X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عکس یادگاری

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 15:27

1-   آن دنیا که همه با هم مهربانند و نه عمو از بابا ناراحت است که چرا کلاهش را این شکلی سر می گذارد و نه بابا از دست عمو ناراحت است که چرا فرقونی را که برده،  پس نیاورده و نه مادر ناراحت است که چرا سه تا دختر زاییده و یک پسر   و نه دیگر عمه هست که بگوید پسر زاییدن چقدر افتخار است و  هفت تا پسر عمویم را بکوبد تو سر کسی و نه مادر بزرگ هست که به پدرم بگوید  تو جگر گوشه ی منی  و نه پدر بزرگم هست که به عمو  بگوید  نام من را زنده نگه می داری  و نه  . . . 

آنجا که همه این مشکلات روزمره و خنده دار حل  شده است و همه دست در گردن هم انداخته اند و دارند گپ می زنند و پدر با بردارهایش خاطرات جوانی شان را دوره می کنند و مادر بزرگم چپق می کشد و عمه با شوهر عمه دارند پشت پنجره از ازدواج پسر آخرشان حرف می زنند و بعد کسی همه را دور هم جمع می کند و دو ردیفشان می کند.عده ای پشت سر می ایستند و عده ای جلوتر می نشینند.

پدرم دیگر با عمو رقابتی ندارند که کدامشان برای مادرشان عزیز تر است و عمویم دیگر به خود نمی بالد که عزیز کرده پدرشان بوده است، آنها حالا دست در دست هم کرده اند و از صمیم قلب، از اعماق قلبشان ، جایی که آنقدر زلال است که تویش ماهی شنا می کند ، همدیگر را دوست می دارند و یک طوری انگار که به ابدیت خیره شده باشند به افق می نگرند و تو دوربین خیره شده اند و لبخند می زنند.  یه طوری که انگار عکسشان روی سنگ حک شده باشد . . . عکس همه شان کنار هم


2-   دقیقا چهار ماه از روزی که پدر رفت می گذرد و ما در راهیم برای رفتن به الموت برای شرکت در مراسم عمو. سرمای هوا آزار دهنده است و چند بار راه بسته شده و لودر راه داری جا به جا مشغول تراشیدن ارتفاع برف و باز کردن راه است و مه تا جایی پیش رفته که تا پیش پایت را هم نمی توانی به سهولت ببینی و ماشین ها با چراغ مه شکن تردد می کنند و زنجیر چرخ

عمو دیروز به خاک سپرده شده است و طبق وصیت ش با شرایط این چنینی با اعمال شاقه به ولایت رسیده است. 

چیزی شبیه فیلم ها ، کسی که خودش آنقدر اصرار داشت که پیکرش را جایی غیر از محل تولدش به خاک نسپارند و خواهرش را با اصرار و تاکید برده بود تا آنجا به خاک بسپارد حالا وقتی از سال از دنیا رفته بود که سخت ترین شرایط ممکن برای تردد حاکم بود و بعد از ساعت ها انتظار و در راه ماندن و یک روز رو هوا ماندن و چند بار رفتن و برگشتن از نیمه ی راه سرانجام موفقیت حاصل می شود.روز مراسم آنقدر هوا سرد بود که بیشتر از چند دقیقه نمیشد در فضای باز ماند.


3- قسمتی از مصیبت وارده همانا در رخ بازماندگان قابل رویت است. زن عمو کنار خواهرش نشسته است و مادرش آن ور تر و هی از حال می رود، بی حال است و آنقدر کریه کرده است که همه ی اجزای صورتش باد کرده و قرمز شده است و اشک هایش خشک شده . . . به این فکر میکنم اگر مادرم می ماند و رفتن پدرم را میدید چه شکلی میشد؟ آنها بسیار زیاد همدیگر را دوست می داشتند و مادرم برنامه ها داشت برای وقتی که پدر بازنشسته شود و بتوانند راحت به درخت هایشان برسندو . . .

حتا  به این فکر کردم که اگر پدر بود و این روز را می دید چطور دستش را می گذاشت روی صورتش و اسم برادرش را تکرار می کرد و اشک می ریخت.

زن عمو بی تاب و بی قرار و بی حال است و یاس و شکست در چشم هایش ذوق دوق می کند. من این چشم ها را هیچ وقت این طور ندیده ام

همچنین چشم های عمو زاده هایم را، آن یکی که جلو در ایستاده بود و آنقدر اندوه داشت که داشت بالا می آورد از شدت غم و ته تقاریش که پیش از اینکه من را دست در دست مرد دیگری (که بعدها تبدیل به آدمی مهی شد در زندگیم) ببند زن داداش صدایم می کرد! حتا ته تقاری سرتق عمو هم اندوه آلود بود و دلم برای همه شان سوخت و می خواستم بروم بغلشان کنم و سر سلامتی بدهمشان (کاش دختر بوند و یا کاش آنقدر آدم های بازی بودیم که میشد)، می دانستم که هیچ کس این طور که من می دانم حال این جماعت را نمی داند . . .  انگار که پدرم دوباره مرده است


4- لطف می کنید اگر برای من تسلیت کامنت نگذارید، یک چیزی تو مهره های پشت کمرم می لرزد وقتی دوباره تسلیت می شنوم


  

نظرات (11)
شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 16:00
عالی می نویسی بهت تبریک می گم ----
خوش بحالت خوب تسکین می دی خودتو
بالاخره

ردیف 4 درست آخرین جمله ات کار یک استاد بود
خواستم اینجور بنویسم دلت گرم باشه


والا سرمای زمستان 30روز بیشتر تاب نمی آورد
شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 16:07
می گم نیستی یا
اوووووم
چقد آدمایی مث من زود قضاوت میکنن
گفتم حتما تو هم ولش کردی
وبلاگتو می گم
می دونم خیلی کارم زشت بود
آدمیه دیگه ... قضاوتمو می گم
یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 09:36
با خوندن این متن اگه نخوایم از چیزی که گفتی بنویسیم... باید آرزوهای زیبا برای خودت بکنیم...
امیدوارزم ....
پاسخ:
این ارزوی خوبیه
برای همه
ممنون
یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:17
قربون مهره های کمرت برم. تاب بیار. حتما نوبت روزهای خوب وتبریک گفتن هم میرسه . مهربونم
پاسخ:
یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 18:53
قبلا مثل خیلی های دیگه فکر می کردم وقتی که مرده ای چه اهمیتی دارد کجا خاک شوی ... حالا که بیشتر زندگی کرده ام انگار این قضیه رو بهتر درک می کنم؛ به نظرم ریشه ها بعد از مرگ هم اهمیت دارند ...
سرما و زمستان می روند؛ برایت رنگ و روشنی و گرما آرزو می کنم
پاسخ:
ممنون سحر جانم
منم مثل تو فکر میکنم . . .
دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 00:09
پروانه عزیز از غم دوباره و چند باره ات ناراحتم.. سرت سلامت.. دلت گرم..
پاسخ:

سلامت باشی مریم جان
دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 09:58
سلام
روزهای خوب هم فرا میرسه من اصلا تردید ندارم تو باید قوی باشی میشنوی؟تو میتونی اصلا شک ندارم
پاسخ:
ممنون دکتر مهدی عزیز
دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 13:55
مادر بزرگ من سه تا خواهر وبرادر بودند یکی ایران فوت کرد یکی مکه و یکی سوئد ولی فکر کنم تو اون دنیا روح ها ترددشان راحت تر است و ربطی به محل دفن ندارد برای همین نباید سخت گرفت
پاسخ:
اخی

تا حاالا از این منظر نگاه نکرده بودم . . .
دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 16:10
از غم خبری نبود اگر عشق نبود


دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟




بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود


این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود



از آینه‌ها غبار خاموشی را


عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟



در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است


از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 16:21
این صندلی تاکی می تواند

تکان بخورد

پیر شدن
قصه ی توی فیلمها که نیست در هر سکانس بدون درد و خستگی از زندگی روی صندلی ، پیر وفرتوت چشم به دورها بدوزی و تلو تلو بخوری
واقعیت این است
زمان رفتنت پس از پایان تکان خوردن صندلی هاست
بایستد میراث بجا مانده ات
قلبهارا تکان خواهد داد

هر چه باشی تمام می شوی
چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 22:56
قوی باااااش عینه یه "زن" قوی تر ازهر مردی تو این روزگاره بی رو، ز، دار
پاسخ:

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram