X
تبلیغات
رایتل

آسیب شناسی یک کلمه

شنبه 28 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 14:35


قدیم ها در چت روم ها و گفتگوهای اجتماعی یک چیزی مد با هنوان A / S/ L.

با این عنوان که برای آشنایی کلی یک نفر سن Age/  موقعیت Locatiom  و جنسیت Sex پرسیده میشد.

بلافاصله این گزینه ها بدل به مخفف شد و کلش تبدیل شد به A S L!

حالا تازگی ها  یک کلمه ی نامانوسی به چشمم خورده که احتمالا جریان ایرانیزه شدن فرمول بالاست؛ با عنوان "اصل" که به صورت کاملا  وطنی  همان ASL   پیشین است که هر گونه ارتباط با نسخه ی خارجی اش را رد نموده و برای آشنایی با یک آدم تازه می نویسند:

اصل plz





آه سرد

سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 14:34


با یک همچین تعطیلاتی چه می شود کرد:

قرار گذاشته بودم با محیا و سعیده چهار روز برویم شمال. برنامه اش را یک ماه پیش ریختیم و مرخصی هایم هم امضا شده و همه چی جور بود

اما هوا سرد شده  و نمبشود بی تجهیزات سرما جاده رفت و بعدش هم سعیده  از جاده بارانی و برفی می ترسد

بعدش قرار گذاشتیم با اتوبوس برویم که آن هم مهیا می گوید سختم  است با اتوبوس سفر کردن

این چنین است که مجبور می شوی بروی مرخصی هایت را پس بدهی و  . . .

آه سرد عنایت بفرمایید

روز نوشت

یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 10:06

بعد از یک هفته استعلاجی و نه روز خوابیدن در خانه امروز اولین روز کاری بعد از این مدت است.

چندتا بلای همزمان هم به سر خودم آوردم تا کلکسیونم کامل شود

آمدم آب بریزم در کیسه ی آب جوش تعادلم به هم ریخت و دستم را سوزاندم، آمدم زمین نیفتم که با مخ رفتم تو دیوار. آمدم پیاده روی کنم که عضله ی ساق پایم گرفت و حالا شل هم  می زنم

:)))

خوب خنده دار هم هست البته! سوختگی دستم هم زیاد نبود اما به شدت عمیق بود و سرانجام مرا به این نتیجه رساند که در هر نوع سوختگی ای نباید بگذارید پوست تاول بترکد چون اوضاع رو به وخامت و چرک کردن و  . . . می رسد.

از گذر این روزگار همین بس که من از خانه ماندن بسیار کیف و حض بصر برده ام و تماشای آن برف پاییزی پشت شیشه زیر رختخواب کم از صبح پادشاهی نبود. مخصوصا که یک دیگ روی بخاری قل و قل و قل می جوشید و سوپ داغی را فراهم می کرد که طعم و بویش جان افزا بود.

بعدترش هم بعد از سال های سال که به صورت مسمتر هر روز سرکار می روم ایت تعطیلات اجباری یک طوری بود انگار که کسی دستم را گرفت و پشت پنجره ای را که هر روز از کنارش رد می شوم را نشانم داد

این چند روز را ادم واری رفته ام پیاده روی و هیمن گرفتگی ساق پایم به یقین سند این مدعاست

راستی پنا را فروختم. ماشین کوچولو را عصر پنج شنبه آگهی کردم و صبح جمعه به فروش رفت و گویا ارزان داده بودم که می ارزید به نشان دادن ماشین به بیشمار مشتری در ازای بهای بیشتر سخت تر بود انگار

حالا بعد از این تعطیلات طولانی بدون ماشین حس میکنم زندگی جدیدی را شروع کرده ام .

امیدوارم در این روزهای جدید که می خواهم درست تر زندگی کنم حداقل نوشتنش هم بیشتر باشد.یک چیزی مثل نمک  که مزه ی غذا است

گاهی به اندازه کافی قوی نیستم

جمعه 20 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 00:55

گاهی حس میکنم از پس دنیا بر نمی آیم

حس میکنم تنهایی دارد مثل قوطی خالی مچاله م میکند

حس میکنم هیچی نیستم، نه همرمند خوبی هستم و نه زندگی ام آن طور است که باید باشد

نه به اندازه کافی پول دارم که بشود خیالم را تخت کند

نه ادم های زندگی ام ادم های قابل اتکایی هستند که خیالم جمع باشد یک روز که باد تند وزید و ریشه ام را از خاک بیرون آورد میتوانم وزنم را تکیه بدهم روی درخت همسایه

حس میکنم دنیا سخت است


یک روز که باران بیاید . . .

پنج‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 11:57

بیا 

بیا برایت  یک گوشه ای را پیدا کنم و دستت را بگیرم ببرم زیر سایه بانش جایی که قطره های درشت باران خیس مان  نکند. جایی که یک سمتش مثل غار ، دراز و طولانی و بی انتها باشد و این سرش خیابان  و بخار از لیوان های بزگ  چای بلند باشد

برویم  دو تایی یک کنجی و آب دماغمان را بالا بکشیم و نم نم  و ریز ریز اشک بریزیم و برای همه روزهای سخت و آسانمان لابه کنیم. بی ترس اینکه کسی قضاوتمان کند به خوب بودن یا بی تاب بودن یا غرغرو بودن و یا حتا املای درست کلمه هایی که حین گریه نوشته ایم را بگیرد.  بی ترس از اینکه صدای هق هقمان بالا بگیرد و آدم هایی که نباید آن را بشنوند و یا آدم های که باید بشنوند نگران بشوند که خبری شده است.

برویم و من قلب تو را که مثل یک بالشتک کوچک پنبه ای است،  از جایش بردارم و با گیره های کوچولوی چوبی که برای تزیین دسته گل روی کارت می زنند، روی بند رخت ساده و موقری که هیچ لباس دیگری  و هیچ قلب بالشتکی دیگری رویش آویزان نشده را بیاویزم تا بماند و زیرش با چوب های نازک و باریکی که جا به جا پیدا می شود آتش کوچکی درست کنم تا نمش برود و خشک بشود و کم کمک گرم بشود ، لک و پیس های چرک آلود و نمناکش خشک بشود و گرما در رگ و پی اش مثل خونی که آدم را زنده می کند بپیچد و همه جایش را احاطه کند  و مثل جوانه ی لوبیا در خاک زندگی و شوق را جوانه بدهد در جانش

برویم در عمق تارکی و در عمق زمین. جایی که آدم ها نباشند و نیایند و هیچ اثری ازشان نباشد. آدم ها همان موجودات نادری هستند که گاه و بیگاه دلم برایشان تنگ  میشود و گاهی حوس می کنم می خواهم بروم تو خیابان ها و فروشنده های لبو و باقالی و آش رشته را محکم بغل کنم و بگویم  های آدم ها، های های 

شما کجا بودید 

چه با مزه اید

چقدر خوب است که هستید

بعد لوپ بچه ها را بکشم ، دست دختر بچه ها را فشار بدهم، پشت گردن های سه تیغ را نیشکون بگیرم و چونه ی آدم هایی که دارند تنها راه می روند را بگیرم و بچلانم و بگویم ووووی! امان از شماها. امان از ماهی فروش تویه تره بار که بوی زخم می دهد ، از پسر اسفناج فروش که می خندد و زن پیری که دانه های سیب زمینی و پیاز را یواشکی تو سبد پرت میکند تا جنسی که فکر می کند درجه ی دوم است را نخرد

برویم رو دیوار های  نمناک غارمان نقاشی بکشیم و جا به جا گل بکشیم. جا به جا صورتک های خندان و مهربان و گرم بکشیم

اینجا هوا گرفته است.

انگار کن که ابرهای سرد پاییزی نفس را تنگ کرده اند و تا آنجا که راه را بر هم ببندند و خاکستری تنهایشان به سیاه  می زند و مهیب به نظر می رسند از جایی که  می شود نگاهشان کرد. شاید باران ببارد و آنها هم مثل تو بغضشان بترکد و آنقدر گریه کنند تا دنیا را آب ببرد. 

آنقدر گریه کنند و باران ببارد تا همه  ماشین های تو خیابان شسته بشوند و برق بزنند. آنقدر که همه جوب های پر گل و لای کوچه پاک و پاکیزه بشوند و همه دانه هایی که منتظر بودند یک روزی یک جایی شاید بتوانند جوانه کنند بی مهابا و بی مجال اندیشیدن جوانه بزنند و بترکانند پوسته ی تاریکی را نمی گذاشت پاهایشان را دراز کنند

باران که می بارد شیشه ها و آدم ها و لبو فروش ها و ماهی های توی دریاچه می خندند و منتظر روزهای سفید تر و بهتر می شوند

انگار که همه آرزوهایی که جرعت نمی کنی حتا ته ته دلت بنویسی شان ممکن است از راه برسند. ممکن است یکی راه حرف زدن را نشانت بدهد و گوش کند به بی شمار ناهمواری و نا هم زبانی را

ممکن است پشت آن ابرهای تیره که سخت مشغول باریدن است روز های گرم و روشنی پنهان شده باشند که فقط منتظرند ابرهای تیره بروند تا قدم قدم پاهایشان را بگذارند روی آن پله های سفید تا خیلی بالاها رفته و کم کمکم بیایند و برسند تا تو . . .

شاید زندگی مثل رنگ های شفاف از نوک انگشتان یک سبز انگشتی دیگر بتراود و نشت کند تا نزدیکی ها ما

یک روز که روی جزیره ات بیدار می شوی و می بینی آفتاب نوک دماغت را قلقلک می دهد

و یک پروانه پشت پرده های سفید پنجره بال بال می زند 

و یک قاصدک  تازه از راه رسیده است


برچسب‌ها: دل نوشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند . . .

سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 11:37


جوانب امر همگی جمله مانند یک پیکان نوک تیز شده اند و یک جهت را نشان من می دهند . . .

ورزش!

ولی مثل غریقی که تخته پاره ای را چسبیده که آب نبردش همان طور چارچنگولی چسبیده ام به صندلی ام و می ترسم  تکان بخورم آب مرا با خود ببرد

از وقتی محل کارم عوض شده و پیاده روی ها و ورزش های صبحگاهی پارک ملت را از دست داده ام بالغ بر 7 کیلو به وزنم اضافه شده

خشکی عضلات و گرفتگی های وقت و بی وقت هم دیگر نشانه ایست که  خیلی حرف ها دارد

این آخری هم کمر درد و سیاتیک است که خفتم را چسبیده

حالا دارم فکر میکنم یک کاری کنم

یک ورزشی، تکانی، چیزی

فقط مانده ام چی باشد؟ شنا را خیلی دوست دارم. پیاده روی فعلا به خاطر آلودگی هوا تاثیرات مخرب بیشتری دارد . . . یوگا جمعه هاست و نمیدانم به اندازه کافی فرح بخش باشد

یک چیزی که شوقش  آدم را ببرد و راه را آسان کند. از اروبیک و  ورزش های این چنینی هم بی زارم و می دانم چیزی نیست که ادامه اش بدهم

این ها را نوشتم  تا ول کنم این تخته پاره ی معلق را . . . یکی بیاید من را پرت کند تو آبشار! یکی هولم بدهد 


سیاتیک

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 14:47


بچه بودم یکی از اقوام دورمان دیسک کمر داشت و برای مراقبت های پزشکی مربوط یک سری پرهیزها یا نسخه های مخصوص داشت،  استفاده از وسایلی که دردش را کاهش و به التیام درد و آسیب دیدگی کمک می کرد . خلاصه که در عالم بچه گی بیماری این آقا خیلی به نظرم  مهم بود و همه پرهیزهای مورد توصیه هم  انگار دستوراتی بود که باید مو به مو انجام می شد و شوخی بردار نبود و وحی منزل بود.

مخلص کلام  اینکه بعد از همه کار های مهم دنیا که شاخش را شکستیم و فهمیدیم هیچ کار خاصی هم نبوده و فقط  دهلی که می کوبیده اند صدایش زیادی بلند بوده دیشب فهمیدم که سیاتیک هم دارم.

آسیب دیدگی دیسک کمر و درد سیاتیک چیزی است که یک ماهی است دارد بال بال می زند و من به خیال اینکه گرفتگی  عضلات و اسپاسم است تحملش کرده ام !

راستش درد زیادی دارد  . . .

این مدت به صورت کاملا نامحسوس و طوری که خودم هم نمی دانستم چرا حس کردم به یک قاب توالت فرنگی احتیاج دارم (سازه ی که روی دستشویی های سنتی قرار می گیرد و می شود کاسه توالت فرنگی) بعدش هم وقتی نمایشگاه مبلمان رفته بودیم یک بالشتک کوچک که می توانست بستر مناسبی برای نشستن باشد خریدم

موقع نشتن یا بلند شدن از روی زمین درد عمیقی ایجاد می شود، وقتی گلدان های پاسیو را جا به جا می کردم سوزش خاصی در انتهای لگنم ایجاد میشد و وقتی روی کنده ی چوبی ای که پشت کانتر گذاشته ام می نشستم  و با لب تاب کار می کردم درد خفیفی در ساق رانم می پیچید و تا کف پا  ادامه پیدا می کرد و می سوخت. وقتی روی زمین می نشستم و لب تاب را روی زمین می گذاشتم و کار می کردم موقع بلند شدن دقیقا انگار بیل خورده بود تو کمرم

البته کل ماجرا از گرفتگی شانه ی چپ نشات می گرفت که وقتی بی دلیل برای خودش گرفته بود یک درد مشابه این چنینی ای داشت ، این توهم را ایجاد کرده بود که گرفتگی همه جا می تواند به وجود بیاید و نشانه هایش هم با حفظ مقام تغییر کابری می دهند

حالا قرار است همه چیز را جدی بگیرم و فردا بروم ام آر آی!  

تازه به صورت نامحسوسی از امروز دلمی م یخواهد بروم خانه بخوابم و دراز بکشم و استراحت کنم 

دلم می خواهد همه چیز سبک و لایت و راحت بشود

دلم می خواد یواش بشود دنیا




برچسب‌ها: روز نوشت

در حد مبارزه با باور های غلط!!!

دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 14:00


یه رسمی هست انگار نا نوشته

هرسال برای انتشار خبر لحظه ی سال تحویل، دقیقه و ثانیه رو دقیقا از روی ساعت می گن. مثلا  ساعت پنج و پنج دقیقه! یا شیش و شیش دقیقه!

مثلا پارسال تو پیاما و ایمیل های قبل از عید پخش شده بود که لحظه ی سال تحویل بیست و بیست دقیقه و بیست ثانیه است. در حال که بیست و سه دقیقه بود درستش!

امسال هم دیدم پیام هایی میاد که لحظه ی سال تحویل رو ساعت هشت  و هشت دقیقه و هشت ثانیه اعلام کردن

این مساله می تونه خیلی بی اهمیت و بی ارزش باشه

اما اگر شما هم با استناد همین پیاما تو رسید رسمی شرکت لحظه ی سال تحویل رو اشتباه وارد کرده بودید و کلی هم مورد توبیخ و استنتاخ قرار می گرفتید الان حس منو کاملا درک می کردید

چون لحظه ی سال تحویل هشت و صفر دقیقه و 12 ثانیه است



Instagram