X
تبلیغات
رایتل

فکر کنم گرافیستا رو می خوره

دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 23:53


من تقریبا همیشه آکهی های استخدام رو برای طراح و گرافیست چک میکنم و الان تقریبا هفت هشت ماهه که هر روز اگهی یه شرکت رو می بینم  برای استخدام گرافیست آکهی زده! به نحو جادویی ای هر روز! و من هر روز فکر میکنم آخه چطوری اینا این همه مدت نیرو نگرفتن؟ مگه میشه؟

شرح کاملی از روزهای چروک خوردگی . . .

یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:28

یک روزهایی هست که وقتی از خواب بیدار می شوم یک طوریم. بک طور بی خودی ای! 

اصولا خیلی وقت ها هم از خواب بیدار می شوم و یک طور خوبی هستم ! یک وقت هایی هم حس خاصی ندارم ! البته فواصل بین این احساسات به این شدت واضح و روشن نیست و نمیشود تفکیکشان کرد  

مثلا یک روزهایی هست که من از خواب بیدار می شوم و انگار در خواب تو مهمونی بوده باشم و شاد و پر انرژی و شنگولم! زندگی مفصل صبحگاهی ای دارم،گلدان ها را سیرآب می کنم  و غذای ماهی ها را می دهم و قهوه ی صبحگاهی را با دارچین و تخم گشنیز دم میکنم و با صدای بلند آواز می خوانم و  . . . 

یک روز هایی با یک درصدی از خواص مزبور . یک روزهایی عاری از احساسات فوق و یک روزهایی مثل امروز انگار لباسی باشم که از دهن گاو درش آورده باشی. انگار تو ماشین لباسشویی شسته شده  ام و یک روز کسی یادش رفته باشد که ماشین را خالی کند و حالا چروک خورده ام مثل سگ!به معنی کلمه  ناهموار!

از قضا امروز از آن روزهای ناهموار است که هیچ حال و حوصله ندارم و دلم می خواهد یک گوشه ای کز کنم و ماست خودم را بخورم. اگر این روزها تلاقی کند با روزهای مهم کاری و سر شلوغی و این قبیل غالبا من ترسیده و رمیده هم هستم.

شما خیال کنید یک موجود ناهموار و چروک خورده که هیچ حوصله ی تنش و کنش و واکنش را نداشه باشد بگذاری پای سیستم و ازش بخواهی یک کار مهم را انجام بدهد. البته انجام می دهد اما همه اش می ترسد نکند گند بزند و غالبا حواسش را هی بیشتر تر جمع می کند که نکند چروک خوردگی چیزی را از تیررس چشمانش دور نگه دارد.

بعدش هم تا سر حد امکان سکوت کند بهتر تر است چون گفتگوهای انجام شده در این مدت را هم دوست نمی دارم و اعتقاد دارم این من چروک خورده نسخه ی چک پرینت نازلی است از من.

خاصیت این روزها موج صدای پایینی است که نه حالت خواب زدگی دارد نه بیماری، یک کیفیت منحصر به فرد و چروک خورده ای است فقط خود نامردش می شناسد چه جور چیزی می تواند باشد. متاسفانه قهوه هم جواب نمی دهد و یک قهوه هر چند غلیظ باز هم ممکن نتواند تاثیر مناسبی بر این ویژگی داشته باشد!  از وقتی  یک جعبه سیگار خیلی ژیگولانس برای یکی از دوستانم خریدم و بعد به بهانه ای دستم ماند و بعد برای پر کردنش یک بسته سیگار خیلی شیک خریدم و خشابش را پر کردم و بعد باز هم پیشم من ماند هی هرز گاهی چند هوس می کنم سیگارکی دود کنم و در نسخه ای که قهوه را راهی به آن نیست گمان می برم که شاید، شایددد این یکی جواب بدهد اما خوب صادقانه اعتراف میکنم ک هنوز امتحانش نکرد ام. اگر جعبه ی سیگار مذکور این همه بامزه و شیک نبود شاید  مفری از این تصمیم وجود داشت ولی حالا  . . .

دلم می خواهد یک طوری بشود که مثل لباس چروک خورده ی جامانده در ته ماشین لباسشویی یکی بکشدم روی میز اتو و چلسسسسس اتوی داغی سر و تهم را بنوازد و همچین صاف و صوفم کند. تازه این وقت ها به شدت هوس تکانده شدن هم دارم.نمیدانم این تکاندن را بلد هستید یا نه اما روش بسیار مناسبی برای اتو نکردن و داشتن لباس های صاف است، به این ترتیب که پیش از پهن کردن لباس ها دو سرش را می گیری و به شدت می تکانی! روش فوق هم خوب جواب میدهد مگر برای بعضی لباس های بدقلقل!

حس می کنم یک چیزی مثل آینه ی جلوی ماشین یک جایی از وجود آدم هست که راننده از آن زاویه همه چیز را رویت م یکند و در روزهای این چنینی انگار که غبار و گردی روی شیشه را پوشانده باشد، فضله ی کبوتری یک جایش جا خوش کرده و رد آب خشکیده پایین برف پاک کن ها رد انداخته اند! 

و خوبی اش این است که به همین راحتی که امده می رود . . .

 


برچسب‌ها: روزنوشت

غمگنانه

یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 00:29

اب اکواربوم گوپی ها را عوض کرده ام،  تصفیه آب ساعت ها روشن بود و چندبن بار پشت سرهم فیلترو شستم و آب جدید ریختم  و جلبک ها را پاک کردم و ...

دست اخر امروز که آمدم خانه دیدم ماهی ماده ی بارداری که از تیرگی شکمش میشد حدس زد پا به ماه  بود(خوب اصولا بارداری شان چند هفته است و پا به ماه بودن یعنی عنقریب می زایید)  روی آب بی جان شناور شده بود...

ماهی مرده را از آب گرفتم

غصه دار شدم و از همه ی مراحل تمیزکاری اکواریوم که منجر به چنبن حادثه ای شده بود متنفر شدم!

بعدش هم یاد دخترکی افتادم که نوزادی را از دست داد که هیچ وقت ندید... بعدش هم دلم گرفت و برای دلش دعا کردم . . . 

وقتی غم مرگ یک ماهی میتواند اینقدر درد داشته باشد  . . .

هی وای


بینش عمیق خانومچه به مقوله ی هنر

شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:55


خواهرک لاله خانوم این ها داشته به خانومچه توضیح می داده به که دخترم، خاله پروانه هنرمند است و . . .

خانومچه خیلی جدی می پرسد مثل اختاپوس تو باب اسفنجی ؟


رفع کتی!

شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:17

1-  یک هفته است که جا به جا شده ام و با یاری خانواده و دوستان اسباب کشی به سرانجام رسید

2- در زوایایی از خانه ی جدید صدای آب می آید و نور می تراود

3- اول صبح ها مسیرم از پارک بغل خانه می آم و از فواره سبقت می گیرم خیس نشم و کفششام گلی نمی کنم!

4- فقط مسیرم برای محل کار سخت شده که آن هم دنبال کار جدید می گردم

5- یک دوست خوب یافیدم، روژان و همسرش از اون  آدمای رفیق بشوی ممکنن! مترصد یه فرصتم برای استحکامش

6- دیروز خبر فوت خواننده ی محبوبم اومد. حبیب رفت پیش شهلا و مادرش  . . . آخ که من چقدر کبود شدم با آن تک آهنگ  مادر . . . خدایا بغلش کن!

7- شنیدن خبر میتینگ دهه هشتادی ها هم بدجور سر شوق آوردتتم، دقیقا یاد شهر موش های دو  می افتم و نسلی که نمی ترسه!

8- پست های نا نوشته ی زیادی را با ثبت عنوان و پردازش کلیات در ذهنم ثبت می کند که نمی دانم چرا به این سرعت می پرد

9-اگر اهل بازی هستید، از کشفیات جذاب و لذید این روزها بازی ایرانی "quiz of kings"  را حتما امتحان کنید. (بگین من دعوتتون کنم :)))) اصلا هم به خاطر سکه های دعوت نامه نیستااا  :))) )

10- حالم خوب است که با وجود همه بهانه های حال خوب نبودن حالم خوب است . . . خدایا دوست دارم که این همه هستی

برچسب‌ها: روز نوشت

این هفته ی سخت

شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:21

یه آقای آبدارچی خوش ذوقی تو اینستاگرام یه صفحه داره و از روزانه هاش می نویسه و یه بند سلفی های خوشحال می زاره، تازه ازدواج کرده و  آبدارچی یه شرکت بزرگه و در این اثنا داره درس می خونه تا دیپلم بگیره و این روزام فک کنم روزای امتحانشه.

خوب این آدم برای من دقیقا نمونه یه آدم پر تلاشه و که به نظرم موفق هم میشه، مثل این آدمایی که تو کلاس معلما بهشون می گن شما آینده ت روشنه!

حالا امروز یه پست گذاشته و  تو ازدحام و شلوغی وحشتناک مترو سلفی گرفته و یه لبخند پت و پهنم رو لباش جا خوش کرده، تو کپشنش هم عذر خواهی کرده از جماعتی که بی اجازه عکسشونو گذاشته البته  (بنده خدا به طرز خوشایندی می فهمه) و خلاصه درباره هفته ی سخت پیش روش  نوشنته.

به مقدسات اگر این پست ایشون رو ندیده بودم اصلا یادم نبود که چه هفته   پیش رو دارم.

برنامه های هفته ی پیش رو به این قرار است:

جعبه کردن وسایل خونه روزنامه پیچی و کارتن کردن و جمع و جور

قرار با صاحب خونه برای گرفتن یک سوم پول پیش

کلاس یکشنبه رو که میرم

و اولین جلسه از دوره Art  mba   که با یک هزینه ی گزاف قراره شرکت کنم و بعد از دو جلسه سمینار حالا جلسه ی اولش این هفته برگزار میشه اونم دو روز تا 9 شب!

خونه جدید رو قولنامه کنم و هماهنگی واسه کف و لمینیت وموکت و  اینا

د راین اثنا هر روز سرکارم

و سخت ترین قسمت هفته تسویه کردن با صاحب خونه ی سابقه که دیروز اومده بود خونه و هیچ به نظر شبیه ادمایی که بی دردسر پول ادمو می دن نبود! 

این بود شرح هفته ی پیش رو! و خدا می داند که می نویسم تا استرس و اضطرابم کم بشود از بس که نگرانم 

آخرش هم خودم را مثل دانه قهوه  ول میدهم در شکلات گرمی که به من حس امنیت می دهد و می دانم همه چیز به خوبی و خوشی به پایان می رسد و  توکل می کنم. . . چون کاری غیر این بلد نیستم


پ.ن:

1- کسی یه تخت شکسته ی قابل تعمیر لازم ن داره؟ با عرض 160؟ کاملا هم مجانی! اما باید تعمیر بشه.

2- کسی مقداری کتاب مذهبی طور تو مایه های شهید مطهری به علاوه  یه سری کتاب  دیگه . . . نمی خواد؟ اونم کاملا مجانی!

 3- کسی یه چراغ 206 سالم اما کارکرده لازم نداره؟  کاملا مجانی!

خیلی هم جدی

پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:22


آیا کمپینی با عنوان لوکوی اینستاگرام را برگردانید وجود نداره من توش عضو شم؟

Instagram