
یعنی پست منو ولش کن
این کامنت تو آدمو روانی میکنه
قشنگ دلم میخواد محکم بغلت کنم و بگم بچه تو مادر خوبی هستی
مادر خوبی میشی
بهترین مادر دنیا میشی
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 18:20
روحشان شاد.
پاسخ:
مرسی عزیزم
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 22:57
خدا رحمتشون کنه..روحشون شاد
پاسخ:
ممنون سحر جان
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 23:30
خدا رحمت کنه مادرتو که همچین دختری پرورش داده..چقدر بهت افتخار میکنه..خوش به حالت...
پاسخ:
مرسی زهرا جان
مرسی
تو لطف داری به من همیشه
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 00:43
خدا رحمتش کنه .. روحش شاد .. ان شاالله دعاش همیشه همراهته و قطعا خوشبخت میشی
پاسخ:
ممنون امیر آقا
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:05
عزیزکم
پاسخ:
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 14:19
عزیز دلم
گریه کردم
چی باید بگم بهت عزیزم؟ قربون دلت برم من :*
روح مامانتون حتما شاده وقی دخترش انقدر عمیق به یادشه.
خدا بقیه عزیزانت رو برات نگه داره عزیزم.هر چی خاک ایشونه بقای عمر شما باشه :*
پاسخ:
ممنون آذین جان
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 17:54
آخ پروانه آخ ...
پاسخ:
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 18:41
عزیزم قربون دلت برم چقد سوز داره نوشته هات مطمئنم که این سوز نوشته هات از دل سوختته باور دارم هیچکس جای مادر رو نمیگیره تو هر سن وشرایطی از دستش بری یتیم شدی
پاسخ:
بله
همیشه حسش با ادم هست
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 19:42
بارها خوندم و انگار همه جونم درد میکنه.یه روزایی انقدر تو تقویم زندگی تلخ نقش شده که سخت میشه وصفش کرد.روز بد زندگی من هجدهم مرداد66بوده عزیزکم.روزی که پدر بعد از اون شد خاطره بازی و قاب عکس و یادگاری.اما خوب میدونم که رفتن مادر خیلی سخت تر و دل شکن تره.چی بگم که تسلی ات بده هان؟دلم پیش دلته دختری.
پاسخ:
عزیزم
خدا رحمتش کنه
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 21:20
Khoda madar e azizeto rahmat koneh
پاسخ:
ممنون گلی جان
سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 21:22
عزیزم.با خوندن این پستت اشک ریختم و از ته دل گریه کردم.
از دست دادن مادر خیلی خیلی سخته ...
خدابهت صبر بده.
امیدوارم مادر نازنینت با حضرت زهرا تو بهشت همنشین باشه.
صلوات..
پاسخ:

ممنوون بانو جان
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 04:07
akh che sakhte, man kamelan darket mikonam ,kash bodan kash ma ba khondane messageaye in roza boghz nemikardim, roheshon shado yadeshon ta abad to dele mast
پاسخ:
ممنون عزیزم
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 08:34
من مثل تو

بی مامان ها اینروزها چه می کشند ...
پاسخ:
های های های
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:21
عزیزم یاد مامانت همیشه گرامی و روحشون شاد. خدا به شما صبر و عاقبت به خیری عطا کنه که مطمئنا روح ایشون از شادی شما شاد هست
پاسخ:
ممنونم
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:22
عزیزم یاد مامانت همیشه گرامی و روحشون شاد. خدا به شما صبر و عاقبت به خیری عطا کنه که مطمئنا روح ایشون از شادی شما شاد هست
پاسخ:
ممنون آذر جان
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:10
پروانه جان
خدا مادر نازنینت رو رحمت کنه و به تو صبر بده وبار غمتو سبک کنه وشادی جاش بذاره.
پاسخ:
ممنون مهناز جان
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 11:28
امروز دیگه نوزدهمه پروانه . گذشت .
پاسخ:
نمی دونی خوندن این کامنتت چقدر سبکم کرد
مرسی دختر
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:26
چقدر نبودن مامان ها سخت است... هر بار دلت تنگ میشود من میترسم.میترسم کاری مانده باشد که باید برایش بکنم و نکرده باشم...
چقدر ذات این دلتنگی تلخ است.هر بار نفسم را بند میاورد و به این فکر میکنم این حس میماند که حالا اگه مامان بود چی میگفت؟...
روح مادرت قرین رحمت خاص الهی باشد ان شاالله.برایشان و برایت یک غالمه دعا های خوب دارم.
پاسخ:
عزیزم
خدا همه مامانا رو رحمت کنه الهی
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 15:55
آخ که دلم آتیش گرفت، هیچی نمیتونم بهت بگم فقط امیدوارم دلت آروم بشه پروانه جون
پاسخ:
ممنون فروغ جان
چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 18:52
خدا رحمتشون کنه...
پاسخ:
ممنون عزیزم
پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 01:30
اشک، اشک و فقط اشک
پاسخ:
پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 07:57
با اشک خوندم میدونم با اشک نوشتی
پاسخ:
پنج‌شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:34
عزیزم
مگه میشه درد نبودن مادر عادی بشه
هر چند سال که بگذره
مامانت همیشه هست تو همه لحظه ها و خاطره ها
پاسخ:
بله
با من
در من
جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 03:38
هشتمین سال پروازش مبارک
همشتمین سالگرد آزادیش از بند تن مبارک
جاش سبز دلت آروم......
کلامی ندارم که بگم و بدنم خوب گفتم و تسلا می ده
به احترام هشت سال بی او بودنت ...............سکوت می کنم
روحش شاد
پاسخ:
ممنون بانو جان
شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 15:03
روحشون شاد
واقعا جای خالیشون رو هیچ چیز نمی گیره .
پاسخ:
ممنون عزیزم
یکشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:38
گریه کردم. دلم هر روز می لرزه از تصور روزی که نباشه. مادرم
پاسخ:
ترسناکه
دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 21:14
وای پروانه جون با هم همدردیم،بهار زیباترین فصل خدا برای من پر از غمه همه عزیزامو تو این فصل از دست دادم مادر جوانم اردیبهشت، پدر جوانم فروردین و پارسال این موقع بعد از سه چهار سال ناباروری دوقلوهامو بعد از ٨ماه طاقت فرسا بدنیا آوردم و بعد از دوهفته از دست دادم.چقدر این جملات آخرت برام دلنشین و ملموس بود"تو با رفتنت مرگ رو اهلی کردی"واقعا من گاهی که به مرگ فکر میکنم میبینم راهیه برای رسیدن به عزیزام،و واقعا غم از دست دادن پدر و مادر همیشه تازه است مثل روز اول
پاسخ:
های های
عزی دل من
الهی
جان دل من . . .
شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:10
منم تسلیت میگم عزیزم
پاسخ:
ممنون عزیزم
شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:34
چقد غصه داشت...
خدا رحمت شون کنه
پاسخ:
ممنون بانو
دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 22:49
خدا بهتون صبر بده. خیلی سخته.
پاسخ:
پایدار باشی بانو
چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 00:54
با این پستت کلی اشک ریختم ... و تازه فهمیدم چقدر در حق مادرم بد می کنم، که این همه در حق ما خوبی کرده و من هیچکدام را نمی بینم،فقط برای کوچکترین حرفی که خوشم نیاید سرش داد می کشم و به خود حق می دهم،چون استرس نتایج امتحان لعنتی را دارم ... تقصیر خودشه نباید منو می زایید ... و هزارتا توجیه دیگه ... خدایا ...
با اجازه ت پستتو پرینت می گیرم و برای خودم نگه می دارم. خیلی هم ممنون
پاسخ:
عزیزم
مایه ی افتخاره

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram