X
تبلیغات
رایتل

آقای سعادتی

شنبه 30 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:10


آقای سعادتی  آقای مظلوم  و مهربان و بسیار نازنینی است که قبلا تحصیلدار و پیک و حالا آبدارچی شرکت شده است که وقتی نمی شود با آبدارچی واحد و طبقه خودمان حتا حرف هم زد برای نهار بهمان نان تازه و گاهی چای داغ می رساند.

پریروز ها که برای تایید یکی از فرم های چاپی مدیر شرکت در اتاق ما بود آمده بود یک لنگه پا ایستاده بود دم در

چندبار آمدم بپرسم چیزی شده آقای سعادتی؟

اما سرش را آنقدر انداخته بود پایین که حرفی نزدم

آخرش بعد ازمدتی  آقای مدیر صدایش کرد که چه کار داری سعادتی

و آقای سعادتی سرش را کمی بالا آورد گفت آمده ام اجازه بگیرم بروم

-:  چرا؟

+: آخه مادرم مرده !



روبی از همه قسمت هایش باحال تر است

یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 00:45

اکثر روزهای شنبه و  دوشنبه که خواهر خانم کلاس دارد چیله را من از مهد می گیرم

بعد از یک روز که خوشحال نبود و قرار شد هر کاری که دلش میخواهد انجام بدهیم تا حالش بهتر شود، حالا تقریبا روال شده که بعداز ظهرها را باید صرف فعل خوش گذرانی کنیم.

خوش گذرانی یعنی پرسه زدن در پارک ملت

دادن نان به مرغابی ها و گوزن ها و گاهی بزعاله ها

خوردن سیب زمینی سرخ شده

غذا دادن به گربه های پارک

استفاده از همه لوازم ورزشی پارک

تاب سواری

حل کردن خانه ی پازلی

خریدن یک چیزی مثل تخم مرغ شانسی

خودرن ذرت

دویدن در پارک و گاهی  بر عکس راه رفتن

تارگی ها هم با روباه کوچوکی آشنا شده ایم که خانه اش در یکی از کنج های پارک که منتهی به پارکیبنگ نیایش می شود زندگی می کند و سیب زمینی سرخ شده را فقط بدون سس دوست دارد و وقتی برایش غذا می ریزی برای بچه هایش هم غذا می برد. من و چیله خودمان بچه ها را ندیده ایم اما آقایی که قبل تر از ما به روبی غذا می داد گفت که روبی (اسمش را هم همان آقا بهمان گفت) پنج تا بچه دارد و برای همان هاست ک یکسره می رود و می  آید و غذا می برد

حالا دیدن روبی هم هر بار قسمتی از خوش گذرانی هر باره مان شده است.

حس خوبی دارد وقتی تلاشم را می کنم که دخترک خوشحال باشد و هر بار که می بینمش مثل کک بالا و پایین بپرد و بگوید امروز کجا می رویم خاله؟ خوش گذرانی تعریف مشخص و واضحی برایش دارد  و جالب است که جدی جدی هم خوش می گذرد . . .



برچسب‌ها: چیله

مادرش هم پشت سرشان می آمد

شنبه 9 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 10:15

پدر در حالی که زیر باران آرام آرام قدم بر می داشت می گفت

 برید کنار! برید کنار!  دخترم کفش خریده

و عقب تر دخترک نوپا با کفش های نو محتاتانه قدم بر می داشت . . .

برچسب‌ها: زیرر باران نوشت

معامله ی پایاپای

سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 18:13

روکش دندان آسیای بالا کار زمان بر و البته پر هزینه ای است که دو مرحله اش به پایان رسیده و رفته ام تا برای بار سوم قایله اش را ختم کنم به خیر. مرد دندان ساز شبیه  یکی از تصویر سازی ها سیلور استاین می ماند که با عنبر دندان سازی روح کسی را از درون دهانش را بیرون می کشد. همان قدر مسرانه تونلی در دهانم حفر کرده و کم مانده تا دستش را تا مچ فرو کند در حلقم و راه عبور و مروری چیزی هم حفر کند آن گوشه ها

روی آیینه ی در مطبش قطعه شعری از حافظ را نوشته که در مصراع اول یکی از کلمات فامیلی خودش هم هست و و در مدتی که مشغول سابیدن روکش مورد نظر و چسباندش بود فکر میکردم چه بهانه ای جور خواهد کرد برای توجیه اینکه این شعر را بی هیچ نظری به فامیل خودش روی آیینه نوشته(در  سررسید سال قبل شرکت در قسمت پیام مدیر عامل دقیقا هشت بار اسم فامیلی نامبرده که قابلیت این را داشت که در معانی مختلف به کار گرفته شود استفاده شده بود. البته این هشت بار منهای جای اسم و فامیل برای امضا و منهای اسم گروه صنعتی بود) البیته ایشان هم شعر را وصل می کند به صحرای کربلا و حضرت دوست و این ها و  . . 

دندان جدید را با چیزی که من فقط صدایش را شنیدم که هم زدنی بود روی دندان قبلی سوار کردو آنقدری فشارش داد که بعید نمی دیدم همه ملحقات با هم در فکم فرو برود

آمد فاکتور بنویسد (البته فاکتور مرحله ی دوم چون برای مرحله ی اول مبلغ مفصلی پرداخت شده بود) که من دست زده بودم به کمر و  داشتم درباه دکوراسیون اتاقش نظر میدادم که چقدر یک رنگ گرم جایی بین دیوار روبرویی کم دارد که دقیقا تو هوا زد و گفت برایم بکش

البته قصدم از نوشتن این پست نوشتن حال خوش همین قسمت بود که حالا حس میکنم از دیروز تا حالا گم شده است. حس خوبی که شبیه یک نیلوفر صورتی و ارغوانی بود برای دیوار مطب. یا یک رنگ نارنج داغ که نمی دانم از دیروز تا حالا کجا گم شد و جایش را چیزی شبیه ای بابا حالا چه کاری بود و  حساب میکرد خیالم راحت میشد و وایی ی ی تازه باید برم بوم افقی  بخرم و رنگ قرمزمم که تموم شده  و چند تا غر دیگر که دیگه رسما رویم نمی شود بزنم دیگر جایش را پر کرده است

بعدترش البته یادم آمد می توانم خوشحال باشم از اتفاقی که افتاده و غر هایم را هم آوردم

این حس بهتری بود 






غم گنانه . . .

سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 11:05

گاهی وقت ها که هوا ابری می شود و قلمبه قلمبه ابرهای خاکستری آسمان دل ادم را می پیماید و جا نمی ماند برای روزنی که کورسوی آفتابی از لا لوهایش بیاید داخل باران سختی باریدن می گیرد. میزان بارش و شدت آن به قدری است که متکای آدم را هم مرطوب و خیس می کند و راه نفس را از طریق بینی مسدود نموده و هق هق جاری می شود و اب شور و لزجی هم از سوراخ های بینی روان می شود.

این جور وقت ها همه چیز به سمتی پیش می رود که  مجراهای بیشتری برای روان شدن سیلاب اشک جاری بسازد تا سیل راه بیفتد و جریانی مثل سیفون توالت ایجاد شود و تپه های لجن آلود و کثافت را که از هر سمتی  آدم را احاطه کرده است را بشوید و ببرد در خلا، ببرد به قهقهرا یا شاید جایی که مثل آیینه دق جلو چشم هایت نباشد

یکبار برای کسی درد دل کردم، برایش اعتراف کردم و از آنچه که رخ داده بود نادمانه حرف زدم و عذر خواهی کردم اگر جانب انصاف را نگه نداشته بودم

حاصلش شد یک پست سر در وبلاگش! 

دیروز که باران بارید همه چیز را با خودش شست و برد

و من می ترسم حرف بزنم، میترسم درد دل کنم و مثل الهام که ساعت ها می نشیند و راز دل فاش میکند، می ترسم از غصه های بزرگی حرف بزنم که در دلم چنگ می اندازند

از کسی که هزار بار انتظارش را کشیده بودم و هر بار به گشایشی سراغم امد

از طعنه های کلفتی که مثل تصادف ماشین ناگهان آدم را پرت می کند تو جوب خیابان، تو جوی های چرک خیابانی که کسی دستت را نگیرد

باران که می بارد به یاد می آوری که باید چتر می آوردی

و تو بی خیال

بی چتر

بی گرما

در حجمه ی سیل آسای همه روزهای بر باد رفته 


 


برچسب‌ها: روزنوشت

چشم های شیشه ای

یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 10:01


دیشب خانه ی خواهر بودم. چیله سخت درگیر اسباب بازی جدیدش بود که چیزی بود به اسم ماشین دیوانه که واقعا هم مثل دیوانه ها یکبند دور خودش می چرخید و هیچ حرکت قابل پیش بینی ای هم نداشت.

آن وسط های کشف و شهود هایش قسمتی از ماشین را شکست و بعد هم قسمت دیگری را. اولش حواسش نبود اما وقتی یادش آمد مادرش هم برایش خانه ی چادری خریده و هم ماشین دیوانه را و قرار بوده ازشان مراقبت کند یهو پقی زد زیر گربه.

آمدم دلداریش بدهم می گویم چیله جان نگران نباش من به مادرت می گویم خودم ماشین را شکسته ام

اشک هایش بند آمد و به فکر فرو رفت

کمی گذشت باز دیدم کز کرده یک گوشه  و دارد غصه می خورد می گویم باز چرا گریه می کنی من که گفتم به مادرت می گویم

دردمندانه و معقول نگاهم می کند و میگوید: آخه نمیشه خاله!

مامانم قبل از اینکه تو بگی از تو چشام می خونه که من ماشینو شکستم

چشم هایش را که مثل چشمه خیس بود بوسیدم و گفتم خیالت راحت تا مادرت بیاید می گویم من ماشین را شکسته ام و می خواهم یکی دیگر برایت بخرم

باز دردمندانه نگاهم کرد و گفت پس قرمزشو بگیر


حالا عذاب وجدان  دارم . می ترسم در ایمانش خدشه ای وارد کرده باشم . . .


پ.ن: اعتراف کردم..... :)))

برچسب‌ها: چیله
Instagram