X
تبلیغات
زولا

به هیچ معنی

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 10:47

دل نوشته ام می آید

وقتی نیچه گریست را می خوانم و کنارش هم کتاب صوتی اش را گوش می دهم ،  وقتی روی کتاب فصل سه و چهار را تمام کردم فایل صورتی را شروع کردم و عجب کیفی دارد. مدت زیادی بود که خواندن کتاب  چاپی و دست گرفتنش برایم سخت شده بود، در یک چرخش محسوس کتاب های صوتی جای خالی کتاب های آنها را گرفتند و این البته با یک وقفه ی کوتاه و توقف بر کتاب های پی دی اف بود. خلاصه بعد از مدتی کتاب شندین در یک چرخش خفیف و یک جهش از سنت به مدرنیته و از مدرنیته به پست مدرنیته دوباره اشتیاق دست گرفتن کتاب های کاغذی را در دل دارم و وقتی فایل صوتی کتاب هم به انضمام می آید عیشت مدام می شود.

در کنارش البته مقدار زیادی به خودم فحش داده ام. راستی چرا در بیست و سه سالگی همچین کتابی را نخوانده ام؟ آدم احساس تضییع عمر می کند از بس که خوب است و به دل آدم می نشیند و جای جایش  عالیجناب "یالوم" دلبری می کند و با کرشمه آدم را متحیر می کند. یک جاهایی از کتاب آدم حس می کند در برش عمیقی از تاریخ فرو می رود، در ذهن فیلسوفانه ی نیچه و فروید و دکتر برویر و شاید همه ی این شیفتگی از آنجا سبب شده که آن را در راستای علاقمندمندی هایم یافته ام  و از شدت خوشی قلقلکم می گیرد . . .خودم هم خنده ام می گیرد

اما آنچه اجتناب ناپذیر است تغییر است دوستان،  همین جهش . . . به واقع آدمی به همان هیبت و شکل و همینه که هست باقی نمی ماند و باید بی وقف در خود کنکاش کند و هر آن از کوچه پس کوچه ها و پشت و پسله ها، هر آن انتظار غریبه ای را داشته باشد که به انتظار اهلی شدن ایستاده است. کسی که بسیار علاقمند بود به پوشیدن مانتوهای بلند و رعایت حدی از ظرافت و سرخ رنگ زدن لاک انگشت ها  . . . کسی که در تاریکی کوچه پس کوچه های ذهنت پشت باید ها و نباید قایم شده است و مترصد فرصتی است تا خودش را ، جزیی از وجودش را نمایان کند و ملتمسانه و حقرانه و یا قلدارنه و با اجبار راضی ات کند که بگذاری او هم باشد. بگذاری تن نحیف و فرتوتی را که سال ها انتظار کشیده تا اندکی زیست کند بیاید و زیر نور درخشان خورشید خود نمایی کند و جلوه گری هایش را نشانت دهد و ببینی که چقدر شدنی بود که شکل دیگری هم باشی و چقدر این شدن ها خرسند کننده است و آدم را گسترده می کند

مثل این می ماند که یک ماشین گران تومنی با آپشن های ویژه و متفاوت و آن چونانی داشته باشی اما فقط با آن برانی.کلاژ بگیری و دنده عوض کنی و گاز بدهی و ترمز کنی و بوق بزنی . . . یک روز می بینی در حالتی می شود بدون اینکه گوشی موبایلت را با یک دست و با بدبختی بگیری می شود و با دست دیگرت که فرمان را هدایت می کنی (میدانم در حین راندن گفتگو با موبایل جرم است اما گاهی اجتناب ناپذیر می شود) و گوشی را با چانه و گردن نگه داشته ای و با مشقت دنده عوض می کنی و  . . . بدانی کافی است تنها یک دکمه را لمس کنی، و صدایی را که در تمام ماشین پخش می شود را بشوی و به راحتی پاسخگوی  تماس باشی و بینهایت آپشن و ویژگی که همگی با ذهن مبتکرانه و متفکر گروهی برای آرامیش و آسایش خانومی که شما باشی طراحی شده است و می توانستی این همه مدت از آن سود ببری

تفاوت و آسودگی موجود بین حالت های موجود چیزی است که فقط زمانی لمس می شود که حالت مشقت و سخت اولیه را با تمام وجودت زیسته باشی و تجربه کرده باشی و اینک به واسطه ی کشفیات جدید حالت جدید و متفاوت و پر آرامشتر (پر آپشن تر  در واقع) را مورد بهره بری قرار بدهی

یادتان هست که قبلا سوره بادمجان را نوشته بودم، که آدمی میتوانی از همین بادمجان به خدا ایمان بیاورد (از بس که همه چیز تمام و کامل است و هر سمتی که بلغزد، طعامی بسیار لذیذ حاصل می شود) حالا  می خواهم بگویم انگار آدمی از شناخت خودش و درونیاتش به خدا ایمان تر (این تر به معنی تفضیل است و می شد نوشت بیشتر ایمان می آورد اما ایمان روشن تر را نشان نمی داد) می آورد. . . 

برچسب‌ها: روز نوشت
نظرات (2)
شنبه 11 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 11:29
راستش تا حالا هیچ چیزی جای کتاب چاپی رو برای من نمیگیره. نه فایل صوتی نه فیلم. وقتی سنگینی کتاب رو تو دستم حس میکنم انگار ذهنم باز میشه که راحت هرجور دوست دارم فضاها و احساس ها رو برای خودم بسازم و تجسم کنم
پاسخ:
کتابو بخون
بعد با فایل صوتیش صفا کن
این فرمول منه
جمعه 17 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 20:49
سلام خیلی وقت بود نخونده بودمت
امروز یادت افتادم و تقریبا بیستایی پست خوندم
خونه خریدی مبارکه
پاسخ:
سلام
ممنون آقا مهدی

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram