X
تبلیغات
رایتل

بعد از این همه سال

سه‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 17:00


 من تازه فهمیده ام چرا در عالم بچگی وقتی از برنامه های والدینم در اثنای گفتگوهایشان با خبر می شدم با اصرار و تاکید می گفتند کسی نفهمد

انگار وقتی ادم قصد یا برنامه اش را فاش می کند پیش از اینکه هر کاری برای احقاقش انجام داده باشد البته، خنثی می شود

پیش ترک ها هم  چیزی درباره بلند خندیدن در خانه فهمیده بودم

زندگی جدی جدی رسم و رسومی دارد انگار . . .

خالی دانی!

شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 16:56

همه آدم ها یک بابا دارند و یک مامان که ازشان به دنیا آمده اند و نتیجه ی ازدواجشان محسوب می شوند. بعضی از این آدم ها، هستند و بعضی هایشان می میرند و دیگر در دسترس نیستند و با رفتنشان همه چیز را عوض  میکنند. بعضی ها هم میروند، مهاجرت می کنند و یا ازدواج مجدد می کنند و از زندگی شما می روند و فراموشتان می کنند، انگار که نیستند. اما با رفتن این آدم ها جای خالیشان پر نمی شود.

به نظرم دل آدم یک چیزی شبیه تالار موسیقی  مسجد  عالی قاپو است، که در میان دیوار با گچ بری جای خالی تعدادی ساز و آلات موسیقیایی ساخته شده شده که آدم خیال می کند آن خالی ها یک طوری جای خالی آن آلات هستند که حالا نیستند 

در دل آدم ها هم این  طور گچ بری هایی هست به نظرم . . . 

جای خالی ای برای پدر، یک طور پدر دانی مثلا

جای خالی ای برای مادر، مثل یک جانونی مثلا! مادر دانی است فقط

همین طور جای خالی اقوام دانی، خاله دانی، برادر دانی و خواهر دانی و حتا دوست دانی!

بعضی از این فرم های خالی خیلی جاها تکرار شده و این به آن معناست که آن نقش ها، نقش های مهمی هستند، مثلا مادر دانی خیلی مهم است و در کل از صد خالی شاید بیست بار تکرار شده باشند، همین طور پدر دانی که آن هم نقش مهمی است

من هیچ چیزی شبیه حجمی که برود تو مادر دانی ندارم

برای پدر دانی هم چیزی ندارم

این می شود که برای پر کردن خالی آن ها دست به ابتکار می زنم و چیزکی که از سر و ته و محیط و مساحت شباهتکی به ماجرا داشته باشد را می تپانم در خالی دانی مورد نظر

من آقا دوح الله گل فروش دم خانه مان را که گه گداری سر به سرم می گذارد و به پارک کردنم گیر می دهد و می توانم بی اجازه وارد چادر گل هایش بشوم و گل ببرم و بعدا سر فرصت بروم و حساب کنم و گاهی هم برایش آش نذری ای چیزی می برم و گاهی هم برایش در را باز میکنم تا از شیر آب داخل پارکینگ آب بردارد را در خالی دانی پدر گذاشته ام

حتا کریم ، آب دارچی شرکتمان که حواسش هست من چقدر چای خورم و وقتی کسی می رود بالا برای خودش چای بریزد برای من هم یک  لیوان چای می فرستد یا سر نهار که نان ندارم یک تکه نان برایم گیر می آورد را در خالی دانی پدر می گذارم

حتا وقت هایی که کیف می کند از گلدان هایی که روی میزم گذاشته ام و یا وقتی ازم می پرسد آن گل را کی آب بدهم و نشاهایش را با خاک و گلدان می آورد تا برایش در حیاط شرکت در گلدان بکارم

حتا گاهی آقای سلیمی، مدیر داخلی مجله مان  را هم می گذازم تو پدر دانی. وقتی که زنگ می زدند حال و احوالم را بپرسد و برای یک روز خاص وعده ی درست کردن لازانیای مسحور کننده اش را می دهد،حتا اگر هیچ وقت آن غذا را نپزد، وقتی که حال حاچ آقا را می پرسد و موبایلش را که به گیر و گور خورده به من می سپارد تا درستش کنم

برای مادر دانی اما پیشنهادات بسیار کمی هست

شاید به خاطر این است که خانم هایی که حس مادرانه شان مثل  لیوان پر آب سرریز کند و بشود مثل گربه ی دله ای خودت را بمالی به لیوان و لیسکی هم که به لیوان بزنی دهانت تر شود از نم شیر کفایت کند کمتر اطرافم پیدا می شوند

پیش تر ساناز که حالش خوب بود و حال و حوصله داشت برایش هر هفته ، یکشنبه ها نامه می نوشتم . کل نامه هم چیز خاصی نبود جز کش و قوس آمدن و بالا پایین کردن و نوشتن از احساس ها و برنامه هایی که معلوم نبود بشود یا نشود. نوشتن از آدم هایی که اطرافم بودند و دلم می خواست کسی غیر از من آنها را بشناسد و ازشان برایش بگویم و وقتی چیزی  تعریف می کنم همه را بشناسد. اما ساناز خیلی کار دارد و اصلا دکتر است و دکتری خیلی کار سختی است و آدم هرچقدر زمان داشته باز هم کم می آید. 

تازه آمریکا هم هست در یک ایالت خیلی دور و سالی دو سالی که یکبار می آید و می توانم ببینمش و آن وقت ها البته بی معطلی می گذارمش تو مادر دانی، این بار که آمده بود برایم یک کفش سفید آورد با یک کیف پول قرمز و مقادیری ریمیل خارجی که وقتی درشان را باز می کنی رایحه ی گل محمدی می آید، دقیقا گل محمدی ها نه مثل گلاب که بوی گل پخته شده را دارد و وقتی پک جادویی اش را باز کردم حس می کردم دقیقا درهای بهشت است که دارد به رویم باز می شود . . .

البته آدم های زیاد دیگری هستند که می شود تو خیلی از این جا های خالی دیگر جایشان داد

مادر دانی اما خیلی وقت ها خالی می ماند، حتا  گاهی بی علت و بی حرف خانم های تو اتوبوس را  گذاشته ام  تو مادر دانی تا خالی نماند، یکبار مادر نادیا و یکبار هم مادر بهار را که برایم کوکو و میرزا قاسمی با کدو گذاشته بود کنار، یک بار هم مادرشوهر یکی از دوست هایم را که هر پاییز برایم ترشی و شور می فرستد

اما باز هم خیلی خالی است مثلا از بیست تا شاید سه تا و نصفی اش پر شده باشد

دوست دانی مثلا خیلی خوب است، من حتا گاهی رییس مان را که گاهی دقم می دهد را تو دوست دانی می گذارم

. . .

 این  پست ادامه دارد


از حاشیه ها

شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 10:17


1- دیروز آخرین روز نمایشگاه بود . 

نمایشگاهی پر از تجربه های تازه در غرفه داری و برخورد با آدم هایی که کارت برایشان جالب است. با مزون دارها و تولید کنندگان کفش و لباس و  . . .

اما حاشیه های بامزه تری داشت. حضور چندتا از خوانندگان وبلاگم باحال ترینشان بود، فرناز که خیلی قشنگ می خندید یا پگاه که چقدر محکم و قابل اتکا به نظر می رسید و البته آن یکی دوست وبلاگی که خودش را معرفی نکرد و نشد حرف بزنیم.

صدای باران می آمد و همه همه ی آدم ها حس امنیت خوبی به آدم می داد، یک طوری انگار خانه ی آدم همین نزدیکی ها باشد.

حضور چند تا از دوست هایم هم مثل عسل شیرین بود وقتی میدانی کسانی را داری که برایت قدم از قدم بر میدارند و تنهایت نمی گذارند. 

2- ما که فروش آن چونانی نداشتیم اما تقریبا چند برابرش خرید کردم، یک انگشتر که شبیه پالت نقاشی است و رویش رنگ و قلم مو دارد خریدم با یک عینک دودی و چند تا دستبند رنگی  که همه شان را هدیه دادم، کلی شیرینی  محلی کردستان که در غرفه ها می پختند و سمبوسه و غذاهای خراسان جنوبی و  . . .

3- نمایشگاه که تمام شد دلم گرفته بود، دلم می خواست چندتا از آدم ها را مشت کنم و بردارم و با خودم ببرم خانه تا آنجا هم همین طور بروند و بیایند و سرصدا کنند و گاهی از پشت چشم و گاهی مستقیم تو چشم هایت نگاه کنند  و پچ پچ کنند. اما نمیشد آدم خرید و برد خانه تو جاهای خالی چید. خانه که رسیدم آلبوم جدید چارتار داشت نعره می زد و من داشتم بغضم را قورت می دادم  و برنامه ریزی می کردم آیا می شود امروز هم مثل سه روز قبل که همه ش نمایشگاه بودم بی مسواک و بی شستن صورت پرید تو رختخواب یا نه؟!

در را که بار کردم اما با یک کشتار فجیع روبرو شدم که کشته هایش هنوز داشتند جان می دادند و دست و پاهایشان تکان می خورد.

خانم قدیمی آرایشگر خارجی ای که در طبقه ی دوم زندگی میکند تصمیم گرفته خانه را سم پاشی کند و بعدش البته فاکتور مفصلی هم برایم فرستاد و بعدش یک سوال در ذهنم ایجاد شد که آیا نباید قبلش به من هم می گفت؟ خلاصه خانوم قدیمی ساختمان را سم پاشی کرده  برای سوسک و دیشب که خانه رفتم جنازه ی دو تایشان طاق باز افتاده بود وسط خانه و سومی هم صبح که  در یخچال را باز کردم دیدم که هنوز خیلی جان داشت البته!

4- یک دوستی داشتم که می گفت ایده آلم  این است که بروم یک سوپر مارکت بزنم تا با آدم ها حرف بزنم. حالا می توانم بگویم نو نمایشگاه غرفه داشتن  هم مثل کافی شاپ یا سوپر مارکت داشتن است، آدم می تواند ساعت ها با بازدید کنندگان و غرفه داران و خیلی ها که قرار نیست هیچ وقت دیگر ببینی شان حرف بزنی و اختلات کنی!  و چقدر هم خوب است این بهانه حرف زدن های یکهویی!

5- آیا سرپا ایستادن کمردرد می آورد؟ از دیروز تا حالا یک کمردرد خفنی دارم که نگو!


آموزه های حاج خانوم!

سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:38


والا از شما چه پنهان این حاج خانوم ما (زن پدر گرامی) آنچنان هنرهای مستظرفه ای در امورات گوناگون از خود نشان می دهد که جماعتی خواهان آموزش فوت و فن های نامبرده می باشند و هر بار به وجد می آیند از برگ برنده ای که به ناگهان در حرکتی رو میکند و  جماعتی را سیران و سرگشته و مبهوت خود می کند!

لذا تصمیم بر آن شد تا هنرهای نامبرده در غالب مقالاتی هرچند اندک در حد یک پست چند خطی  اینجا آورده شود تا طرفداران و انگشت حیرت گاز گیرندگان به سهولت از آموزه های راستین آن جناب بهره مکفی را برده و به راستی که رستگار شوند . . . 


درس اول:

همه ی عالم به من نظر دارند!

زن پدر ما یک همراه ایرانسل دارد و از قبل آن ایالات چین و ماچین را با هم هماهنگ نموده و یکسره در حال زنگ خوردن و پچ پچ است.لذا زنگ خوردن گوشی مربوط چیز غریبی نست.

برادر ناتنی  (برادر ناتنی من در واقع حاصل ازدواج قبلی مادرم با شخص دیگری بودند ) شیر خام خورده ما  که در واقع بارها و بارها میزبان این بانوی شریف نیز بوده اند به واسطه داشتن یک خط ایرانسل و هکذا بهره بردن از طرح های مختلف آن که یکی اش گویا رایگان بودن تماس بین خطوط داخلی است برای احوال پرسی  به خط حضرتشان چند باری تماس گرفته

دیروز دیدم حاج آقا مثل اسفند روی آتش شماره ی همین برادرمان را می خواست که با ضعف بینایی و کلی دردسر یک گوشه ای یاداشت کرد

چند ساعت بعدترش البته کاشف به عمل آمد که حاج آقا زنگ زده و چماق برادر را چاق کرده که اگر کاری با من داری به گوشی من زنگ بزن و حق نداری به گوشی حاچ خانوم زنگ بزنی 

بعدترش هم در گفتگوی کوتاهی می گوید نمی دانم این فلانی  چه می خواهد از زندگی ما؟! بلکم خاطر خواه حاج خانوم شده ؟  . . .


خوب این درس اول

حاج آقا ناگفته در همان مکالمه کوتاهمان قربون حاج خانوم و دست و پای بلورینش هم رفت ! خیلی هم کیف کرده بود غیرتی شده برای  دیگران سر زنش! سن و سال هم هیچ مهم نیست ها . . . این حرف ها که من جای مادر شما هستم و این ها هم دیگر قدیمی شده. تقاوت سی چهل سال هم هیچ! اعتماد به نفس همه این راه را سه سوته می پیماید!



پ.ن:

نمایشگاه از امروز دایره. حالا جذای اینکه منم اونجا هستم نمایشگاه متنوع و جذابیه ، پیشنهاد میدم حتما یه روزشو برید من خودم مطمعنم کلی خرید میکنم ازشون! 

اینو دیدید؟  +

قشنگ معلومه جو گرفتتم؟

یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 14:05


این آدرس صفحه ی نقاشی های منه که همین الان تو اینستا ساختم! 

اینم آی دیم اکر خواستید سرچ کنید:

parvane.en


:)

عزت زیاد

ندید بدیدم خودتونین

شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 17:55


یکی از  مزه های نمایشگاه گذاشتن اینه که وقتی کسی می پرسه آخر این هفته کجایی:

میگم نمایشگاه داریم .  

D:


+


+

اینم مختصات نمایشگاهی ک گفتم

چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 16:44

 


+


و خدا خود عشق است در دل آدم ها

سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 16:03


خدا مثل  شعله ای است که گذاشته باشی روی بالاترین طاقچه ای که  ممکن است قدت  به آن برسد

اما گاهی سر می خورد و می افتد ، بی جان و لارمق و پورتی خاموش می شود  و گم می شود! به همین راحتی . . .بعد باید آنقدر دنبالش بگردی تا دوباره پیدایش شود!

شاید همه مزه زندگی به این گم شدن و پیدا کردن های دوباره باشد، وقتی که دقیقا حس میکنی چیزی را جسته ای و به مختصاتش اشراف داری، یکهو ورق بر می گردد و باید همه کتاب را از اول بخوانی و هر خطش را انگار که هیچ وقت ندیده باشی از سر نو و تازه ی تازه می خوانی! مثل کارزاری است در آن به جنگ رفته ای و بعد از تمام شدنش و بعد از این که جام قهرمانی را گرفتی و نفسی تازه کردی دوباره از سر 

باید دنبال این شعله گشت چون لحظه ای که فکر میکنی  صاحب آن هستی همان لحظه ای است که در واقع از دستش داده ای . وقتی حس میکنی به نور روشن روز هایت عادت کرده بی اینکه بفهمی کم کمک غروب  فرا خواهد رسید

آن وقت باید دنبالش گشت و جایی بین رد پای آدم ها و لبخند ها و اشک ها یک گوشه دوباره پیدایش کنی و دوباره از سر نو در آغوشش بگیری و سخت بفشاریش و بگذاریش تو بلند ترین جایی که هیچ کس  دستی  به آستانش نرسد!

خدا مثل نور است برای اطاق تاریک دل آدم . . .

وقتی در  لبخند آدم  می درخشد

در برگ های درخت ها و گل ها وقتی جوانه می زنند 

خدا تو دل همه آدم های عاشق هست

به قول کسی چرخ دنیا را آدم های عاشق می گردانند 

و خدا خود عشق است در دل آدم ها






برچسب‌ها: دل نوشته

اولین بارمه آخه . . .

یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:59

اگر از احوالا ت اینجانب خواسته باشید عرض کنم که مشغول نقاشیم. عنقریب در تاریخ چند روز آتی یک نمایشگاه کارآفرینی برگزار می شود که اینجانب نیر در آن شرکت نموده و با تنی چند از دوستان یکسری کار برای نمایشگاه مذکور انجام داده ایم.نمایشگاه مذکور در محل دایمی نمایشگاه های تهران برگزار میشود و گمانم تاریخش هم 23 تا 27 شهریور ماه  باشد!

اطلاعات دقیق تر به سمع و نظرتان خواهد رسید لذا علی الحساب علت غیبت علت   را بدانید

عزت زیاد

صدای پایش می آید

دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 21:10

پشت غباری که هوا را تیره و تار کرده

پشت باد تندی که شالم را میکند و چشم هایم را از غبار اشکالود می اندازد

پشت برگ هایی که در کوچه بالا و پایین می رقصند

و پشت قطره های ریز باران و صدای رعدی که اسمان را چند پاره میکند

چهره ی مهربان و دوست داشتنی پاییز است که دارد از راه میرسد

پاییزی که مدتیست به انتظارش نشسته ام...

فرصت دوباره

چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:56


ترد میشوم گاهی زیر بار فشارهای  دنیا

زیر بار حجم حسرت زدگی  و خواستن هایی که بدانی بی فرجام است و اگر نباشد هم فاصله اش قدری هست  که تصورش ممکن نباشد . . .

شفیره می شوم

کرم میشوم

برگ توت می شوم به هوای کسی شدن، چیزی بودن، به هوای پروانه شدن

اول راهم انگار

چشم بر هم می زنم و انگار دنیا از اول دنیا می شود و من از ابتدا باید بروم تا یاد بگیرم که با فشار کدام پا و کدام حرکت می شود  پرید

کدام خوب است و کدام یکی راه را نباید رفت

گاهی زندگی از اوا آغاز می شود. مثل کسی که چشم بسته وسط میدان تجریش از ماشین پیاده شود و ناگاه چشم بندش را بکنی و بگویی برو! 

"تا کجاها من اومدم؟ چطوری برگردم؟ چه درازه سایه ام؟"


 

در خانه اش باز است

دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 10:53


تا ما هستیم بیا . . . بیا دلم برایت تنگ شده . . . فقط به کسی نگو  

برچسب‌ها: بابا اومده
Instagram