X
تبلیغات
رایتل

فوت * فتی * ش شدم رفت . . .

شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 08:45


الان که اینجا نشسته ام شنبه است و من دو روز است که گچ پایم را باز کرده ام و زندگی نه اینکه روال تازه ای را در پیش گرفته باشد از روی ضرباهنگ کوبیدن دو جفت عصا روی سطح زمین برای تشخیص اینکه چه کسی دارد می آید تغییر کرده است.

یوهو

من دوتا پا دارم. دو تا کفش! راه می زم و عاشق پاهامم. درواقع عاشق بدنم و عاشق سلامتی!


آرامش بخش

دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 10:06

گل گاو زبان را که همین طوری دم کنی می شود یک دمنوش بنفش بادمجونی و گاهی حتا سیاه رنگ که یک طعم گس و چسبناکی هم دارد.

اما کافیست چند تا قطره لیمو ترش رویش بچکانی یا یک پر لیمو عمانی یا یک قاشق آب لیمو تا همان دمنوش سیاه و کدر تبدیل به مایعی صورتی و سرخابیه بسیار خوش رنگ و خوش مزه بشود.

میدانید . . .

راستش به نظرم زندگی هم همین طوری است.

 گاهی  چند قطره آب لیمو می توانداز این رو به آن رویش کند

روز شماری

چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 09:01
 از آن شش هفته ی معهود فقط یک هفته باقی مانده است . 

هفت گانه

پنج‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 09:09

1- اگر شما یک جایتان شکسته احتمالش خیلی زیاد است که یک جای دیگرتان هم بشکند

کلا برای آدم چولاق موقعیت های خطرناک دو چندان و توان مدیریت بحران به کمتر از نصف تقلیل می یابد و بدین گونه احتمالش هست که مثل برگ خزان که از درخت می افتد شما هم تالاپی زمین بخودید و در این رهگذر هم بعید نیست که شاهکار جدیدی اتفاق افتاده و از یک جای دیگر هم چولاق تر بشوید.


2- خواب هایم پریشان است.

هفته پیش نه هفته قبلش یعنی تقریبا هشت روز پیش عمه خانوم به رحمت خدا رفت. از این عمه مهربان ها نبود و ما هم سالی به صورت تصادفی یکبار هم را می دیدیم یا نمی دیدیم اگر قسمت بود. خلاصه عمه م بلند شده و نماز صبحش را خوانده و گرفته خوابیده و وقتی برای صبحانه بیدارش کرده اند دیگر بیدار نشده است. مرگ بسیار ساده  ای است و آدم را تکان می دهد . بعدش هم چون مراسم شهرستان بود و همه ی اطرافیان پای شکسته ی من را بهانه کردند و کسی مراسم را نرفت. بعدش هم من چندین و چند شب به صورت متوالی خواب های پریشان و البته واضحی می دیدیم از عمه که یکجا در مسجد نشته ایم و یکجا حرف می زنیم و در آخرین سکانسی که از عمه دیدم ماجرا این بود که کلا خبر مرگ عمه ساختگی و از طرف خودش بوده تا فرزندانش را مشوش کند که بیایند و احوالش را بپرسند و بعد هم رضایت بدهند که عمه برود در یک فیلم بازی کند. فیلم آن هم چه فیلیمی؟ اخراجی های چهار!!!!

بعد از ماجرای عمه که به خیراتی قایله یافت نوبت به بقیه رسید و هر شب در پیچ های تو در توی خواب هایم می بینم که اوضاع به راه نیست و اتفاقات بدی می افتد و من پشت سر هم هیجان زده و ناراضی  هستم و در غالب اوقات هم کاری نمی کنم و یا کلا کاری از دستم بر نمی آید که کنم.

حالا این قسمت خواب دیدن قابل اغماض است و خوب خواب است دیگر آدم می بیند اما قسمت بد ترش صبح است که خسته و کوفته از خواب بیدار می شوم . چنان که انگار دیشب در سراسر طول خواب مشغول کندیدن کوهی بوده باشم. تنم کوفته و دردناک است و خواب آرامم نمی کند ،بلکه مشوش ترم هم می کند.


3- چرا تنم کوفته است؟

از همان اول که مجبور شدم یک لنگه پا راه بروم کف دست هایم شروع کرد به درد گرفتن و گاهی آنقدر شدت درد زیاد بود که دست هایم را می گذاشتم پشت کمرم و فشارشان می دادم تا دردشان کمتر شود.بعدتر درد دست تبدیل به چیزهایی شبیه پینه در کف دست ها شد و کمی کاهش پیدا کرد اما همین موقع بود که در معروف گردن و شانه ها دوباره به سراغم آمد . چسب درد روی ناحیه درناک زدم که بهترش کرد اما یک کوفته گی ای در کل بدنم حس می کنم که انگار با کسی دعوا کرده ام و بعدش هم او مچاله ام کرده و مثل رخت چرک پرتم کرده یک وری

علت دیگر کوفتگی هم زمین خوردن های گاه و بیگاهی است که پیش می آید.

مثلا دیروز که داشتم می رفتم خانه از اتاق که بیرون آمدم جلسه ی خانم اطمینان (صمیمانه اطی صدایش می کنیم) بود. خانم اطمینان یک خانوم ایشی ویشی است که مدیر فروش شرکت است و هیچکس دل خوشی ازش ندارد. خلاصه دقیقا جلوی ماجرای این ها  بود که من تالاپ خوردم زمین. بعدش هم سرکاره خانوم به چندتا از ویزیتور هایش فرمودند که بروید کمک بنماییید و خودش هم لاینقطع به بحث ادامه داد و مشغول افاضات شد.  یک طوری قرمز شده بودم از عصبانیت که چرا باید دقیقا اینجا و مقابل یک همچین آدم از خود متشکری باید من زمین بیفنتم؟ 

از هنر های اطی یکی قصه ی توالت فرنگی بود. خوب من از وقتی برگشتم سرکار قاعدتا باید از سرویس فرنگی استفاده می کردم. دم گوش اطی گفتم ماجرا این است و او هم گفت اوکی.( اطی در اتاقش که دیوار به دیوار اتاق ماست یک سرویس فرنگی دارد) آمدم بروم دستشویی، حالا در آن حال من با عصا و زار و نزار، اطی شروع کرد به افاضات که پرواااانه جون؟ می خوای یه دونه از این دستشویی فرنگی هایی که داروخانه دارن بخری؟ من واسه خودت می گم ها ؟ یه وقت من نباشم یهو معطل من نشی!

البته اگر در حالت عادی بودم بعد از شنیدن آن حرف ها دستشویی هم نمی رفتم اما خوب مجبور شدم بروم و فردایش از داروخانه یکی خویدم  و گذاشتم دم در توالت. اما خوب ماجرای استفاده ی ده ها نفر از سرویس و محدودیت جا و  . . . چیزهای دیگری بود که اصلا قابل اقماض نبود. بعدش هم آبدار چی شرکت همات کریم پلنگ خودمان که قبلا از وجناتش نوشته بودم آمار گرفت و گفت می توانم از سرویس فرنگی طبقه پنجم  استفاده کنم که به یقین خیلی بهتر از اتاق پیش آمده بود.


4-پنج شمبه ها روز کاری است؟

راستش من آدم تنبلی نیستم اما حس می کنم برای اینکه بتوانم یک زندگی عادی و آدم وار داشته باشم که بتوانم یک حداقل هایی برای خودم داشته باشم باید حداقل دو روز از هفته را برای خودم باشم. دو روز  یعنی یک روز غیر از جمعه !

قصه سر شرکت خصوصی و دولتی است و البته خیلی از دولتی ها هم تعطیل نیستند اما شرکت های خصوصی به یقین تعطیل نمی کنند پنج شنبه را. درست است که پنج شنبه ها کارمان تا نیم روز است اما همان هم کل روز را به فنا می دهد و ارزش یک روز ارامش را صلب می کند. حس می کنم کم می آورم و نمی توانم همه چیز را در اختیار بگیرم. انگار وقت کافی برای ترمیم خودم نداشته باشم. این طوری یک جمعه است و به یقین کلی کار بشور و بساب از رخت چرک بگیر تا شستشو و تی کشیدن کف خانه و گردگیری و  . . . تازه اگر مهلت کنم یک سری به حاج آقا بزنم.

غمگنانه اعتراف میکنم دنبال کار می  گردم. فقط به دلیل پنج شنبه هایی که برای خودم باشند . . .


5- دو هفته مانده تا گچ پایم را باز کنم!

راستش دو هفته به نظر خیلی کم است در برابر یک ماه و نیمی که باید سپری میشد اما خوب شکر خدا بالا و پایین رفت و حالا کلا دو هفته مانده. دیروز داشتم فکر میکردم که در بهترین حالت تعطیلات سال نو هم دو هفته است. دو هفته یعنی خیلی روز اگر برایش برنامه ریزی خوش گذرانی داشته باشی. اما من این دو هفته را رسما خفه میکنم.  شاید خیلی چیزها عادی باشد و به نظر غیرعادی نیاید اما حس من حس اغماست. حس کما که باید به هوش بیایی. از سرکار می روم خانه و می نشینم پای برکینگ بد . در فاصله اش چیزکی می خورم و چیزکی می خوانم و خوشحال می شوم وقتی ساعت را می بینم که دارد رد می شود.

به گمانم وقتی گچم را باز کنم با ولع بیفتم در کوچه و خیابان و پاساژ و گل فروشی و  . . . یک طوری حس میکنم اگر نروم ضرر کرده ام (مثل الان که نمی شود بروم)


6- خداروشکر بایت داشتن یک همچین شوهرخواهری!

بابای دوقلو ها عجیب ستم کشی کرد در این قصه برایم . هر روز صبح آمد دنبالم بروم سرکار و عصر بعد از کار رساندم خانه. این چند وقت تاخیر من از ساعت کاری کمتر از پنج دقیقه شده .(از اتفاقات نادر)  یکبار مهربانانه برایم شاخه ای مریم خرید که با نخل مرداب تزیین شده بود. بوی مریم همه جا را پر کرد و شاخه های نخل را گذاشتم جوانه بزند.


7-سرتان سلامت! 

Instagram