X
تبلیغات
رایتل

خونه ی من کجاست؟

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 20:49

یک وقت هایی شهر یک شکل دیگر می شود، سراپایش را خیره خیره نگاه می کنی و چراغ های چشمک زن و نئون های سرتاسری مغازه ی آجیل فروشی و مانتو فروشی را می بینی. اما نمی بینی. در واقع هیچ چیزی غیر از موجودات آمیب گونه ای که در هم لول می زنند و بالا پایین می شوند را نمی بینی.

دیشب هنوز سر کلاس نشسته بودم، آخرین لحظه هایش دقیقا یک ربع آخری تلفنم زنگ خورد. انقدر غریب بود که اسمش را به سختی خواندم و به یاد آوردم. 

اوه! خدای من صاب خونه!  پاسخ ندادم و بعدش که پیامک داده بودند که پلیز کال می! هم کلاس تمام شده بود و هم من دستشویی ام را هم رفته بودم تا موقعیت مناسبی برای حرف زدن داشته باشم.

در یک دقیقه و سی ثانیه تماس قرار شد قرار داد خانه فسخ شود و من در مدت یک ماه خانه پیدا کنم و بلند شوم و دختر صاحب خانه که ازدواج کند و بیاید مستقر بشود. خوب صاحب خانه ی محترم خیلی هم عجله داشت که یک ماه بیشتر نشود اصلا و بدو برو!

بطری آب معدنی را طوری در دستم گرفته بودم و به سینه می فشردم که انگار تاب دوریش را نداشته باشم و همه جا را می دیدم اما خوب در واقع همه ی افکارم حول اتفاقی بود که در چند دقیقه ی اخیر افتاده بود و مثل شوک زده ها نه توان مدیریتش را داشتم و نه می دانستم باید چکار کنم.

ادم تو این موقعیت ها دلش می خواهد زنگ بزند به یکی و آن یکی هم بگوید دلت قرص باشد و خودم همه کارهایت را می کنم و از خانه پیدا کردن و کارتن کردن وسایل و چیدن خانه ی جدید همه را در کسری از ثانیه تصویر سازی کند و از این قسم قرشمال بازی ها که از اولش هم نبوده و حالا هم نیست و دلیل هم ندارد البته که به جای خالی و فقدان چیزی که نبوده آدم فکر کند. بودن برادر و پدر ر صحنه یا دوست پسر در صحنه یا چه می دانم شوهر خواهر در صحنه حتا!

اینجا که من ایستاده ام همه ی عوامل ذکوری که از آنان انتظار در صحنه بودن می رود خود را به خواب زده اند و قیلوله ی بعدظهرانه می زنند و  تفنگشان هم گلوله ندارد حتا!

خلاصه بعدترش که الان باشد مثل داداش کایکو دستمال قدرتم را از جیبم در آوردم و گره زدم پس سرم (راستی پشت سرش بود یا پشت کتف هاش) و آرام آرام در گوشم زمزمه می کنم که من می تونم. 

نگران نباش

بعدش می روم سراغ خانه. یعنی در واقع می روم سراغ دلتنگی ای که کمتان می کنم بعد از رفتن از این محل در اثر دوری آن آجرهای بهمنی و آن پنجره و گلخانه ی روح اله و عصرای آفتاب گیر و درخت توت دم خانه حاصل می شود. آنجا هم راه چاره ای می گذارم که ببین دخترک! آدم ها بزرگ می شوند و جاها و مکان ها و آدم هایشان زیاد میشوند و تو خیلی از جاهای شهر را می شناسی. جاهایی که قبلا خانه ات بوده و یک روزی یک وقتی شاید از در همین خانه رد که می شوی یاد بینهایت خاطره می افتی و یاد پنج سالی که در آن گذشت . . . 

و در انتهای تشنجات و دل راضی کردن ها و  ماست مالی کردن ها یاد یک چیزی می افتم.

که هنوز یک هفته نشده از وقتی این زاویه را حس کردم  که حالا پس از این چند سال چقدر این جا بودن حس امنیت می دهد مثل خانه ی کودکی مثل گوشه ی شخصی !  

بعدش هم بلافاصله به این فکر میکنم که حتما جای بهتری می روم! یک جایی که آفتاب گیر باشد ! پله نخورد! همسایه هایش نیمه شب ها نریزند تو حیاط! صدای حرف زدنت نرود تو خانه مردم! حمام و دستشویی اش جدا باشد . . .

و دلم را قرص می کنم که میشود و تکیه می دهم به بارها اتفاق این چنینی که توکل کرده ام و همه چیز خوب خوب شده

مثل بار اول که این خانه خودش پیدا شد




برچسب‌ها: نگرانی های من

اوضاع وخیم است

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 14:36


کاتالوگ جنرال مانده روی دوشم. از آن ور بنرهای متحرک خبر آنلاین و از این ور هم پیگیری چاپ فولدر و کوفت و ارسال لوگو با فولان فرمت برای آقای عین

نه اصلا نه موضوع آقای مدیر اجرایی دفتر مجله است که باید برایش پاکن نمادین بزنم

نه سایز کردن فایل منطبق با تیغ ارسالی از فولان چاپ خانه

نه من حالم یک طور خطر ناکی است!

یک طوری انگار در آن سکانس گریه دار قسمت بیست و هفتم جایی بین شهرزاد و فرهاد و قباد گیر رکده ام و آن حال بینهایت خراب مثل قهوه جوش قول می زند و می آید بالا و مثل میکسر هم می خورد می رود پایین و قول قول می زند و طوفان کاترینا می شود و قلبم کنده می شود 

انگار عروسکی باشد که خیاطش جای لب هایش دو تا کوک درشت زده باشد! 

عصری کلاس دارم

کلاس داشتن خوب است

همیشه داشتن جایی که باید به انجا برسی و بروی حالت بهتر شود خوب است. دلم از خودش خجالت می کشد. چه خودخواهانه است . . . 

برای من و دلم دعا کنید . . .

شوره بسته همه ی گوشه هایش

برچسب‌ها: دلشوره

پست نصفه!

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 09:24

خیلی عوامل مختلفی هستند که به راحتی می توانند اعصاب و روان شما را قلقلک بدهد  و روانتان را مختل و فکرتان را مشوش و جانتان را نا آرام کنند که در موقع مناسب حرفشان را خواهیم زد. علی ای الحال به عنوان بلاگر دغدغه هایی دارم که مایه ی سلب آرامش از دنیای یواش و اسلوموشن نوشته هایم شده و روند آرامش را مختل نموده است!

پیش آمده بود سر قصه های نقاشی کسی در خیابان یا اتوبوس نگاهم کند و بعد بگوید هی ! تو پروانه نیستی؟! خوب این خرده مصائب بلاگری شیرین هم بود و ازارم که نمی داد و تازه کلی کیف میداد! سایر کسانی که اینجا را می خواندند هم یک طوری اهلی بودند

اما حالا یک طور دیگری شده! یک طوری که حالا نمی دانم از این به بعد چطور باید  اینجا بنویسم.

شما تصور کنید مدیرعامل شرکتی که در آن کار میکنم یک خواهر زاده داشته باشد که این خانوم در هفته یکی دو روز برای کار آموزی می آید شرکت و البته که عزیز دل و نور چشم هم هستند. اما در تجسس های مربوطه وبلاگ اینجانب را شناسایی و در ملا عام به سمع و نظر همگان رسانده اند.

با این نگاه که خوب اگر شخصی بود که نمی گزاشتند همه بخوانند!

بعدش هم البته در ضم وبلاگ نویسی افاضات کرده اند

بعدش هم در هجو کامنت گذاران

و در نهایت مقایسه ی وبلاگ با سریال های فارسی وان  برای خواننده ای که می تواند یک کتاب وزین دستش بگیرد و بخواند

خوب اگر کمی فقط کمی مهلت دفاع یا بحث یا گفتگو وجود داشت  شاید این طور نمیشد

اما حالا حالم یک طوری است انگار یکی حوله ی حمام را که سفت چسبیده بودم را یکهو از رویم کشده و لخت و پتی پرت شدم  وسط خیابان

فقط دلم می خواهد پنهان شوم و قایم کنم همه چیز را! شاید اصلا لباس هم تنم بوده باشد و شاید هم بد نباشد اما دلم نیمخواسته این طوری شود! این مدلی اتفاق افتادنش آزارم میدهد

حس می کنم به اندازه ی کافی شجاعانه نیست نوشتن همچین پستی وقتی نتوانستم آن طور که شایسته است رودر رو جواب بدهم! حس میکنم یک طوری یواشکی است اما وقتی فک میکنم خوب می دانم عامل جستجو گر هیچ کجای زندگیم نیست و وقتی  می شود تو  تلگرام بلاکش کرد و جواب تلفن هایش را هم نداد یک طوری انگاری پاک می شود از صحنه ی روز گار و تنها منم و خودم و وبلاگم! جایی که دلم بخواهد بنویسم و چه اهمیتی دارد که کسی ، فولان کسک بخواند یا نخواند که ببیند یا نبیند؟

مگر تا به حال بیشتر از همه برای خودم نمی نوشتم؟ چرا باید بعد از این هم ادامه اش ندهم؟

تنها مصیبت وارده البته پست خوش ترکیبی که در مورد کار نوشته بودم و همان روز که این بحث شد ثبت موقتش کردم و خدا را چه دیدی شاید یک روز با ویرایشی اندک دوباره ثبتش کردم؟ 


از آرامش . . .

شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 19:57


خیلی خنده دار است که که هشت تا بسته دستمال کاغذی و 12 رول دستمال توالت خریده ام،  چون از داشتن دستمال در گنجه احساس امنیت می کنم.

شاید به خاطر ین است که دستمال فرتی تمام می شود و وقتی دستمال نباشد ممکن است خیلی سخت باشد، وقتی دست دراز می کنی تا یک ورق دستمال برداری و آدامست را که به اجزای  سازنده اش تجزیه شده را بیندازی داخل سطل آشغال  و همان وقت می بینی، نع! جعبه خالیست و حتا احتمال وجود یک برگ ته جعبه چسبیده به جعبه را هم چک میکنی اما نه! هیچ امیدی نیست. باید از جایت بلند شوی و در بلندترین راه پیمایی ممکن تا خود سطل زباله طی طریق کنی.

ممکن است مثل جعبه ی پنبه که از پنبه خالی شد دستمال هم تمام شود و وقتی داری ریمل می زنی یک تکه اش بریزد زیر چشمت و وای از روزی که دستمال تمام شده باشد. آن وقت باید با تف و یا شاید هم با آب صورتت را پاک کنی و خدا می داند با دستمال چقدر راحت تر است.

اصلا چرا راه دور بروم شما سر نهار می بینی دستمال کاغذی تمام شده! سالاد انباشته از سس آبلیمو و هزار جزیره است و خورشت هم کلی آبدار است. شما محاسبه کنید با چه حجم و درصدی از پوشانندگی هر قاشق می شود این غذا را به پایان رساند در حالی که رودی از کنار لبتان جاری نشود و یا نه اصلا شما خیلی شیک هستید و نخود فرنگی را با هم با چنگال می خورید. چقدر این احتمال وجود دارد که کنج لب هایتان آغشته به روغن غذا نشود و ردی سرخ روی گوشه صورتتان بماند. خوب با گوشه ی آستین که نمی شود همه  مشکلات را حل کرد، (گوشه ی استین به صورت تخصصی برای بالا کشیدن مفتان است و بهتر است با جاهای دیگر قاطی اش نکنید)

خلاصه دستمال که تمام شود انگار کن که فاجعه ای رخ داده( البته در خانه ای که فاصله ای وجود دارد بین تمام شدن و شروع دوباره)

این است که حالا که اینجا در آشپسخانه نشسته ام و شیر قهوه ی غلیظم  را مزه می کنم (که از آخرین تتمه ی قهوه  درست شده) و می دانم که در کابینت زیر کانتر مقادیر متنهابهی دستمال کاغذی آرمیده که مراتب امتنان  آرامشم را فراهم می نماید.(یک بار آمدم پرده را بکشم کنار ها! از قضا خانوم همسایه هم آمده با اشتیاق و ظرافت مشغول آب دادن گل های باغچه است و از وقتی من نیت کردم بنویسم همین یک تکه ی جلوی پنجره ی من را آب داده و جم نمی خورد، خیر سرم آمدم سیگاری آتش بزنم و قهوه ام را قلوپ قلوپ سر بکشم  . . . )

علاوه بر دستمال کاغذی که وجودش باعث آرامش قلبی است (کیفیت ورق ها و نرم بودنشان هم در کفیت این آرامش دخیل هستند و مثلا اگر از آن ورق نازک ها باشند مثل آرامش کاذب می مانند و اگر از این سه لاهای نرمولی باشند آدم دلش قرصتر می شود).

البته وجود سیب زمینی نیز می تواند اعماق قلب آدم را گرم کند.

از روزی که لاله فرمول جادویی سیب زمینی تنوری با ماکروفر را یادم داد (حالا می نویسم برایتان) (خانم همسایه بالاخره پشتش را کردبه من) یک حسی شبیه به اینکه از گرسنگی نخواهم مرد نسبت به سیب زمینی دارم، این حس چیزی ست شبیه بیسکوییت کنار رختخواب وقتی زلزله بیاید. خوراک راحت و سریعی است و بسیار مهم تر اینکه خوش مزه هم هست.

البته من در خانه ای بزرگ شده ام که هیچ وقت برنج تمام نمیشد بلکه تابستان ها مادرم کیسه های برنج را در آفتاب پهن می کرد که جوجو نزنند، هیچ ذهنیتی هم نسبت به تمام شدن برنج ندارم و شاید اگر هفته ای چند وعده آشپزی می کردم ده کلیو برنج برای شش ماه کم می آمد اما فی الحال برنج چیزی ست که مثل نفت است، همیشه هست! برکت می کند گمانم! (در خانه ی بچه گی هایم  خیلی چیزهای دیگر تمام میشد ولی برنج تنها چیزی بودکه مثل ته نداشت)

علاوه بر دستمال کاغذی اعم از پاکتی و رولی و سیب زمینی چیز دیگری که باید در خانه باشد و حضورش احساس امنیت می دهد شیر کم چرب است. شاید که خیلی اوقات تتمه اش ترش می شود اما اگر نباشد جنسم جور نیست.

چند تا چیز دیگر هم در لیست آرامش دهنده ها هست که مهم ترینشان چیزی است که توصیه می کنم حتما بخرید و در همه جا هم یافت میشود.

ترکیبی جادویی از نخود فرنگی و هویج و ذرت! این ترکیب به صورت فله ای عرضه می شود و می توانید یک عالمه اش را بخرید و فریز کنید! (فله ای اش خیلی به صرفه تر است گمانم کیلویی 7 تومان)  این ترکیب خوشگل کننده و خوشمزه کننده و متنوع کننده است! استامبولی را به پلو یونانی بدل نموده و سالاد کاهو را در کسری از ثانیه به سالاد چوسان فسان (فقط یادتان باشد قبل از اینکه ترکیب را بریزید داخل سالاد یک دقیقه در ماکروفر بپزید) بدل می نماید. در ماکارونی شور و هیجان را همراه دارد و لازانیا را ژیگولی می کند و در جادویی ترین حالت می تواند با تکه های مرغ و سس رب گوجه خورشت کاری را برایتان بسازد و همه این ها انجام می شود به محض اینکه نیت کنید!(یاد کتاب دینی مان می افتم که از نشانه قدرت الهی می گفت که یدقدرت الهی می گوید شو و طرف هم میشود)



پ.ن:

1-دستور پخت سیب زمینی تنوری: سیب زمینی را با پوست (حتما  با پوست باشد) می شورید و گنده گنده خلال می کنید، انواع سس های خوش مزه و باب میلتان را می تپانید رویش (توصیه میکنم حتما از سس باربکیوی کاله استفاده بکنید و همچنین از سس کنجد عقاب استفاده نکیند) بعد هم نمک اودیه و بعد حسابی همش بزنید و ده دقیقه بگذاریدش داخل ماکروفر! و تمام! شما یک چیز باحال و خوش مزه پخته اید! در ادامه به دستور فوق دستی برده و ویراشش کرده ام به این ترتیب که بعد از پختیده شدن یک مشت پنیر پیتزا هم بریزید روی سیب زمینی ها و ده دقیقه هم  گریلش کنید! 

2- این پست دیشب نوشته شده و چون اینترنت یکهو قطع شده فردا صبح به ثبت رسیده می باشد!

3- دلم یک آرامش مجسم را بیشتر می خواهد البته

4- الهی قربون اونی که زنگ می زنه غلط  املایی های منو می گیره  برم  من :)))

5-  دلم پستش می آید همه را نصفه یادم می رود از بس کاهلی می کنم . . .



روز نگاری

چهارشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 14:29


بی هوا عکس می گیرم از خودم. استاده اش هم این است که میخواهم بخواهم تماشایشان میکنم ، کیف می دهد روز نگاری تصویری . . . غالبا همه را پاک میکنم ، شاید هم تک و توکی را نگه دارم و کراپکی چیزی می کنمشان. عکس های بیخودی و بی ادا و بیکادر را خیلی دوست دارم

امروز یکی نگاهم کرد و گفت شیطون شدی پروانه! برای کی عکس یهویی می فرستی


Instagram