X
تبلیغات
رایتل

شکایت نامه

دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 17:10

آقای خدای محترم

باشما هستم ها! بله! بیایین لطفا تکلیف من را روشن کنید! 

تکلیب من و دو تا خواهر هایم را و تکلیف برادرم را و تکلیف چیله را

و تکلیف دو قلوها را

و تکلف جوجه رژی مان را

ما این شب یلدا خودمان را کجا ببریم؟

خودمان را به دوش بکشیم و انار دان کنیم و برویم در خانه ی کی را بزنیم؟ هان؟ 

چرا مسئولیت کارهایی را که میکنی را قبول نمی کنید؟ چرا قصه ی آدم ها را یه جایی مثل کیسه ی سیاه زباله ناگهان برمیدارید و گره می زنید و پرت می کنید یک وری که این ور نیست. و می ماند سطل خالی و سفیدی که یک روزییی تویش کیسه بوده و البته آشغال

اوقاتم آنقدر تلخ هست که به این فکر نکنم که چقدر مثال نازینایی زده ام

اما اوقاتم تلخ است و طاقتم تنگ است و می ترسم از فردا که یلدا برسد. می ترسم که فردا شب بشود و ادم ها و  خنده ها و عکس ها و سفره هایی را ببینم که امسال نیست. تمام شده است انگار

می خواهم فردا را سر شب اصلا  از نه شب بروم تو رختخواب و بخوابم !

 لعنت به یلدای بی تو بابا . . . 

52 روز گذشت

دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:03


لاله برایم یک مانتوی گرم پالتو طوری خریده، سورمه ای رنگ است و روی حاشیه هایش بافت رنگارنگ گلدوزی شکلی دارد و یک طرفش جیب گل و گشادی که خوراک موبایل و کلید و ماتیک است خریده. از عزا ذر آوردنی است اما من فقط یک بار که پنج شنبه بود و قرار بود کم بیرون باشم توانستم بپوشمش اگر چه با تن کردنش حس می کنم سپر حمایتی و مهربانی لاله در اغوشش می گیردم.

دیروز هم بچه های کلاس یک شال صورتی کالباسی که خیلی نرم و نوازش طوری است برایم گرفته بودند و یک کیف چرمی قرمز قهوه ای طوری که خیلی گران تومنی به نظر می رسد، آنتراک کلاس بود و نشسته بودیم ساشه ی کاکائو را با دندان باز می کردم که بریزم روی لیوان کاپوچینو که شادی آمد و دست انداخت زیر بغلم که بیا.  خواستم لیوانم را بردارم که گفت لازم نیست.

هیچ خیالش را نکردم که چرا و چطور و بعدش به کجا ممکن است برسد، بیرون کلاس که آمدیم فهمیدم چه خبر است ، بچه های کلاس حلقه زده بودند و شادی مرا برد وسط حلقه و بعد یکی شان آمد جلو و گفت ما زودتر باید می آمدیم خانه ات. قرار خانه ی من را قرار بود جمعه بیایند را من کنسل کرده بودم چون از صبح قرار مفصلی برای صبحانه داشتیم و به دعوت عسل (تعریف میکنم حالا) رفته بودیم کافه گالری و آنقدر هوای شمیران خوب و ناز بود که من ترکیدم از کیف. برف تنکی روی شاخه ها بود و با هر تلنگر باد،  قسمتی از آن رقصان روی زمینی که از برف دیشب خیس بود می ریخت و بعدش یک گرمای بسیار لذیذی روی حیاط با سیستم گرمایشی در جریان بود و تنها بدی ماجرا همین بود که بشقاب هایی که از خوراکی های بهشتی پر کرده بودی به سرعت یخ می کرد.

خلاصه جمعه به آن سبب نشده بود بچه های کلاس بیایند خانه ام و بعد که یک شنبه شد و کلاس داشتیم با شال صورتی و کیف زرشکی هیجان زده ام کردند.

همه شان را در آغوش گرفتم و بوسیدمشان

عشق از نگاهشان تراوش می کرد و سعی کردم تا جایی که می توانم کاسه ام را از حس خوشایند مهربانی شان لبریز کنم

شال سیاه را از سرم برداشتند و شال صورتی را روی سرم گذاشتم وبعد از آنتراک که رهبر کلاس آمد شوخ و شنگ ابراز کردم که بچه ها سیاهم را در آوردند و آقای لیدر هم مراتب خرسندی اش را ابراز کرد و برقی در چشم هایش چشمک زد، همچین یک چیزی شبیه مادر پدرهایی که بچه هایشان کار پسندیده ای می کنند و پزش را میدهند ! یک همچین حسی داد.

هنوز سه ثانیه نگذشته بود که لیوان کاپوچینو را که هنوز به نیمه هم نرسیده بود چپ کردم روی خودم و شلوار و کفشم و البته موزیک های کف  کاملا  خیس و متعاقبا کر و کثیف شد و بعدش هم آقای لیدر شماتت کرد که آبدار چی بدبخت اینجا چه گناهی کرده که شما بلد نیستین یک لیوان را در دستتان نگه دارید؟ 

و من یاد اول دبستانم افتادم وقتی در شلوارم روی نیمکت کلاس شاشیده بودم و خانوم آب روشن هزار بار پرسیده بود که کار کیست و من مثل اینکه سنگ شده باشم از ترس صدایم در نمی آمد و فقط می خواستم بگویم چرا اجازه ندادی بروم دستشویی من که گفته بودم! بعد هم دانه دانه همکلاسی هایم را از نیمکت های چهارتایی مان  بیرون آورد و پشتشان را چک کرد که کدامشان خیس است و بعدش هم دست آخر رسید به من!

و آنقدر بد و بیراه گفت که حلقومش جر خورد و دقیقا به یاد می آورم محور همه ی بیاناتش این بود که خانوم حسینی (آ بدارچی مدرسه) چه گناهی کرده؟

خلاصه چند تا قطره کاپوچبنو هم نصیب شال صورتی شد اما خوب لک مصیبت طوری باقی نماند 

شال صورتی تا پایان کلاس روی سرم باقی ماند و بعدش هم رفتیم کافه نشستیم و من سوپ قارچ خوردم با نان تست شده اما وقتی رسیدم خانه حس کردم هنور زمان مناسبی برای پوشیدن شال صورتی یا پالتوی بنفش نیست

هنوز هم دلم می خواهد سرتا پا سیاه بپوشم و موهایم را رنگ نکنم و موهای سفیدی که شقیقه هایم را پوشانده عیان کنم و هیچ نترسم که اکر خوب به نظر نرسم چه؟

همین دیروز بود که برنامه ی خریدن رنگ بلوند و روشن را در ذهنم چیده بودم که می شود برای عید و بهار یک حالی به موهایم بدهم که محیا آمد و خیلی حسرت به دل طوری سفید هایم را نوازش کرد که چقدر خوب شده اند و مثل خال یک جا در می آیند و یاد موهای سفید خودش افتاد.

هنوز هم چیزی شبیه حس پرتاب شدن، کسی ، چیزی، ثانیه ای هست که هولت میدهد و ناگهان دوباره مثل بادکنک سفیدی که به خیلی بلندی ها رفته ناگهان در سیم های برق گیر م یکند و جرواجر می شود و تنها نخی و ردی از هویتش باقی می ماند . . . یک جایی که خیلی دور است ناگهان مثل چرخ ماشینی که از روی خورده شیشه های تصادف قبلی رد شده باشد فس می شوی و ماشین لک و لک می کند و بهتر این است که خاموشش کنی

به نفعت است که بزنی بقل و بروی !

کافه ی دیروزی خیلی قشنگ بود، در شیشه های کوچک سس فلفل گلوریا ، داودی های ریز و زردی گذاشته بود و دورش را با پارچه ای شبیه سرامیک روی میز یک نوار کوچولو چسبانده بود. گارسونش هم با همه شوخی داشت و شغلش را هم دوست می داشت و کیف کرده بود که برای علی سوپی را آورد که همان چیزی بود که می خواست و اگر چه در منو نامی از سوپ قرمز ورمیشل طوری نبود!

ته ذهنم یک جایی یک برنامه ای چیده ام که بروم و یک پلیور صورتی کالباسی بخرم و با آن پالتوی بادمجانی بنفش و شلوار جین و بوت های مشکی و همین شال صورتی ستش کنم

یک جایی که نمی دانم کی زمانش می شود

زمانی که صبح ها برای پوشیدن لباسی که عین دیروز ها و دیروز ها نباشد زحمتی به خودم بدهم

مثل نقاحت می ماند . . .



رنج نامه 2

پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 11:36


انگار کن کنارت همین چند قدمی ات فاجعه ای رخ داده است

حقی از تو خورده شده باشد و تو از حقت دفاع نکرده باشی

گنج ارزشمندی را از خانه ات به یغما برده اند و همه می دانند که مورد دستبرد قرار گرفته ای و برای بازگرداندنش هیچ کاری نمی شود کرد

معصومیتی جان داده

گلی خشکیده، زیباترین گلی که در زیباترین گلدان ممکن متصور باشی 

آتشی به راه افتاده است و بی مهابا و بی وقفه می سوزاند و پیش می رود

انگار کن که یک فیلم خیلی خاص از فایل های خصوصی ات لو رفته و وارد دنیای مجازی شده و حالا با سرعتی فزاینده دست به دست می چرخد و پخش می شود و تو هیچ کاری از دستت بر نمی آید

همه این لحظه ها شاید قدری شباهت داشته باشد با حالی ک دارم

خانه ام دارد می سوزد اما نگاهم را بر نمی گردانم و نگاهش نمی کنم وقتی هیچ کاری از دستم بر نی آید

معصومیتی جان سپرده و من تنها می توانم سرم را پیش پایم خم کنم و سکوت کنم و خیره شوم به افقی که خیلی دور است 

چاره ای جز این نداری که باور کنی هیچ کاری از دستت بر نمی آید و این سیلی مرگ است که در گوشت نواخته شده است. این تجربه ای بی مثال و تکرار نشدنی است که جای آزمون و خطا داشته باشد و بشود با پاکن ، نه پاکن جوهری، نه لاک غلط گیر پاکش کنی و درستش کنی یا نه حتا کاغذت را پاره کنی و یک بار دیگر از اول بنویسی اش

مرگ آن قسمت از زندگی ست که دیگر شوخی ندارد! 

دیگر بازگشتی ندارد و همان جاست که چیزی شبیه گیوتین ناگهان از آسمان فرود می آید و خهمه چیز را برای همیشه تمام می کند. مثل دستگاه هایی که برای قسمت کردن و بسته بندی مواد غذایی طراحی شده اند و در زمان مشخصی فرود می آیند و بیست و پنج سانت مربع از گوشت چرخ کرده را از بیست و پنج سانتی متر مربع بعدی جدا میکند.

حال خرابی  است، عجیب و نحس

باید روی صندلی راحتی بنشینی و کنارت باغ پنبه در آتش می سوزد و بعد ترش کنار باغ پنبه ی سوخته ای می نشینی که دیگر قرار نیست هیچ وقت دیگر گل بدهد مانند یک سوت ابدی که تا خیلی دورها کش پیدا می کند و ادامه می یابد می نوازد

مثل یک دل به هم ریختگی می ماند که سرت را به نوسان بیندازد، مرگ حق است و همه ما روزی خواهیم مرد،حتا درک همین حقیقت هم خالی از مشقت نیست

بهترین کاری که میشود کرد سرگرم شدن است، پرت شدن حواس، درگیر چیزی شدن، گرفتار کاری بودن، در این موقعیت ها آدم شش دنگ حواسش می رود سراغ کار دیگری و  زمان می گذرد . اگر چه با گذر هر چند روز باز هم قصه ، قصه ی روز اول است اما می گذرد.

انگار که کوره راهی باریک و نازک بیابی از کنار زمین که آکنده از زغال سرخ است. هر آن که سر بر می گردانی می افتی روی  زغال  و تا نگاهت را آن طرف نیندازی همچنان رنج ادامه دارد . . . 

بعد تر از نوشتن و قبل ترش خیلی از این نگاه فکر می کنم که چرا می نویسم. چرا این جهم را به اشتراک می گذارم

و بعدش هم قاطعانه جواب می دهم که این حال من است و من جز نوشتن چاره ای ندارم برای التیام یافتن اگر چه جهنم باشد . . .


اینجا خاطراه موج می زند . . .

چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 16:58


رادیوی ترانزیستوری

سماوری که همواره قل می زند و استکان های چای پشت هم  پر و خالی میشود

نیمکت چوبی کهنه و زهوار در رفته ای که همیشه یک گوشه است

آدم هایی که خیلی سال است دوستشان داری

و پیرمرد مو سفیدی که یک گوشه کز کرده و چرت می زند . . .


برچسب‌ها: دفتر مجله
Instagram