X
تبلیغات
رایتل

سفر - 2

دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 16:54


همیشه دنبال چیزهای عجیب غریب میگردیم برای دیدن. چیزهایی که بار اولمان باشد می بینیم و برایمان تازگی داشته باشد، چیزهایی که دیدنشان تجربه ی تازه و جالبی است در نوع خود

این تعطیلات را با خواهرم رفتیم الموت و یکی از تازگی هایش موجود عجیبی بود که کم کمک دارد خودش را نشانم می دهد و رخ می نمایاند.

ماجرا از آن قرار که ما که الموت بودیم برادرم با خانواده ی همسرش از راه رسیدند 

آقای برادر برای خرید مایحتاج روزانه و چند قلم جنس که همسر محترمه شان تشخیص داده بود باید خریداری بشود راهی بازار شد و من  هم همراهیش کردم. برای خرید هر جنس یک تماس برای اطمینان خاطر می گرفت و بعدش که خیالش راحت می شد خرید می کرد.

یک طوری انگار کن که پرینت  نهایی کار را گرفته و میبرد امضای چاپش را بگیرد، حس کردم زن برادرم تخصص زن بودن و زنانگی  و . . . دارد و من مثل  کارآموز مبتدی  دهانم وا می ماند از افکت ها و فیلتر هایی  فتوشاپ که عکس ها را همچین و همچان جادو می کند و  . . .

برنامه ریزی خرید و چه غذایی برای چه روزی را من انجام داده بودم اما طبخ غذا با او بود و آنجا بود که فهمیدم که در حد لانگ جان سیلور با یک پای لنگ بیشتر نیستم در برابر دو پای سالم  یک ناخدای کامل

روز اول قرار بر جوجه درست کردن شد و برای مزه دار کردنش نمک و آبلیمو و ادویه به جوجه هایی که برادر و شوهر خواهرم خرد کرده بودند اضافه شد اما زعفران نداشتیم.

خیلی راحت  گفتم خوب ساده درست کنیم بی زعفران!  اما ناخدا گفت که نه ع ع ع ع ع ! نمی شود و خلاصه برادر مجددا برای خرید زعفران راهی بازار شد و در راه ناخدا زنگ زد که راستی خرما ی رطب هم بخر! ما عادت نداریم چای را با قند بخوریم!

کمی  نه بیشتر دهانم باز مانده بود. این منی که اینجا نشسته بودم الان چند سال است که چای را با قند نمی خورم اما صدایم در نیامده بود و  حالا . . . 

غذا در حال پخته شدن است و بحث بر سر برش روی ران ها برای  برشته شدن گوشت به پیشگاه ناخدا می رود و باز ناخدا یک لمی رو  می کنی.

کشک بادمجانی که برای شب پخته شد هم همین معیار ها  را رعایت کرد حتا  برای آبگوشت نهار روز بعدش هم برادر رفت و زردچوبه خرید چون زرد چوبه موجود به اندازه کافی خوب نبود و برای خرید نان سنگک که آخرش هم بسته بود  هم . . .

قسمت برجسته ی شاخصه ام را هم وقتی فهمیدم که با برادر و خانواده ی مذکور از دریاچه می آمدیم و دنبال نانوایی تازه می گشتیم برای خرید نان که وقتی یکی را پیدا کردیم من با اصرار گفتم که من می خرم!  و تا ماشین متوقف شد پریدم و تو صف ایستادم و نان را خریدم و آمدم که برگردم دیدم برادرم آمده کنار صف نانوایی ایستاده و من تعجب کردم چرا پیاده شده اصلا و بعدترش که فکر کردم به این نتیجه رسیدم به یقین باید می نشستم سر جایم! صف نانوایی! با انبوده جمعیت ذکور! وقتی که برادرم هم هست و هیچ کاری غیر از همین کار ندارد؟ راستی چرا اینقدر مشنگم؟

حالا اینجا نشسته ام و برای خودم دلیل می آورم و توجیه میکنم و ماله می کشم که چرا در راه پیش از اینکه کسی بفهمد چرا باید میز را حساب کنم؟ چرا باید برای صاف کردن زمین ماسه ای بروم شنکش بیاورم و زمین را خاک و ماسه را با شنکش مرتب کنم که چیله بگوید خاله ی من قوی ترین خاله ی دنیاست؟!

چرا وقتی درد دل های خواهرکم را می شنوم حس می کنم باید آنقدر تلاش کنم که نگذارم  غصه بخورد  . . .

چرا به فکر کاشتن نهال و هرس درختان پاییزه هم هستم؟

یاد سگ های گله می افتم که تغییر کاربری می دهند، اینها حیوانات بسیار قوی  و درشتی هستند که برای نگهداری گله و وفاداری به گله تغییر شکل می دهند و  در واقع زشت می شوند! گوش هایشان را می برند! دم هایشان را کوتاه می کنند و گاهی بیضه ی حیوان را هم خارج می کنند تا دنیال هوا و هوسش نرود و  . . .

مثل یک شکل هندسی که بینهایت گوشه داشته باشد و بیفتد تو سراشیبی . . . سابیده شدن گوشه های تیز حجم روی شیب در حال سقوط و ضربه های پی در پی و طی مسافت باعث  تغییر قیافه ی شکل هندسی می دهد . مثل یک شش ضلعی که  زاویه های ساویده اند و نه هنوز می شود ندیدشان که به دایره بزند و نه زوایه است که گوشه باشند

زردچوبه و زعفران و فلفل سیاه و نان سنگک هیچ کدامشان هیچ اهمیتی ندارند! . . . مساله ی من گوش و دمی است که بریده  شده است و جوجه کباب با زغفران یا بی زعفران هیچ توفیری ندارد که  بخواهم یک نفر را به خاطرش تا فولان جا بفرستم که . . . که کتری ای که درش گیر  دارد و قوری رویش با شعله پخش کن می ایستد مشکلی ندارد که بخواهم یک کتری و قوری جدید بخرم؟! 

این چند روز خیلی  خوش گذشت ! شن های حیاط را صاف و تر  و تمیز کردم و علف های هرز را کندم و یک صحن مرتب جلو خانه درست کردم، یک اجاق آجری برای جوجه کباب و بریان کردن بادمجان و درست کردن چای زغالی درست کردم  و به جای زغال آماده از چوب های تو حیاط آتش درست کردم و بچه ها را از روخانه و لای درخت ها  تا مسیری که قابل عبور باشد رد کردم و در درخشان ترین حالتش هم جلو یک وانتی را گرفتم تا راه طولانی ای که ماشین های صحرا می روند را تا پای امامزاده ببردمان!

این ها هنوز هم برایم خوشایند تر است از کرم شب و  صابون روز! همین که کفشم یکبند کتانی باشد برایم دلپذیر است  از . . .


برچسب‌ها: سفرنامه، این منم

سفر-1

چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 16:52


چند روز پیشتر ها رفته ام ولایت. و این رفتن با آن رفتن های پیشین تومنی چند شاهی افاقه میکند البته به سبب پاره ای امور که عرض می کنم خدمت انورتان

این سفر را اینجانب یکه و یالقوز، تنهایی رفته ام. راه را با تاکسی و خطی گز کرده ام و خوش هم گذشته از قضا

از تهران با سواری های ترمینال با صندلی جلوی پژو و بعدش هم با حساب دو نفر در صندلی عقب با زمانی بالغ بر چهار ساعت به دروازه های جادویی ولایت رسیده ام. در واقع از دروازه و جادو خبری نیست اما همین که قلعه (همان قلعه حسن صباح) را از دور با درختان صنوبر و تبریزی بلند می بینم برایم حکم بیشتر از دروازه را هم دارد البته! خلاصه یک کوله انداخته ام کولم و یک کیف فسقلی رو دوشم و عینکم را هم زده ام و مثل یک توریسیت واقعی در سرزمین اجدادی مشغول چرا شدم!

به باغمان سر زدم و تازه شصتم خبر دار شد باغی با این وسعت می تواند سالیانه بیش از ده ملیون بر آورد محصول داشته باشد که به سبب سگ محلی ما درخت هایش دارد دانه دانه می خکشد و جنگل مولا شده از رویش بی رویه ی نهال های آلبالو! بعدش هم ملت پرچین هایش را کنده اند و گله گله راه ساخته اند وسط ملک شخصی گردن شکسته ای که ما باشیم!

شما تصورش را بکنید من با یک مچبند طبی که برای همان سندرم کوفتی کارپال به دستم می بندم شده بودم چیزی شبیه داداش کایکو که دستمال قدرتش را بسته و داشتم پرچین های باغ را با گذاشتن شاخه های بزرگ و تخته سنگ های دیوار از ان حالت بی کس و کاری نجات می دادم

تیغی که کف دستم فرو رفت و خط و خش های روی دست هایم البته نتیجه ی سریعی بود که آن روز نصیبم شد

داهات را گله له گله گشتم و برای اینکه ثابت کنم ولایت ما چه کم دارد از ابیانه و  . . . کلی هم عکس از در و دیوارش گرفتم !

روز دوم اقامتم بود که به اصرار حاج آقا رفتیم مسجد افطاری! هنوز پایم را در صحن داخلی نگذاشته بودم که یک خانوم تربچه مانندی که لپ های سرخ و چشم های براق داشت خواست تا کمکش کنم برای پخش سبزی و نان و  سینی های افطاری و نشان به آن نشان که تا لحظه ی افطاری اینجانب که شور حسینی حسابی درگیرم کرده بود مشغول چای ریختن و سینی  برداشتن و گذاشتن بودم!

خانوم تربچه ای گفت اینجا مسجد امام حسین است و کلی معجزه دارد و اگر حاجتت را نگرفتی با من!

راستش را بخواهید من حاجتی نداشتم یعنی حاجت را به معنی حاجت نداشتم و برای خودم آرزوی هزار و یک چیز دارم ها اما اینکه وقتی کسی  میگوید ایشالله حاجتت را بگیری من نمی دانم دقیقا حاجتم چی هست و چی باید باشد! آن وسط معلم دبستان محل برایم خاستگار هم پیدا کرد که کلا روی ماه تهران را ببوسم و بگذارم کنار!

خلاصه! روز قبل از دهات گشتن من گویا یک سگ گله در محل چرخ می زده که چند تایی هم زخمی و مصدوم نتیجه اش شده و با شکایت اهالی قرار شده طی بیست و چهار ساعت آینده یا واگذار بشود و یا به اعدام محکوم شود که گویا با کسی رفته بود و الا الان باید از نقش یکی از مصدومین حادثه ماجرا را می نوشتم

چیزی که قصد نوشتنش را داشتم البته هیچ کدام از این ها نبود

یک حسی است که دارم  و برایم جالب است که من تنهایی رفتم برای خودم سف و تنهایی سر باغ و گردش و  . . . و خوش گذشت! عجیب اینکه خوش گذشت! برای منی که تا به حال یک رستوران تنهایی را هم نچشیده ام تجربه ی بی مثالی است

یک طوری حس مستقل رفتار کردن که هیچ معطل هیچ چیز نمانی برای تصمیم گرفتن یک طور اعتماد به سقف که حس می کنی اینجا هر کاری از دستت بر می آید

اینجا می روی تو سوراخ سمبه های خانه ی ملت و عکس می گیری و می چرخی و می دانی اگر کسی بپرسد اصل و نصبت را که بگویی همه چیز حل است. برای خرید کردن از مغازه ها هم 

شما تصور کنید فتوحات من تا جایی پیش رفت که رفتم آمار ملک و وام مسکن را هم در آروردم که برای ساختن یک خانه ی نقلی چقدر وام می دهند و فولان و بهمان!  یک طوری از خودم خوشم آمده بود

این حس را قبلا یک طور دیگر تجربه کرده بودم

کنار آدم هایی که با بودنشان هر کاری از دستت بر می آید 

آدم هایی که به تو اعتماد دارند و  میدانند که می توانی!  یک طوی رویت حساب میکنند و قبولت دارند اینها آدم هایی هستند که زمین هموار تر است کنارشان!


برچسب‌ها: سفرنامه

راه های پیدا شدن

چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 09:59

در راستای پست پیش . . .

دیروز یک طوری شد که مجبور شدم چیزکی بپزم. بعد از مدتی بالغ بر یک ماه کمترک که اجاق خانه فقط به مناسبت جوشاندن آب روشن شده بود  سرانجام یک وعده کوکوی مرغ پختم.

رفته ام از سوپری سرکوچه فویل بخرم تا ساندویچ های مرغ را مثل ساندویچ های جذاب لاله ضد ضربه کنم که متاسفانه اصلا فویل نازک پیدا نکردم. فویل های خیلی زخمیم تری داشت که مجبور شدم بیخیالش بشوم و ساندویچ های را تو کاغذ الگو بپیچم!

چی داشتم می گفتم؟! آها! آشپزی! پیدا شدن!

دیروز وسط چاقو و رنده و ماهی تابه حس می کردم چقدر کارهای است شکلی آدم را وصل میکند به زندگی، الان که دارم می نویسم فکر کنم میز چیدن هم آدم را پیدا میکند.

حتا وقتی در دو دقیقه وقت اضافه ای که داشتم شال ها و روسری ها را تا کردم و کمی کشو های کمد را کمی مرتب کردم فکر کردم این هم یک راه پیدا شدن باشد!

حس میکنم خانه به شدت چرک شده است و به شدت نیازمند یک سابش عمیق و اصولی است. این یکی را نمی دانم راه پیدا شدن هست یا نه اما می دانم راه خوب شدن حال آدم هست که چون خیلی کار دارد فعلا هرکاری میکنم تا فراموشش کنم!

راستی این روزها یک سریال باحال  می بینم. سریال پر کششی است و آدم هی دلش می خواهد بیشترش را ببیند و من نمی دانم سریال دیدن یک راه گم شدن است یا پیدا شدن! هر چه هست این روزها جواب می دهد و تنها غصه ام از الان این است که وقتی تموم شد چی ببینم!!!


پ.ن:

1-  Game of throne رو می بینم!  

2-از محیا خیلی وقت پیش نوشته بودم  نمی دانم که یادتان هست یا نه، همان دوست بچه گی هایم  که . . .  دارد عروس می شود!  و یکی از کارهای معوقه ی این روزها همین است که دو تایی دعوتشان کنم !


از یابنده تقاضا می شود . . .

سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 09:56


من گم شده ام

تو این شهر غریب و بین این آدم های رنگ به رنگ گم شده ام. من حتا وسط خانه  خودم، بین گلدان های پتوس و یاس و شفلرا هم آکواریومی که N عدد بچه گوپی دارد هم حس گم شدگی می کنم

حتا بین بالش های اتاق خواب و در لمیدگی کاناپه!

نمی دانم کجا هستم و چرا و دارم چه کار می کنم و چرا هستم

انگار گم شده باشم و منتظرم تا پیدا شوم و بروم سی خودم و کار و زندگی ام

اما مسال اینجاست که گم نشده ام . . . مساله اینجاست این آدم معلق که مثل یک بادبادک تو هوا ول است و بین زمین و آسمان می چرخد نه گم شده است و نه از دسته اش جدا افتاده

دسته را نمی دانم. شاید البته جدا افتادگی از گله بتواند این کار را با آدم بکند

صبح است و من بیدار می شوم. با صدای دیرینگ دیرینگ موبایل! کسی در خیابان بوق ممتد می زند و بهانه ی خوبی است که من دوباره خوابم نرود وقتی دلم همین نقطه و همین جا فقط هوس افتادن دارد

دیشب بعد از دو روز موهایم را شانه کرده ام و امروز دیگر موهای صاف و صوف شده ام را  فرق وسط باز نکرده ام

چند ماه عجیب غریب که یکبند درگیر بیماری بابا و حواشی حاج خانوم بوده ام و آرزویم شده بود که به روند روزهای روتین سابق برگردم اما حالا که حاج آقا خوش خوشک شکر خدا بهتر شده و رفته ولایت و من مانده ام و حوضم . . . هیچ حس زندگی روتین داشتن را هم نمی کنم. راستش حتا کسی را که بتوانم خزعبلاتی که در سر دارم را برایش شرح دهم سراغ ندارم

از دوست هایم فاصله گرفته ام  و از حال و روزشان بی خبرم. حال روز نه به معنای آنچه درگیرشان میکند که به معنای حال و روز دلشان

مثل هانسل و گرتلم در جنگل

و خرده نان ها را مورچه ها برده اند

کجا بودم. چه کار می کردم، تو سرم چی ها بود . . .

راه برگشت از کدام طرف است. راهی که به سمت خانه باشد، و برم گرداند به یک جای امن یک جای تازه حتا 

جایی قبل  تر از نامهربانی ها قبل از  دیوار قبل از فاصله قبل از هوا قبل از اینکه بادبادک باد بشه

همه ش این تکه از شعر حسی پناهی میاد تو دهنم . . . من کجا خوابم برد؟ . . .


تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی...



اون کفشه پست قبلی!

اسمش رهاست

سه‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 19:42

تو  اینترنت واسه نقاشی رو کفش گشته منو پیدا کرده، یه مدل کفش عین اونی که دیده پیدا کرده خریده،از نقاشی مورد علاقه دوستشم عکس گرفته برام فرستاده که عینه این، از سرکار تا دم خونه ما کفشو اورده بهم بده بعدشم میاد میبره

می گم سختته اخه ...

می گه تولد دوستمه، عاشق این مدل بود!

آرزو بازی

دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 09:36


یکی از رویایی ترین شغل های دنیا به نظرم کار کردن در یک گلفروشی بزرک است!

دیشب برای خرید بامبو به یکی از بزرگترین گل فروشی های شهر رفتم

عطر خوش گل ها در هم پیچیده و بوی تازگی و طراوت همه جا جریان داشت، هوا مرطوب و خنک است و از هر گوشه ای شکوفه ها و گل های آن چونانی در صحت و سلامت کامل با جوانه های رو به رشد سرک میکشند

 به آقایی که دارد بامبوها را با روبان قرمز می پیچد میگویم شما از شغلتان راضی هستید؟

آقای گل فروش می گوید از این کار متنفر است و از شرجی و رطوبتی که به نظرش برای سلامت بدن مضر است منزجر است و از ساعت کاری اینجا هم خسته است و بد روزگار انداخته اش این گوشه و چند روزی که مرخصی میگیرد یک نفسی می کشد و بعد که بر می گردد همه چیز از تکرار میشود!

گفت دلش می خواهد کار طراحی و گرافیک و تری دی مکس کند 

یک روز برای مردن

شنبه 6 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 16:09


گاهی باید گذاشت و رفت. وقتی ماندن سخت باشد . . . یک لحظه!

گاهی باید باد شد و وزید و برگ ها را تکاند و جوراب را ازلبه ی بند دزدید و رفت تا پشت سپیدارهای باغ

باید دکمه عقب کنترل ویدیو را زد و با سرعت کم . . . عقب عقب رفت تا رسید به آنجا که قصه شروع شد

بعد همه دیکته ها را درست از اول نوشت. و همه حساب ها را و همه حرف های خوب را و همه لبخند ها را و همه نوازش ها را

همان ها که آدم یادش می رود. همان ها که باید رو استیکرهای رنگی جا به جای خانه چسباند تا یادت نروت که چی بود و چی شد! آخر آدم ها همیشه در فراموشی هستند

آنجا که میگوید  إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ . . .

آدم های فراموش کاری که در زیانند و زیانشان از همین فراموشی است.

می شوم پارچه و روی طناب زیر آفتاب تاب می خورم و با باد می روم تا جایی که پایم گیر نباشد. میروم تا باد تا ابر تا آسمان

میروم تا خدا و نقطه می شوم و غرق می شوم و تمام می شوم و مثل آب تو لیوان که لاجرعه سر کشیده شود!

عصر تابستان است و صدای مگس ها کلافه ام می کند، انگار ردی ازشان بر جا می ماند که گزش و خارش عجیبی دارد و مجبور می شوم با دست پس بزنمشان و گاهی حتا باید ردشان را لیسید از بس گز گز میکند!

تو آفتاب زیر سایه ی دیوار دزار می کشم و سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم غیر از همین لحظه! دستم را یک طوری زیر چانه ام تکیه می دهم و آن یکی دستم را می گذلاارم زیر سرم و بالا را نگاه میکنم

ابروهایم در هم گره خورده و لب و لوچه ام آویزان است

این طور زندگی شیرین است! همه چیز و  همه جا در حال حاضر جریان دارد

مثل یک فیلم است که در حال اجراست و با تمام شدنش دنیا تمام می شود . . . 

وقتی فیلم تمام می شود، پرده ی فیلم برچیده می شود و صندلی های سینماها و دیوارها همه با هم طوری غیب میشوند که انگار از روز اول نبوده اند

اینجا زیر آفتاب، دنیا همین قدر امکان بودن دارد که می تواند در لحظه ای متوقف شود و نباشد و همه زیبایی اش هم همین است

اینجا می شود لحظه ای کلاغ بود و در لحظه بعد باد و در لحظه ی بعد سنگ شد زیر آفتاب

میشود لحظه ای زوزه کشید

و رفت

سرتا ته کوچه

ته تا سر

یکبار دیگر . . .

رفت و دیگر برنگشت . . . برای همیشه! تا ابد! کدام ابد؟ هنوز عصر جمعه ی یک روز گرم تابستانی است و مگس ها وز وز می کنند

اما دیگر صدای زوزه نمی آید

میشود یک روز همه کوله بارت را جمع کنی و بروی! و در کسری از ثانیه بدل شوی به پروانه ای که در پارک روی گل های همیشه بهار پرواز میکند و بعدش برگ های گلدان روی صندوق.  

همیشه لازم نیست برای کسب محبت سایرین روی دو پا ایستاد . . .


اداب همسایه داری

پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 10:11


فشرده ام و عنقریب در حال لهیدن . . . مانند زردآلوی لپ سرخی که لا لوهای حجم میوه فشرده شده و سرخی گونه هایش انگار از ضربان انفجار است که هر لحظه در پیش رویش است . . . 

گاهی همه چیز را به همه چیز ربط می دهم و تور می بافم و مثل حشره ی خنگی که به ناگاه از راه میرسد می افتم توی تور و دست و پا می زنم

حیاط خانه هر روز و هر روز پر است از آدم و ساکنین طبقه بالا بی وقفه کباب می خورند. نهار کباب  . . . شام کباب . . . نیمه شب هم کباب. . . از انجا که چراغ های حیاط را از طبقه ی من کلا قطع کرده اند قاعدتا شب و نصفه شب من هم نمی توانم بروم و بساط راه بیندازم که حس کنم خوب بعله بالاخره حیاط است و می شود یک غلطی تویش کرد

تا پاسی پس از نیمه شب هم کرکر خنده های زنی که خندیدنیش مثل استارت فولکس می ماند می آید و مردی که مزه می ریزد و بچه ای که بی وقفه عرررررر می زند

بچه هراز چند گاهی آرام می شود و در آن هیایو که سگ می زند و گربه می رقصد کسی به دادش می رسد. بعدش هم لابد بچه را بی خیال میشود و به کارناوال خوشی همسایه طبققه بالا می پیوندد که دوباره به صورت تناوبی صدای هوار هوارش به راه است.

به وضوح مشخص است که همسایه طبقه بالا آپشن داشتن خانه با حیاط و باربکیو را مانند تک خال دل میکوبد رو میز و بقیه رسما مغلوب این آس بی مثال می شوند

بعد فکر میکنم زنگ بزنم و اعتراض کنم. هزار بار کلمه های مناسب را ردیف میکنم. از سرتا به ته او از ته به سر

محترمانه، اس ام اسش را هم می نویسم

سلام جسارتا اگر تجدید نظری در باب دورهمی های شبانه در حیاط بفرمایید ممنون م یشوم این سر و صداها باعث صلب طبقات می شود

بعدش میگویم نکند لحنش دعوایی باشد زنگ میزنم لاله  او هم کلی راه و چاه نشانم میدهد و متن اس ام اس هرگز ارسال نشده می شود این

میدانم که حیاط در اختیار طبقه ی شماست و شما حق دارید که از فضایش بهره ببرید اما سر و صدای ایجاد شده به واسطه فاصله ی کم برای من کمی آزار دهنده است و  . . .

از خودم بدم می آید

دلم می خواهد زنگ بزنم و گوشی را بگیرم دستم و یا نه اصلا بروم دم در خانه شان و زنگ بزنم و وقتی آمد بیرون تو تخم چشم هایش نگاه کنم و بگویم شما نباید یعنی شما نباید سر سوزنی شعور داشته باشید؟ اینجا پارک نیست! این جا ویلای شمال شما نیست! اینجا خانه ی باغدار شما نیست که با دوست و رفیق هر شب و هر شب می چید رو سر هم تو یک وجب خیاط و کم کم تا یک نصفه شب هوار هوارتان به راه است

بعدش هم بگویم همه ی طبقات از سر و صدای آزار دهنده شما در عذابند 

کاش این باربکیوی لعنتی از ریشه در می آمد که اینقدر برای شما جذابیت دارد و نمی شود روزی فراموشش کنید

اما هیچ غلطی نمی کنم

حتا اس ام اس محترمانه اش را هم گذاشته ام تو موبایل و از ارسالش سر باز زده ام

میگویم شاید مهمان دارند

شاید یکی دو سه روز باشد

شاید امشب زود بروند تو خانه

شاید بفهمند

حس میکنم از پس اینها بر نمی آیم

از پس صاحب خانه ام که رفته و پشت سرش را هم نگاه نمی کند و می ترسم مقداری از پول رهن خانه را بپیچاند

بعد می گویم گور بابای همسایه ی بی شعور، زنگ می زنم به صاحب بخانه می گویم پولم را بدهد می روم یک جای دیگری خانه پیدا میکنم. یک خانه ی امن و دنج که پشت گوشت سبیل به سبیل آدم ننشسته باشد. اما خوب با این پول ها مگر می شود خانه گرفت؟

بعد یادم می آید که که یک نفری هستم که دارم تلاش میکنم جای دو نفر باشم و کار کنم و حرکت کنم. می ترسم از سالی که مثل سال پیش باشد و خدایی نکرده بدتر باشد و در جا بزنم و هیچ غلطی هم نکنم.

گاهی در راستای خود غذاب دهی می نشینم و تصورات و توهمات سایرین که اطرافم هستند را نسبت به خودم می سنجم

گاهی مقایسه میکنم

امروز با آهنگ هاییی که رادیو جوان ساعت هشت صبح پخش میکرد اشک ریختم

یک چیزی لازم دارم

یک دستاویزی

چیزی

یک چیزی که بشود آویزانش شد . . .



من و آرزوهام

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:59


مثل یه جوجه ی عنتر وهم و خیال می بافم و آرزوهامو رنگ به رنگ کنار هم می چینم و آخرش از خودم و از دختر سی ساله ای که عنقریب وارد سی و یک سالگی می شود خجالت می کشم.

کاسه کوزه هایم را جمع می کنم و اندکی تامل و بعدش هیچ بعید نیست همه ی قصه را دوباره از سر بگیرم.

دور خودم چرخی می زنم و می روم تو یک خانه ی سفید که نور مثل آبشار نیاگارا از همه پنجره ها و سوراخ سمبه ها می پاشد تو و هیچ تاریکی ای را مجال نمی دهد. روی دیوار بیشمار قاب هم سان و هم رنگ چیده شده و روی میز گلدان های بزرگ گل تازه هوا را معطر می کند.  بعد میروم تو آشپزخانه ای که همه چیز هایش چوبی است و مابقی هم هر چیزی که هست رنگ غالبش سفید باشد. اتاق خواب با یک تخت جیرجیرکی که یکبار دیدم چوبکده دکور زده بود و مثل لالایی تکان تکان می خورد! با پرده های سفید و بلند

فکر کنم این خانه یک جایی مثل حومه ی لواسانات است، البته در رویاها نه آدرسی هست و نه جزییات دیگری اما یک حس جی پی اس گونه ای آدرس خانه را هم برایم مشهود و هویدا نموده که همان طرف هاست لابد

صدای خنده می آید.

آدم ها می آیند و می روند و هی میزها پر و خالی می شود و گاهی صدای هم همه هم می پیچد

صدای قل قل قلیان هم شاید باشد البته! ؛)

یکبار هم ادرس خانه  را طبقه ی نرسیده به خدای برج تهران داد ! (همان حس جی پی اس گونه)

گاهی خجالت می کشم از این رویاهای این شکلی که برای حصولشان این همه پول لازم است

می توانستم رویای خانه ای در جنگل و یا کلبه ای در بیشه را در سرم بپرورانم که همه ظرف هایش چوب و فلز باشد و سقف رو سرش هم شلتوک برنج اما خوب یک طوری انگار که می دانم رویاهای این شکلی یک هفته بیشتر نمی تواند متوقم کند همان قدر یک هفته رویایش را در سرم می پرورانم

شاید خنده دار باشد اما من آرزوی کاشتن لوبیا هم دارم! لوبیاهای چیتی و سفید که وقتی سبز می شوند قلاب می شوند دور پایه ی چوبی شان و می روند تا برسند ته خط و گاهی حتا بر می گردند و دوباره مسیر را بالا می روند 

بچه که بودم به واسطه ی باغی که در اختیارمان بود لذت های این چنینی را با همه وجود چشیده ام و خوب می دانم چقدر شیرین و بی مثال می تواند باشد

لذت پیدا کردن دانه ای توت فرنگی زیر شاخه های خزنده ای که توت فرنگی ها را قایم کرده اند . . .

رویای من یک رویای درسته است، با جمیع جزییات و مسایل فرعی و شاخه های ممکن! خیلی پیش رفته و تا جایی رسیده که حتا یک حساب پس انداز برای وام دادن به دوست و آشناها هم راه انداخته ام

خلاصه

سایر جزییاتش را ننویسم بهتر است، جزییاتی که انگ آرزو به دلی و حسرت زدگی و فولان و فولان و فولان را بیخ ریشم می چسباند

اما کیف میدهد! داشتن رویای این چنین! مثل این می ماند که بشود لحظاتی را از گرمای چهل درجه تهران مرخصی گرفت و بروی زیر سایه ی درختی نارون بلند جلو خانه تاب بخوری! و سرخوش و بیخیال باشی و لباست را گلی کنی و موهایت در باد تاب بخورد و آفتاب از لای برگ ها قلقلکت بدهد و خدا معلوم باشد از پشت قاب پنجره . . . 


دنیا می تواند شیرین تر باشد، شیرین تر از این زندگی کارمندی و ماشینی ای که برای خوذدمان ساخته ایم، حداقل رویایش را از یاد نبریم!


برچسب‌ها: من و آرزوهام
Instagram