X
تبلیغات
رایتل

آبزرور

پنج‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1394 ساعت 11:58


پرده اول: خود ویران گری

راستش یکجا نشینی هیچ با سبک و سیاق زندگی من جور در نمی آید. این منی که از صبح تا شب لم بدهد و هیچ کاری نکند به یقین من نیستم ؛ کسی را نبیند ، جیغ نزدند و نپرد تو هوا ! این پایی که شکسته یک پای خودم بودن را از من گرفته و زوری زوری حولم می دهد که یکی دیگر بشوم.

من یک خر واقعی بود که از سواری دادن خسته نمی شد و گاهی به مسافرانش می کفت هی فولانی! خوشحالم که حالا که با هم هستیم گپ دوستانه ای هم بزنیم و معاشرت کنیم. بعدش هم تا جایی که می توانست سعی می کرد چیزی از کسی نخواهد و تا جایی که می توانست هم تلاش میکرد هر کاری از دستش بر می آید برای همه انجام دهد.  قاعدتا انجام  همه ی کارهایش هم با خودش  بودو سخت میشد و یا اصلا نمیشد که بنشیند و بگوید هی فولانی! میشه لطفا یک لیوان به من بدهید؟ خیلی تشنه ام!

حالا نه اینکه از این اتفاقات خوشحال و راضی باشم ها! اما برایم یک طورهایی تازه است که خودم را مجبور می کنم یا در واقع چاره ی دیگری غیر از کمک خواستن ندارم.

انگار با چشم خودم می بینم که ناخوداآگاهم شکست می خورد و من از این سبب ناراحت که  نمی شوم هیچ، برایم جالب هم هست.

مثلا دیرورز که رفته بودم خانه ی حاج آقا و حاج خانوم، با یک حساب سرانگشتی دیدم بروم حمام بهتر است تا تنها در خانه بروم. بعدش هم که حس کردم (من یک سری دریافت های حسی مربوط به خودم دارم که ممکن است هیچ کس دیگری درک نکند اما بارها و بارها ثابت شده که این دریافت های اولیه با واقعیت  فاصله ی بسیار کمی دارند) خلاصه حس کردم حاج خانوم زیاد هم مایل نیست آنجا بروم حمام اما خوب اهمیت ندادم و رفتم دوش گرفتم و هر چقدر هم اصرار کرد که بیایم پشتت را کیسه بکشم گفتم نه !ممنون نمی خواهد. البته نه اینکه از روی لعامت و بدجنسی باشد و یا مشنگی که نفهمم کیسه کشیدن چه حالی می دهد، من از بچگی همین طور بوده ام و  رویم نمی شود در این موقعیت قرار بگیرم. یک طورهایی وا ندادم و بعدش خوشم آمده بود که کار خودم را کرده ام. البته بعدش هم گربه شور کردم و ار ترس خیس شدن و نم برداشتن گچ آمدم بیرون که عصا از دستم در رفت و کم مانده بود که پخش و پلا بشوم که دست گرفتم به دیوارهای توالت و از قضا جان سالم به در بردم. بعدش هم که پیچ تنظیم اندازه ی عصا در آمد و وقتی دیگر قابل استفاده نبود و حاج خانوم هم داشت نماز می خواند حاج آقا به دادم رسید و دست انداختم گردنش و پله ی حمام دستشویی را پیمودم و بعدش هم بی عصا پخش زمین شدم و لنگ و پاچه ام در هوا معلق بود و حوله ی تنی امداد کافی برای پوشاندن آنچه می خواستم را نمی دادم حس کردم باز هم آن اتفاق افتاد , 

 شاید اگر هر آدم دیگری بود کلی حرص می خورد و زار می زد و غصه می خورد که دارد از هنجار ها و آرمان های زندگی اش فاصله می کیرد و این شرایط باعث شده اتفاقاتی بیفتد که در حالت عادی جاری نمی شد.

اما  اینجا اعتراف میکنم به بسیاری از شرایط و اتفاقات به چشم راه های و فرصت های جدید نگاه می کنم و اذیت نمی شوم ک هچ از بعضی ها استقبال هم می کنم

مثلا من پیش تر ها عادت به روسری نداشتم و  با حفظ پوشش متناسب و معقول روسری نمی گذاشتم تا یک پای کسی در زندگیم باز شد و حجاب اجباری شد. بعدش هم خواهرانم هم که شبیه من بودند به تبعیت از شرایط موجود رفتند زیر بیرق من و کلهم خانواده طوری شد که همه جلو دادماد ها روسری داشتند. بعدش آن شخص ملعون رفت دنبال بازی خودش اما خوب ما تو رودروایسی خودمان و بقیه دیگر روسری را گذاشتیم که گذاشتیم. روزهای اول که هنوز عصا نداشتم و یک ساپورت مشکی هم از تتمه ی لباس مهمانی تنم بود دیدم سختم است و روسری را برداشتم. بعدش هم که دیگر عادی شده بود و لازم نبود توضیح بدهی! یعنی قسمت سختش به راحتی گذشت!

پرده دوم: بیماری

1- خوب از آنجا که شکستگی ممکن هر جایی باشد و بنا به مختصات و جزییاتش ممکن است متفاوت باشد  نمی شود یک قانون کلی وجود داشته باشد که دباره آن حرف بزنیم اما شاید درباره گچ گرفتن مشترک باشد. 

مساله ی من درد نیست، یعنی فقط همان هفته ی اول بود و بعدش درد کاهش یافت و تقریبا به صفر رسید (در اغلب شکستگی هایی که استخوان جابه جا نشود و روند بهبودی آغاز شود وجود درد غیر عادی است) اما ماجرا کلافه گی است و خارش است. نمی توانم راه بروم و روی یک پای سالم که از قضا پای چپم هم هست حفظ تعادل کار بسیار دشواری است . 

-کلا دو مدل عصا داریم یکی زیر بغل که بلندتر است و می رود ریز بغل و ایستادن را راحت می کند اما راه رفتن با آن سخت است و یک مدل هم که می رود زیر ساعد و با فشار دست روی عصا جابه جا می شوی. این مدل اگر چه زحمت و درد بیشتری دارد اما راه انعطاف بیشتری دارد (مال من هم این دومی است)

-وقتی هم که زیاد راه بروی کف دست هایت ملتهب و دردناک می شود ، (بهترین حالت ممکن این است که زیاد راه نروید در این حال)

2- خارش درد سر بزرگ دیگر است که گاهی باعث می شود شب خوابتان نبرد، سشوار سرد در این موقعیت راه حل خوبی است اما راه پیشگیرانه این است که نگذارید داخل گچ خیس و مرطوب شود. این رطوبت به سهولت بلای جانتان خواهد شد. گاهی هم می شود از میل بافتنی و سیخ کباب کمک بگیرید

3-قصه ی بعدی افزایش وزن است. بیخودی خوراکی پرکالری و چرب و چیلی نخورید. بهترین تغذیه برای شما یک رژیم با لبنیات کم چرب و حبوبات و میوه و سبزی است. هیچ کجا و هیچ منبع موثقی تایید نکرده که کله پاچه مشکلی را حل کند! همین که مواد مضر را حذف کنید کمک بزرگی کرده اید (شکر، گوشت قرمز،شکلات، روغن های چرب و شیر چرب، دارهای ضد درد، سیگار)

4- چندتا نکته دیگر هم هست که بگویم بهتر است. پایم را نباید زمین بگذارم چون علاوه بر تورم شدید احتمال ایجاد مردگی لای استخوان و جوش نخوردنش را سبب می شود!

پرده سوم:آبزرور

یک وقتی بود خواهر لاله یک سریالی دیده بود و تعریف میکرد که یکی از شخصیت هایش موجودی است که همه چیز را مشاهده می کند، اما کاریانجام نمی دهد که اسمش ابزرور بود

حالا در این مدت دو هفته ای یک همچین تجربه ای داشتم. خوب آدم همیشه از دور در جریان زندگی خواهرش هست اما اینکه چند روز دقیقا وسط همان زندگی باشی خیلی دید متفاوت است. 

خوب آدم ها همیشه شکل زندگی خودشان را خودشان انتخاب می کنند که چطور و چگونه باشند اما بودن در وسط زندگی های مختلف این شانس را به آدم می دهد که آبزرور باشد، بی آنکه حرفی بزند و کاری کند می تواند در جریان یک زندگی قرار بگیرد که به نظرم خیلی هم شبیه یک فیلم است. از آن فیلم های یواش ژانر اصغر فرهادی که هر چقدر بیشتر دقت کی جزییات ظریف و باحال تری را کشف می کنی . 

نتیجه ی اخلاقی همه این مشاهدات هم گفتگوست. هر کجا کلمات در هوا جریان دارند و رد و بدل می شوند همه چیز رو به بهبود است (حتا اگر کدورتی وجود داشته باشد) حرف زدن مثل نفس کشیدن می ماند.یاد دیالوگ مرحوم خسرو شکیبایی می افتم در خانه ی سبز . . . با من حرف بزن ، حرف سرچشمه ی زلال محبت بین آدم هاست . . .


و من الله توفیق

تا یک ماه جاری هی از این پستای  درازززز می نویسم یعنی؟


پاتو زمین نزار

جمعه 11 دی‌ماه سال 1394 ساعت 20:56

راستش اشک تو چشم هایم حلقه شده بود و کم مانده بود پقی بزنم زیر گریه و محیا را بگیرم تو بغل و زار زار گریه کنم. محیای من عروس شد و حالا یک تاج گل رو سرش بود و لباس بلند صورتی تنش بود و همه می خندیدند و تبریک می گفتند (روز عقدشان بود و برای این مناسبت مهمانی کرده بودند)

قشنگ ترین لباسم را پوشیده بودم و کفش های پاشنه بلند و خوشگلی را که با لباس خوب می خواند را به پا کرده بودم 

از خوشحالی با همه آهنگ ها تکان  تکان می خودرم  و دور عروس می چرخیدم 

در یکی از همین چرخیدن ها بود که در یک لحظه  پای راستم چرخید و برگشت و نقش زمین شدم. سعیده آمد بلندم کند که دیدم نمی توانم بلند شوم، چهار دست و پا خودم را به صندلی های کناری رساندم و بعدش هم لنگ لنگان روی کاناپه ی ای که یک گوشه ی سالن بود افتادم و منتظر شدم ضربان درد کاهش یابد.

یکی از مهمان ها کمکم کرد و با سعیده راهی اورژانس نزدیک ترین بیمارستان شدیم. اسمم  را در مدارک  بیمارستان نوشته اند ترانه

نمی دانم گوش های متصدی اورژانس سنگین بود و یا صدای من نارسا. . . . پروانههههه پروانههههه

دکتر که عکس های رادیوگرافی را دید منتظر بودم بگوید پیچ خورده یا ترک برداشته یا مو برداشته یا اصلا هیچی نشده 

اما دکتر گفت خانم پایتان شکسته!!!!!

آن وقت بود که تازه فهمیدم شاید حق داشته ام  وسط مهمانی بیایم بیمارستان و دو نفر هم همراهم بیایند، زدم ریز گریه و های های گریه کردم و همه ریمل ها و سرمه چشم هایم شره کردزیر چشم هایم و دکتر بی توجه به اشک های من پایم را آتل بست تا بروم و فردا بیایم که متخصص ارتوپد باشد

شب سعیده پیشم ماند و فردا صبح خواهر و شوهر   خواهر آمدند تا  برویم بیمارستان اختر که مرکز تخصصی ارتوپدی است. مثل تو فیلم ها شوهر خواهر تو بغلش می گیردم و این ور و آن ور می بردم تا یک ویلچر پیدا می شود.

متاسفانه کسی نیست به داد بیمار برسد و بعد از عملی که رسما شبیه خفت گیری دکتر است دوباره همه عکس های دیشب را در با دستگاهی که موجود است و از قضا کیفیتش هم در مقایسه با عکس های دیشب فاجعه است می گیرم. 

دکتر عکس ها را چک می کند و میگوید باید عمل بشود

ته مانده های ریمل دیشب را که روی چشم هایم ماسیده را با شنیدن خبر عمل کاملا با اشک میشورم و می ریزم روی گونه هایم و بلند بلند زار میزنم

اخرش هم می گویند برو شنبه بیا یعنی سه روز با آتل سر کن و آنها که تجربه اش را دارند می دانند که شکستگی در آتل با هر تکان چقدر دردناک است

میروم خانه خواهر. وسط کپل و دوقلوها . عکس های شکستگی را با تلگرام برای پزشک متخصص آشنایی ارسال میکنم و می گوید اوضاع پنجاه پنجاه است و می شود با گچ سر و ته ماجرا را هم  آورد و امید بست که شکستگی ترمیم می شود.

از صبح یکبند آب مغز و پاچه خورده ام ( بعدا در سرچ های گوگلی به این نتیجه رسیدم که هیچ  هم ثابت نشده خوردن کله پاچه مفید است و بلکه کلسترول بالایش کلی هم دردسر زاست) و شب می رویم بیمارستان آتیه و همین پزشک آشنا پایم را گچ میگیرد.

دکنر میگوید شکستگی نازک نی ، اریب است و نزدیک قوزک و  ممکن است خطر ناک باشد:  عمل جراحی یا گچ!

 پنجاه پنجاه است شرایط و ما با امید و اتکا بر همین پنجاه درصدی که با گچ همه چیز درست بشود این راه را انتخاب می کنیم و  انشالله که درست می شود. گچ را که می گیرد آنقدر خیالم راحت میشود که دوست دارم دکتر را بغل کنم ( بغل کردن ملت کار سهلی به نظرم می آید از بس بغلم کرده اند برای جا به جایی) و باز زار زار گریه کنم (از دیشب که در مراسم این تفاق افتاده بود هنوز صورتم را نشسته بودم و شاید اگر زار میزدم باز تتمه ی ریمل های دیشب همه جا را تیره و تار می  کرد)

بعدش هم می گوید فقط حواست باشه پاتو زمین نزار! آن وقت تازه می فهمم که این اصلاح پاتو زمین نزار چقدر مهم بوده که ایرج قادری اسم فیلمش را گذاشته و برای آنها که شکستگی را تجربه کرده اند دقیقا مثل یک  سرمشق ست که یکسره باید حواسشان به آن باشد.

خواهر از دوستش که قبلا دچار شکستگی پا بوده یک جفت عصای فرد اعلا  قرض می کند و عذاب بغل شدن به پایان می رسد!

البته راه رفتن با عصا هم خالی از دردسر نیست و چند باری لیز می خورم و یک بار هم مثل لنگه دمپایی پخش زمین می شوم و شانس می آورم با زانو  خوردم زمین و قوزک و گچ گرفتگی آسیب نمی بیند(فقط پوست دست و پایم کنده میشود)

حالا که چند روزی از ماجرا گذشته هنوز هم باورم نمی شود و با دیدن جا کفشی که میان همه کفش های جفت شده یک لنگه کفش من جلب توجه می کند و خنده ام می گیرد.

یک ماه و نیم قرار است با این به اصطلاح گچ که فکر کنم جنسش فایبرگلاس است سر کنم. این یعنی یک عالمه زمان ، یعنی خیلی زیادددد و من نمی دانم قرار است چه بشود و چه طوری باید از عهده ی کارهایم بربیایم اما یک جوری  اعتماد کرده ام ! 

توکل کرده ام به خدایی که می دانم حکمتی دارد پشت هر کاری  و پشت هر شری خیری پنهان کرده.

دو هفته اش را استعلاجی دارم و می توانم شمع محفل دوست و آشنا و خانواده بشوم  اما بعدش باید با همین  به اصطلاح گچ بروم سرکار. فقط باید یک صندلی به مجموعه ی میزم اضافه بشود که پایم را رویش بگذارم. البته به رفت و آمدهایش هم خیلی فکر کرده ام و در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوب در نهایت با آژانس میروم و می آیم( به معظل توالت رفتن هم فکر کردم که بروم اتاق خانم اطمینان ک سرویس فرنگی دارد)!


فکر کنم تنها کسی باشم که همهه قصه های بالا را بگوید و  آخرش بگوید خوشحال است، بگوید خوشحال است که دارد زندگی میکند و تجربه ی جدیدی به دست آورده چون این طوری به نظرش آدم بیشتر زندگی می کند. بیشتر آدم ها را می بیند و بیشتر اشک می ریزد و بیشتر می خندد

از امروز چهل و سه روز دیگر  باید این شکلی لنگ در هوا بمانم

اگر خدا بخواهد و من موفق شوم خواهر هایم را قانع کنم که آب کله پاچه و سوپ پای مرغ برایم خوب نیست دیگر ملاالی نیست و روزگار کما فی السابق در جریان است

عزت زیاد

بدون عنوان

شنبه 5 دی‌ماه سال 1394 ساعت 20:28


زندگی از اون امتحاناست که آخرش باید ورقه تو خودت تصحیح کنی . . .

Instagram