X
تبلیغات
رایتل

خانوم کفش اسمش میشا ست

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:27


خوب خنده دار است اما من همیشه رابطه ی خاصی با کفش هایم دارم. رابطه ای مملو از قدر شناسی و مهربانی و در بعضی مواقع حس انتقام جویی و نفرت. کفش به عنوان یک نفربر بی زره همان چیزی است که نجاتت می دهد از کوفتگی و خستگی و اگر یار باشد و بار نشود پیاده روی شیرین و دلنشین می شود! اصلا پیاده روی چرا؟ کلا راه رفتن خوب است! تکان خوردن! زندگی کردن!

یکبار هم یادم هست چیزکی برای کفش های قهوه ای نوشته بودم، کفش های فوق العاده راحتی که مادر گلنار هبه داده بود به اینجانب و یک طوری پوشیدمش که تقریبا با سطح خیابان یکی شد و بعدش هم که ساناز مامان پست نامبرده را خوانده بود وقتی آمده بود ایران با هم رفتیم مرکز خرید ونک و برایم کفش خرید! کفش های مشکی و خوش ترکیبی که تا همین چند وقت پیش داشتمشان.

قصه ی من و کفش ها چیزی ورای این هاست. 

این را از سر خانوم کفش پشت پاپیونی فهمیدم. کفش های فوق العاده گرانی بود و خیلی هم با مزده بودند که از آقایی که همه کتانی هایم را ازش می خرم، خریده بودم. بر خلاف خیلی کفش های لوس و گران دیگر، خیلی بساز و خاکی بود. راحت می رفت تو ماشین لباسشویی و تمیز می آمد بیرون! پشتش هم روبان می خودر و یک پاپیون نمکی مشکی داشت! با همه نمک و ملاهتش سنگین و باوقار بود، قسمت جادویی اش که فکر کنم به همه ادم های ممکن نشان داده بودم همان تکه خزی بود که پشت پاشنه اش داشت تا یکهو خدایی نکرده پا را نزند!

یکبار با میل و اشتیاق داشتم از همین خانوم کفش برای همکارم حرف می زدم که چقدر ناراحتم که حالا کهنه شده و چند جایی اش هم پوسیده و یکهو خواستم خز پشتش را نشانش بدهم که دیدم می خواهد بزندم و بعدش فهمیدم که برایش گفته ام قبلا! خوب بعدش هم کلی خندیدم و آن وقت ها بود که اشراف بیشتری به شدت اسکولیتم در باب ایجاد رابطه ی خاص با کفش ها پیدا کردم.به هر حال!

کفش ها یک طوری مهربانند! برای آدم یک کاری انجام میدهند، یک خدماتی ارایه میدهند مهربانانه. البته آن قسم کفش های نالایق که کارشان غیر از زدن پای ادم نیست در این جرگه نمی گنجد. آن ها انتخاب خوبی برایتان نیستند! کلا با هم نمی سازید و کنار هم خوشحال و خوشبخت نمی شوید که هیچ هی دهن هم را سرویس می کنید و بهتر است هرچه زودتر بی خیال هم بشوید و راهتان را از هم جدا کنید.

تازه اخیرا در آخرین شاهکارم که دو تا جوراب ترمز دار خریده بودم و کلی با هم خوش بودیم و از مشخصاتشان یکی این بود که جوراب های عروسکی ای بودند که هر کاری می کردی از پایت در نمی امدند و دست تقدیر نگذاشت به حیاتشان ادامه دهند و از هر جفت یکی شان سولاخ شد و به دیار باقی پیوست. من هم هر کدام از لنگه ها را با آن یکی لنگه ی آن یکی جفت آشنا کردم و از قضا از هم خوششان آمد. کمی با هم تفاوت دارند اما مهم این است که خوب می دانند که برای هم یگانه اند و می خواهند با هم باشند و همه تلاششان را هم می کنند که با هم بمانند!

یکی شان کرم است و آن یکی آبی خیلی کم رنگ! دقت که کنی معلوم می شود یک رنگ نیستند اما با یک شور و حرارتی کنار هم باقی مانده اند و نه گم می شوند و نه قایم می شوند و نه حتا سولاخ!  شبیه این زوج هایی که هر دوشان ازدواج دومشان باشد. هر دو یک تجربه ی سخت را از سر گذرانده اند و حالا قدر هم را خوب می دانند.

حالا هر جا که می روم در معیت این زوج خوشبخت هستم و گاهی هم نشان دوستانم می دهمشان! آن وقت ها کلی ذوق م یکنند و گل از گلشان می شکفد!

بالاخره  امروز خاموم کفش پاپیونی را گذاشتم کنار!

و خدا می داند چه فکر ها که در سرم نگذشته از همین اتفاق برای اینکه دارم عادت دیرینه ام را برای پوشیدنشان کنار می گذارم! این اواخر وابستگی بینمان آنقدر افزایش پیدا کرده بود که همه لباس ها و ست ها را بر اساس پوشیدنش می چیدم.

و حالا امروز صبح بعد از هزار سال اولین روزی است که در جا کفشی را باز کرده ام و نگاهی خریدارانه به سر تا بالای اعضای کنفدراسیون انداخته ام و بعدش هم باز یک چیزی که یک ربطی به ساناز مامان داشت  انتخاب کردم

یک کفش کالج سفید کرم!


کالبد شکافی یک لحظه!

شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 16:21


1- هشت صبح، در حال آماده شدن و رفتن سرکاری. مثل همیشه دیر شده و داری خیلی ملو راه می افتی بروی سرکار. قهوه ی سرد  شده را سر می کشی و وقتی مزمزه اش می کنی با خودت میگویی خوردنش مثل دارو تلخ و بی لذت شده است، انگار که واجب باشد. بعدش هم یاد آشغالی می افتی که  اشغال ها را ببری  یا نبری که تنبلی غالب می شود و می گویی فردا فردا فردا. بعدش هم دم رفتن خودت را با تیپ تابستاتی ات در آیینه ی قدی دم در که دیروز خریدی و مرد آیینه بر، آمد و نصب کرد و بهار تتمه ی حسابش را کادوی خانه گردن گرفت ورانداز می کنی و می گویی خدارا شکر که لباس ها یک طوری است که آدم چاقی هایش را قایم می کند و کفش هایت را می پوشی و می آیی که در پاگرد بچرخی به سمت پله ها و بیایی که  . . . همان لحظه یادت کی آید کلید را در جا کلیدی خانه جا گذاشته ای و در را بسته ای.  قفل در را چند بار می چرخانی و باورت نمی شود در کسری از ثانیه چه شاهکاری را رقم زده ای! نه ! در قفل است! و هیچ وجه هم باز نمی شود و بلافاصله یاد حرف صاحب خانه می افتی که اگر در  قفل شود هیچ کاری نمیشود کرد و حرف هایی درباره شکستن در زده بود حتا!

این لحظه به شدت سرد و قابض و یخ کننانده بود

تا همه چیر را اسکن کنم و تصمیم بگیرم و یادم بیاید که یک کلید زاپاس با خواهر هست و لازم نیست اتفاقی بیفتد(فقط همین قدری است که باید یا کلید را بگیری یا خواهر را راضی کنی بیاید خانه ات که شکر خدا دومی جاری شد) رسما انگار اب یخ ریخته باشند روی سرم! یک لحظه ی سنگین و سرد و مهیب و جبران ناپذیر


2- شما تصور کن دلت درد می کند و یک شلوار راحتی و شیکی داری که دیروزش هم جلو مهمان ها تنت بوده و خوشحال بوده ای از سبکی و خنکی اش. بعد یکهو تصمیم می گیری همان را تن کنی و بروی سرکار. خوب تا اینجا مشکل ندارد.

لحظه ای را تصور کن که رفته ای قضای حاجت و کارت تمام شده و داری شلوارت را می کشی بالا و متوجه یک سوراخ پت و پهن یک جایی دقیقا وسط خشتک شلوار ملعون می شوی. این قدر دردنلاک است که هی پلک می زنی و باورت نمی شود بعد لمسش می کنی تا ببینی کابوس نیست!

نعععع

این لعنتی واقعا جر خورده! آخه کی؟ بعد هم سکانس به سکانس مهمانی دیروز را که آدم های نازنین و محترمی بوده اند را تصور می کنی و خودت را با آن شلواررر و آن فاجعه ی حادث شده تصور می کنی و آن قدر یخ می کنی که دلت می خواهد زمین دهن باز کند و بروی آن ته مه ها قایم بشوی! و متاسفانه هیچ مفری نیست از اتفاقی که حادث شده . خوب بعدش انگار که سنگ قورت داده باشی می روی دم نرم و نازکت را می پیچی دور خودت و قایم میشوی و بعدش یواش یواش در چندین قطعه مکالمه ی منقطع و نفس بریده بعد از تصور کردن خودت با آن خصوصیت منحصر به فرد سر سفره  ی شام و رو مبل و در حال حرف زدن و نشستن روی تاب و قص علی هذا

خلاصه در مکاملات تلگرامی با یکی از مهمان ها و بعدش هم با خواهن متوجه می شوی این شکاف عمیق! به هر دلیل همین امروز به وجود آمده . تقابل این لحظه با آن لحظه یک چیزی مثل تقابل سپاه خیر و سپاه شر و برتری سپاه خیر بر ملعونان و بدخوانان است و همان قدر شور انگیر و طرب آور و شاد کننده است. تو گویی به دامن خوانواده بازگشته باشی! بعداز عمری دوری


3-لحظه ی سوم اما شرحش فرق دارد. این دو تا بالایی ها راه مفری داشت اما این یکی راه چاره اش را هنوز نیافته ام. اما چون لحظه ی خاصی است می نویسم.

شما تصور کن خوشحال و شنگولی و به خودت هم رسیده ای و در یک مهمانی کوچولو مشغول قر آمدن و خول بازی هستی. یعد یک مهمانی هم در بین سایرین هست که چشم دیدنت را ندارد و کلا  از ریختت بیزار است. خوب در چنین موقعیتی خیلی منطقی است که آسته بروی و آسته بیایی تا گربه شاخت نزند و کمترین کنش و واکنش ممکن حاصل شود. بعد یک جایی که رسما داری خول خولی در می آوری و کودک درونت را ول داده ای بیرون هر غلطی می خواهد بکند وهر جفتکی خواست بزند یکهو چشمت به همان عامل نا مهربان می افتد که دارد از سر تا به پایت را ورانداز می کند و پوزخند می زدند.

بعد یک طوری مثل جارو برقی به همان شدت و حدت اور و اداها و کودک درون و بیروم و هر کار زشت و ناشایست دیگری را می کشی تو  و دکمه ی خاموش را میزنی.  این لحظه هم یک طوری سرد و ترس آور است، اینکه وقتی همه لایه های بیرونی ات را گذاشته ای کنار و داری مثل لاکپشتی که لاکش را زمین گذاشته لخت و عور بالا پایین می پری اما ناگهان با یک عامل کاملا خارجی که فقط باید با لاک با آن روبرو شد تصادف کنی . خوب باز هم تجربه ی سطل آب یخ تکرار می شود


4-شما هم  شرح لحظه های یخ شدنتان را به اشتراک بگذارید

 

لابد بعدش هم پرسیده یعنی باب اسفنجی نمی بینی؟

سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:41


دیروز خواهرم با فیلان رفیق شیک و با کلاسش رفته بودند همبرگری نردیکی های خانه مان که برای خودش اسمی در کرده است.

بعد که همبرگر هایشان را گرفته اند خواهن یک نگاهی انداخته به رستوران مورد نظر و خیلی عمیق بیانات در کرده که اینجا من را یاد "رستوران خرچنگ" می اندازد!

بعد رفیقش با فهم و کمالات تمام در باب رستوران شیک شناسی خواهرم حرف زده  و پرسیده حالا  رستوران خرچنگگگگ کجاست؟!

جواب داده اند: رستوران آقای خرچنگ تو باب اسفنجی

 

امور یومیه

سه‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:53

1-  این که یک روز عصر مثل خیلی عصرهای  دیگر که کارت تمام می شود، (آن هم چه کاری شرحش را می نویسم) نخواهی که همه چیز را فراموش کنی یا لااقل بتوانی همه آن چیزی که هست را بپذیری و زندگی کنی و نخواهی که ازشان در بروی اتفاق خوبی است که آدم را خوشحال می کند.

اینجا تو این شرکتی که به واسطه ی دوری راهش قبلا  از چشمش افتاده است یک آبدارچی داریم که سوژه ی خیلی وقت هایمان است برای غیبت کردن و حرص خوردن و خندیدن. بعد از آنجا که ستون هم پنجم است و کلا دوربین و میکروفن سیار به حساب می آید کارش فضولی و سرکشی در امور سایرین است و اگر چیزی را مشاهده کند بی واسطه گزارش می کند و دو تا هم رویش نگذارد نهایت لطف و بزرگواری است.

خلاصه که در یک همچین فضایی آقای آبدارچی در راستای خود مهم کردن و چیزی در حد مدیریت آفتابه قانونی وضع و به تایید مدیرش رسانده مبتنی بر اینکه هر کس حق استفاده از یک بسته دستمال کاغذی در ماه را دارد.در شرایطی که دستشویی ها عاری از هرگونه دستمال است قاعدتا سرانه ی مصرف دستمال کاغذی افزایش می یابد و یک بسته پاسخگو نیست.

اما آقای فیلان مسرانه با هر روشی که بلد است قانون خود را در پیش گرفته و جلو می برد و هر چقدر شما بگویید دستمال تمام شده جواب های صد من یه غاز تحویل شما می دهد و مشاهده شده که حتا بگوید دستمال تامام شده (لهجه هم دارد) و اصلا در ساختمان یه دانه هم  نداریم!

بعدش بلافاصله وقتی همین آقای فولانی مدیر واحد کوچولوی توسعه بازار دستمال بخواهد آقای آبدارچی سه سوته برایش دستمال می گذارد. 

خوب معلوم است که دستمال کلا دو هزار تومن است نه سه هزار تومن و هیچ ارزش مادی ای ندارد. اما خوب همین دستمال با این مقیاس می تواند بدل شود به معیاری برای سنجیدن میزان احترام و اعتباری که برای یک واحد نیروی انسانی در این شرکت می شود قایل شد!اونم منی که واس دستمال همچین پستی نوشتم !

خلاصه دیروز که حسابی از دست آقای فیلان عصبانی بودم بلند شدم آمدم خانه

در راستای پیشبرد علم (مدیونید اگر فکر دیگری کنید) نشستم به ضبط کردن فایل صوتی کتابی که دلم می خواهد به همه هدیه اش بدهم. بعدش هم رفتم برای خودم و لاله و بهار آن تاپ نخی ای که هم خنک است و هم زیر مانتو خیلی خوشگل است را خریدم.


2- خوب یک چند وقت پیش ، مادر خانمچه یک بازی ای را معرفی کرد من خیلی خوشم آمد. بعدش هم رفتم فرتی نصب کردم و بعدش هم هی راست رفتم چپ رفتم گفتم عجب بازی باحالی است و هی هم تلاش کردم همه را دعوت کنم و از مزایایش برایشان تعریف کنم . بچه که بودم همیشه مادرم می گفت اگر یک چیزی را دوست داری بنشین بازی کن و کاری به سایرین نداشته باش! البته منظور مادرم این بود که اگر هی تبلیغات کنی که فولان چیز خوب است و این ها آن دوستان دیگر هم خواهان این چیزی که حرفش را می زنی می شوند و بعدش هم در گام بعدی لابد می خواهند بیایند از تو بگیرندش و بعدش هم لابد ونگ تو در خواهد آمد!

علی ای الحال اطرافیانی هستند که بعد از معرفی بازی مورد نظر شده اند مخیل آسایش همین خود ما! خوب من دلم نمی خواهد با اقای فولانی که همکارم است بازی کنم! به هیچ دلیل خاصی! دلم نمی خواهد! اینکه بیای کوری بخوانی که هایییی! فولانی ترسید که ببازه که نیومد با من بازی کنه یعنی چی آخه؟

یا آن یکی که بعد از نصب بازی با صدایی که شبیه بلندگو است دانه دانه سوال ها را به صورت اشتراکی پاسخ می دهد و آنقدر سر و صدا به راه می اندازد که نشود دو دقیقه تمرکز کرد به این نتیجه می رسم که خوب اگر چه تمام عمرم با قانون مادرم جنگیده ام و همه چیزهای خوبی را کشف میکنم به همه می گویم را می توانم به صورت محدود تری استفاده کنم! تا حداقل تا جایی که  به مرحله ی لعنت  بر دهانی نرسم!

می شود این دایره را اندکی تنگ تر کرد! درصد خطای کمتری دارد! یا شاید آدم هایی را که اهل همه چیز را پرچم کردن هستند را قلم بگیرید! آدم های شور در بیاوری که باید از گزندشان قایم شد پشت دیوار ، و پناه برد به خدا وقتی زبانت کوتاه است و زبان شان دراز است و بی هیچ سد و مانع و . .  .


3- پریشب رفتم سینما!

اگر مدتی است دلتان فیلم خوب می خواهد "آاااادت نمی کنیم" را دریابید! از آن فیلم هایی است که ادم نشسته یکهو یه چیزیش یادش می افته بعد  میفهمه اون جای فیلم یه اشاره داشته  و کیف می کنه. 

 تازه کوچه بی نام هم آمده در سوپرمارکت! 


4- من یک کلاسی می روم که حال آدم را خوب می کند! یک چیزی تو مایه های یونگ و اسطوره و شخصیت و . . . دوره ی جدیدش از 12 تیر شروع می شود اگر جز آن دست از کسانی هستید که شناخت خودتان و درونیاتتان حالتان را بهتر می کند و مسیر یوسف آباد هم برایتان دور نیست کامنت بزارید اطلاعات جنبی شو برا تون بزارم!


Instagram