X
تبلیغات
رایتل

وقتی بهمن می بارد

پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:12

کسی در می زند، مامور برق می آید و برای بدهی به تعویق افتاده ای که قبضش از یادم رفته بوده است برق ها را قطع می کند و می رود.

کولو خاموش می شود و صدای وزه ی موجوداتی که لابد باید مگس های درشتی باشند در فضا می پیچد و بوی آفتاب و تابستان می آید. با اندکی بوی نم که از ته مانده ی آب گلدان های کنار پنجره که در گرما تبخیر می شود در فضا پیچیده است.

همسایه ی طبقه ی بالایی باید امشب قرمه سبزی پخته باشد، بوی سبزی سرخ شده و شمبلیله و خلفه اش که زیاد هم هست مثل دایره های مغناطیسی که در هر دایره اش همه حواسم را به بند می کشد و با خودش می برد  طبقه ی بالا، جایی بین قلقل دیگی که پر است از سبزی و گوشت است و دیگ بزرگی پر از برنج دودی که دم کنی رنگ و رو رفته رویش وا رفته و  لابد آن طرف زن دارد برای شوهرش قر قر می کند که چرا نمی تواند روزی دو بار پاسیویش را بشورد؟ 

چند روز پیش ها بالاخره  برای اعتراض رفتم دم در خانه شان. در را زدم و گفتم خانم همسایه ی عزیز چون کف پاسیو  پلاستیک فشرده  است و درز هایش ور آمده هر بار که پاسیو را میشورید علاوه بر اینکه صدای ریزش آب روی سقف مانند ریزش صدای بهمن د رارتفاعات اشترانکوه است مقادیر متنابهی  از آب مثل باران شر شر میریزد در خانه ام و مدت هاست که دم بر نیاورده ام (این جمله را صرفا برای دادن عذاب وجدان بیشتر گفتم)

خلاصه که از آن روز به بعد دیگر بهمن نبارید  اما زنک حسابی از دستم شکار است

لابد قبض برق را هم که همیشه می آورد و می گذاشت پشت در سر همین ماجرا نیاورده که کار بیخ پیدا کرده و تابلوی اعلانات هم سخت تر از این است که خودم بروم و از روی شماره ی کنتور (همه کنتور ها به نام یک نفر است) فیش برق را پیدا کنم و بعدش هم قبض موتور خانه که روی فیش من می آید را حساب کنمو . . . البت اگر همچین توانایایی در خودم می دیدم عدد ها و رقم هایی که با هزار و یک فرمول جمع و ضربشان کرده و در نهایت هر ماه شارژ ساختمان بیشتر تر می شود را حساب میکردم که چطور می شود شارژ ساختمان دو طبقه ای بی آسانسور با چهار واحد چطوری هر ماه دارد اینقدر می شود؟

روی قابلمه ی استیلی که در شیشه ای بزرگی دارد عکس زنی می افتد که تلفن را چسبانده دم گوشش و دارد هی توضیح می دهد و حرف م یزند و ماجرایی که چند وقت پیش اتفاق افتاده را تغریف میکند. خوب تعریف نمیکند هی پرش دارد و بعضی وقت ها هم کلمه هایش یادش می رود. موهایش دارد بلند تر می شود و عنقریب قدری می شود که بشود بافتشان . زن تو یقابلمه منم که دارم با مشاورم حرف می زنم.

زن مهربانی که همیشه حوصله ی کل کل کردنم را دارد و حتا خوب بلد که توجیهم کند و وقتی راضی می شوم حس می کنم سر جایش بوده و بعدا هم پیشمان نمی شوم. تصویر توی قابلمه هی توضیح می دهد و حرف می زند و راه می رود.

به نزدیکی های اوپن آشپزخانه که می رسد بدل به یک زن چاق و خیکی می شود که دارد می ترکد و باسن پخت و گردی دارد با یک سر کوچولو اما فاصله که زیاد می شود شبیه عروسک های باربی می شود با گردن کشیده و ساق های بلند  . . .

صدای کولر طبقه بالایی از لای درز پنجره که باز است می آید  که آبش چک چک می افتد روی کولر پایینی و گاهی هم موزون می شود

زن سعی میکند آرامم کند و من وقتی او حرف می زند تاز ه می فهمم که مساله کجاست؟ اما مشکل همینجاست که فقط در همین محکمه و اینجاست که همه چیزقابل حل است و بعدش یک طوری می شود انگار یادم رفته باشد که راهی که در آن خرده نان ریختم کجا بود؟

قبض برق را پیدا می کنم . پشتش با روان نویس استدلری که چیله نوکش را شکانده شماره ای نوشتم که به یقین شماره پیگری است و به یقین قبض را پرداخت کرده ام

زنگ می زنم اداره برق

شماره را می خوانم

بی عذر خواهی برق  وصل می شود . . .

برچسب‌ها: روز نگاری، کوتاه

عاشقتم لوموسیتی!!!

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:12


 بعضی وقتی ها حس می کنم میخواهم یک کاری کنم، بعد در راستای انجام این تصمیم یک کاری می کنم یعنی یک تکانی می خورم  یا بلند میشوم راه می افتم که بروم   انجامش بدهم یا  می روم تو اتاق که  فولان چیزک که لازم داشتم را بردارم بعد که رسیدم  تو اتاق در و دیوار را نگاه می کنم و هرچقدر هم فکر میکنم یادم نمی آید که چی می خواسته ام  یا چرا اینجا هستم؟

حس می کنم  جایی یک پردازشگری تو مغزم باشد که چند وقتی است که تنبل شده و بای دیفالت و بر اساس داده های پیشین اتوران تصمیم گیری می کند و دستور صادر می کند!

کسی تعریف میکرد یکبار در ساختمان  بی آسانسور سه طبقه را آمده پایین و بعد کلی فکر کرده که چرا آمده پایین و در راه برگشت تازه یادش آمده که می خواسته آشغال ها را بگذارد دم رد!

یک جایی خواندم ادم ها در طول زندگی شان از کمتر از ده درصد ظرفیت مغرشان بهره میگرند؛ مثلا وقتی با کشف و شهود یاد می گیری که دستگیره ی در چطور کار می کند و چطوری باید حرکت کند که در را باز کند داریم از مغزمان استفاده می کنیم، اما مساله اینجاست که ما یکبار یاد می گیریم و سراسر زندگی مان از فرمولی که یکبار حلش کرده ایم بهره می گیریم! یعنی فقط یکبار برای باز کردن در فکر کرده ایم و بینهایت بار مساله ی حل شده را استفاده م یکنیم!

حس میکنم وقتی کنش هایم با حل این مساله ها کم می شود مغزم به خواب می رود!این جور وقت هاست که دیگر همه دستورات بدون اینکه به اتاق فرمان بروند از روی همان دستورهای مشابهی که از قبل صادر شده انجام می شود. این طوری می شود که وقتی  می خواهی بروی خانه دوستت  یکهو سر از از چمران جنوب در می آوری چون هر روز از حکیم  پیچیده ای تو چمران و رفته ای سر کار!

یا می روی ظرف نخ و سوزن را بیاوری و می روی تو اتاق و تا نیایی و دوباره پاره گی گوشه کیف برزنتی را نبینی یادت نمی آید چی بود که می خواستی!

شارژ لب تاب بهار داد تمام می شود و من می پرم شارژرم را می آورم

خیلی اتفاق های این چنینی دیگر هست که به نظرم آزار دهنده است و نمی دانم برای جلوگیری از پیش آمدشان چه باید کرد

هیمن قدری می دانم که باید فکر کنم! درهای مغزت را که ببندی معلوم نیست به کجا بروی! این فکر کردن حتا می تواند حفظ کردن مساله های ساده باشد، یا حفظ کردن شماره های دوستانم! یا پلاک استان ها!

هدف از نوشتن این پست معرفی سایتی بود که خودم مدت هاست در آن عضوم و حتا اپلیکیشنش را هم در گوشیم نصب کرده ام  تا استفاده اش راحت تر هم باشد:

  !این سایت

"لوموسیتی" بر اساس تمرین و مهارت مغز طراحی شده، هر روز سه تمرین که به صورت بازی های ساده است براتون کنار گذاشته که با برنامه ی  دیروز و فردا فرق می کند، فقط کافیه وقتی تو سایتش رفتید یا اپلیکیشنشو نصب کردید یه اکانت با ادرس ایمیل خودتون بسازید! این اپلیکیشن مجانی است اما می توانید اگر بیمارش شدید و سه تا کمتان بود بروید با کردیت کارت اعتبار مدت دارش را بخرید!

از اونجا که تو گوشی همه دوست ها و عزیزانم نصبش کردنم می دونم که هم روی اندروید نصب م یشه و هم ios!



 


برچسب‌ها: معرفی یک چیز خوب!

برو گمشو!!!

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:26


یکی از دوستانم مادربزرگی دارد به شدت مذهبی و به شدت وسواسی که دقیقا طبقه ی پایین خانه ی خودشان و در یک ساختمان زندگی می کنند!

در حیاط این خانه گربه ی دست آموزی زندگی می کند که سالها حیوان خانگی  شان است

 برای اینکه بیاید غذایش را بخورد صدایش می کنن:

برو گمشو! برو گمشو!



تنویر نوشت: مادر بزرگ از بس گربه را کیش کرده بود و سرش داد زده بود:" برو گمشو " طفلی یقین کرده بود اسمش همین برو گمشو است و هر وقت کسی می گفت برو گمشو سر و کله ی گربه پیدا میشد!

برچسب‌ها: مامان بزرگ الهام

سی و یک ساله شدم!

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:11


قشنگ در وضعیتی هستم که زنگ بزنم به ملت براشون آهنگ تولد تولد تولدت مبارک بخونم و جیغ بزنم آخه امروز  تولدمهههههه

برچسب‌ها: تولد نوشت

26 مرداد

یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:34


فردا روز تولدم است. سی و یک ساله میشوم! خوشحالم! می خندم! زندگی را دوست دارم!

:)

برچسب‌ها: تولد نوشت

محتویات من

دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:00




غیر از کودک درون و سگ درون که مدت هاست با هم اخت کرده بودیم و رفاقتی داشتیم حالا تازگی ها شاهد حضور فعال یک هیولای درون هم هستم که به صورت محسوس در مواقع خاص خود نمایی میکنند و رخ می نمایاند

زمینه ی فعالیتش هم وقتی است که  خیلی گرسنه هستم یا یک غذای خیلی خوشمزه مهیای تناول باشد، نامبرده در این موقعیت در زمانی  بسیار کوتاه از حالت خواب  به وضعیت آماده باش در آمده و در کسری از ثانیه می افتد تو خوراکی ها و از انواع اطعمه و اشربه را به قدری که به هلاکت برسد می تپاند تو خندق بلا!

هیولای مورد نظر نیازی به شست و شوی دست ها پیش از قضا نمی بیند و یا اگر ببیند به نظرش قابل اقماض و چشم پوشی است!  و بلافاصله بعد از تمام شدن کارش پشیمان م یشود و سنگینی  اش می ماند برای من بیچاره!

چند روزی است که سعی در به بند کشیدن هیولا دارم و در این رهگذر شستم خبر دار شده که اهل بازی است و چیزهایی سرش می شود. مثلا می شود برایش قول و قرار گذاشت و یا از قبل چیزی را بهش سپرد

کلا باید مراقبش باشم و دور گردنش هم یک قلاده ببیندم و مهارش کنم والا مثل یک هیولای واقعی رفتار میکند!

برچسب‌ها: خود نوشت

گیرکرده گی!

چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 13:07


اینکه آدمی که بخواهد برود دنیال هنر   نباید دنبال پول باشد و اصلا نمی تواند هم، چنین سیاقی داشته باشد امری است واضح و مبرهن که منتهی می شود به یک لاقبا بودن  شخص مورد نظر! اینکه دلت بخواهد ساعت ها چمباتمه بزنی و با قلم مو و رنگ روی بوم و ظرف و پارچه و هر چیز دیگر که دم دستت آمد نقاشی کنی  و هیچ حواست نباشد به زمان که دیر شده یا زود و به ساعت که باید فردا صبح زود بیدار بشوی و اینکه فولان اتود را برای فولان کار پروژه ای ارسال نکرده ای و می توانی در همین فرصت چند تا از این کارهای قد و نیم قد که مدت هاست به تعویق افتاده را پیش ببری و به یک جایی برسانی شان به جای هر چیز دیگری . . .

اینکه باید برای  شارژ ساختمان و پول آب و برق و هدیه تولد فولانکی و گوشی بهمانکی  باید پول داشته باشم! فقط اسکناس است که همه درهای بسته را باز می کند پس نمی شود راحت از کنارش گذشت اما این اسکناس های لعنتی بو می دهند! بوی گوشت خام که در معرض هوا قرار گرفته باشد. انگار!

من دلم می خواهد این رایحه را از یاد ببرم و غم بودن  و نبودنش اینقدر مهم نباشد و روزمره هایم کمتر متاثر باشد از بود و نبودش

حقیقت این است که از کارهای نقاشی پول در نمی آید! و من هم آدمی نیستم که کارهایم را بگیرم دستم و از این مزون به آن مزون و خیاطی و فروشگاه بروم تا سفارش کار بگیرم و حداقلش این باشد که کاری که دوست دارم را انجام دهم.

و حقیقت درست در نقطه ای در تقابل کامل با آنچه به کام من خوش می آید خود نمایی میکند، دادن آکهی و کارهای پروژه ای گرافیک که کاملا هم به سبک سیاق مشتری و بازار و عامه پسند است چیزی است که خیلی بیشتر میشود روی بهره  وری مالی رویش حساب کرد!

اما من می دانم که نقاش خیلی بهتری هستم اگر گرافیست خوبی هستم ! میدانم این کاری است که از انجام دادنش عشق میکنم و بعدش به خودم خواهم بالید! اگرچه گرافیست خوبی باشم

بعد یاد قسط های جدیدی می افتم که برای خودم ردیف کرده ام! یاد ماشین جدیدی که دلم می خواهد و حتا یاد روز تولدم می افتم که باید یک کادوی بزرگ برای خودم بخرم. چون من و دلم و تولدم اندازه ی یک کادوی بزرگ گرفتن برای روز تولدم ارزش دارد اما وقتی کسی نیست که همچین کاری برایم کند پس چرا خودم نکنم؟ یاد این می افتم که اگر بخواهم به جای اینکه به فردا فکر کنم به پسفردا  فکر کنم خیلی چیزها عوض می شود.

اگر  بروم کلی رنگ بخرم و بوم و  کار کنم و آنقدر کار کنم که در بیاید چیزی که مدت هاست در انگشتانم گیر کرده، مثل عدسه ای که می خواهد بیاید اما گیر کرده دست هایم را به گیز گیز انداخته اند ، این همان چیزیست که تصورش حالم را خوش می کند. اما به یقین چیزی نیست که امورات یومیه را بگذراند!

رفتن سراغ کارهای  نقاشی و نقاشی هرکجا بشود یک کیف عجیبی برایم دارد که نمی دانم از بس برای نرفتن سراغش بهانه می آورم اینقدر وسوسه انگیز شده یا اینکه . . .

دلم می خواهد رزومه ی ایران تلنت را بردارم و  آگهی ای که برای کار در فولان سایت داده ام را بردارم و هیچ هم خیالی نباشد که عواقبش چه می شود یا نمی شود! می دانم که برش می دارم اما هی دل دل می کنم !

همه جای دنیا هم مرسوم است که کسی حامی فعالیت های هنری یک جا یا یک نفر بشود! این حمایت یک حس  امنیت  ایجاد می کند برای روان کسی که قرار است مثل سایرین نباشد، قرار است  پرنده ی افکارش را ول بدهد تو آسمان و پرواز کند تا نزدیکی های خدا

چون وقتی گیر قبض آب و برق باشی و بزرگترین دغدغه است سقفی است که هر آن ممکن است کسی مثل یک چتر از روی سرت بکشدش کنار  نمی شود به بالاتر از سقف  خانه بپری!

وقتی نوسان ها ی قیمت و هزینه های زندگی  مثل یک موج سوار بازیم می دهد نمی توانم به چیزی ماورای آن فکر کنم. نی توانم دختر چموش و  بلند پروازی باشم که روزی خیال داشت ادم بزرگی بشود. روزی یقین داشت هنرمنئد بزرگی خواهد شد

و همین است که مثل منگنه دارد لهم می کند. هر چه بیشتر میگذرد بیشتر مطمعن می شوم این سبک زندگی و این مقدار پس انداز و این مقدار برنامه چیزی است که من به سختی فقدان یک نفر دیگربودن کنارم را جبران کنم و به سختی بشوم کسی که در ماراتن زندگی کارمندی تصمیم دارد خوب زندگی کند ، فقط یک یومیه ی جاری و بس!و هر روز و هر روز بیشتر دور می شود از چیزی که قرار بود بشود!

و خوب زندگی کردن یعنی خوب خرج کردن و خوب خرج کردن یعنی خوب پول در آوردن  و این یعنی شامه ی اقتصادی یعنی پول یعنی بوی گوشت خام  . . . پول خیلی چیز خوبی است اما این اواخر دارد حالم را به هم می زند

و هر روز که می گذرد می بینم دارد فاصله ام بیشتر می شود

بیشتر و بیشتر

دارم کارمند می شوم، با یک مقنعه ی مشکی و یک پراید سفید که هر روز بیایم و بروم ! می بینم دارم بیشتر فاصله می گیرم از چیزی که دلم می خواهد باشم و چیزی که باید باشم و نزدیک تر می شوم  به چیزی که حس می کردم یک بازه ی موقت است و زود تمام می شود و می روم سراغ کارهای خودم. ولی نمی روم! 

هر روز و روز بیشتر درگیرشان می شوم و   بیشتر کار می کنم  تا بیشتر درآمد داشته باشم تا  راحت تر خرج کنم  تا . . .  


برچسب‌ها: لرزه نگاری

مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی

سه‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:57


+

در این نبرد نا برابر

چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:25

مثل یک سونامی می ماند. از یک سو درد و خون ریزی از سوی دیگر اشک و التهاب و حجوم همه حس های مفلوک کننده! همه شان باهم یکهو از راه می رسند و مثل یک سطل اب یخ ناگاه می ریزند روی سرت 

و هربار در این نزاع نابرابر باید مثل بار اول خودت را نجات بدهی!  

باید از این طوفان وحشی که تا بیخ گلویت آمده  و از لای آوار ها و خرابی ها و ویرانه ها  زنده بیرون بیرون بیایی 

 باید دوباره برنده شوی و جانت را نجات بدهی

از این گرداب باتلاقی که همه چیز را مثل یک همزن برقی با دور تند می کشد تو خودش و ناکامی و فلاکت می سازد

هر بار باید زره آهنی ات را بپوشی

و دستمال قدرتت را هم گره بزنی 

و زنده بمانی

باید گیر کنی لای پره های همزنی شکلش  تا از کار بیفتد! 


پ.ن:

لطفا لینک وبلاگ های باحالی که می خوانید و خودتان کشف کرده اید را برایم بگذارید . . . ممنون :)

برچسب‌ها: دل نوشته

مثل مسکن می ماند نقاشی

دوشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:21


خودم را بیشتر دوست دارم وقتی کاریهای بیشتری برای انجام دادن داشته باشم 

برنامه ریزی منسجمی برای انجام همه شان! 

خودم را بیشتر  دوست دارم اگر کمتر بخوابم  

یبشتر نقاشی کنم و کتاب بخوانم و سریال ببینم

بیشتر بدو بدو کنم

و بیشتر نقاشی بکشم!


+

+

Instagram