X
تبلیغات
رایتل

هل من ناصر ینصرنی؟

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 15:39


دوستان آشنایان خانوما آقایون

من می خوام یه دوربین خفن تومنی و کاملا حرفه ای بخرم!  آیا کسی هست آشنا ماشنایی چیزی داشته باشه؟  

برای اقساط! یا دست دو؟! یا . . .

برچسب‌ها: دوربین لازم دارم

روز نوشت

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:01


خیلی سال است که من می خواهم ارشد بخوانم اما تنبلانگی مجال نمی داد،شده بود ثبت نام هم کنم اما صبح روز آزمون که جمعه باشد خزیدن در رختخواب را دوست تر داشتم تا رفتن تا فولان دانشگاه و  آزمون دادن را. اما امسال آدم منظم تری شده ام به گمانم (شاید البته) و دیروز که آزمون مرحله ی دوم رشته تصویر سازی بود و باید هفت صبح بیدار می شدم موفق شدم خودم را راضی کنم و برم سر جلسه و از رختخواب که این روزها مهربان ترین مامن و آرام جانم شده دل بکنم و بروم سر جلسه!

تازه از دیشبش هم وسایلم را آماده کرده بودم خیرسرم! دو روز قبلش هم آزمون مرحله رشته نقاشی را داده بودم و پک وسایلم آماده مانده بود برای این یکی و از آنجا که خواستم سبک تر باشم همه وسایل را در کیسه گذاشتم تا هم مجبور نشوم کیفم را بسپارم امانات و هم راحت تر باشد.

خلاصه با خیال راحت که فکر همه جا را کرده ام ساعت هشت صبح سر جلسه نشستم و مشغول باز کردن و چیدن قوطی های رنک و مداد رنگی ها و قلم ماژیک ها اطرافم روی زمین بودم که یکهو دیدم قلم مو ها را در خانه جا گذاشته ام! لحظه ی بسیار دردناکی بود  کعهنو بروی پیک نیک ببینی سیخ را جا گذ اشته ای!

خوب بلافاصله با خودم گفتم عیب ندارد اصلا فکرش را نکن! مداد رنگی ها و روان نویس ها ماژیک ها که هستند! اگر چه اکرلیک و رنگ های پوشاننده حال دیگری دارد . خلاصه این در حالی بود که قبلش هم فهمیده بودم که تخته شاسی ام را هم جا گذلاشته ام! گمانم همه ای این ها برای ضدحال آزمون چهارشنبه بود که بسیار ناامید کننده بود! 

چه می دانم؟ 

خلاصه چند برگ نیازمندی همشهری به دادم رسید و وقتی که روی زمین نشستم و شروع کردم به کار کردن مشکلی وجود نداشت!

این مداد رنگی ها درست مال 12 سال پیش بودند که هر وقت چیله و سایر جوجه ها می خواستند بروند سراغش من بهانه می آوردم که نه اینها  ابزار کارم هستند! و دیروز صبح در جلسه خوشحال بودم که نگهشان داشته بودم و نگذاشتم توسط عاملین اغتشاش به پودر بدل شوند.

در ابتدا موضوع کار  به نظر دشوار می آمد اما هرچقدر که گذشت به نطرم دوست داشتنی تر شد! موضوع پیرمردی بود که در پارک با دوستانش مشغول شطرنج بود و آمده بود برود خانه دیده بود نزدیک است باران بیاید و دستش را بلند کرده بود که قطره بارانی کف دستش بیفتد که دخترک دبستانی سکه ای کف دستش انداخته بود و خطاب به معلمش داد می زد پول را دادم به اون گداهه!

پیرمرد را شبیه پدرم کشیدم ، حتا تو جیب پیراهنش یک بسته سیگار بهمن که دو سه تاییش باقی مانده گذاشتم! با موهای پرپشت و کلاهی بر سر! دقیقا شبیه خودش

ازمون تمام شد و من تا لحظه ی آخر نشستم !

خانه آمدنی فکر میکردم آدم ها وقتی می میرند هم یک جوری زنده اند! 

تو دل کسانی که دوستشان دارند! 

 

پشت دریاها شهری است . . .

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 10:28


یک وقت هایی تو زندگی هست که آدم گند می زند! به تمام قد خراب کرده و هر جوری حساب می کند نمی تواند خودش را ببخشد! نمی تواند بگذرد و برود تپه ی بعدی را فتح کند. این جور وقت ها خوب است دستت را سایبان چشم ها کنی و چهار صباح آن ور تر را ببینی. 

می دانید زندگی مثل شهری است که در مه فرو رفته است و آدم تا آخر همین جا را بیشتر نمی تواند ببیند و مه امان نمی دهد که آن دورتر ها هم از زاویه ی نگاهت بگذرد ! گاهی وقت ها باید کنده شوی و بیایی عقب تر و عقب تر و از جایی که بشود دید شهر پشت مه ها را تماشا کرد. 

تو خیالم این شهر مثل کلیساهای پر گنبد و باروی روسی است، کلیسای سن بازیل و سن سیستین با آن گنبدهای پیچ خورده ی رنگارنگ ! البته که فقط نوک یکی دوتا از گنبدها ، ان هم بلند ترینشان، پیداست و بقیه ی شهر زیر لحاف مه پنهان شده است.

میدانید

دیدن این افق دل آدم را گرم می کند! این همان جایی است که تو می خواهی بروی! اینجا همان جایی است که داری به سمتش حرکت می کنی ! و این که هنوز هم قابل رویت است یعنی تو جایی خوبی هستی!

یعنی داری راه را درست می آیی !


قهرمان زندگی خودت باش

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 13:24


برای نوشتن این پست اول باید یک مفهوم را توضیح بدهم به این عنوان: "مانترا"

مانترا ذکر  یا وردی است که برای مراقبه به کار می رود و تکرارش در زهن آدم تمرکز ایجاد میکند. موراکامی هم در کتابش جایی نوشته  در مسابقه ی دو ماراتن ، که از شرکت کنندگان پرسیده می شود که آیا برای به پایان رساندن مسیر مانترا یا ذکری داشته اند که تکرارش برایشان ایجاد انگیزه کند که طول مسیر را به پایان برسانند؟ یکی از دوندگان از مانترایی یاد کرده بود که از برادرش آموخته بود به این عنوان: "درد اجباری است اما رنج اختیاری است" و تکرار این عنوان به دونده یادآوری می کرد که اگر چه دودیدن یک رنج است اما  ادمه ی آن منوط به اختیار خودش است!


چند وقتی پیش تر ها بود که این مطلب را خواندم و جایی از ذهنم درگیرش مانده بود تا چند روز پیش که دیدم یک جمله دارم که دارد خیلی جاها نجاتم می دهد و خیلی جاها مسیرم را عوض می کند و نمی گذارد خیلی کارها را انجام بدهم یا ندهم!

مانترا من به این صورت بود: "قهرمان زندگی خودت باش!"

لازم نیست زیر لباست یک تیشرت قرمز با یک آرم بزرگ S  بپوشی یا شاید دو تا بال داشته باشی و یک شمشیر کوچک! به گمانم هیچ کدام از این ها اینقدر دل آدم را گرم نمی کنند تا زمانی که واقعا حس کنی قهرمان زندگی خودت هستی!

وقتی زندگی عرصه ی قهرمانی های ماست و موقعیت های مختلف مثل جنگ هایی می ماند که قهرمان سپر و زره و شمشیرش را بر می دارد و می رود به جنگ اژدها! 

می رود به جنگ دشواری ها و  ناتوانی و تنبلی و  بی پولی و تنهایی و . . .

وقتی قرار است قهرمان زندگی کس دیگری باشیم خیلی راحت تر می توانیم قهرمان بازی در بیاوریم اما واقعیت این است که قهرمان زندگی خود بودن دشوار تر است! مثلا قهرمان زندگی دخترت باشی یا خواهر زاده ات یا هر کس دیگری، می شود با مقداری  سرهم بندی نتیجه ی تقریبا خوبی گرفت اما وقتی خودت قرار است قضاوت کنی نمیشود! هیچ راه فراری نیست! باید یک قهرمان تمام عیار باشی بی کم و کاست!

شاید قهرمان بیست و چهار ساعته بودن سخت باشد اما حداقل  در بزنگاه های زندگی قهرمان بازی کردن حال خوشی می دهد! 

همان طوری که از قهرمانت انتظار داشتی 



من به نوشتن و وبلاگ اعتقاد دارم اما بدم نیامد از این پیشنهاد ساختن کانالی که مطالب اینجا را آنجا هم بگذارم این هم لینکش :  +

برچسب‌ها: مانترا، مفهوم، روزنگاری
Instagram