X
تبلیغات
رایتل

باران که می بارد . . .

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:32


دیروز صبح ناگهان دچار شور حسینی شدم، ماجرا از این قرار بود که پریروزش رفته بودیم بازار گل و من بعد از مدت ها گلدان خریده بودم، دو تا گلدان بزرک برای نخل مرداب ها و چهار تا هم برای گل های که مدت ها بود ریشه کرده بودند و به انتظار نشسته بودند تا بروند توی خاک. دیروز صبح ساعت هفت دقیقا زمانی بود که من انتخاب کردم تا همه شان را خوشحال کنم.

بساطم را گوشه ی آشپزخانه پهن کردم و علاوه بر گلدان های جدید کلی گل و گلکاری هم توی گلدان های خالی قبلی کردم و تقریبا یک دو جین شخصیت تازه به خانه اضافه شد.

حس میکردم  بیشترشان دخترک های معصوم و نازنینی هستند که گونه هایشان از شرم گل می اندازد و سرخ و سفید می شوند. گلدان بزرگ نخل مرداب آقای محترم و مودبی است که دست و بالش خیلی باز است و راحت زندکی میکند! گلدان آگلونمایی که آن هم گلدان بسیار بزرگی است آقا است اما از آین آدم های محافظه کار است که نمی شود بریز و بپاش هایش را به چشم ببینی! شفلرا دخترک داهاتی طوری است که پیراهن گلدار تنش کرده و خودش را نمی آراید اما زیبایی اش را به سهولت از بین خطوط وحشی چهره اش می شود دید. پتوس ها مثل دخترک های مدرسه ای هستند؛ شلوغ و پر هیاهو و شیرین!  و سان سوریا، خانم معلم مرتب و منظمی است که خیلی شق و رق است و بوی خانم معلم های بچگی ام را می دهد.

برگ قاشقی شبیه پسر بچه های توی کوچه می ماند که صورتشان گرد و گوشتی است و سر به هوا و بازیگوش است و به راحتی تو کوچه ای فوتبال بازی می کند که جانش را دنبال هر توپی که تو خیابان شوت می کند به خطر می اندازد.

گلدان نعنا دخترک عاشقی است که قلبش تند تند می زند ، من عاشق این خانم نعنا هستم! عاشق آن کش و قوش های شاعدانه اش و عاشق برگ های نهیف و ریزه میزه و شاخه های متقارنش . . .

حسن یوسف خانم پیرزنی مهربان و فرتوت است که پوستش مخملی است و پشت پنجره به انتظار کسی نشسته است! شاید در کوچه ای که هر روز به انتظار همسرش می شسته و حالا سال هاست پیرمرد مرده  . . .

تنها گلی که فراموش کردم سامانش بدهم همانی است که بیشتر از همه مایه افتخارم است و دوستش می دارم.

این خانوم محترم که از نژاد بنجامین هم هست ، کاملا تصادفی و عاشقانه به دنیا آمده است. مادرش هم خودم هستم و اسمش را هم گذاشته ام رعنا! رعنا جزو شاخه های دیگر بوته ی بنجامینی بود که پیلارسال ها برای شرکت خریدم . این شاخه های اضافی را حرس (حرص؟ حرث؟ هرص؟)  کردم و گذاشته بودمشان تو شیشه ی آبلیمویی که خیلی وقت بود خالی مانده بود. محض سبزی روی میز.

ماند و ماند و دانه دانه شاحه ها برگ ریزان کردند و من برشان می داشتم از داخل ظرف تا ماند رعنا و هر چقدر بیشتر می گذشت من بیشتر قربان قدش می رفتم که هنوز هست. بعدش هم یکی روز آمدم دیدم ریشه دوانده و ریشه ی کوچک و سفیدی از یک جایی از ساقه اش بیرون دوانده بود ، بعدش هم آنقدر ذوق زده شدم که آوردمش جلو چشمم و بیخ مونیتورم و هی هی نگاهش می کنم.

حالا دست بر قضا همین ایشون بی گلدان مانده است  . . .

خلاصه، دیروز دچار شور حسینی شده و همه این کارها را کردم و بعدش هم گلدان های سنگین را جا به جا نموده و این ور آن ور گذاشتم و بعدش هم جارو کدم و تی کشی و دستمال زدم اما اخرش حس کردم درد فاجعه طوری در کمرم حس می کنم. محلش ندادم  و دویدم رفتم سرکار و بعدش کلاس فیلان و بعدش هم تا 11 شب برای نظارت چاپ ساک دستی ای که قرار است هدیه های سال نو در آن باشد رفتم چاپ خانه و بعدش هم زیر باران هم ماندم

امدم خانه

با دلی به شدت کدر و قلبی مکدر! خسته بودم و علیرغم رفتن به چاپ خانه کار نهایی  نشد و تایید نشد و قرار شد فایل اصلاح و برای چاپ مجدد ارسال شود! 

این طوری بود که امروز صبح با همچین سبقه ای وقتی از خواب بیدار شدم و آمدم از تخت بیایم پایین انگار کن که چیزی مثل تیغ در کمرم فرو میرود.

اصلا هم شوخی نداشت ها

هر چقدر خواستم آرام بشوم و بلند شوم دیدم نه! نمی شود

آدم وقتی قلبش سرد باشد انگار بیشتر یخ می کند، بیشتر مریض می شود! یا حد اقل این نسخه را می توانم برای خودم بپیچم! وقت هایی که اندوه گین هستم احتمال آسیب دیدن و بیماری افزایش می یابد

انگاری یک جایی از دلم یک بخاری روشن باشد که همه چیز را گرم و خوب می کند و وقتی بخاری مذکور خاموش باشد ان وقت دیوار ها نم می زنند و حتا ممکن می شود که سقف هم بریزد

و حالا مشکل من یک چیز است که بدانم بخاری چه طور روشن می شود؟ 

چون تا اینجا که به شدت حس می کنم در خاموش و روشن کردنش اختیار از من صلب شده است . . .

برچسب‌ها: دل نوشت
نظرات (9)
دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:57
همه مان همینطوری هستیم
نیاز به یک گرمابخشی از درون داریم
پاسخ:
خوب چه طوری روشنش کنیم؟
سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 00:45
هرس
پاسخ:
:)
سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 10:10
وقتی مطلبی می گذارم که اصلا ربطی به نوشته های تو نداره یه کم خجالت می کشم
ولی اون یکم اهمیت خاصی نداره
بچه بودم وقتی بچه مرفه تر از خودم البته در بیشتر مواقع بچه هایی که می دیدم مرفه تر از من بودن ، آره وقتی اینجور بچه ای رو می دیدم با خودم می گفتم درسته من فلان جور لباس ندارم فلان جور اسباب بازی ندارم یا فلان جور دوچرخه یا هرچی که خدار شکر من اصلا هیچ کدوم رو نداشتم رو ندارم عوضش من خیلی قوی تر از اونا هستم اگه یه روز از ما مسابقه کشتی یا دعوا یا دو میدانی یا فوتبال بگیرن من از همه ِ اونها جلوترم حتی وقتی می دیدم تو یه جمع مثلا تو مدرسه یا بین بچه های محل می دیدم اون با تمام داریی هاش از نظر سر زبون وپر رویی هم گوی سبقت رو از من می ربودند ولی باز به امید فردا و تمرین حرف زدن خودم رو آروم می کردم و با خودم می گفتم انسانها واقعیت رو از ظاهر آدمها درک نمی کنند بالاخره واقعیت چیزی فراتر از این کارها واین دارایی هاست یا موقعی که وصله وپینه های لباسمو می دیدم بیشتر احساس غرور می کردم که بالاخره نمی دونم بالاخره واسه چی احساس غرور می کردم ولی با این احوال پسری به اوضاع احوال خودم می دیدم اگه یه شلوار نو داشتم نشد پیش اون بپوشم یا نشد بله های مادرم رو بیارم بیرون وپیش بچه ها بخورم بالاخره اون دوران هم تموم شد و فهمیدم اونی که اشتباه می کردم وهمه چیز این روزگار حداقل نزدیک خودم ظاهری بود و من سر خوردم رفتم میون آرزوهام محو شدم الانم دیگه فکر تعقییر هیچ چیزی بجز طرز فکرم نیستم
پاسخ:
هعی
من فقط می تونم بگم برات ارزوی موفقیت و خوشحالی میکنم
بسیار زیاد
سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:27
هزاران بار اگر باران ببارد
نمی شورد تورا از سینه ام اشک
خیالت راحت این پیوند عمریست
که می سوزاند م از ریشه بی شک
پاسخ:
البته پست من بارانی نبود . . .
سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:31
چه با احساس و زیبا نوشتی،کاش عکس گلهای قشنگت را می گذاشتی تا ما هم با آنها آشنا شویم.
پاسخ:
اینستا تو بده
سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 16:19
اسم مارا هم پاکیدی
پاسخ:
نه والا
فرصت نشد تایید کنم
بخونم اولش
چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:54
چقدر قشنگ از گل ها نوشتید .من کاملا تونستم تجسم کنم.کاملا موافقم که حال روحی روی حال جسمی ما کاملا تاثیر گذاره.امیدوارم هرچه زودتر خوب و روبه راه بشید.
پاسخ:
ممنون کیانوش جان
لطف داری
چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:54
اسممو که می خواستن انتخاب کنن مثل الان نبود ...بگن ما از اعراب خوشمون نمیاد یا می خواییم پسرمون ادامه دهنده راه کوروش کویر باشه... آخ می ببخشید کورش کبیر .... اون موقع فقط می خواستن اسم روت باشه تا با ده تا بچه ی دیگه اشتباه نگیرندت
ولی با این احوال یه بارم اسمتو درست تلفظ نمی کردن همین نوه ی دختریه دایی عمه ی بابا بزرگ بابام خدا بیامرز اسم هر یک از پسراشو اون جور که می تونست تلفظ می کرد به اکبر می گفت اَپه به اصغر می گفت قَره به محمد می گفت ممه به کوچیگه هم می گفت بَبَ اسم خودشم مه لقا بود می پرسیدی اسمت چیه می گفت ملاقه آره امیدوارم بتونی بخونی کاش می تونستم ویسش را برات می فرستادم
بگذریم خلاصه وقتی می خواستن اسم برا من بگذارن به خاطر اختلافی که با نوه ی پسریه عموی بابای بابام پیش اومده بود اونم به خاطر این که اسم بابای پدر بزرگ که اسماعیل بود رو گذاشته بودن روی پسرشون بابای من هم دوتا پاشم کرده بود تو یه کفش و یه دونه خر شیطون سوار شده بود با چه عظمتی که الا وبلا که اسم پدر بزرگ اونا رو هم باید بزارم روی پسر خودم که از قضا من بودم .... یعنی شانس آوردم والا الان تو این اوضاع که همه اسمای تیتیش مامانی مثل نیما وتیما و ارلین و تامسون و رابینسون کروزئه اسم من باید می شد نقی اونم نقی خالی می شد که خوب بود نقی قلی ... والا ... به خدا
پاسخ:

ملاقهههه
پس چرا نقی نیست اسم کامنت گذاریت؟
چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:08
خیلی داغ کرده مخم رو می گم
دوس دارم سرم رو بزارم زیر یه کامیون 18 چرخ که با سرعت از روش رد شه
اینقد دستم به اون چیزایی که می تونستم برسم نرسیدم
من همیشه از آدمای معروف بدم می اومده
چرا
چون اولندش حق اونا نبود
بلکه حق اینجانب بوده و هست
همین رییس جمهور قبلی
چیکار کرد کاری نکرد
وای اگه من جای اون بودم
رییس جمهور فعلیم گوربه گور شده چیزی بلد نیست
سواد نداره
اگه من می شدم
یا اصلا چرا دور بریم
همین بازیگرا یا فوتبالیستامون یا همین خواننده های الکی که داریم چیکار می کنند
همین پولی رو که بو اونا می دن می دادن به من مث بلبل براشون صدای قناری در می آوردم یا مثل میمونا ادا در می آوردم با چه وعضی
مهندسامونو میگی پشمکن بخدا
یا کدموشونو بگم
دیروز رفتم دکتر می گم سرم درد می کنه منو نوشته برم پیش روان شناس
نمی خواستم برم ها فرشته گیر داد بریم بریم
والا خودم دکترم
پاسخ:

اصلا تو همه چی بلدی
ای خودشیفته
فرشته کدوم بوده؟

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram