X
تبلیغات
رایتل

رنج نامه

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 12:50

در مرگ  عزیزان حواستان به این لحظه ها باشد که آتشش خانمان سوز است


وقتی  نوار مشکی گوشه عکس می چسبانند

وقتی اسمش را می بینی روی اعلامیه ترحیم و عکسش را و فامیلی اش که با تو یکی است و اسمش را هر در هزاران فرم جای نام پدر پر کرده ای

وقتی یادت می آید کدام  عکس است که شد عکس آخری که روی اعلامیه چاپ شده

وقتی در میان ازدحام و هم همه رویش را می بینی که در خاک خوابیده 

وقتی آخرین سنگ لحد  را می گذارند، این لحظه چنان مهیب است که ممکن است که ممکن است جانتان از نوک دماغتان در بیاید و برود مثل انبوهی از سنگ می ماند که ناگهان یک کامیونت باری بارش را بلند کرده باشد و بعد درش را باز کرده باشد و همه ی بار سنگ را ریخته باشد رویت!  و تو همچون طعمه ای که هیچ دفاعی ندارد چروکیده میشوی و در خود فرو می روی و بار فرو تر می روی و بعدش با خودت می گویی این همان بود که قهرمان کودکی هایم بود، روزی که قهرمانت مثل سرو می افتد همان روز لعنتی ای است که بی قهرمان شده ای . . . ان لحظه خیلی مهیب است خیلی . . .

وقتی می آیی خانه و جای خالی اش را می بینی. . . پدر من همیشه پشت یک میز چوبی روشن می نشت که از یک سر به پنجره و حیاط و از یک سر به دیوار اتاق بود، همیشه می نشست آنجا و پاکت سیگارش را می گذاشت کنار دستش و یک زیر سیگاری که غالبا زیر سیگاری های خاصی هم بودند هم کنار دستش بود، حاج خانوم تقریبا ساعت به ساعت برایش چای تازه دم می آورد. چای در استکان های کمر باریک را بیشتر دوست می داشت و ایمان راسخی به نعلبکی داشت و گاهی چای را تا لبریز شدن در نعلبکی خالی می کرد و خیلی وقت ها در آن یکی دستش هم تسبیح یشم اصلش را که بسیار دوست می داشت می گرفت.

این تسیبح بود و آن یکی که عقیق بود یکی دیگر که با ظرافت و دقت بسیار تمیز داده بود که شاه مقصود اصل است و گمانم با یک یشم دیگر با یکی از همکارهایش تاخت زده بود و هبار دستش می گرفت با دقت نگاهش می کرد و داستانش را از اول تعریف می کرد 

دست هایش خشن و زبر و  بزرگ بود و  ساعت هااین دست ها را می نگریستم که معصوم بودند و نشانه ی سال های سال کار بسیار دشوار! بسیار دشوار

بابا مرد قابل افتخاری است برایم و مثل ستاره می درخشد و تلالو دارد! مردی که مرد بود

وقتی می آیی خانه و می بینی آن صندلی چوبی خالی است دلت می گیرد و انگار دوباره بابا می میرد. همیشه آنجا یک طوری به عقب برمیگشت و نگاهت می کرد که از راه رسیده ای و نگاهت می کرد و نگاهش  . . . امان از آن نگاه

وقتی دم در خانه سیاه می زنی و روی سیاهی آگهی ترحیم را سنجاق م یکنی روی دیوار

وقتی کفش هایش را در جا کفشی می بینی که گرد رویشان نشسته و نه برقی دارد و نه گمان می رود کسی آنها را به پا می کرده است

وقتی بعد از مراسم سوم و هفت سنگ تراش عکسی را خودت انتخاب کرده ای روی سنگ حک می کند و یک روز که می روی سر خاک می بینی روی سیاهی سنگ عکسی که قبل تر ها فقط تو کیف پول خواهرت می دیدی حالا نقش بسته روی سنگی که انگار سرد سرد می گوید همین که هست و هیچ کاری برایت نمی کند نه حرفی نه سخنی نه کلامی! انگار دری باشد که بسته است

این لحظه ها و خیلی لحظه های دیگر این چنینی ، لحظه ی مرگ هستند و آدم در این لحظه ها می میرد و نه نفس می کشد و نه پلک میزند و نه قلبش می زند! این لحظه ها آدم می میرد اما زنده می ماند و یک جایی یک تکه از قلبش مثل برگ خزانی زرد می شود و می افتد و جان می دهد! آنقدر می میری و باز می میری که دیگر یادت می رود و اینکه یادت برود خوب است چون می توانی نفس تازه کنی تا جان داشته باشی برای اینکه دوباره با یکی از این اولین لحظه های ناجوانمرد جانت در برود

آدم ها وقتی پیر می شوند پیر و فرتوت می شوند و آدم یک طور حس عجیبی بهشان دارد، از سویی می داند این آدم همان بود که سالیان پیش قوی و محکم  و . . . بود و حالا همه ی آن قوا را همچون آبی که از ظرف بریزد از کف داده است و از سویی یک طوری مهصومانه و ضعیف می شوند، یک طوری شبیه این جوجه های ماشینی یک روزه که می گذاری شان کنار بخاری و بعد تیرک تیریک می لرزند و یک صدایی بین جیک جیک و ناله از خودشان سر می دهند.

حس بی دفاعی این چنینی  یک نوع غبن می کند از زندگی که  آدم ها را به اینجا می رساند

در رفتن جان از بدن گویند بسیاری سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

....


ادامه دارد


برچسب‌ها: پدر نوشت
نظرات (21)
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 15:18
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 20:26
پروانه جان
تو خیلی شجاعی که در این مورد می توانی بنویسی. به خودت بناز که هیچ چیز، هیچ واقعه ای و هیچ امر نامترقبه ای نمی توانه از توانایی های تو کم کنه.
انشالله که دلت آروم می گیره و ذهنت با یاد پدرت همیشه روشن و گرم می مونه.
پاسخ:
عزیزمی کامشین جانم
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 22:09
آخ... چه دردی.پروانه جان چه دردی...
"همین که هست .
وهیچ کاری برایت نمیکند نه حرفی نه سخنی نه کلامی انگار دری باشد که بسته است" ...
درد داره...
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 23:18
وااااای عزیزم چقدر سخته....چه میکشی تو...چه میکشی...کاش میشد بغلت کنم.
پاسخ:
یکشنبه 30 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 17:15
وای پری جون چی نوشتی... درکت میکنم. من عموم مریضه چند ماهه. بعد دیشب یه لحظه دیدم عکس پروفایل عروسش سیاهه. دیوونه شدم و فک کردم شد اون چیزی که نباید. به همه اس ام اس زدم و زنگ و ... البته به خواهر برادر خودم که جواب ندادن و من انقدر گریه کردم که نگو، تا اینکه از طریق یکی از اقوام دور خبر دادم بهشون که بگه بهم زنگ بزنن و من خودم میدونم چی شده قایم نکنن تا اینکه با اسکایپ زنگ زدن و گفتن من اشتباه میکنم هیچی نشده و من صورت هاشونو که دیدم تازه باور کردم. و گریه گریه گریه.... از وقتی از ایران اومدم عین دیوونه ها فک میکنم کسانی که دوسشون دارم میمیرن و من دورم... اینکه چرا اونجا که بودم قدر زمانی که در کنارشون بودم رو ندونستم. واقعا کی بزرگ شدیم ما؟ کی انقدر پیر شدن اونایی که دوسشون داریم و کی رفتند از پیشمون؟ چرا ما نمیتونیم با قضیه مرگ کنار بیایم؟ چرا اینایی که اینجان میتونن؟ خیلی هم مهربونن ولی میپذیرن واقعیت ها رو. من هیچوقت نمیفهمم چرا انقدر زجر میکشیم واسه واقعیت های زندگی.
پاسخ:
اره سوال خوبیه
چرا اینقدر زجر می کشیم برای چیزی که واقعیته زندگی همه ی ماست . . .
واقعیت دردناکیه
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 02:09
دوست گلم٬ خدا بهت صبر بده.
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 06:12
جان دلم :((((((
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 10:41
کفش ها
وای از کفش ها .........
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 11:33
شش سال پیش من هم دچارش شدم. روحشون شاد باشه......
و تو چه خوب توصیف میکنی رنج این روزها رو
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 12:40
سلام
تسلیت عرض میکنم درگذشت پدر گرامیتان را.
من نه شما را می شناسم و نه پدر مرحوم و مهربانتان را؛ اما میدانم پدر بزرگوارتان انسان وارسته و شریفی بود و آنگونه که مختص روح های متعالی است زندگی کرد و این را از یادگار او که بانویی است فرهیخته می توان فهمید.
مرگ عزیزان سخت است و رنج زا؛ اما وقتی فروغ حیات کم می شود و انرژی ما تحلیل می رود، وقتی صبح ها از خواب بیدار می شویم و درمی یابم که ناتوان تر شده ایم، وقتی رد پای گذر ایام را بر پوست و چهره ی خود می بینیم، وقتی قدم هایمان هر روز سست تر می شوند و دیگر تاب رفتن نداریم، باید خودمان را آماده کنیم برای بوسه زدن بر دستهای سخاوتمند طیبعت تا مرگ را به ما ارزانی کند.
در این لحظات باید به طبیعت اعتماد کنیم و نگذاریم احساسات آنچنان بر ما غلبه کند که بجز زشتی و رنج و اندوه در این پدیده نبینیم. بعد از طی راهی به این طولانی و کشیدن باری به این سنگینی حقمان است که در پایان این راه بارمان را زمین بگذاریم و بندهای کفش مان را به انگشت های نرم فراغت بگشاییم و به آرامشی بپیوندیم که همه ی عمر در حسرتش بودیم.
البته همه ی ما در ابتدای وقایعی اینچنین، به دلیل تماس بسیار نزدیک عزیزانمان با این پدیده، وزنی سنگین را بر روح و روانمان حس میکنیم؛ اما با گذر زمان و فاصله گرفتن از آن، خواهیم دید آنچه را که در آن لحظات توان دیدنش را نداشتیم.

با آرزوی سلامتی و صبر و شکیبایی برای شما و بازماندگان
پاسخ:
سلام رها جان
ممنون از دلداری و همراهیت عزیزم
خیلی جاها همراهتم
ممنون
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 12:55
خیلی خیلی متاسفم.من خواننده خاموشم و معمولا کامنتی نمی ذارم اما همیشه می خونمت خیلی ساله از زمان وبلاگ مارگزیده.تو برام نمونه یه دختر با اراده و محکمی هر چند خیلی کم شانسی .دنیا به کامت نمی گرده مثل بیشتر ماها.خدا بهت صبر بده.بی مادری و بی پدری درد خیلی زیادیه .کاش کسی باشه که بشه یه کمی غمتو کم کنه...
پاسخ:
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 08:07
چی میشه گفت.. به جز لمس درد.. درد
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 11:36
برای قلب مهربانت از خدای بزرگ صبرمیخوام .امیدوارم جایگاه پدر عالی باشه ،روحشون شاد .
پاسخ:
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 14:57
ایام سختی هست
اما به نظر من هم مهیب ترین قسمت وقتیه که اخرین لحد رو میذارن و دیگه هی جوره نمیشه صورت بدون روحشون رو هم دید
من هر بار سر مزار پدرم میرم هنوز تصور میکنم همونطور خوابیده که من اخرین بار صورتش رو روی خاک دیدم
خدا همه رو رحمت کند
پاسخ:
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 15:26
همه را مو به مو درست گفتی . من هنوز بعد از 8 ماه نتوانستم با هیچ کدام کنار بیایم و سر خاک بروم
چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 20:48
چه دردناک دردیست این جدایى ها
پاسخ:
جمعه 5 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 20:09
خدا بهتون صبر بده
شاید تحمل این درد کمی راحت تر بشه اگر به این فکر کنیم که خودمون هم چند صباحی دیگر به رفتگان میپیوندیم، چشم بر هم زدنی...
یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 13:50
تسلیت میگم عزیزم. خدا رحمتشون کنه. واقعا درکت میکنم .
یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 19:02
سلام
منهم به سهم خودم تسلیت میگویم.
حالا شما یک حامی صمیمی را از دست داده ای و در این جنگل بیرحم روزگار، خودت باید از خودت حمایت کنی.
درود بر تو که خواهی ایستاد و بار گرانمایه زندگی ات را بسلامت به سرمنزل رستگاری می رسانی.
آفرین بر تو
پاسخ:
سلامت باشی آبی جان
دوشنبه 8 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 12:49
سلام،از خدا برای قلبت صبر و آرامش میخوام ،روح پدر و مادر نازنینت قرین رحمت و آرامش و نورخدااااا
چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 10:14
سلام بانو. تسلیت عرض میکنم بابت فوت پدر گرامی که خودم 265 روزه که خورد و شکسته گرفتارش هستم.
کاملا میفهمم چه رنجی میکشید . خوب میدونم چه روزهای سیاهی رو میگذرونید.
"روزی که قهرمانت مثل سرو می افتد همان روزی لعنتی ای است که بی قهرمان شده ای" این جمله آتشم زد چرا که پدر من بطور قهرمان من بود. هم قهرمان زندگیم بود هم نامش قهرمان بود. و براستی قهرمان من رفت. وخدا میداند که چطور اینهمه روز جسم سنگینم را همراه روح خسته ام میکشم فقط برای اینکه از پا نیافتم و اطرافیانم رو بیشتر آزار ندهم.
دمی از فکرش غافل نیستم و هر دقیقه با بهانه یا بی بهانه یادش میکنم.
خداوند صبرعطاکنه به شما و اراده ای اهنین که بتونید براین داغ ابدی فائق آئید.
تمام لحظاتی که روایت کردید رو با تک تک سلولهای بدنم تجربه کردم . امیدوارم خداوند حافظ عزیزان زنده و آرامش دهنده روح عزیزان از دست رفته باشه.
پاسخ:

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram