X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

کالبد شکافی یک لحظه!

شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 16:21


1- هشت صبح، در حال آماده شدن و رفتن سرکاری. مثل همیشه دیر شده و داری خیلی ملو راه می افتی بروی سرکار. قهوه ی سرد  شده را سر می کشی و وقتی مزمزه اش می کنی با خودت میگویی خوردنش مثل دارو تلخ و بی لذت شده است، انگار که واجب باشد. بعدش هم یاد آشغالی می افتی که  اشغال ها را ببری  یا نبری که تنبلی غالب می شود و می گویی فردا فردا فردا. بعدش هم دم رفتن خودت را با تیپ تابستاتی ات در آیینه ی قدی دم در که دیروز خریدی و مرد آیینه بر، آمد و نصب کرد و بهار تتمه ی حسابش را کادوی خانه گردن گرفت ورانداز می کنی و می گویی خدارا شکر که لباس ها یک طوری است که آدم چاقی هایش را قایم می کند و کفش هایت را می پوشی و می آیی که در پاگرد بچرخی به سمت پله ها و بیایی که  . . . همان لحظه یادت کی آید کلید را در جا کلیدی خانه جا گذاشته ای و در را بسته ای.  قفل در را چند بار می چرخانی و باورت نمی شود در کسری از ثانیه چه شاهکاری را رقم زده ای! نه ! در قفل است! و هیچ وجه هم باز نمی شود و بلافاصله یاد حرف صاحب خانه می افتی که اگر در  قفل شود هیچ کاری نمیشود کرد و حرف هایی درباره شکستن در زده بود حتا!

این لحظه به شدت سرد و قابض و یخ کننانده بود

تا همه چیر را اسکن کنم و تصمیم بگیرم و یادم بیاید که یک کلید زاپاس با خواهر هست و لازم نیست اتفاقی بیفتد(فقط همین قدری است که باید یا کلید را بگیری یا خواهر را راضی کنی بیاید خانه ات که شکر خدا دومی جاری شد) رسما انگار اب یخ ریخته باشند روی سرم! یک لحظه ی سنگین و سرد و مهیب و جبران ناپذیر


2- شما تصور کن دلت درد می کند و یک شلوار راحتی و شیکی داری که دیروزش هم جلو مهمان ها تنت بوده و خوشحال بوده ای از سبکی و خنکی اش. بعد یکهو تصمیم می گیری همان را تن کنی و بروی سرکار. خوب تا اینجا مشکل ندارد.

لحظه ای را تصور کن که رفته ای قضای حاجت و کارت تمام شده و داری شلوارت را می کشی بالا و متوجه یک سوراخ پت و پهن یک جایی دقیقا وسط خشتک شلوار ملعون می شوی. این قدر دردنلاک است که هی پلک می زنی و باورت نمی شود بعد لمسش می کنی تا ببینی کابوس نیست!

نعععع

این لعنتی واقعا جر خورده! آخه کی؟ بعد هم سکانس به سکانس مهمانی دیروز را که آدم های نازنین و محترمی بوده اند را تصور می کنی و خودت را با آن شلواررر و آن فاجعه ی حادث شده تصور می کنی و آن قدر یخ می کنی که دلت می خواهد زمین دهن باز کند و بروی آن ته مه ها قایم بشوی! و متاسفانه هیچ مفری نیست از اتفاقی که حادث شده . خوب بعدش انگار که سنگ قورت داده باشی می روی دم نرم و نازکت را می پیچی دور خودت و قایم میشوی و بعدش یواش یواش در چندین قطعه مکالمه ی منقطع و نفس بریده بعد از تصور کردن خودت با آن خصوصیت منحصر به فرد سر سفره  ی شام و رو مبل و در حال حرف زدن و نشستن روی تاب و قص علی هذا

خلاصه در مکاملات تلگرامی با یکی از مهمان ها و بعدش هم با خواهن متوجه می شوی این شکاف عمیق! به هر دلیل همین امروز به وجود آمده . تقابل این لحظه با آن لحظه یک چیزی مثل تقابل سپاه خیر و سپاه شر و برتری سپاه خیر بر ملعونان و بدخوانان است و همان قدر شور انگیر و طرب آور و شاد کننده است. تو گویی به دامن خوانواده بازگشته باشی! بعداز عمری دوری


3-لحظه ی سوم اما شرحش فرق دارد. این دو تا بالایی ها راه مفری داشت اما این یکی راه چاره اش را هنوز نیافته ام. اما چون لحظه ی خاصی است می نویسم.

شما تصور کن خوشحال و شنگولی و به خودت هم رسیده ای و در یک مهمانی کوچولو مشغول قر آمدن و خول بازی هستی. یعد یک مهمانی هم در بین سایرین هست که چشم دیدنت را ندارد و کلا  از ریختت بیزار است. خوب در چنین موقعیتی خیلی منطقی است که آسته بروی و آسته بیایی تا گربه شاخت نزند و کمترین کنش و واکنش ممکن حاصل شود. بعد یک جایی که رسما داری خول خولی در می آوری و کودک درونت را ول داده ای بیرون هر غلطی می خواهد بکند وهر جفتکی خواست بزند یکهو چشمت به همان عامل نا مهربان می افتد که دارد از سر تا به پایت را ورانداز می کند و پوزخند می زدند.

بعد یک طوری مثل جارو برقی به همان شدت و حدت اور و اداها و کودک درون و بیروم و هر کار زشت و ناشایست دیگری را می کشی تو  و دکمه ی خاموش را میزنی.  این لحظه هم یک طوری سرد و ترس آور است، اینکه وقتی همه لایه های بیرونی ات را گذاشته ای کنار و داری مثل لاکپشتی که لاکش را زمین گذاشته لخت و عور بالا پایین می پری اما ناگهان با یک عامل کاملا خارجی که فقط باید با لاک با آن روبرو شد تصادف کنی . خوب باز هم تجربه ی سطل آب یخ تکرار می شود


4-شما هم  شرح لحظه های یخ شدنتان را به اشتراک بگذارید

 

نظرات (16)
یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 09:55
اوه اوه
چه سه تا تجربه ی سرد و وحشتناکی
انگار هر سه تاش را لمس کردم
پاسخ:
درد گشیده ای تو هم عزیززز من
یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 09:58
با من همراه شو و اسم وبلاگ خودت را در کنار دیگر وبلاگ ها ثبت کن تا بازدید داشته باشی
یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:51
متاسفانه هر سه تاش رو تجربه کردم همدرد
پاسخ:

کدومش بدتر بود به نظرت؟
یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 13:05
کابوس درسته عزیزم نه کاووس.تو رو خدا سعی کن ازین به بعد غلط املایی نداشته باشی.خخخخ راستی دلیل پوزخند تو سومی چی بود؟
پاسخ:

همه شو نوشتم
یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 16:14
میگما شما میتونی یه سناریو نویس حسابی برای فیلمای کمیک بشی. اگه گرافیستی هم مثل فیلم نامه نوشتنت باشه که دیگه محشره.
کلن رو محشری دختر.
پاسخ:
مچکرم...
شما لطف دارین
تعریفتون هم خیلی چسبیدددد
دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 09:54
امتحانات ترم بود واسه خودم یدونه شلوار مشکی پارچه ای خریدم پیش خودم میگفتم این بهم خیلی میاد همه هم تائید میکردن خلاصه اینکه پوشیدم و رفتم دانشگاه یکم که تو حیاط و سالن دانشگاه قدم میزدم و کلی حال و ذوق میکردم رفتم دستشویی همین که کشیدم پایین نیم خیز شدم یه صدای جرررری اومد همین صدا باعث شد عرق سردی بشینه رو پیشونیم حالا تو دلم میگفتم نه زیپش نمیتونه باشه تا کشیدم بالا زیپ کالا داغون بود واسه امتحان نیم ساعت مونده بود منم بخاطر شلوار تازه ام یک ساعت زودتر رفته بودم تا خودنمایی کنم مثلا تا وقت امتحان تو کلاس امتحان تا بیام بیرون تو محوطه تا خیابان همش دستام جلوم بود اون روز کلا یخی بود برام وقتی رسیدم خونه همش قیافه ها میومد جلو چشام دیگه بخودم قول دادم با پارچه ای سر جلسه ی امتحان نرم
پاسخ:
ای وایه من
چه خاطره ی طربناکی
دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:09
یعنی وقتی فک میکنی خوشتیپ کردی حس فوق العاده ای بهت دست میده همیشه یه اتفاقی برام میافته که همون حس خوبم همیشه تبدیل به حس یخ شدن بشه برام نمیدونم حکمتش چیه!!!
پاسخ:
قانون ناجوان مردانه ایه
چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 17:09
همه ایتها که گفتی راه فرار یا دست کم کم کم امید به دیده نشده بودن داشتند. این رو بجسب:
موقعیت زمانی: سفر ماه عسل
موقعیت مکانی: هتل چیتان پیتان تو آنتالیا مکش مرگ ما که اگه وسط تابستون بحوای بری باید کلیه ات رو حراج کنی ولی ما دسامبر رفتیم بی کلیه کارمون راه افتاد. اینو گفتم که بگم توریست اروپایی، ایرانی و روم به دیواری توش زیاد بود
از خرید و گشت و گذار شهر بر می گشتیم که چون ظهرش گرم بود لباسم کم بود. یه روکش بافت سبز خریده بودیم اونم خاک بر سرم که دو بار روش حراج خورده بود و اتیکت حراجها نارنجی جیــــــــــغ
پوشیدمش که عصر یح نزنم. که کاش نکرده بودم این کارو
چون وسط لابی هتل بعد از طی کیلونترها مسافت با همان بافت در تن همسر مربوطه گفت: غزال این چیه؟!!!!!! نکندیش؟!!!!!!!
و تا کلیه هام یخ زد وقتی دیدم اتیکت قیمت با برچسبهای دو مرحله ای حراج نارنجی کل مسیر از پشت یقه ام آویزون بوده
چطوری رفتم تو اتاق یادم نیست
پاسخ:
حراجججججج
عزیزکم
کاملا درکت می کنم
چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 17:15
یکی دیگه:
وسط فروشگاه لباس در همهمه شلوغی خریداران محترم چشمم رو یه بارونی تو تن مانکن گرفت
با دقت و حوصله پشت و جلو و آسترش رو بررسی کردم
حتی کوله پشتی اش رو بالا زدم ببینم پشتش نوشته بی ریز نباشه
از سنگینی کوله جا خوردم چون طبق قاعده باید با کاغذ و پلاستیک پر شده می بود سرمو بالا کردم دیدم طرف با لبخند ملیح اروپایی بهم زل زده و در اعماق نگاهش این جمله مستتره:
"اینو دیگه خدا زده!!! کاریش نداشته باش"
بلی بلی او همانا مانکن نبود و مشتری بود و من تا نیم ساعت از خنده اشک می ریختم که یخ زدگیم رو به روی خودم نیارم
و باز همسر مربوطه با جارو خاک انداز منو از صحنه خارج کرد
پاسخ:
غاشقققققتم
خیلی خوب بود
یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 02:12
من الان بیدار شدم نمیدونم چرا دلم خواست بهت الان سر بزنم بگم دلم برات تنگ شده زود به زود بنویس بعدشم باخیال اینکه کامنتمو به حس متقابل جواب میدی و با لبخند رو لبام میخوابم من مشنگم یا واقعا حس دوستی بیشتری دارم بهت؟!
پاسخ:
تو یه مشنگی
کاملا مشهوده . . . این نشونه ها رو منم دارم آخه
ممنون که نوشتی
یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:43
زمانی که دختر جوانی 21 ساله بودم مادرم یه پسرخاله داشت که برای شام خونه ما دعوت بودن چون تعداد زیاد بود روی میز نچیدیم و سفره رو انداختیم تازه دامن سفیدنازی که دو تا بند از بالا تا پشت گردن به هم وصل می شد پوشیده بودم اوج شور و حالم بود پسرخاله نشسته بود و ماتش برده بود من لاغر بودم دامن را که پوشیده بودم لباس آستین بلند زیبایی هم از زیر بندهای دامن خودنمایی می کرد همین که مشغول چیدن سفره شدم یهو ماتم برد بله دکمه از پشت گردن من باز شده بود و این من بودم که دامنم آویزان شده بود و پشت آن خنده های مهمانان و رفتن آن پسرخاله مودب از سر سفره بود تا سالها حتی بهش نگاه هم نمی کردم تا قلبم یخ زدالان که این رو تعریف کردم از خجالت
پاسخ:
ای جان دلم
واقعا لحظه ی یخ زننده ای بود صبا
یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 12:45
من کلا دارم تو قطب جنوب زندگی میکنم با این حساب
گاهی گداری یه آفتابی بهمون میخوره
ساده ترین کارم اینه که مدارک مالیاتمو برداشتم رفتم دفتر ثبت اسناد دوستم (برای رعایت حقوق شهروندی تو نوبت هم نشستم )!!!!! بعد که با دوستم روبرو شدم پرسید چکار داری یادم اومد اصلا باید میرفتم امور مالیاتی ....
پاسخ:

لایکککک
یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 14:19
آخ آخ
دلم درد گرفت
هم از خاطرات خودت هم چیزهایی که دوستان نوشتن
من یه مدتی خیلی چاق شدم، بعد با زحمت زیاد لاغر کردم و بعد از یکسال به فرم سابق برگشتم و اونوقت مانتوی تنگ و چسبون قشنگ سابقمو تنم کردم. با چنان غروری راه میرفتم که انگار مدال طلای المپیکو انداختن دور گردنم.
بعد سر ظهر رفتم یه چایی بریزم توی آبدارخونه نمیدونم چطوری ولی خب پشت مانتوم نزدیک گاز شده بود و نفهمیده بودم
بعد از اون رفته بودم جلسه ی مدیریت و رفته بودم پاورپوینتمو پرزنت کرده بودم و کلی جلوی آقایون رژه رفته بودم.
عصر هم با همکارم رفتیم تجریش خرید و توی بازار و غیره کلی چرخیدیم
شب که اومدم خونه دیدم بر اثر حرارت مانتوی چسبان عزیزم به قدر یک کف دست سوراخ شده! و من با این رسوایی حدود 9ساعت در ملاء عام بودم!
این بدترین موقعیتی بود که یادم اومد تعریف کنم برات!!
پاسخ:

فکر کردن مدلشه
جانم
پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 23:03
وای نه
من تجربه داشتم
پاسخ:
بگو دیگه
یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 15:24
سلام
شبیه این چند باری برای من اتفاق افتاده!
اما یک بار اونقدر منجمد شدم که هیچ وقت نمیتونم تعریفش کنم برای هیچکس؟!

راستی چرا کم مینویسید؟
پاسخ:
نوشتتتتتتتتتتم
سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 00:34
سلام
چند وقت پیش مهمون داشتیم و رفتم سر کمد لباسهام یهو چشم به یکی از شلوارهام افتاد که مدتها بود نپوشیده بودم کلی از دست خودم شاکی شدم که چرا فراموشش کردم آخه خیلی شلوار خوشگل و راحتی بود با عصبانیت پوشیدمش و طول مهمونی هم کلی خوشحال بودم .روز بعد که داشتم لباسهام رو جمع می کردم چشمم به خشتک کاملا پاره شلوارم افتاد تازه یادم اومد که به این دلیل نمی پوشیدمش و می خواستم بندازمش بیرون که یادم رفته بود خلاصه منهم کلی خودم رو تو موقعیت های مختلف تصور کردم حالم بد شد هر جند همسرم گفت نه معلوم نبوده ولی من بیشتر روبروی مهمونام بودم تا همسرم
پاسخ:
کاملا می فهمم که چقد دلت می خواست بری تو زمین

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram