X
تبلیغات
رایتل

برای خاطر خیال

پنج‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:42

کاسه ام پر شده . . . لبریز شده ام از بینهایت ناهماهنگی و نا همسانی و حس میکنم جا نمانده برای اینکه لبریز تر بشوم و سرشار تر. حتا یک قطره امکان دارد به سرریز شدن و سرنگونی بینجامد

یکی می گفت باید پس انداز کنی، حال های خوبت را!  مثل اسکناس ده هزار تومنی که می گذاری روی هم و خیلی می شود بگذاری روی هم و جمعش کنی تا خیلی بشود و وقتی قدری شد که بشود خرجش کرد بگذاریش جلو سوراخ سد تا بند بیاید و بگذاریش آنجا که لازم داری و به دادت برسد و جلو یک فاجعه را بگیرد. یک انهدام، یک فروپاشی یک سقوط! یک چیزی که روز مبادا بروی سراغش !

من اما . . . مدتی است که حال خوش پس انداز نکرده ام.

تند مزاج شده ام و حوصله ام قدری که قبلا بود نیست. زودتر از کوره در می روم و تاب نمی آورم جفتک زدن و زیرآبی رفتن و ادا اطوار هایی که دل آدم را خون را می کند

درگیر این امورات روزانه ای شده ام  اگر از سرش بروی و از تهش بیایی باز هم بینهایت خورده ریزه  هست که باید حواست باشد که آن را سرموقع انجام بدهی که این یکی را دیر نکنی و آن یکی را فولان و این یکی را بهمان. بعد تر کم کم سر می شوی و دردت نمی گیرد از این شکلی بودن.

حس میکنی مثل همان شعبده بازی هستی که با حرکات اکروباتیک چهار پنج بشقاب را طوری بالای سرت به حرکت و چرخش در آورده ای که هیچ کدامشان چیزیش نشود و به چرخش و حزکتش هم ادامه بدهد و نیفتد! و تو خیلی حس برنده بودن م یکنی، همین که نمی افتند و ترک بر نمی دارند و لب پر نمی شوند و  . . .

بعد مدت زیادی را همان جا در همان نقطه باقی مانده ای.

یک پایت رفتن است یک پا و خیلی پای دیگر ماندن. آدم است دیگر میل به ماندن و اینرسی دارد همیشه ی خدا. میل دارد همین جا که هست و همین شرایطی که دارد را ادامه دهد تا با یک حرکت انتحاری ورق را عوض کند.

بعد از چند سالی که از این اوضاع گذشت به فکر می افتی! فکر میکنی که کجای قصه ای با خودت چند چندی اصلا؟ این بود زندگی  (به قول مرحوم حسین پناهی؛

 میزی برای کار!

کاری برای تخت!

تختی برای خواب!

خوابی برای جان!

جانی برای مرگ!

مرگی برای یاد!

یادی برای سنک!

این بود زندگی؟!)

***

با همه ی وجود به یک سفر نیاز دارم. یک سفر تنهایی لابد، جایی برای رفتن و این رفتن همان مهم ترین چیزی است که باید حادث بشود. وقتی از این جایی که هستی خوشحال و راضی نباشی لابد باید بروی! (چند شب پیش خواب دیدم رفته ام ماسال و در ارتفاعات می چرخم، عاقا کسی نمی خواد بره یه جای دنج و خلوت این طوری که سگ پر نزنه منم ببره با خودش؟ قول میدم سکوت کنم بزارم کار خودشو کنه)

تو کلاس یکشنبه ها یاد می گیریم برای اینکه دچار ملال نشویم شوق هایمان را زندگی کنیم. یعنی زندگی را تنها صرف امورات یومیه  زندگی نکنیم و چیز هایی که دوست داریم و رویای زندگی مان بود را انجام بدهیم و زندگی کنیمشان. مثل چوپان کتاب کیمیاگر (سانتیاگو) که رویای شخصی اش را زندگی کرد و گنجش را یافت.

البته یافتن گنج آن هم در برابر اهرام مصرچیزی جز یک تعبیر استعاری نمی تواند چیز دیگری باشد والا کسی که تو این دوره زمانه رویایش یافتن گنج آن هم در همچون موقعیتی باشد را نمی توان در دسته ی آدم های عادی ای گنجاند! شاید آرمان زندگی گانگستر ها و آدم های خفن طوری چیزی سوای ادراکات دیگران باشد! چیزی ورای احتمال بارز برای خطر کردن و مردن

***

همه چیز با هم اتفاق می افتد! این بدترین قسمت ماجراست که نمیشود تحلیلش کنی و سوار قصه بشوی. وقتی اندکی سردرگمی از پایان رابطه اندکی سردرگمی از خرید فولان چیز گران تومنی و اندکی سردرگمی از شروع فصل جدیدی که نمی دانی درست هست یا نه! اندکی سردرگمی از همه خیلی چیز دیگر و آن وقت نمی دانی باید چطور این همه سردرگمی را که مثل خرده های غذا ریخته رو زمین و همه چیز را کر و کثیف می کند چطور جمع و جور کنی و بریزی شان دور!  این طور می شود که ادم هی سر درد می گیرد و هی سرش گیج می رود و هی سمت راست قفسه ی سینه اش تیر می کشد.

یک وقت هست که باید همان جا که هستی از جایت بلند شوی و بزنی زیر همه چیز و میز را برگردانی! بزنی زیر هزار و یک چیز ریزه ریزه که مثل موریانه دارد روانت رابه باد می دهد و خوره وار می خوردت و می فرساید روح آدمی را.

تو ذهنم لیستی نوشته ام از کارهایی که خوشحالم می کند و انجام دادنشان حتا اگر هزار سال طول بکشد هم نمی فهمم !  

***

بعد از پنج سال که خانه ام را عوض کردم ناگهان متوجه موجی از اتفاقات و جریانات جدید در زندگی شدم که تا حالا نمی دیدم. بودن در ان موقعیت خاص و با آن آدم های خاص درک زندگی را به شکل دیگری از من گرفته بود و بعد  که خانه جدید  اتفاق افتاد شاهد اتفاقات و جریانات جدیدی بودم که برایم دوست داشتنی و شیرین بودند! شاید یک وقتی حوصله کنم و ریز ریز از جزییاتش بنویسم اما همین که هر روز صبح برای رفتن به خانه از پارکی عبور می کنم که کلی آدم در ان نشسته اند و موزاییک هایش لق است و وقتی از رویشان رد می شوم اب می پاچد روی پاچه های شلوارم شادم می کند. شاید یک روزی دوباره از این هر روز از اینکه از خیابان بسیار درازی که خیلی چهار راه دارد و پیرمرد زرتشتی که هر روز پسری را از پلاک 121 بر می دارد  و میبرد مدرسه  را ببینم خوشحال تر باشم اما گمانم این پنج سال ها باید اتفاق بیفتد.

باید هر پنج سال خودت را هم بریزی دور و خود تازه ای بسازی. 

وقتی بینهایت خورده ریزه و آشغال جمع کرده ای که فقط بودنشان کندترت می کند برای رفتن! برای سفر!

***

پر واضح است که این پست نصفه مانده است . . .


نظرات (6)
پنج‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 15:20
چه خوب
دقیقا باید چند سال یه بار همه چیز را بریزی وسط و اضافه ها را بریزی دور و بتکانی خودت و زندگی ات را
آنوقت چه حال و هوای تازه ای میشود
شنبه 10 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 16:27
ای وااایه من !!
با توجه به اینکه هر تغییر مکان را باید نوعی دور ریختن خودمون به حساب بیاریم و سابقه 27 بار !!!! اثاث کشی
هم اکنون اجزای بنده در سرتاسر این خاک پاک در دسترس همگان می باشد
پاسخ:

مگه داریم
مگه میشهههههه
اخه 27 بارررررر
راستی من شماره تو یادم رفته به چ نامی سیو کردم
حق داری منو بکشی
اما خوب پیش میاد

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 20:49
عالی نوشتی عزیزم حس کردم از زبون من نوشتی حال این روزای منم دقیقا همینطوره خال خوبی ندارم البته ذخیره هم ندارم
پاسخ:
بیا شروع کنیم ذخیره کردن
یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 20:54
راستی جرا دیگه تو اینستا نیستی؟
پاسخ:
هستم که
صفحه ی منو رادی ینی؟
یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 23:23
منم خیلی سردرگمم عزیزم
پاسخ:
گشایش انشالله
چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 06:52
سفر چیز خوبیه
چنان تکانی به آدم میده که دیگه هوس نکنه خوشی زیر دلش بزنه
4 ماه پیش با 32 سال سن و کلی وابستگی و حتی تاهل همه ی زندگی ام رو ریختم تو 2 تا چمدون و به تنهایی و با یک ویزای یکبارورود و بی بازگشت اومدم درست اونطرف دنیا!
رنگ زمین و آسمونم عوض شد. همه ی مختصات زندگیم و حتی زبان ارتباطیم عوض شد. شدم طفل تازه به دنیا اومده ای که باید کارت شناسایی براش صادر میشد. حرف زدن و آداب اجتماعی یاد میگرفت و....
دوباره به دنیا اومدم با ذهنی پاک و خالی از تجربه.
چون شباهتی بین دنیا و زندگیم قبلیم با اینجا نیست کم کم خاطراتم داره میره به دوردست های ذهنم....
این یک روش حسابی برای به چالش کشیدن خودت و فرار از روزمرگی در آخرین فرصت های سنت برای ماجراجوییه!
میپسندی؟
خودم که هنوز نمیدونم کارم درست بود یا نه اما تجربه ی جالبه!
پاسخ:
خیلی خیلی زیاد می پسندم عزیزم
موفق باشی
دمت گرم
زندگی رو مغلوب کن

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram