X
تبلیغات
رایتل

52 روز گذشت

دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:03


لاله برایم یک مانتوی گرم پالتو طوری خریده، سورمه ای رنگ است و روی حاشیه هایش بافت رنگارنگ گلدوزی شکلی دارد و یک طرفش جیب گل و گشادی که خوراک موبایل و کلید و ماتیک است خریده. از عزا ذر آوردنی است اما من فقط یک بار که پنج شنبه بود و قرار بود کم بیرون باشم توانستم بپوشمش اگر چه با تن کردنش حس می کنم سپر حمایتی و مهربانی لاله در اغوشش می گیردم.

دیروز هم بچه های کلاس یک شال صورتی کالباسی که خیلی نرم و نوازش طوری است برایم گرفته بودند و یک کیف چرمی قرمز قهوه ای طوری که خیلی گران تومنی به نظر می رسد، آنتراک کلاس بود و نشسته بودیم ساشه ی کاکائو را با دندان باز می کردم که بریزم روی لیوان کاپوچینو که شادی آمد و دست انداخت زیر بغلم که بیا.  خواستم لیوانم را بردارم که گفت لازم نیست.

هیچ خیالش را نکردم که چرا و چطور و بعدش به کجا ممکن است برسد، بیرون کلاس که آمدیم فهمیدم چه خبر است ، بچه های کلاس حلقه زده بودند و شادی مرا برد وسط حلقه و بعد یکی شان آمد جلو و گفت ما زودتر باید می آمدیم خانه ات. قرار خانه ی من را قرار بود جمعه بیایند را من کنسل کرده بودم چون از صبح قرار مفصلی برای صبحانه داشتیم و به دعوت عسل (تعریف میکنم حالا) رفته بودیم کافه گالری و آنقدر هوای شمیران خوب و ناز بود که من ترکیدم از کیف. برف تنکی روی شاخه ها بود و با هر تلنگر باد،  قسمتی از آن رقصان روی زمینی که از برف دیشب خیس بود می ریخت و بعدش یک گرمای بسیار لذیذی روی حیاط با سیستم گرمایشی در جریان بود و تنها بدی ماجرا همین بود که بشقاب هایی که از خوراکی های بهشتی پر کرده بودی به سرعت یخ می کرد.

خلاصه جمعه به آن سبب نشده بود بچه های کلاس بیایند خانه ام و بعد که یک شنبه شد و کلاس داشتیم با شال صورتی و کیف زرشکی هیجان زده ام کردند.

همه شان را در آغوش گرفتم و بوسیدمشان

عشق از نگاهشان تراوش می کرد و سعی کردم تا جایی که می توانم کاسه ام را از حس خوشایند مهربانی شان لبریز کنم

شال سیاه را از سرم برداشتند و شال صورتی را روی سرم گذاشتم وبعد از آنتراک که رهبر کلاس آمد شوخ و شنگ ابراز کردم که بچه ها سیاهم را در آوردند و آقای لیدر هم مراتب خرسندی اش را ابراز کرد و برقی در چشم هایش چشمک زد، همچین یک چیزی شبیه مادر پدرهایی که بچه هایشان کار پسندیده ای می کنند و پزش را میدهند ! یک همچین حسی داد.

هنوز سه ثانیه نگذشته بود که لیوان کاپوچینو را که هنوز به نیمه هم نرسیده بود چپ کردم روی خودم و شلوار و کفشم و البته موزیک های کف  کاملا  خیس و متعاقبا کر و کثیف شد و بعدش هم آقای لیدر شماتت کرد که آبدار چی بدبخت اینجا چه گناهی کرده که شما بلد نیستین یک لیوان را در دستتان نگه دارید؟ 

و من یاد اول دبستانم افتادم وقتی در شلوارم روی نیمکت کلاس شاشیده بودم و خانوم آب روشن هزار بار پرسیده بود که کار کیست و من مثل اینکه سنگ شده باشم از ترس صدایم در نمی آمد و فقط می خواستم بگویم چرا اجازه ندادی بروم دستشویی من که گفته بودم! بعد هم دانه دانه همکلاسی هایم را از نیمکت های چهارتایی مان  بیرون آورد و پشتشان را چک کرد که کدامشان خیس است و بعدش هم دست آخر رسید به من!

و آنقدر بد و بیراه گفت که حلقومش جر خورد و دقیقا به یاد می آورم محور همه ی بیاناتش این بود که خانوم حسینی (آ بدارچی مدرسه) چه گناهی کرده؟

خلاصه چند تا قطره کاپوچبنو هم نصیب شال صورتی شد اما خوب لک مصیبت طوری باقی نماند 

شال صورتی تا پایان کلاس روی سرم باقی ماند و بعدش هم رفتیم کافه نشستیم و من سوپ قارچ خوردم با نان تست شده اما وقتی رسیدم خانه حس کردم هنور زمان مناسبی برای پوشیدن شال صورتی یا پالتوی بنفش نیست

هنوز هم دلم می خواهد سرتا پا سیاه بپوشم و موهایم را رنگ نکنم و موهای سفیدی که شقیقه هایم را پوشانده عیان کنم و هیچ نترسم که اکر خوب به نظر نرسم چه؟

همین دیروز بود که برنامه ی خریدن رنگ بلوند و روشن را در ذهنم چیده بودم که می شود برای عید و بهار یک حالی به موهایم بدهم که محیا آمد و خیلی حسرت به دل طوری سفید هایم را نوازش کرد که چقدر خوب شده اند و مثل خال یک جا در می آیند و یاد موهای سفید خودش افتاد.

هنوز هم چیزی شبیه حس پرتاب شدن، کسی ، چیزی، ثانیه ای هست که هولت میدهد و ناگهان دوباره مثل بادکنک سفیدی که به خیلی بلندی ها رفته ناگهان در سیم های برق گیر م یکند و جرواجر می شود و تنها نخی و ردی از هویتش باقی می ماند . . . یک جایی که خیلی دور است ناگهان مثل چرخ ماشینی که از روی خورده شیشه های تصادف قبلی رد شده باشد فس می شوی و ماشین لک و لک می کند و بهتر این است که خاموشش کنی

به نفعت است که بزنی بقل و بروی !

کافه ی دیروزی خیلی قشنگ بود، در شیشه های کوچک سس فلفل گلوریا ، داودی های ریز و زردی گذاشته بود و دورش را با پارچه ای شبیه سرامیک روی میز یک نوار کوچولو چسبانده بود. گارسونش هم با همه شوخی داشت و شغلش را هم دوست می داشت و کیف کرده بود که برای علی سوپی را آورد که همان چیزی بود که می خواست و اگر چه در منو نامی از سوپ قرمز ورمیشل طوری نبود!

ته ذهنم یک جایی یک برنامه ای چیده ام که بروم و یک پلیور صورتی کالباسی بخرم و با آن پالتوی بادمجانی بنفش و شلوار جین و بوت های مشکی و همین شال صورتی ستش کنم

یک جایی که نمی دانم کی زمانش می شود

زمانی که صبح ها برای پوشیدن لباسی که عین دیروز ها و دیروز ها نباشد زحمتی به خودم بدهم

مثل نقاحت می ماند . . .



نظرات (6)
دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:33
الهی دعای خیر پدرت تا همیشه زندگی بدرقه راهت بشه و روح پدرت قرین رحمت و لطف الهی بشه
پاسخ:
سلامت باشی نازنین
چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 21:39
هر چه زودتر برنامه هاى ته ذهن رو اجرا کنى، برنده ترى
پاسخ:
هستم
پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 00:56
نه اینکه فکر کنی دردت رو نمی دونم.. خیلی خوب می دونم چون برای خودم اتفاق افتاده... منم یکسال مشکی پوشیدم... اما کار خوبی نکردم، و پیشنهادم اینه که هرچه زودتر از این سیاه غم آلود رها بشین... زندگی یه باره، و هیچ معلوم نیست خودتون (خودمون) فردا روز کجا باشیم.. اصلا در این دنیا باشیم یا نباشیم.. اتفاقا وقت شال صورتی همین امروزه، قدر جوونی تون رو بدونین...
پاسخ:
سلام
موافقم
فقط باید به یه حس غلبه کنم قبلش
یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 14:08
مطمئن باش روزهای قبل از آمدن بهار با رنگ موی تازه و لباسی که توی ذهنت ست کردی، عالی می شود ...
پاسخ:
حتماااا
یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 14:52
من ولی فکر میکنم تا هر وقت لازم داری عزاداری کن. میدونی آخه تو خودتو میفهمی ، میدونی اگه نیاز داری مشکی بپوشی باید بپوشی
جوری نباشه که بعد ها حس کنی خوب از دلت در نیومد و خوب و کافی عزاداری نکردی
هرکی روش خودشو داره. یکی هر روز بعد از کارش میشینه مترو میره قبرستان که عزاداری کنه تا یکسال
یکی سر بیست روز براش کافیه عزاداری
تو خودتو خوب میشناسی پلاله جونم
به خودت فرصت بده
هر وقتم خواستی بری تجریش پلیور صورتی بخری خبرم کن
پاسخ:

عزیز دلمی
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1395 ساعت 16:40
سلام
توی ذهنم مرور کردم بلکه یادم بیاید بعد از گذشت 52 روز از رفتن پدرم یا کمی بیشتر و کمتر کسی چنین کارهایی برای من انجام داد یا نه... عجیبه چیزی به یادم نیامد...
دوستان خوب، چقدر عالیند...
دیشب برای بچه‌ها باید قصه تعریف می‌کردم. گیر داده بودند! هرچی به ذهنم فشار آوردم چیزی به ذهنم نرسید و سرآخر خاطره‌ای از خودم رو در قالب داستان تعریف کردم: داستان پیاده رفتن به امامزاده داوود با پدرم و اینکه موقع پایین آمدن کنترل خودم را در سرازیری از دست دادم و قل خوردم پایین و پدرم دنبال من می‌دوید تا من را بگیرد...
یادشان گرامی
پاسخ:
عزیزم

خدا رحمت کنه همه شونو

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram