X
تبلیغات
رایتل

فصل خیاطی

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 13:44


کسی یه چرخ خیاطی دست دوم  با قیمت مناسب سراغ نداره؟


روز نکاری

سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 13:05

 من در دفتر فروش ، قسمت آتلیه گرافیک یک شرکت تولید و بسته بندی محصولات پروتئینی کار می کنم  که انواع گوشت و و مرغ  و ماهی و میگو و . . . محصولات فرآوری مثل انواع کباب های مزه و  . . . محصولات فرآورده مثل همبرگر و شنیسل منجمد و . . . . را تولید و پخش  میکند.

لاله کار را یکسره میکند و اعتقاد دارد در یک قصابی کار می کنم!

حالا دیروز ها برای عکاسی از مراسم روز دامپزشک رفته ایم کار خانه شرکت و ساعت ها تیریک تیریک در سالن مرغ و گوشت و سردخانه لرزیده ام و عکس گرفته ام  (دمای معمول در این فضا ها 5 درجه سانتگراد و در فضای سردخانه هم زیر صفر است)  از انجایی که پوشیدن چکمه در دراز مدت سخت بود کاور کفش پوشیدم که متاسفانه عایق آب نبود و شما تصور کنید آب کف کارخانه ای که کفش مملو از خون و ذرات ریز دمبه است برود تو کفش و جورابتان و البته به خاطر لوکیشنی که داخل سالن انتخاب شده برای مصاحبه دوستانی که از شبکه پنج برای برنانه اقتصاد ایران آمده بودند و ما هم باید از کل  این مراسم عکاسی می کردیم بر هم نخورد.

این شد که  بعد از پایان ساعت کار و مراجعه به منزل شاهد شیر آب جدی ای بودم که از دماغم سرازیر شده  و قصد بند آمدن هم نداشت

چای گرم و زنجبیل و چند تا قرص سرماخوردگی خوردم اما افاقه نکرد

فردای آن روز با جمیع علایم یک سرماخورگی کاری از خواب بیدار شدم و هر چه کردم نای بلند شدن نداشتم و این شد که سرکار هم نرفتم

بعدش تو گروه عزیزان دل که من خواهر بزرگه و خواهر وسطی هستیم استمداد طلبیدم برای اندکی سوپ و البته مراجعه و همراهی برای ویزیت پزشک

بعدش هم در خیالم تصور کردم حتما یکنفرشان دو ساعت پاس می گیرد و قبل از دکتر رفتن بساط سوپ را به راه می کند و میرویم دکتر و بعدش هم سوپ آماده در خانه به انتظار نشسته است

اما خوب این طور نشد، اگر تماس خواهر وسطی برای اینکه بروم و چیله را از مهد بگیرم چون خودش تو کلاس گیر کرده را بیخال بشوم این طوری شد که بلند شدم کشان کشان رفتم دکتر! دکتر های بیمارستانی که خواهرم در آن مشغول است(خود بیمارستانشان تخصصی است)  پزشکان اورژانس غالبا پزشک عمومی هستند 

یک تجویر دگزا داشتم و چند ورق سرماخوردگی و یک شربت سینه

بعدش هم آمدم خانه و برای خودم سوپ پختم

هنوز هم شیر آب بند نیامده

و سرفه هایی که مثل طوفان کاترینا همه جای ادمم می لرزاند


من رسانه ام؟

یکشنبه 5 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 17:13


این پست را دردمندانه بخوانید.

بعد از ماجراهای اخیر منا و کشته شدن جماعتی  و از دست رفتن صدها هم وطن، و بعدتر از آن ماجراهای عجیب و غریب ری اکشن های ناجوانمردانه ی  جماعتی  و متعاقبا جنگ و نزاعی بر سر بکش بکش های حق با منه یا غلط کردی حق فقط می تونه مال من باشه و بعد ترش هم  عکس ها و خبر ها و دست نوشته هایی که از بازماندگان فاجعه که  اگر از لا لوهای این جنگ به گوش کسی می رسد و آن وقت تازه شاید میشد چند دقیقه سکوت کرد و فهمید چی به سرشان آمده  . . . چی به سرمان آمده

ولی چیزی که مرا به نوشتن  وادار کرد نه فاجعه ی اخیر مناست  و نه قضاوت درباره کسانی که چرا به حج رفته اند و اظهار نظر در باره جماعتی که شماتت می کنند و نه هیچ کس دیگری

من خودم هستم، پروانه ام و از این رویداد بسیار متاثر شده ام و قلبم فشرده شد و  وقتی عکسی را که خانواده ی یکی از حجاج مشغول پایین کشیدن بنر های تبریک از دیوار بودند را دیدم حس کردم خاری توی چشمم فرو رفت. من منم همین جا این گوشه در خانه ی خودم ایستاده ام  وقتی ماجراهای اخیر را شنیدم و آن عکس را دیدم نفسم تنگ شد اما وقتی قضاوت بعضی را یادم آمد به نظرم ماجرا دردناک تر آمد

ملت مثل همیشه دو پاره شدند و عده ای خودی شدند و نزاع از سر گرفته شد، جماعت نشسته اند سر جایشان و دارند زندگی خودشان را بی هیچ دغدغه و خللی  سپری می کنند به سهولت  در باره رفتن یا نرفتن به حج خطابه  سر می دهند 

سوال من این است؟ 

آیا من یک رسانه ام؟ ایا وظیفه ی من متقاعد کردن سایرین است؟

اگر سکوت کنم چه می شود؟ اگر کمی مهلت دهم تا با مختصات جغرافیای ذهنی جدیدی که در آن قرار گرفته ام آشنا شوم و بعدترک نظرم را ارایه کنم چه می شود؟ وظیفه ی من اظهار نظر و عموما به سخره گرفتن همه چیز است که یعنی ما خیلی لهیم و همه چیز از سرمان گذشته و می خندیم که نفهمیم چی شد و چگونه سپری می شود؟  اگر خبری باشد و اتفاقی افتاده باشد ملت آن را از روی  صفحه های خبری و اطلاع رسانی می خوانند به من چه که هر رویداد کوچک و بزرگی را با ارایه نظرات مشعشع و تابانم به گوش جهانیان برسانم؟ آیا من اطلاعات فراوانی در آن زمینه دارم؟ آیا من خبرنگارم و  و رسانه خانه ام است و انتقال خبر  و مطلع کردن جهانیان بزرگترین رسالتی است که روی دوشم است؟ آیا من در عمق فاجعه بوده ام و دردمندانه این درد را که همه از آن حرف می زنند چشیده ام و به عنوان یک دردمند باید نظرم  را به اطلاع سایرین  برسانم؟ آیا صاحب نظرم؟

پس چی؟

نکند واقعا همه ما رسانه ایم؟

اطرافم زیاد هستند کسانی که با فرارسیدن مراسمی تصویر پروفایلشلان را بلافاصله تغییر می دهند و می شوند محرم، می شوند ندا، می شوند ریحانه، می شوند نقشه ی ایران و بعدش هم روبان مشکی کنارش می زنند

بعضی وقت ها واقعا احساس خطر می کنم و حس میکنم ممکن ملت همدیگر را گاز بزنند و بخورند. 

اصلا بحث جدی تر از این حرف هاست. 

سر قصه ی خندوانه و رای گیری ژوله و امین حیایی

سر قصه ی گلشیفته

سر قصه ی ابی و قرمز

سر تصادف پورشه ای در خیابان صدر

سر قصه ی حمایت از حقوق زن و اعدام ریحانه

 . . .

سر بی شمار قصه ی دیگر  به وضوح به یاد می آورم که ملت گلاویز هم شدند و تا پای فحش ناموسی و دعوا پیش رفتند و حتا پیش تر که به طرف مقابل تاختند تا طرف را بکشند پایین و  آماج تهمت و افترا  چه و چه کنندش

بعد عکس فولان مجری محبوب را پخش می کنند که فولانی معلوم است که شاد است و باید هم شاد باشد و کسی که سه تا زن در زندگی اش بوده اند مگر می شود شاد نباشد؟! و من سخت دلم می خواهد بروم خر تک تکشان را بگیرم و بگویم بیا آ دم های زندگی ات را با هم بشماریم! بیا ببینیم سه نفر در زندگی تو بوده اند؟


این پست را دردمندانه بخوانید ، با بغضی تلخ و دست هایی که گز گز میکند برای نوشتن

به خدا من رسانه نیستم

ما رسانه نیستیم

هر کسی حق دارد راجع به هر چیزی اظهار نظر کند و خیلی بهتر است که اصلا اظهار نظر نکند و بنشیند و کل ماجرا را بسنجد و بعد نتیجه گیری کند اما ب خدا قسم هدایت افکار سایرین کار ما نیست، ما مبصر کلاس نیستیم، ما نماینده ی روشن سازی تنویر افکار سایرین نیستیم در مقایسه با اعتقادت خودمان!

وظیفه ی من و تو نیست که کسی را به خاطر بودن فکری در سرش به صلابه بکشیم و سیخ تو چشمش کنیم که تو حق نداری همچین فکری کنی یا نکنی

توهین کنیم و با تخریب سایرین خودمان را موجه جلوه بدهیم

ما همه مان حق داریم اظهار نظر کنیم

همه مان رای و نظر خودمان را داریم و دیگران هم حق دارند نظر خودشان را داشته باشند و هیچ کداممان هم همدگیر را آزار نمی دهیم  و قرار نیست به هم توهین کنیم

چون همه حق دارند نظر خودشان را داشته باشند، همه حق دارند حرفشان را بزنند!

قرار نیست زیر پای هیچ کداممان منبر بگذارند و بقیه زیر منبرش سینه بزنند

خبر ها همان طور که به گوش ما رسیدند به گوش سایرین هم می رسند

کسی بی خبر نمی ماند نترسید

گاهی حس می کنم این دعوا ها این شکلی درست می شود که در هر قایله ای جماعتی یقین می کنند نظر کرده اند و اینی که این ها میدانند را کسی نمی داند، این طور که اینها ماجرا را درک کرده اند هیچ کس دیگری درک نمی کند! این طور که این ها مطالعه دارند و خبرها را پیگیری می کنند کسی خبر نمی خواند! و این در حالی است که به وضوح و با اطمینان می شود گفت برداشت هر کسی متعلق به خود اوست و هر کسی برداشتی دارد

کاش یادمان بیاید قرار نیست همه را متقاعد کنیم و تحمل کنیم مخالفانمان را 

تحمل کنیم کسی موافق ما نباشد

این به معنی دشمنی نیست، هر کسی حق دارد نظرش را بدهد بدون اینکه با هم گلاویز شوند و گلوی هم را بفشارند



پ.ن: مامان سمانه یک ماهه فوت کرده و قراره با این شال و کفش از سیاه در بیاد. براش از ته ته قلبم آرزوی خوشبختی می کنم. 

Instagram