X
تبلیغات
رایتل

رساله ای در باب مرگ

دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:03


امیرحسین، معلم یکشنبه هایمان که یونگ درس می دهد . . . با تاکید تکرار میکند! من خودم گذاشتمش تو خاک، روش خاک ریختم!  به دست هایش نگاه میکند و انگار که الان هنوز تن آن رفیق جان داده اش تو دست هایش باشد دوباره میگوید من خودم گذاشتمش تو خاک. و نمی دانم او گفت یا من شنیدم که تکرار می کرد با همین دست ها! با همین دست ها گذاشتمش توی خاک و گذاشتم رویش خاک بریزند. . .

و من یاد آن سنگ قبر سیاه می افتم! سنگ قبری در قطعه 230 بهشت زهرا- ردیف 72، شماره 12! سنگ قبری که یک زوج آشنا در آن به خاک سپرده شده اند. 

زن زودتر از دنیا رفته، ابتدای سال 86، وقت گل اقاقیا و وقتی  شب بوهای شب عید هنوز سر حال و زنده اند. ده سال آون ورترک آخر پاییز سال 95، همسرش به او پیوسته است. 

راستی بزرگ ترین چیزی که این زوج را به هم میخ کوب می کنند، تولد چهار فرزند بین سال های 1358 تا 1363 است که به زندگی  و خانه ای که سالها حسرت فرزندآوری داشته،  هویت و حیات و معنی بخشیده است ،در محله ی درکه! خانه ی دو طبقه ای و قدیمی با یک حیاط مختصر و گلدان های خرزهره و نارنج و دیواری که یک روز وقتی آب رویش می پاشیدی بوی خاک می داد! (و بعدا با سیمان سفید اندود شد)


مادر وقتی مرد، خیلی جوان بود، پنجاه و یکی دو سال بیشتر داشت و هنوز خیلی رویا ها در سرش بود که بعدبازنشستگی شوهرش بروند فولان جا و  آرام و یواش  با هم روزگار سپری کنند و بچه هایشان را به قول خودش سر رشته کنند و  . . . اما ناگهان ، چقدر کلمه ی ناگهان ناکافی است برای شرح این اتفاق ! ناگهان سقف آسمان شکافت و چیزی شبیه ساتور، چیزی شبیه گیوتین از آسمان بر زمین کوبیده شد و هر آنچه را که بود به دو پاره ی پیش از آمدنش و پس از آمدنش تقسیم کرد. شدت و ناگهانی بودن اتفاق مزبور به حدی بود که آدمهای نزدیک ماتشان برد و نه تنها نمی توانستند باور کنند که نمی دانستند چه باید کنند!

ناگهان حجمی از بودن کسی، حجم بسیار زیادی از حمایت و گرما  و آغوش و مهربانی و دلداری و روز های خوب و آغوش و تجربه و حلاوت و شیرینی و  . . . توسط نیرویی که هیچ چیز از آن نمی دانی برای همیشه به پایان می رسد! برای همیشه! یک لحظه! و تمام شد برای همیشه! بی بازگشت!

و تو ایستاده ای و انگشتت را میگزی و نمی دانی چه باید کرد؟! تا آخر دنیا هم بنالی برنمی گردد! تا اخر دنیا عذر خواهی کنی! تا اخر دنیا غش کنی! حتا اگر تا آخر دنیا هم بمیری باز او ناگهان برای همیشه رفته است و هیچ راهی! تاکید میکنم هیچ راهی برای بازگشتش سراغ نخواهی داشت و سکوتی  به شدت سرد تنها پاسخ نامهربانانه ای است که خواهی گرفت.

آن شب، آن شب فروردینی منحوس  از سال 1386 که من در خانه مانده بودم و مجبور بودم بمانم که بچه ی خواهرم را نگه دارم و بابا و خواهرم و شوهر خواهرم  رفته بودند بیمارستان طالقانی (اینجا قدرسیاه ترین نقطه ی خاطرات یک آدم در ذهنم تاریک است)  و من هی تند تند زنگ می زدم که چرا جواب نمی دهید و من نگرانم و خواهرم گفت مامان را برده اند داخل یک اتاق که هیچی معلوم نیست و نمی دانیم چه میشود، ان وقت مامان مرده بود!

آن وقت آنها نمی دانستند که چه باید کنند و به مقداری زمان برای اینکه بفهمند با زنی تا الان رکن خانه بوده و حالا ناگهان دیگر نیست چه باید کنند. تلفن هایشان را خاموش کردند و من این سو! با یک دخترک پنج ساله که عجیب رمیده و غمناک بود و می فهمید برای مادربزرگش اتفاق بدی  افتاده تنها بودم، هیچ کاری از دستم بر نمی آمد اما می دانستم جای بسیار بدی هستم و به هر چیز که فکر میکردم می تواند برایم کاری کند چنگ می انداختم، قرآن را  برداشتم و روی سرم گذاشتم و تا جایی که جان داشتم جیغ کشیدم و التماس کردم و ناله کردم. بعد به همه کارهای خوبی که گمان میکردم تا آن وقت تو زندگیم کرده ام قسمش دادم و بعد قول دادم که چقدر کار خوب خواهم کرد و بعد حتا به اشک هایی که برای محرم و سکینه و کربلا و شیعیان ش ریخته بودم قسمش دادم چون به گمانم این شاید ارزشمند ترین دایرایی آن وقتم بود و  فقط التماس کردم. التماس می کردم می گفتم توروخدا! خدایا توروخدا! مثل وقتی بچه ای از مادرش کتک می خورد و می گوید مامانی! مامانی! یعنی پناهش از مادرش هم خود همین مادر است . . .  التماس می کردم و دست هایم را با مشت می کوبیدم روی زمین و می گفتم خدایا حتا اگر برده ایش برش گردون! و آن وقت نمیدانستم که مادرم قدری که بیایند و چشم ها را ببندند  و گرمای تنش برای همیشه از کالبدش خارج شود و سرمایی کشنده جایش را بگیرد مرده است . . . و خدا هم کار خاصی در این شرایط برای کسی نمی کند و مرگ همان قدر که مهیب است! همان قدر شدنی است!  

چون خانه دو طبقه بود می ترسیدم صدایم بالا برود و طبقه ی بالا بیایند ببینند چه خبر است، این که یادم آمد، صدایم را در گلو میشکستم و آرام آرام آنقدر ناله کردم که آب دماغم و اشک چشمم یکی شد . . .

ساعت از نیمه شب گذشت و صدای چرخیدن کلید در در قفل را شنیدم و فهمیدم که پدرم آمده است، ترسی همراه با اشتیاقی از جنس دانستن مرا میخکوب کرده بود، در حالی که قلبم از شدت فشردگی به زحمت می زند و صدایم از ته چاه در می آید نگاهشان می کنم و کیسه ی لباس ها و وسایل مادرم را در دستان شوهر خواهرم می بینم و نگاه هایی که مثل شمع های خاموش در نهان خانه ی فرورفته ی گودی چشم ها پت پت میکند . . .

لکنت گرفته ام و تند تند می گویم چ  چه    چ چه  چ   چ  چچچچ چه چراااا چرا وسایل مامانو آوردین خونه؟ و هیچ کس جوابم را نمی دهد! چیزی نوک انگشتانم گز گز می کند و انگار که خون به دست ها و مغزم نرسد یک جوری فلج شده ام و تو گوشم چیزی سوت می کشد!

و در یک لحظه انگار که سیخ داغی طوری از سینه ام می گذرد که آنچنان دلم را می سوزاند که یارای مقاومت در برابر هیچ چیزی را در خود نمی بینم، همه چیز به وضوح و روشنی نشان می دهد که مادرم مرده است.

مممممم  ممما مممما مممممما ممممممممممممممممممممم ما    مماماما        ممممممممممممممم م م م مامان مامان مامان مرده؟ آره بابا؟! مامان مرده؟ پدرم سرش را تکان می دهد که یعنی اره! و تو چشمانش می شود مرگ را دید که لمسش کرده است و از کنارش،  از فاصله ی خیلی نردیکش رد شده و هنوز آن حجم از بهت و ترس و حجم حضورش می شد  در چشمانش دید.

چیز سیاهی در چشمانش موج می زد ، شبیه موجی از دریای که کف های سیاه دارد و طوفانی است و غلیان می کند . . . در عمق چشمانش می توانستن تلاطم و  اضمحلال و بی پناهی را ببینم که موج می زد و پدرم هیچ مفری از آن نداشت و تنها توانستم چشم هایم را از تلاقی چشم هایش بدزدم تا نگاهی را که مثل رعد آسمان، خاصیت خشک کننده گی پیدا کرده بود از روی تنم بسرانم و برهم از این حجم تلخی و سرما.

همه چیزخانه، همان طور که مامان رفته بود باقی بود، پیراهن صورتی و روسری گلدارش را به تن کرده بود و رفته بود بیمارستان و کمد ها و کابیت هایش همان شکلی که دیروز بود باقی مانده بود، گلدان هایی که هر روز آبشان می داد و قلمه یاس امین الدوله هنوز به صحت و سلامت خود پایدار بودند، دمپایی رو فرشی ش هنوز یک گوشه ی اتاق بود و شمد چهارخانه ای که وقتی دراز می کشید روی تنش می انداخت همگی هنوز به صحت و سلامت و کاملا زنده در خانه دیده می شدند و او . . . مرده بود. او که یه همه این اشیا و اجسام هویت و معنی می بخشید حالا نبود و همه چیز همان قدر که او نبود، بودند . . .

ناگهان مثل کسی که برق گرفته باشدش  به رعشه افتادم و می لرزیدم. در حین همین لرزیدن رفتم سر کابینت های آشپزخانه و سینی های سیلور بزرگ و کوچک را از کابینت ها درآوردم و روی کابینت آشپزخانه گذاشتم، در حالی که دست هایم می لرزید فنجان های نویی که برای عید امسال خریده بود را از پاکت هایشان در می آوردم و دانه دانه می گذاشتم داخل سینی و زیر لب می گفتم فردا حتما کلی آدم می آید . . . فردا مامان مهمان دارد . . . یادم نیست چای و قند را هم چک کردم یا نه اما بعدش رفتم سراغ سبد لباس هایم و سعی کردم یک لباس کاملا سیاه پیدا کنم! یک پیرهن آستین کوتاه ابریشمی که روی سینه اش سوراخ های ریزی داشت تنها لباس مشکی ای که بود که در بیست و سه سالگی لازم دیده بودم داشته باشم!

سرخاک سعی کردم معقول و موقر برخورد کنم، خاک را از روی تل جلوی قبر بر میداشتم و روی سرم و توی دست هایم  می ریختم اما هیچ سرد نمیشد! بقیه هم روی سرم خاک می ریختند و می گفتند خاک سرد است اما سرد نبود و نیست و هنوز مامان همان قدر که آن شب، آن نیمه شب مرد هنوز مرده است. 

چهره اش در خاک شبیه وقتی بود که در خواب می خندید،  جوان و زنده بود، موهای مجعد و تاب دارش روی پیشانی ریخته بود و دورش پر بود از تکه های پنبه ی خیسی که نمدانم چرا دور گردنش گذاشته بودند و هر چه صدایش می کردم جواب نمی داد! هرچه صدایش می کردم رویش را برنمی گرداند و نگاهم نمی کرد! و این یعنی مرده بود . . .

هربار که صدایش می کردم به یقین انتطار داشتم الان است که بچرخد و در چشم هایم نگاه کند و چیزی برای آرام کردنم بگوید و خیالم را راحت کند که هست اما هیچ حرکتی نمی کرد.آنقدر قرص آرام بخش  و خواب آور به خوردم داده بودند که خیلی از آدم هایی که آن روز ها آمده بودند را اصلا به یاد ندارم و خیلی از اتفاقات را هم حتا! اما روز پیش از خاکسپاری، روزی که مهمان های زیادی در خانه بودند و کسی غذایی پخت و نهار داد و وقتی ظرف های چینی مادرم را از کابینت در می آوردم و یادم آمد که آخرین بار همه ی این بشقاب ها را خودش به تنهایی با یک دستمال مشبک سفید دانه دانه خشک می کرد و روی هم میگذاشت هم همین جا نشسته بود، آن چونان فرو ریختم که یارای برداشتن بشقاب ها را نداشتم، برای آرامیدن جایی کز کردم و مادرم را در خواب دیدم. دیدم که مثل همیشه است و می گوید آرام باش! دارد تلاش می کند آرام بگیرم و حتا تشر می زند که آرام بگیر دختر جان . . .

بعدها، شاید پنج سال بعد از گذشت آن روز یک روز خواهرم گفت که قبل از مراسم تدفین رفته اند بیمارستان و با خواهش و التماس مسئول سردخانه را راضی کرده اند که اجازه بدهد مامان را ببینند و بعد از کلی التماس یک اسکناس درشت کف دست طرف می گذارند و طرف هم اجازه می دهد بروند کشوی سردخانه را بکشند و کیسه را کنار بزنند و مامان را ببیند. 

مامان در تختی کوچک خوابیده بود و تخت غرق خون بوده است. پرستاران برای گرفتن نمونه از مایع داخل شکمی با چیزی بزرگ تر از سرنگ  اقدام به برداشتن نمونه کرده بودند و همین سرنگ موسببات پاره شدن بافت های خونی که درون آسیت شکم جمع شده بوده را ایجاد می کند و خون ریزی بند نمی آید . . . و تصور او در چنین موقعیتی مثل خوره روح مرا می خورد، هربار!


آرام گرفتن و موقرانه داغذار بودن از خود داغ دار شدن سنگین تر و تلخ است! این را بعد از ده سال که از مرگ مادرم گذشت فهمیدم،روزی که پدر را به خاک می سپردیم.


آنقدر فغان کردم و جیغ زدم که اگر شدنی بود، تارهای صوتی ام به تمامی پاره پاره می شدند و سینه ام شرحه شرحه میشد

حقیقت این است که وقتی عزیزی را از دست می دهیم و با لباس سیاه به خاکش می سپاریم، تمام نمی شود. مرگ بعضی آدم ها مرتب تکرار می شود! در شب سال تحویل دوباره می میرند، وقتی خواهرت وضع حمل کرده و کسی نیست سینه ی مادر را در دهان نوزاد بگذارد دوباره می میرند، وقتی از پارک خیابان در می شوی و پیرمردهای سرحال و پیرزن های مهربان را می بینی که به گفت و گپ نشسته اند، دوباره می میرند. . . 

آنقدر می میرند تا مرگ بدل به یک چیز نزدیک و مانوس می شود. مثل یک حیوان خانگی که می آید و چند وقتی کسی را با خودش می برد  . . .

روز خاکسپاری پدرم وقتی کنار تل خاک نشسته بودم و او را آن پایین، جایی حداقل یک متر و نیم، بیشتر از سطح زمین می دیدم که چشم هایش را بسته چیزی را دیدم که پیش تر ندیده بودم.

انگار جیرجیرکی باشد که از کالبدش خارج شده است و این چیزی که او باقی مانده، چیزی شبیه پوست قبلی اش است  و خودش در قالب تنی سالم و جانی از سر نو جای دیگری مشغول پرواز و گذر است . . .  پدر تنی بسیار فرتوت و شکستنی را به گور برده بود !

امیرحسین معلم کلاس یکشنبه ها داشت از مرگ دوستش تعریف می کرد و من رفتم تا قطعه ی 230 که خانه پدر و مادرم است . . . 


ما را به سخت جانی خود این گمان نبود  . . . 


پ.ن:این پست خیلی احتمال دارد که ادامه داشته باشد

برچسب‌ها: مادر نوشت، پدر نوشت، مرک
نظرات (21)
چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:36
روح جفتشون شاد باشه ، میگم شما که گفتی حاج آقا رو شهرستان به خاک سپردی ، حالا که تهرانن هفته دیگه میرم مزارشون گل میبرم براشون ، میگم ببخشید البته شما کلاً مثل سابق غلط املایی نداری ولی حتی صحیح است نه حتا ، بعدم اینکه خوش حساب شدی بهت یه دوربین خوب بفروشیم بری حالشو ببری و به خاطر فیلتر وبلاگ قبلیت ما رو حلال کنی ؟ از حاج خانوم خبر نداری ؟ ببین من فکر کنم قدیمی ترین خواننده وبلاگتم
پاسخ:
الام من چی بگم به شما؟
چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 13:30
وای پروانه من دوست ندیده اما عزیزم
همین حالا تو کانال خوندمت. وضو گرفته نشستم پای کامنت گذاشتن. نمیدونم چی بگم که مرحمت بشه . خدا بت عمر با عزت بده و پدر و مادرت رو تو بهشت محشور کنه . خدا رحمتشون کنه . خدا به دلت آرامش بده .
پستت غمگین انگیز بود اما قلمت به دلم نشست. قلمت تلنگر هایی به من میزنه از نوع پدرانه دوستی که خیلی باش غریبه شدم . تلنگر که یادم بیاد شاید یه روزی منم شاهد این روز باشم. و بعدش هیچی برام باقی نمیمونه غیر از پشیمونی.
چقدر مادر خوب و مهربونی داشتی حق داری که براش پرپر بشی.
اصلا نمیدونم چی بگم . فاصله احساس من و تو ،تو این فقره خیلی زیاده. من بیشتر نیش خوردم تا محبت دیدم.
منتظر ادامه این پستت هستم . فاتحه ای هم نثار روح والدینت میکنم .
دوست دارم پروانه جون . تو رو از وجود خودم حس میکنم . قبلا هم بارها گفتم.
چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 13:40
وای پروانه من دوست ندیده اما عزیزم
همین حالا تو کانال خوندمت. وضو گرفته نشستم پای کامنت گذاشتن. نمیدونم چی بگم که مرحمت بشه . خدا بت عمر با عزت بده و پدر و مادرت رو تو بهشت محشور کنه . خدا رحمتشون کنه . خدا به دلت آرامش بده .
پستت غمگین انگیز بود اما قلمت به دلم نشست. قلمت تلنگر هایی به من میزنه از نوع پدرانه دوستی که خیلی باش غریبه شدم . تلنگر که یادم بیاد شاید یه روزی منم شاهد این روز باشم. و بعدش هیچی برام باقی نمیمونه غیر از پشیمونی.
چقدر مادر خوب و مهربونی داشتی حق داری که براش پرپر بشی.
اصلا نمیدونم چی بگم . فاصله احساس من و تو ،تو این فقره خیلی زیاده. من بیشتر نیش خوردم تا محبت دیدم.
منتظر ادامه این پستت هستم . فاتحه ای هم نثار روح والدینت میکنم .
دوست دارم پروانه جون . تو رو از وجود خودم حس میکنم . قبلا هم بارها گفتم.
پاسخ:
عزیزم
مرسی دختر
روح رفتگانت شاد
دلت پره خنده
چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:12
آخ پروانه با هر جمله ات که خووندم اشک ریختم...خاک سرد کنه...چه خیال عبثی من کن هر روز و هر لحظه دارم از خاکسپاری عزیزانم برمی گردم...غم سبک نمیشه بلکه تو وجود آدم ته نشین میشه مثل دُرد شراب....برات آرزوی صبر و آرامش و شادی می کنم روحشون شاد و قرین رحمت
پاسخ:
روحشون شاد
تنت سلامت
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:41
هربار با هر خاطره ای با هر اتفاقی دوباره میمیرند. حتی دردناکتر
پاسخ:
اوهوم
هربار
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:48
پروانه عزیزم
هربار که از مادرت می نویسی ، باهات اشک میریزم . مرگ بیرحمانه ترین ، ترسناکترین و نفرت انگیزترین چیزیه که در این دنیا هست . تنها چیزی که هیچ چاره ای نداره . بهت دلداری نمیدم و نمیگم برای همه هست و اینا . که مطمئنم نبودن مادر آدم اونقدر تلخ و نابودکننده ست که این دلداریها در مقابلش مثل اینه که با یه تفنگ آبپاش بری به جنگ یه اژدها . حالا ده سال بگذره یا بیست سال . غم آدم فقط کهنه میشه . از بین نمیره که . فقط دلم می خواد از همین راه دور بغلت کنم و محکم فشارت بدم و بگم خیلی خیلی زیبا مینویسی
پاسخ:
عزیزمی شیوای نازنین و مهربانم
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 17:32
عزیزم
پاسخ:
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 22:53
ای وای....
امان از لباس هایی که عزیزت باهاش رفته بیمارستان، فکر میکردی قراره دوباره بپوششون، بعد تو نایلون برگردونده میشه خونه...بعد روز خاکسپاری بخشیده میشه که یعنی اون دنیا بی لباس نمونده باشه
امان از اون شلوار و پیرهن که به چوب رختی آویزون بود، منتظر بودن بابا از بیمارستان برگرده باز بپوششون، اما هیچ وقت برنگشت...
امان از روز تشعیع، که بابا آمبولانس بابا رو آوردن خونه...آخه بابای من دست خالی خونه نمیومد....همیشه میرفت تره بار با دست پر میومد خونه...ای وای...
پاسخ:
چه قدر می فهمم این ها رو دنیا جانم
روحش شاد دختر
جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:32
دقیقا الان نیمه شب داشتم برای پدری که بیست و شش سال قبل مرحوم شده است اشک میریختم و با خود فکر میکردم چرا این درد همیشه تازه است
پاسخ:
جان جان جان
عزیزکم
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:14
پاسخ:
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 01:18
چه دردناک بود. خدا بیامرزدش. با چه جزییاتی یادت مونده
پاسخ:
حتا دقیق تر
روح رفتگان همه مون شاد
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:25
سلام من همیشه نوشته های شما رو می خونم. مادر من هم دقیقا سال 86 از دنیا رفت و در قطعه ۲۳۰ آرمید. دو سه روز دیگه سالگردشه. از اون زمان به بعد در هیاهو هم سکوته.
پاسخ:
عزیزم
روحش شاد
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 18:31
پروانه جون
وقتی بااین دقت کلمه به نخ می کشی برای توصیف این دو اتفاق، نقاشی هات در موردشون چی می تونه باشه؟ کاری در این زمینه کرده ای؟
پاسخ:
پایان نامه م کلا همین موضوع بود
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 15:19
خیلی دردناکه من مادرم سال 88 از دنیا رفت هنوز هم وقتی خاطره ای ازش تعریف میکنم چشمانم پر میشود هرچند بخاطر روحیه شاد مادرم خاطراتش هم همه شفاف ونورانی هستند(من این طور حس میکنم) ولی وقتی یکروز قبل از مرگش به خواب خواهرها وبرادری که ایران نیستند رفته بود و خداحافظی کرده بود و هنوز هم با اولین اتفاقی که برای ما می افتد به خوابمان میاید و احوالپرسی میکند حس میکنم از اون دنیا هنوز ما را میبیند
ولی خوب اولش وقتی که میبینی همه وسایل سرجایشان هستند وهیچ ارزش و اهمیتی ندارند چون او که به این وسایل روح میداد رفته است من که کلا به یک بی تفاوتی نسبت به مال دنیا رسیده ام و اموال ارزش خودشان را برایم از دست داده اند
پاسخ:
روحش شاد
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 15:53
چقدر اشک ریختم چقدر
یادت هست بعد فوت پدرت برات کامنت گذاشتم با این مضمون که چند روز پیش که نوشتی پدرم رفت برات تسلیت گذاشتم و فقط چند روز بعدش پدرم رفت
...
پدرم که فوت کرد گریه نکردم
تو خونه تو تنهایی گریه کردم ولی موقع خاکسپاری نه
نگاه هم نکردم که اگه میدیدم کجا گذاشتنش تا ابددددد آروم و قرار نداشتم
هنوز هم فکر میکنم پدرم با پیرهن سفید تمیزی توی اتاقش نشسته و من از پله بالا میرم و صدام میزنه....
حالام خوب نمیشه..
پاسخ:
عزیزم
متاسفم
حال بدی رو نگه داشتی برای خودت
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 17:39
عریزم...خدارحمتشون کنه.روحشون شاد.
پاسخ:
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 23:19
امیدوارم خدا خودش دلت رو آروم کنه. بهت آرامشی بده که این داغ ها برات سرد بشن. من که جیگرم سوخت و اشکم ریخت. خدا به داد دلت برسه. الهی که روح پدر و مادر عزیزت قرین رحمت الهی باشه.
پاسخ:
روحشون شاد
من ارومم عزیزم
دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:30
رنگی رنگی جانم
مرگ فقط تولد ما به عالم دیگره. هیچ چیز نا امید کننده ای توش نیست. فقط دلتنگی ماست برای دیگر ندیدن اونها در این دنیا. حیات آخرتی ما ابدی ست.
تنها کاری که برای بازماندگان ما مهمه و به دردشون میخوره ثوابیه که ما میتونیم براشون هدیه بفرستیم. امیدوارم جای پدر و مادرت در دنیایی که هزاران برابر از این عالم شیرینتره خوب باشه
پاسخ:
این که ازش حرف می زنی هیچ جایی ثابت نشده فریده جان
خانم رنگی رنگی
این قصه فقط باوریه که بخوای خودتو اروم کنی
دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 14:30
آخ، آخ از این تصویر که داغش شبیه تمام تصویرهای بی مادرشدگان است!
آخ از بی مادری! آخ از بی کسی!
پاسخ:
روح مادرت شاد سرن عزیز
دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 16:48
با مرگ کنار بیا فکر می کردم مرگ همسایه ما ادمهاست ولی الان می دانم مرگ سایه ماست
پاسخ:
مرگ مرگ است
بی اندکی تعارف و شباهت و . . .
سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:00
عزیزم تویی که یادم میاندازی روزی یک بار به مادرم زنگ بزنم
پاسخ:
الهی
سلام منم بش برسون

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram