X
تبلیغات
رایتل

در استانه ی روز های سرد

یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 08:55


امروز صبح که کاسه ی بزرگ گردو ها را دیدم که کنارش روی سینی چوبی حلقه های سیب در حال خشک شدن بود،  یادم آمد عجب موجود دیوانه ای هستم که برای پختن مارمالاد سیب و مربای به، تعلل کرده ام وقتی هر کدامشان اینقدر خوشحالم می کنند. بعدش هم منتظر فرارگیر شدن پاییزم تا فرمول بهار را نهادینه نموده و استایل شخصی ام را در ساختن معجون به ثبت برسانم. (وقتش رسید برایتان می گویم)

همین چند وقت پیش ترک که رفتم مغازه ی آقای میوه فروش کپل و پسرش که هر دوشان شکم هایی دارند که در پیرهن هایشان جا نمی شود و مقادیر متنابهی الو خریدم و یارو که دستم را خواند کل جعبه را به ازای تخفیف برایم برگرداند تو کیسه و من لخ لخ کنان آلو ها را همچون مائده های زمینی بردم و روی چشمم شستمشان و بعد با چند ورق لواشک انار پختاندم و بعد گذاشتم حسابی قول بخورد و بجوشد و جا بیفتد و بعدش ماده ی به دست آمده را همچین دو  هوا شول ترک است از رب را همچون سرمه به چشمانم میکشم و الان که از همه آن شش هفت  کیلو آلو چیزی به قدر دو تا قاشق مانده مترصد هر فرصتی برای باز یافتن الو در میوه فروشی در حجم زیادم که دوباره بزم نامبرده را به راه بیندازم و خدا شاهد است که من همین الان که اول صبح است و دارم این ها را می نویسم یک جوری آب تو دهنم جمع شده که هی دارم قورتش می دهم.

تازه علاوه بر کتاب صوتی ای که دیروز یافتیدمش و خیلی وقت بود که دنبالش می گشتم و خودش یک شادی عزمایی به حساب می آید (فایلی که در پست قبلی  گذاشته ام آن کتابه نیست ها) یک چیز خوشحالی اور دیگر هم کشف کرده ام و آن همانا خیابان دم خانه ی خان داداش این هاست. 

خان داداشم بلا گردون و ماشالله به جونش و اینا و  . . .خان داداش بسیار نازنینی است و تازه ترک ها که با همسر و یکی یک دانه فندق چه اش می آید و گاه و بی گاه می نشینیم و کنار هم اوقات  را به سر می کنیم و این خودش خیلی حال خوب کن است

خلاصه دم در خانه ی جدید خان داداش این ها یک بلواری است که گمانم به چاه ویلی از میوه و سیفی جات ارتباط مستقیم طوری دارد که هر آنچه که من را شاد و خوشحال می کند را به چندم قیمتی که می شود در خود حتا همان تره بار خرید به فروش می رساند.

این بلوار عزیز من را یاد مربای انجیر می اندازد و آب انار و  . . . مربای انجیر مثل داغ روی دل می ماند عاقا! شما که خبر ندارید که ما یک درخت انجیر خیلی خفنی داریم در ولایت که انجیر می دهد آه! دانه ای قد یک گلابی! نه حتا گاهی بزرگ تر! تازه در هر فصل دو سه چند رفعه بار می دهد ! (گفتم که خفن طور است)

خلاصه در سال های متمادی که حاج خانوم عادت دارد خفت کشمان کند از اقامت کل سال در ولایت و سوغات بی سوغات یک رسم ندیده و نشنیده ای بود که هر سال حاج خانوم برایمان نفری یک شیشه ی بزرگ از این مربا می آورد و ما هم بی خیال گردو و البالو خشکه و مربای گیلاس و  . . . می شدیم.اینقدر هم نهادینه شده بود که من که داشتم می رفتم خانه ی حاج آقا این ها این همکار نازنینم که پشت سرم می نشیند و الی صد ایش می کنم گفت آی پروانه گفتم ها ها! گفتم داری می ری مربای انجیر یادت نره بگیری از حاج خانوم

خلاصه یعنی اینقدر مربای انجیر را باور کرده بودیم

خوب ما هم هی تشکر می کردیم و قربان دست و پای بلورین حاج خانوم می رفتیم که چقدر بلد است و چقدر فولان! و چقدر بهمان و البته همه اش برای خوشامد حاج آقا بود! خودمانیم دیگر راستش را باید گفت 

خلاصه اینکه امسال مربای انجیر بی مربای انجیر! کلا حاج خانوم ما یک استایلی دارد که هر وقت کسی با چیزی حال کند و خوشحال باشد دمش را قیچی می کند که زیاد کیف نکند خدایی نکرده! این شد که مربای انجیر بدل به یک داغ خانوادگی می شود و امسال این تنها ترین قلمی که در موقله ی سوغات می گنجید نیز خط خورد و حالا برای خوشحال کردن دل جماعتی چشم به بلوار قید شده برای به راه کردن بساط مزبور دارم.

بچه که بودم مادرم رب می پخت و من از این تنها مراسم پختن چیزی برای فصل سردتر بیزار بودم چون به نظرم خیلی بی مزه بود و نمیشد از هیچ کدام از مراحلش ناخونکی به محتویات قابلمه زد، حالا اما با دانستن فرمول سس سالسا و ترشی فلفل به نظرم امادگی کافی برای پختن رب برای سال آینده را هم کسب نموده ام.

خلاصه این جور

ایام به کام

کتاب صوتی

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 14:12


این که من حس شعف میکنم وقتی نسخه ی صوتی فولان کتاب را یافته ام و انگار که جای گرمی برای رفتن و حرف های خوبی برای زدن دارم یک نقطه ی روشن است که اگر چه نمی دانم چراست و چگونه . . . اما خوب است

از حال خوش من این هم مال شما . . .

+

وقتی می خندد هزار زنگوله در اسمان به صدا در می آیند

دوشنبه 12 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 20:18

فردا صبح تولد چیله است. مادرش برایش تو مهد کودک تولد گرفته

پریروز زنگ زدم مهد و گفتم می خواهم با چیله مشورت کنم و امد پای خط

گفتم شکر جان( ان بار ک سوار چرخ و فلک بود و من ناگهانی دیدمش وقتی امد پایین می گفت اول شنیدم که یکی صدا می کند شکر بعد دنبالم گشته بود و پیدایم کرده بود) گفتم شکر جان چی دوست تر داری؟ 

بعد از مشاوره های مادرش مبنی در عدم خرید باربی (گویا خانه شان دیگر جا ندارد برای باربی های مضاعف) حاضر شد جای باربی انتخاب دیگری کند و بعد هم یک کیف خواسته که رویش "السا" داشته باشد

قبل تر ها دختر رها را در پروفایل تلگرام دیده بودم که به تمام قد شاهزاده خانوم ا بی پوشی شده بود که چوب جادو دارد اما گمان نمی کرد السا این همه مساله ی مهمی می تواند بشود برایم که بروم همه کیف فروشی های بازار تجریش را بجورم و دنبال السا خانوم بر کیف باشم

بعدش هم به مادرش ملاطفت کرده و ارد داده که می خواهم میز تولدم پر از کادو باشد ها

سفارس کرده مادرش هم حتما با فولان لباس بیاید و خدایی نکرده لباس کار تنش نکند

بعد هم سپرده  که حتما روسریت را هم کج ببند!

فردا تولد چیله است و من از همه این لخظه هایی که یک سرش اوست در کیفم و ذوق می کنم و دلم می رود برای شیرینی هایش

برای خاطر خیال

پنج‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:42

کاسه ام پر شده . . . لبریز شده ام از بینهایت ناهماهنگی و نا همسانی و حس میکنم جا نمانده برای اینکه لبریز تر بشوم و سرشار تر. حتا یک قطره امکان دارد به سرریز شدن و سرنگونی بینجامد

یکی می گفت باید پس انداز کنی، حال های خوبت را!  مثل اسکناس ده هزار تومنی که می گذاری روی هم و خیلی می شود بگذاری روی هم و جمعش کنی تا خیلی بشود و وقتی قدری شد که بشود خرجش کرد بگذاریش جلو سوراخ سد تا بند بیاید و بگذاریش آنجا که لازم داری و به دادت برسد و جلو یک فاجعه را بگیرد. یک انهدام، یک فروپاشی یک سقوط! یک چیزی که روز مبادا بروی سراغش !

من اما . . . مدتی است که حال خوش پس انداز نکرده ام.

تند مزاج شده ام و حوصله ام قدری که قبلا بود نیست. زودتر از کوره در می روم و تاب نمی آورم جفتک زدن و زیرآبی رفتن و ادا اطوار هایی که دل آدم را خون را می کند

درگیر این امورات روزانه ای شده ام  اگر از سرش بروی و از تهش بیایی باز هم بینهایت خورده ریزه  هست که باید حواست باشد که آن را سرموقع انجام بدهی که این یکی را دیر نکنی و آن یکی را فولان و این یکی را بهمان. بعد تر کم کم سر می شوی و دردت نمی گیرد از این شکلی بودن.

حس میکنی مثل همان شعبده بازی هستی که با حرکات اکروباتیک چهار پنج بشقاب را طوری بالای سرت به حرکت و چرخش در آورده ای که هیچ کدامشان چیزیش نشود و به چرخش و حزکتش هم ادامه بدهد و نیفتد! و تو خیلی حس برنده بودن م یکنی، همین که نمی افتند و ترک بر نمی دارند و لب پر نمی شوند و  . . .

بعد مدت زیادی را همان جا در همان نقطه باقی مانده ای.

یک پایت رفتن است یک پا و خیلی پای دیگر ماندن. آدم است دیگر میل به ماندن و اینرسی دارد همیشه ی خدا. میل دارد همین جا که هست و همین شرایطی که دارد را ادامه دهد تا با یک حرکت انتحاری ورق را عوض کند.

بعد از چند سالی که از این اوضاع گذشت به فکر می افتی! فکر میکنی که کجای قصه ای با خودت چند چندی اصلا؟ این بود زندگی  (به قول مرحوم حسین پناهی؛

 میزی برای کار!

کاری برای تخت!

تختی برای خواب!

خوابی برای جان!

جانی برای مرگ!

مرگی برای یاد!

یادی برای سنک!

این بود زندگی؟!)

***

با همه ی وجود به یک سفر نیاز دارم. یک سفر تنهایی لابد، جایی برای رفتن و این رفتن همان مهم ترین چیزی است که باید حادث بشود. وقتی از این جایی که هستی خوشحال و راضی نباشی لابد باید بروی! (چند شب پیش خواب دیدم رفته ام ماسال و در ارتفاعات می چرخم، عاقا کسی نمی خواد بره یه جای دنج و خلوت این طوری که سگ پر نزنه منم ببره با خودش؟ قول میدم سکوت کنم بزارم کار خودشو کنه)

تو کلاس یکشنبه ها یاد می گیریم برای اینکه دچار ملال نشویم شوق هایمان را زندگی کنیم. یعنی زندگی را تنها صرف امورات یومیه  زندگی نکنیم و چیز هایی که دوست داریم و رویای زندگی مان بود را انجام بدهیم و زندگی کنیمشان. مثل چوپان کتاب کیمیاگر (سانتیاگو) که رویای شخصی اش را زندگی کرد و گنجش را یافت.

البته یافتن گنج آن هم در برابر اهرام مصرچیزی جز یک تعبیر استعاری نمی تواند چیز دیگری باشد والا کسی که تو این دوره زمانه رویایش یافتن گنج آن هم در همچون موقعیتی باشد را نمی توان در دسته ی آدم های عادی ای گنجاند! شاید آرمان زندگی گانگستر ها و آدم های خفن طوری چیزی سوای ادراکات دیگران باشد! چیزی ورای احتمال بارز برای خطر کردن و مردن

***

همه چیز با هم اتفاق می افتد! این بدترین قسمت ماجراست که نمیشود تحلیلش کنی و سوار قصه بشوی. وقتی اندکی سردرگمی از پایان رابطه اندکی سردرگمی از خرید فولان چیز گران تومنی و اندکی سردرگمی از شروع فصل جدیدی که نمی دانی درست هست یا نه! اندکی سردرگمی از همه خیلی چیز دیگر و آن وقت نمی دانی باید چطور این همه سردرگمی را که مثل خرده های غذا ریخته رو زمین و همه چیز را کر و کثیف می کند چطور جمع و جور کنی و بریزی شان دور!  این طور می شود که ادم هی سر درد می گیرد و هی سرش گیج می رود و هی سمت راست قفسه ی سینه اش تیر می کشد.

یک وقت هست که باید همان جا که هستی از جایت بلند شوی و بزنی زیر همه چیز و میز را برگردانی! بزنی زیر هزار و یک چیز ریزه ریزه که مثل موریانه دارد روانت رابه باد می دهد و خوره وار می خوردت و می فرساید روح آدمی را.

تو ذهنم لیستی نوشته ام از کارهایی که خوشحالم می کند و انجام دادنشان حتا اگر هزار سال طول بکشد هم نمی فهمم !  

***

بعد از پنج سال که خانه ام را عوض کردم ناگهان متوجه موجی از اتفاقات و جریانات جدید در زندگی شدم که تا حالا نمی دیدم. بودن در ان موقعیت خاص و با آن آدم های خاص درک زندگی را به شکل دیگری از من گرفته بود و بعد  که خانه جدید  اتفاق افتاد شاهد اتفاقات و جریانات جدیدی بودم که برایم دوست داشتنی و شیرین بودند! شاید یک وقتی حوصله کنم و ریز ریز از جزییاتش بنویسم اما همین که هر روز صبح برای رفتن به خانه از پارکی عبور می کنم که کلی آدم در ان نشسته اند و موزاییک هایش لق است و وقتی از رویشان رد می شوم اب می پاچد روی پاچه های شلوارم شادم می کند. شاید یک روزی دوباره از این هر روز از اینکه از خیابان بسیار درازی که خیلی چهار راه دارد و پیرمرد زرتشتی که هر روز پسری را از پلاک 121 بر می دارد  و میبرد مدرسه  را ببینم خوشحال تر باشم اما گمانم این پنج سال ها باید اتفاق بیفتد.

باید هر پنج سال خودت را هم بریزی دور و خود تازه ای بسازی. 

وقتی بینهایت خورده ریزه و آشغال جمع کرده ای که فقط بودنشان کندترت می کند برای رفتن! برای سفر!

***

پر واضح است که این پست نصفه مانده است . . .


Instagram