X
تبلیغات
رایتل

بازگشت به زندگی عادی . . .

شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 16:15


بعد از مدتی نزدیک بر دو ماه امروز پزشکان معالج گفتند حاچ آقا در صحت و سلامت کامل به سر می برد و با اندک مراقبت های دارویی و پرهیزهای دارویی می تواند زندگی عادی اش را داشته باشد.

دیروز بعد  از مدت ها حاج اقا و حاج خانوم را سوار کردم بردم دردر! و بابا با پاهای خودش تا دم در آمد 

چند باری که تمرینی تا دم در رفته بود خوب راهش انداخته بود.

بعدش هم رفتیم و تو شهر گشتیم و انبه و جوراب و آب میوه خریدیم. البته به مناسبت ماه رمضان نشد برویم همان کبابی اسمی محل مان که آرزویم بود

حالا بابا میرود خانه شان

یک طور شادی زاید الوصفی دارم.

کمی عذاب وجدان هم  که از رفتن پدر خوشحالم اما برگشتن همه چیز به حالت عادی بهترین اتفاقی است که برای هر کداممان می تواند بیفتد

خواهر می خواست همین امروز از راه رفتن پیش دکتر بابا را ببرد خانه، من پیشنهاد یک شب آخری را دادم که خیالم راحت شود و خود بابا تصمیم بگیرد به رفتن

حالا هی خوشحال می شوم

دو ماه پرماجرایی را پشت سر گذاشتم

خیلی پرماجرا

بعضی ها یار بودند و بعضی ها بار. بعضی ها مرحم شدند و بعضی ها سوهان! بعضی ها آمدند و ماندند و بعضی ها سکوت کردند . . .

سر خوشم

خدایا شکرت

دلم می خواهد بیفتم در آغوشت و غرق بشوم مثل دانه ی شکلات در لیوان شیر . . .


شیرین شیرینا . . .

یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:36



 +

گزارش گونه

پنج‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 19:44

بابا چند روزی هست که مرخص شده 

خداروشکر هنوز نوبت های شبانه برای بودن پیش بابا  به قوت خودش باقیست 

خانه من است، حاج خانوم هم هست! چه بودنی هم! کلا بابا که مریض است یک حاشیه است در برابر حضور تمام قد حج خانوم

شاید یک وقتی از حاج خانوم و کنتورهایش نوشتم البته

بابا اگر چه مرخص شده اما هنوز حال و احوالش همان طور است. با واکر و با کمک تا چند قدم راه می رود و بعدش سست و بی توان می افتد و نمی شود تکانش داد

وجود این ضعف و شککنندگی بعد از جراحی ای این چنین کمی غیر طبیعی است البته

روند بهبود با سرعت بسیار کند رو به جلو می رود

مثل یک لوکوموتیو پیر و خسته

یک حلزون که در انهنای یک برگ آهسته به شیب شدیدی برخورده باشد

خیلی کند

دلم گرم است که اگر چه آرام اما به پیش می رود. 

هنوز فقط می تواند بنشیند تنهایی و گاهی لیوانی در دست بگیرد

از آن روزهاست... این روزها



برچسب‌ها: روز نوشت

زنی در دور دست ها

دوشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 00:52

وسط خواب و بیداری، هوشیاری و اغما و هزیان صدا میزند

نازنین

نازنین

نازنین اینو بگیر

نازنین اینو ببر

نازنین بیا یه دقیقه

..

بارها و بارها

بیدار که میشود می‌پرسم بابا نازنین کیه؟

میگه دختر دایی م

دختر دایی ای که فقط اسمش به گوشم خورده بود




   پ.ن:


1- آیدای هزار و یک شب بعد از حصر یک ماهه بلاگفا در بلاگ اسکای به روز شد!


2- پریروزا بعد از خیلی وقت بالاخره یه کار نقاشی کردم!


برچسب‌ها: چه قصه ها، سفر در زمان

روزگار نوشت

یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:58

زخم بستر از ترسناک ترین چیزهای دنیاست

دلیل ایجاد شدنش  فقدان هر گونه حرکت و کاهش جریان خون در شریان های عضو ثابت است. پوست ور می آید و زحم صورتی و پیش رونده ای ایجاد می شود که دیدنش دل و روده آدم را به هم می پیچاند

برای جلوگیری از وقوعش البته از تشک مواج  و حرکت دادن اعضای ثابت استفاده میشود اما بگیر نگیر است! یا زخم بستر میگیری و یا نه!

حالا یک زخم بزرگ زیر بدن بابا ایجاد شده که با چسب های مخصوص کمپرسش کرده اند . این چسب ها گویا دارای مواد غذایی هستند و با جذب این مواد توسط پوست مدت مصرفشان تمام می شود و ور می آیند. 

دکتر استفاده از پروتئین های مخصوص بدن سازی را توصیه کرده تا با شیر به مقدار کم مصرف شود جهت احیای شرایط فیزیکی از هم گسیخته ای که ضعف مثل چراغ تو چشم هایش روشن است و پر پر می زدند


دیروز از تره بار برایش خرید کردم.

باید سوپ پای مرع بپزم اما از پاهای مرغ می ترسم، مثل دست های یک نوزاد کوچولو می ماند . . . چهار تا انگشت سفید و کوچولو با ساق باریکی که در فاصله ی کوتاهی قلم شده و همان شکلی تو قابلمه می جوشد. همان شکلی بی روح و بی حال تو قابلمه افتاده و وقتی همش می زنی می آید بالا و باز می ترسم از شکلش

خوب البته هرچقدر پاهای مرغ ترسناک است سوپش غلیظ و مقوی است 

پاها را بعد از پختن از سوپ بیرون می کشم و  استخوان های بیشمارش را در می آورم و دوباره میگذارم نم نم بجوشد و بعدش هم با بقیه ی اجزا که هویج و سیب زمینی و پیاز و فلفل دلمه باشند میکس  می کنم

قدر مزه کردن می چشم، خواهر میگوید باید سیر هم داشته باشد اما چون سیر نداریم پودر سیر میزنم

آناناس ها هم که تکه شده می گذارم کمکی بجوشد، میوه ی خام نفاخ است و کمپوت بدون شکر به یقین مناسب تراست برای  احوالات بابا

ساعت را کوک کرده ام برای شش و چهل! هفت صبح بیمارستانم

یخچال بابا پر میشود 

خواهر دارد صبحانه اش را می دهد، با تخم بلدرچین برایش املت درست کرده

املت زیاد است همه با هم صبحانه می خوریم، با پنیر و خرما و نان سنگک

بلند میگویم خوبی بابا؟

چشم هایش را باز ر میکند و نگاهم میکند و میگوید مادرت کجاست؟

مادرم . . . مادرم رفته پیش خدا

سرش را می انداز پایین و سرتکان می دهد

بابا با حاج خانوم کار داری؟

حاج خانوم یار سختی ها نیست بابا! رفته خانه و میگوید حال ندارم بیایم بیمارستان! میگوید دیروز که آمده ام خسته ام.

حالا قرار گذاشته ایم برای از این به بعد هر شب یکی پیش بابا بماند

یک شب خواهر یک شب من یک شب برادرم و یک شب خواهن

اگر حاج خانوم  روزها کمی پیشش می ماند اوضاع بهتر می شد

دیروز خواهر از لبه ی تخت گرفته بودش و بعد چون دیر رسیده بود خودش را انداخته بود پایین و سرش خورده بود به لبه ی تخت

شکر خدا ضربه سختی نبود و چون خواهر همان موقع گرفته بودش فقط ناخن خودش برگشته بود 

بعدش هم بابا دراز کشیده بوده رو زمین و می گفته ولم کنید

میخواهم همین جا بخوابم

حاج خانوم را نمی شود محرم این چیزها کرد، سر ماجرای ایزی لایف یک طوری انگار از قصه ی بی آبرویی طرف پرده بر میدارد برای فک و فامیل هایش تعریف میکرد که دیگه پوشکش می کنند و . . .

هرچقدر هم برایش بگویی بیمارستان است و مریضی و برای هرکسی پیش می آید و فولان و بهمان باز هم گوشش بدهکار نیست

دو ساعت که بیاید و رو تخت همراه کنار بابا دراز هم بکشد باز می گوید حوصله ام سر رفته و می رود سی کار خودش

دیروز کش آمده بودم

رفته  در راه خانه از فرت غصه داشتم غمباد می گرفتم و نفسم بالا نمی آمد

یک گروه موسیقی تازه ای جسته ام که مناسب احوالات این روزهایم است، linkin park.  یک گروه راک آمریکایی هستند که بعد از برش نازکی که متالیکا زدم پیدایشان کردم. 

رپرشان که جیغ میزند و همه جانش را با صدایش می ریزد تو بلندگو و من آرام می گیرم. 

انگار وقتی گوش هایم پر می شود از صدا و سرم پر می شود از صدایشان  دیگر هیچ چیز دیگری باقی نمی ماند. یک طوری مثل دکمه ی پاوز می ماند

همه چیز در حال اجراست

این منم که استپ میکنم و می روم جایی که هیچ چیزی نیست و وقتی میرسم خانه و ترمز می گیرم و سوییچ را در قفل می چرخانم و ماشین و ضبط با هم خاموش می شوند بر می گردم سر جای خودم

بر میگردم و با دو هزار و شصت دغدغه ی ریز و درشت دست به یقه ام

دیروز کــــــــــــــش آمدم

حس می کردم الان است که فکم آنقدر کش بیاید که تا زمین برسد

این روزها و این هفته ها همه چیز دنیا خراب است

دیشب که باران بارید حالم خوب شد

مثل نعره های رپر گروه بود

دانه های تگرگ آسای باران که بر ایرانیت پاسیو می کوبید حالم را خوب می کرد

دیشب یکی دیگر از گوپی ها مرد

گوپی نری که با هیچ کدام از ماده ها جفت نشده بود و یکبند تنها بود، جایی خواندم گوپی ها مثل آدم ها موجودات اجتماعی ای هستند که تنهایی آزارشان میدهد . . .



Instagram