X
تبلیغات
رایتل

این کوچه . . .

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 12:11

این سو خانه ی چوبی پیرمرد تکیده و زوار در رفته ای است که با گونه های آویزان و دهان باز به روبرو خیره شده است ، مدت هاست صورتش را اصلاح نکرده و گلوله های توپی پشمی ریز و درشت گله گله ،روی صورتش روییده اند. کلاه نمد مال کرمی  رنگی که یک گوشه اش پاره شده و سوراخی به غایت یک کف دست گوشه ی سرش پیداست که طاسی سرش را که بی مهابا می درخشد و کله صورتی رنگش را به نمایش می گذارد عیان کرده است.ابروهای بلندش از روی مژه ها روییده اند و تا جایی پایین تر از پلک، ادامه پیدا می کنند ، انگار کن که برای چشم ها، سایبانی از حریری نه چندان اعلا بافته باشند و متعاقبا دید ضعیف پیرمرد را به چیزی حدود صفر رسانده اند، چشم های قی کرده و سرخی دارد، تخم چشم ها انگار آب مرواری داشته باشند کم نور و بی فروق و متمایل به  طوسی شده اند و هاله ی خاکستری رنگی اطرافش دیده می شود، همین ماده ی سفید جمع شده دور چشم ها مژه های پیرمرد را به هم چسبانده. موهای بلند بینی از سوراخ های تقریبا متقارن بیرون زده اند و سرخی دماغ و سیبیل های پرپشت پیرمرد را از هم جداکرده اند. داخل دهان باز مانده پیرمرد خبری از دندان نیست، فقط یک دندان ناقص همچون نور شمعی بی رونق در دهان تابیده و پوسیدگی های فراوانش خبر از خاموشی عنقریبش دارد.

مرد پلیور قهوه ای چرک مرده و کت بلند طوسی ای به تن دارد که لکه های چربی، جا به جایش رد انداخته و غبار و خاک رویشان را با یک لایه ی غلیظ از هر گونه خطر پالودگی ناگهانی ،نجات می دهند. پاچه های کوتاه شلوار تا اندکی پایین تر از زانو را پوشانده و ساق های برهنه و پشم آلود پیرمرد با آن حالت زار و لندوک که به شدت رقت آور و ترحم برانگیز مینمایاند، هویدا شده است.گالش های پلاستیکی مرد که آستری قرمزش از پشت پا پیداست و دو سه شماره ای از پایش بزرگ تر است، خیس و براق است.

دست ها را حمایل تکه چوب بی قواره ای کرده است که شاخه های کوچک و ریزی دارد و از ظاهر زمختش پیداست توت است که این چنین پوست نخراشیده ای دارد. پیرمرد رو کتل چوبی کوتاهی که زیر پاهایش پیداست، نشسته و با جدیت به روبرو می نگرد، انگار دنبال چیزی یا کسی می گردد که ظنش برده همان طرف هاست. پشت سرش خانه در تاریکی دود فرو رفته، دودی که ماحصل آتش زدن هیمه های ریز و درشت و سرخ شدن زغال و آماده شدن تنور برای چسباندن نان است.

در چوبی این خانه دو لته است که دست ساز است و البته ناشیانه ساخته شده، بالای در قفل کوچک سبز رنگی در هوا تاب می خورد که باز مانده و کلیدش احتمالا لای کلید های دیگر با آن کش قیتونی سفید و قرمز  گردن پیرمرد است. روی یک لت از در با خش های عمیق و نامنظم و احتمالا با چاقو، حک شده است، آی لاوی ویو و پایین ترش اسم دخترانه ای کنده شده ،چیزی شبیه فریبا، شاید هم ثریا. چندا تا قلب سالم و تیرخورده هم دور سر این فریبا خانم در حال بال بال زدن هستند که از یکی دوتایشان مایعی می چکد که احتمالا خون باشد!

سبیل های زرد و نارنجی و ته سیگارهای پخش و پلای جلوی حکایت از بهمن پنجاه و هفتی دارد که در یکی از جیب ها ی عظیم پیرمرد لمیده است و لابد کبریت شش ستاره ی توکلی هم ضمیمه اش هست که حکایت چوب های ریز و نیم سوز زیر پا مانده است.بیرون خانه چند ردیف الوار تقریبا منظم حایل کوچه را ساخته اند که بالای آن پارچه ی قرمزی به دو سوی ستون ها میخ شده تا دید کوچه کاملا بسته شود و فقط الوارها و ستون های سیاه و دود خورده سقف خانه پیداست.

آن سو خانه ای دیگر است که دیوارهایش با کاه گل اندود شده است و انتهای الوار های داخل ساختمان از دیوار بیرون زده اند و کودکی خرد سال با دمپایی های زرد و کون لخت از نرده ها آویزان است و هر دستش را به یکی از الوار ها گرفته و احتمالا دارد تاب می خورد. زیر پایش آفتابه ی قرمز رنگ پلاستیکی با لوله ی بریده و لبه های آفتاب خورده و رد جوی باریک و خیس ریز پا حکایتی دیگری دارد اما!

کودک گونه های آفتاب سوخته و موهای اخرایی کوتاهی دارد که خط صاف قیچی کردن موها هنوز بر پیشانی اش پیداست و شادی غیر قابل وصفی از این بازی نا به هنگام را می توان در تمام وجودش باز شناخت و تنها چیزی که نشان از جنسیت کودک دارد آلت برهنه اش در هوا تاب می خورد.

آن طرف تر و به موازات ردیف خانه های دیگر این کوچه، جوی آبی روان است که سر منشا اش چشمه ای است با دو تا لوله و یک حوض کوچک که دو سه تا گربه ی زرد و سفید دور تا دورش زیر آفتاب لمیده اند و حمام آفتاب می گیرند. جوی آب انباشته از سنگ های ریز و درشت است که به هر کدامشان چیزی اویزان است و در جریان نه چندان تند آب در حال جنبیدن است، از یکی پوست خیاری که بسیار محتاتانه و نازک گرفته شده است، یکی  جلبک های کنده شده از سنگ های دیگر و از یکی دمب سبز گیلاس و یکی هم محتویاتن حلقوم دردناک و متعفن کسی که حتما به شدت سرما خورده که اینک این چنین کولی وار در آب جوب می رقصد و می جنبد.

تا آخر این کوچه دیوارها کاهگل است و الوارهای سنوبر نیمه و دایره کامل از سقف ها و دیوارها زده بیرون و جای مناسب برای لانه گزیدن گنجشگ را فراهم آورده است. از پشت حلبی های روغن نباتی که زنگ زده و به رنگ قهوه ای متمایل به زرشکی در آمده شاخه های چند درخت آلبالوی جوان در افق پیداشت که متعلق به باغ بالای حوض سنگی است که چشمه از لای سنگ های پرچین آن جوشیده است که برای مهار کردن آب لوله پولیکا های طوسی رنگ را در سرچشمه در پرچینها فرو کرده اند و حلبی های روغن نباتی را بالای سرش علم شده تا جلوی هر گونه آلودگی احتمالی آب چشمه گرفته شود.

پشت پنجره ی خانه بالایی که روبروی خانه پیرمرد است، پرده ای در حال باد خوردن است، از گوشه ی بالا رفته پرده توری که در هوا باد می خورد، چهره ی دختری پیداست که دارد خودش را تو آیینه درست می کند، موهای سیاه و بلندش را شانه زده و گیس کرده و بافته و انداخته پشت سرش، پیراهن سفید گل دار با حاشیه قرمز به تن دارد و یک ماتیک قرمز به دست دارد که میتوان ردش را پشت پلک ها، روی گونه ها و البته روی لب جست. دختری که می تواند فریبا باشد، یا ثریا و شاید هم پریا!




پ.ن:

نمی دانم این یاداشت را اینجا گذاشته بودم یا نه اما حتا اگر تکراری . . . دوست دارم باز بخوانمش

هدف شما در زندگی چیست؟

سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1395 ساعت 13:11


1- یک هفته و دو سه روز است که جارو برقی ام سوخته است. البته قبل از اینکه از هستی ساقط بشود هم شلنگ خرطومی اش پاره شده بود  و هم از سر تماس با زمین و هم از سمت تماس با دستگاه جارو برقی! این پاره شدگی را به مدت چندین ماه تاب آوردم و وقتی دیدم نتوانستم جایی را پیدا کنم که تعمیرش کنند با همان نقص عضو کنار آمدم و علاوه بر نکشییدن شلنگ  بدنه اش را هم برای جارو کردن نقاط مختلف با دست جا به جا می کردم.

تا همین یک هفته و اندی پیش که زد و ناگهانی جاروبرقی بیچاره پت پتی کرد و بوی گند سوختن یک وسیله برقی همه جا را پر کرد و بعدش دیگر روشن نشد که نشد.

این چند وقت با جارو دستی و طی مرطوب مشکلات زندگی را تا حدودی جل نموده ام اما داغ فراق یک جارو برقی در خانه به شدت ملموس است و جان کاه!

طوری که از دو سه روز پیش در سیبل هدف زندگی خرید یک جارو برقی را تیک زده ام! 

یک اصراری هم دارم که یکی جدیدش را بخرم و این یکی را دوباره نسپرم به تعمیرگاه! اصلا تعمیر بشود هم انگار قبول نیست! 

پول که دستم می آید یه دو صورت دسته بندی می شود یا کمتر از یک ملیون است که مسقیما به خرید جارو برقی می اندیشم و اگر بیشتر باشد مستقیما به پرداخت یه قسط معوقه و یا حتا بدهی خانم بهار که هر کار کردم سریه قبل نگرفت!

هدف با مزه ای هم هست!

خرید یک جاروی برقی خفن که همه خاک و گرد و موهای پریشان خانه را بخورد!


2- هدف بعدی هم البته خریدن یک عدد سشوار است. سشوار قبلی رمق ندارد انگار! البته رسیدن به این هدف دور نیست، قدر هدف اول ! این هدف بعد از آزمودن سشوار خفن خواهرم جدی شد! چون بعد از آن وقت ها بود که من دانستم چقدر تفاوت می تواند وجود داشته باشد بین هم نوعان این موجود شریف! حالا یکی از اهداف کوتاه مدت این روزها هم یکی خریدن همین سشوار است! خوش قریحه و خوش استیل!


3- هدف بعدی هم البته خریدن یک باب منزل مسکونی می باشد! یک خانه ی نقلی کوچولو موچولوی پنجاه متری که ترجیها سمت غرب شهر باشد. 

البته خنده دارد که خرید خانه در اولیوت سوم می گنجد اما ماجرا اینجاست که من سشوار خر بهتری هستم تا خانه خر بهتری!

ماجرای خانه از آنجا شروع شد که پارسال همین وقت ها سعیده گیر سه پیچ داد که برای وام بانک مسکن سپرده گذاری کنم ، من هم ماجرای خرید ماشین را بیخیال شده بودم  و جایش وام را ثبت نام کردم و حالا همین روزها سررسید یک ساله ی وام به سر می اید و باید بروم یک جایی را بیابم ! یک طوری استرس دارد این هدف سومی! مخصوصا که اطلاعات من در باب خانه ی خوب قدر اطلاعاتم در باب نحوه کشیدن نمودار لوله ای است ! هی از بقیه می پرسم و تازگی ها فهمیده ام شمالی و جنوبی فرق دارد و جنوبی بهتر است و انباری عیب ندارد نباشد اما بی پارکینگ نمی شود! و بعدش هم پایلوت و طبقه اول چه فرقی دارد و طبقه اول سرد تر است و طبقه دوم بهترین قصه ی ممکن است و آسانسور باشد و نور در طبقات بالایی بهتر تر است و  . . .راستش از فکر این ها هم استرسم می گیرد و نمی دانم چه باید کنم اما خوب آنقدری نیست که سر جایم خشکم بزند . . .



پ.ن:

1- شایان ذکر است اهداف نامبرده به صورت مقطعی بوده  و تا برآورده شدنشان در حیطه هدف هستند و درست در لحظه ای که دسترسی شان ممکن گردید، هدف دیگری جای شان را میگیرد! 

همچنین این را هم خودم می دانم که آدم خیلی باید سخیف و به در نخور باشد که هدفش در زندگی این چیز ها باشد ! خوب من که داجه به همه هدف هایم حرف نزدم ها؟

2- بعدا ها برای یاد آوری سالی که آقای هاشمی مرد، خواهم گفت تقریبا سه ماه بعد از بابا

3-  هدیه ی تولد آقای روانشناسی تحلیل مان، یک نقاشی بود که من کشده بودمش . . . 

14 دی 1395

سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:31

بچه که بودم وقتی ماجرایی منتهی به قهر و گریه میشد و بعدش هم موفق میشدم امتیاز مورد نظر را با گریه کسب کنم به این فکر میکردم که خیلی ضایع است که یکهو دست بردارم و ناگهان!!! استاپ! و دیگر اشک نریزم این بود که غالبا چند دقیقه بعدش هم ضر میزدم و یک صدایی شبیه وز وز زنبور از خود در می آوردم و بعدش خیلی لایت به سکوت هدایتش می کردم و چند ثانیه بعدش نیشم تا بنا گوشم باز بود و داشتم با امتیازی که گرفته بودم حال می کردم و جفتک چار پشت می انداختم و متعاقبا سر و صدایم هم هوا بود.

الان ها فکر میکنم عجب بچه ی گهی بودم ها! چرا همان وقت که مادرم عروسکی که را که بردارم به زور گرفته بود را به آغوش من باز می گرداند همان لحظه درست همان لحظه تمامش نمی کردم و آب دماغم را که روان شده بود را جمع کنم و عروسکم را بگیرم و هورا کشان  بپرم بروم! 

حالا بعضی وقت ها که می بینم چیله هم همین شکلی است حرصم در می آید و می خواهم  خودم را جر بدهم و التماس کنم خاله! تورو خدا کاری که من  می کردم را با خودم نکن! بعدش البته تمهیداتی هم بر این حاشیه اندیشیده ام که بسیار مسکن طور حول و حوش ماجرا باعث التیام اشک های چیله بشود و غالب اوقات در پنج ثانیه ی اول بعد از فاجعه چیله دارد می خندد! و من این شکلیم که اوه یسسسسس!!!

خلاصه

آمدم وبلاگم را دیدم که غبار زده و کبره بسته گوشه هایش و پرنده هم پر نمی زند در گوشه کنارش عنکبوت تار بسته!

بعدش هم وبلاگ های لینک شده را باز کردم و دیدم ای بابا! این ها که از من هم بدترند و دلم خواست که کاش نوشته بودند. کاش مثل قبل که همه تند تند می نوشتند و هفته ای دو سه تا پست آپ می کردند همه چیز زنده تر بود.

این شد که برای اعلام اعتراضم به ننوشتن بلاگر های محبوبم تصمیم گرفتم مشت محکم طور یک پست بنویسم.

اما خوب غالب نوشتن ها وقتی اتفاق می افتد که آدم پر باشد از کلمات و بیاید یک جایی یک جوی باریکی از کلمه روان کند و بشود منشا اثر محتوایی که در دلش حسی شبیه درد ایجاد کرده بود

اما من امروز ها خالی از دل درد نامبرده ام و به شدت مثل اسب عصاری (اثاری، عساری، عثاری )  مشغول رفتخ و فتخ امورات شب عید و سرسید و کارت تبریک و نقاشی و  . . . این ها هستم و راستش همین  الان که اینجا  نشسته ام و دارم می نویسم از قرار عکاسی کارخانه نیکنام پیچانده ام و هنوز نرفته ام از آبدار چی طبقه بالا که آتلیه عکاسی در آنجاست دوربین  خفن تومنی ای مان را تحویل بگیرم و بروم آژانسی،  اسنپی چیری بگیرم که بروم که نه و نیم آقای مدیرعاملشان می آید دفتر و . . .

خلاصه آمدم بنویسم که موهایم را رنگ کردم  (قهوه ای طور) و موهای سفیدم را که درصد شایان ذکری شده اند برای خودشان را رنگ آمیزی نموده و تازه بعدش هم سشوار جانانه ای نموده ام

لباس هایم دیگر سیاه نیست 

آشتی ام

و می خندد لبم

برچسب‌ها: روزنوشت
Instagram